رزق1

یادمان می رود که مساجد سنگر است و باید آن ها حفظ کرد...

خودم را می گویم. یک زمانی محله مان، مسجد نداشت و همیشه در حسرت مسجد رفتن بودم. اینجا که اسباب کشی کردیم، مسجد نزدیک بود، نزدیکش می شود یک ربع پیاده روی سریع.

واقعا سال تحصیلی اش وقت نبود... 6 ماه اولی که اینجا بودیم، هر 6 روز هفته بیرون بودم و شب ها فقط به خواب می رسیدم. بعدش هم سرم شلوغ بود. پارسال خیز برداشتم که ماه رمضان، نماز مغرب و عشا را بروم مسجد، روز اول با در بسته مسجد مواجه شدم. یکساعت بعد از اذان، نماز می خوانند؛ و این شد که دوباره خانه نشین شدم.

امسال تصمیم گرفتم که نماز ظهر و عصر را در مسجد بخوانم. امروز دم اذان، سر اقامه نماز رسیدم. بعد از نماز هم سخنرانی بود. دهه اول حجة الاسلام دکتر آقامرتضی تهرانی می آیند.

خیلی خوب بود... امیدوارم رزق امسالم امتداد داشته باشد.


تبریک حلول ماهی که همه اش فیض است و ثواب و نیکی و مهمانی...

ضیافة الله گوارای وجودتان

چشم های منتظر

امروز بالاخره تمام شد، در روزهای پایانی ماه شعبان المعظم...
می خواستم کارهای دیگری بکنم، اما روایتی جذاب و خواندنی باعث شد که کتاب را همین امروز تمام کنم. بیش از آنکه نثر کتاب جذاب باشد، روایت و سفر منحصربه فردش، وابسته ات می کرد «رونوشت های انتقال ضریح جدید امام حسین (علیه السلام) از قم به کربلا»سفری که دیگر بعید می دانم تکرار شود... یک تریلی با 30% ضریح جدید، از قم حرکت کرد تا کربلا، یک تریلی اسقاطی... و این مردم اند، که به عشق حسین، ساعت ها، و شاید چند روز، می ایستادند تا ضریح امام از راه برسد، در هر شهر، بزرن، جاده، ده، روستا...

شاید روایت تکرار باشد، اما پر است از خنده و گریه... گاهی بی امان گریه می کنی، و گاهی از ته دل می خندی و افسوس می خوری «کاش می شد من هم با این ضریح همراه می شدم...»

از دست ندهید این همراهی را...


*نقدهایم را می گذارم برای بعد...
** همه اینها بدین معنا نیست که  از خواندن خسته نشوی.

وبلاگ گروهی

بسم الله

در جمع های زیادی بودم، اینکه می گویم زیاد، یعنی فراتر از یکی و دوتا... حداقل 6، 7 تا...
یک زمانی واقعا آرزو داشتم که برای هر جمعی، یک وبلاگ می ساختم، اما این روزها، همه توی وایبر برای خودشان گروه دارند و آن رابطه جمعی شکل گرفته، هر چند اصلا دوست ندارم بشوم عضو این گروه های وایبری...

دوست ندارم بشوم ابزار دست جاسوس ها، ترجیح می دهم هزینه کنم تا اینکه مفت و مسلم، تمام اطلاعات گوشی همراهم را در اختیار همه بگذارم.


پ.ن: عضو هیچ کدام از شبکه های اجتماعی موبایل بنیان نیستم... شکر. هر چند فکر می کنم یک زمانی شاید مجبور شوم واردش بشوم، اما فعلا تا جایی که بتوانم مقاومت می کنم.

من و فوتبال

دیدم کلا وقتی تب فوتبال، اینقدر بالاست، کمی درباره اش بنویسم.

