کلمات کم می آید...

نمی شود
نمی توانم
نمی گنجد
عظمتی که دیدم
حس کردم
مصیبتی که لمس کردم...
کربلا
اربعین
نمی شد ماند
و حضرت پدر، آغوش گشود برای زائران حرم فرزندش

و
می دانست جز آل الله را، کسی یارای تحملش نیست
صلی الله علیک یا ثارالله و این ثاره


دلم می خواست تمام زخم های پایم را می شد و نگه می داشتم، تمام آنچه از دوست به من رسید...
هزاران بار خدا را شاکرم که امسال زیارت اربعین را قسمتم کرد...

خانه دوست

اربعین
کربلا
حسین
دعا

در زلال اقیانوس عشق، دعاگویتان هستم... حلال فرمایید.


می خواهم دور باشم از هر آنچه مرا از حقیقت به مجاز می رساند.
ان شاءالله وقتی رسیدید به این مطلب، در جوارم «او»یم.
نگفتم، چون باورم نمی شد بعد از این همه سال، بالاخره به «او» برسم.

قسم

خیلی ها اهلش هستند، اصلا تکیه کلامشان است، صبح تا شب، شب تا صبح از هر 9 کلمه شان، 10 تایش، «به خدا»، «به جون خودم»، «جان تو» و امثالهم است.
چرا واقعا اینقدر قسم می خوریم، خصوصاً اولی اش را، چرا اینقدر ارزش خدا برایمان کمرنگ شده که نامش را راست ودروغ به زبان می آوریم.
البته این عادت ما ایرانی ها هم نیست، اعراب هم لفظ والله را آنقدر به کار می برند که جزو اولین کلماتی است که به گوشتان می خورد... :)

کاش
یاد بگیریم، خدا آنقدر عظمت دارد که برای اثبات هر چیزی، به او متوسل نشویم؛ ظاهرا حدیث قدسی است که هر بار بنده ای قسم می خورد، خدا خطاب به او می گوید : «بنده من! بی ارزش تر از من، نیافتی که به آن قسم بخوری...»

کاش
عادتمان
فرهنگمان را تغییر دهیم، آن هم با همین چیزهای ساده


پ.ن1: قطعا قسمی که لقلقه زبان است، اثر فقهی ندارد. چون عمد نیست بر قسمی که باید شرایط داشته باشد... اما فرهنگ خوبی هم نیست.

پ.ن2: الحمدلله؛ اولی اش اصلا در دهانم نمیچرخد... شاید بگویدم «خدا شاهده!» اما قسم نمی خورم...
پ.ن3: معمولا کسانی که راست ودروغ را به هم می بافند، خیلی این کلمات را به کار می برند، به قول یکی

یکبار گفتی، باور کردن،
تکرار کردی، شک کردم،
قسم خوردی، باور نکردم... :|

پ.ن4: شاید لازمه تمرین قسم نخوردن، راستگویی است در هر حالی... «النجاة فی الصدق»

فقط!

آمار رسمی حکایت از حضور حداکثر یک میلیون ایرانی در کربلای معلی می کند!
فقط یک میلیون، آن هم برای کشوری 75 میلیونی!
ما که ادعای ام القرا بودن جهان اسلام و کشورهای مسلمان را داریم؟!
فقط یک هفتام مردم ایران دارند می روند یا آمارها اشتباه می کنند؟!

نظم/ اطلاع

کلا آدم منظمی هستم، یعنی سعی می کنم منظم باشم. من یا یک وسیله ام را می دانم کجاست، آنقدر که تلفنی هم بتوانم به کسی بگویم و او راحت از توی هفت سوراخ پیدایش کند، یا اینکه نمی دانم یک وسیله کجاست و آن وقت است که باید تمام زندگی ام را بریزم بیرون تا پیدا شود، الان مبتلا به حالت دوم شدم و نمی دانم یک جزوه ای را که سال قبل پرینت گرفته بودم، کجاست! خوب است که حجمش هم کم نبوده ها... :|


لطف کنید هر وقت قرار است برنامه ای را هماهنگ کنید
خبری را به کسی بدهید
به یک نفر زنگ بزنید و از او چیزی بپرسید،
درباره مسئله ای تحقیق یا پرس و جو کنید
لطفا اگر نتوانستید هماهنگ کنید، خبر بگیرید، نتوانستید تماس بگیرید یا اگر گرفتید به آن نتیجه مطلوب نرسیدید، پرس و جو وتحقیقتان، ثمری نداشت،

لطفا به آن یک نفر که یک لنگه پا منتظر خبر، تماس، پیامک و... شماست، خبر نگرفتن یا منتفی شدن قضیه را خبر بدهید.

خیلی عادت ناشایستی است که پیش خودتان می گویید: خب نشد، حالا بعدا می گویم. یا منتقی شد دیگر، همین که خبر ندادم، یعنی هماهنگ نشده وووو

شما ملاک نیستید. ملاک ان بنده خدایی است که کار را به شما سپرده، قرار است خیال او را راحت شود، نه خیال شما!

هویه

خیلی وقت بود می خواستم بروم سراغش، اما توی شهر به این بزرگی، اصلا جاهایی که همیشه همه وسایل خیاطی را داشتند، پیدا نکردمش. آخرش کارم کشید به بازار ومشیر خلوت

2 تا شابلون و یک هویه...
این هم اولین نتیجه کار، با امکانات محدود و یک آدم تنبل که حوصله خرید کردن سایر وسایل مورد استفاده را ندارد. :)

هویه کاری


پ.ن1: هویه کاری، کار پر زحمتی نیست، یکی دقت می خواهد و دیگری حوصله. کلاس نرفتم. نکته ها را از یکی دوتا انجمن پیدا کردم و یک دوست خوب که بلد است و هر زمان و مکانی که بخواهم، راهنمایی ام می کند.
پ.ن2: هویه، دو تا درس خوب به من داد. اول صبر و حوصله، دوم همیشه فرصت جبران نیست.

  1. همه فن ها، با بالا رفتن مهارت، سرعت کار هم بیشتر می شود. اما هویه کاری، برعکس است. چون باید با سرعت مشخص و فشار ملایم، پارچه هویه شود. سرعت کار که بالا رود، هم پارچه خراب می شود و هم وقتت هدر می رود.
  2. آدم ایده آل گرایی هستم. خصوصا در کار هنری... هر گوشه ای از کار که اشتباه شود، می شکافم و دوباره درست می کنم. حتی اگر 5، 