چند مقدمه

  1. فوتبالی نیستم. به این معنا که طرفدار هیچ کدام از تیم های داخلی و خارجی نیستم. هیچ بازی لیگی (اعم از داخلی، خارجی و قاره ای) را نمی بینم. اخبارش را دنبال نمی کنم. روزنامه ورزشی نمی خوانم.
  2. از فوتبال نفرت هم ندارم.
  3. فقط بازی های جام جهانی و احیانا بین المللی دیگر را می بینم. جام جهانی هم، بازی های ایران، معمولا، و گاهی بازی های دیگر تیم ها، و مخصوصا فینال مسابقات را می بینم. از جام جهانی 2014، تا حالا سه بازی را دیدم. دو بازی های خودمان و یک بازی کاستاریکا و ایتالیا که به غایت قشنگ و دیدنی بود. :)
  4. همه اینا بدین معنا نیست که از فوتبال چیزی سرم نمی شود.
  5. تحلیلم این است که اهمیت فوتبال در ایران، به خاطر رسانه هاست؛ اگر روی سایر ورزش ها، مثل والیبال هم سرمایه رسانه ای شود، قطعا کمتر از فوتبال، تماشاگر نخواهد داشت.

چند تحلیل:

  1. بازی با نیجریه، بد نبود، اما خوب هم نبود. خیلی از بازیکنان نیجریه می ترسیدیم، اصلا نزدیکشان نمی رفتیم، کسی جلوی تفکر و تمرکز آن ها را برای حمله نمی گرفت... کلا لج آدمی را در می آورد.
  2. تندیس بهترین بازیکن، در بازی با نیجریه را می دهم به «آندرانیک تیموریان»، انصافا تنها نترس بازی بود.
  3. بازی با آرژانتین فوق تصور بود. هرچند هنوز جرأت نزدیک شدن به آن ها را نداشتیم، اما خیلی بهتر از بازی نیجریه بود. حداقل به چند موقعیت گل رسیدیم و اگر داور به نفع نمی گرفت، شاید مساوی می شدیم.
  4. و اما یک چیز را درک نمی کنم، ظاهرا یک سری از مردم... هستند که حتی برای باخت می ریزند توی خیابان ها. احیانا کسی برای باخت، خوشحالی می کند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
  5. اضافه نوشت (4/4/93): باخت خیلی بد ایران از بازنده و محذوف گروه، نه شرافتمدانه بود و نه آبرومندانه و نه اینکه ارزش تیم را حفظ کرد...

کمی مرتبط نوشت: این روزها، مسابقات لیگ جهانی والیبال دیدنی است. انصافا با ایتالیا خوب بازی کردیم و نباید دست گرفت «فرهاد ظریف» را که الحق بخش مهمی از پیروزی، مدیون اوست با دریافت ها و پاس های بی نظیرش. شاید خوب بود مدتی در تیم نباشد. حداقل همه فهمیدند چه بازیکن ارزشمند و اثرگذاری در این مدت، همراه تیم نبوده است.

بچه شیعه

کاش یک روزی آنقدر خوب شویم که ولی زمانمان، دلشان برایمان تنگ شود...


* دقت
باربط نوشت: این سریال های کره ای را دیده اید، این سریال هایی که با رنگ و لعاب خیلی خوب، برداشتند و تمام تاریخ را به نام خودشان زدند؛ یانگوم، دونگی، امپراطور بادها، دریا، جومونگ و...

یانگوم

یک دقتی کرده اید، اینکه تقریبا در همه این سریال ها، یک آدم فداکار وجود دارد،  یک آدمی که از صفر شروع می کند و آنقدر کارش را خوب انجام می دهد که مورد توجه شخص اول مملکت قرار می گیرد و امپراطور (به عنوان همه چیز و همه کس کشور) عاشقش می شود؛ اگر بلایی سرش بیاید، امپراطور نزدیکترین خدمتکارانش را بسیج می کند تا به کار او رسیدگی کند. همیشه تلاش می کند تا بهترین و صادق ترین خدمتگزار برای امپراطور باشد؛ همه زندگی اش را فقط خدمتگزاری صادقانه به امپراطور می داند.

تا به حال فکر کرده اید،
ما، بچه شیعه ها، چقدر سعی می کنیم چنین رابطه صادقانه ای را با ولی زمانمان داشته باشیم، اینکه تمام زندگی مان را وقف کنیم تا به ایشان خدمت کنیم...

پیر شدن

واقعیت است، ما دهه شصتی ها داریم از گردونه جوانی خارج می شویم.
البته اواخرهای دهه 60 هنوز جوانند.
یک روزی فکر می کردم، ما جوانان دهه 60، هیچ وقت پیر نمی شویم، جوانان امروز ایران اسلامی، همیشه جوان می مانیم... نمی دانم چه شد که این وسط، حذف شدیم و دهه 70 تادی ها وسط گود آمدند.
اعتکاف که رفتم، در میان دهه هفتادی ها، محصور شدم. یک روزی فکر می کردم 70تادی ها، چقدر بچه اند، اما حالا بزرگترینشان، 23 را تمام کردند. اگر خیلی درسخوان باشند، وارد  مقطع ارشد شده اند.

هی
روزگار، خیلی سخت با ما تا کرد... خیلی...


*بی ربط نوشت: این روزها، دورا دور، ذوق پدری را برای کودک 10 ماهه اش می بینم... قربان صدقه رفتن های پدر هم برای کودکش، عالمی دارد.

کاش

کاش یک زمان هایی وقتی میخواهیم تصمیم بگیریم
وقتی می خواهیم حرفی بزنیم،
وقتی قرار است کاری کنیم،
وقتی...
خودمان را یک لحظه جای طرف مقابل و همه کسانی که در آن حرف سهیم هستند، بگذاریم.
بعد
تصمیم بگیریم،
حرف بزنیم
و عمل کنیم...


* خودم خیلی سعی کردم در مقام عمل این کار را انجام دهم، اما اطرافیانم...

بماند.

** یادتان هست، همیشه یک توصیه از حضرت امیر (علیه السلام) را به امام حسن(علیه السلام)، می خواندیم: آنچه برای خود دوست داری، برای دیگران هم دوست بدار و آنچه برای خود نمی پسندی، برای دیگران هم نپسند.

ندبه

به امید آن روز که

«ندبه»، جزو خاطراتمان باشد، نه دعاهایمان...

به امید نور ونورانی شدن، التماس نور

اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة و النصر و اجعلنا من خیر أنصاره وأعوانه و المستشعدین بین یدیه

الگو

هر از گاهی به این سایت سر می زنم و خجالت می کشم که با وجود سلامتی، اینقدر نا امید شده ام. سمانه برایم یک الگوست... کسی که با وجود قطع نخاع، ناامید نشده که هیچ، همچنان به زندگی پرشور ادامه می دهد...

عکس نوشت: از نقاشی های سمانه احسانی نیا

خدایا
در قیامت مرا شرمنده این گونه ادم ها نکن...

خواب سحر در هوای بهاری

در بهار و تابستان، چقدر خوابیدن در هوای لطیف صبحگاه، دلچسب است و اگر پنجره اتاقت، به حیاط، با باغچه ای هر چند کوچک، اما پر از لطافت بهار باز شود، لذتش را مضاعف می کند.
مست همین لذت هر روزه بودم که خدا دو کلاغ را مأمور کرد که مرا از این خواب خوش محروم نمایند.*

بالاخره خدا هم برای انجام امورش اسباب و عللی دارد...**


*این روزها، کار زیاد دارم، از خدا هم خواستم خوابم را کم کند و به وقتم برکت دهد که مجموعه کارها، هر چند با تاخیر، اما به نحو احسن تحویل دهم.
**فَبَعَثَ اللّهُ غُرَابًا یَبْحَثُ فِی الأَرْضِ... (مائده/31)
*** دقت می خواهد، خدا کلاغ ها را جفت، جفت مأمور می کند تا کاری را به اتمام برسانند. ؛)
****کاش آنقدر لایق شویم تا خدا مأمورمان کند، مأمور ویژه خودش... کلاغ، هر چند به نظر آدمی، زیبا نیاید، اما آنقدر ارزشمند است که نامش در کتاب الله بیاید و آن وقت نشود بی وضو به آن دست زد.

عکس نوشت: معرفی می کنم... مأمور ویژه خدا ؛)

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan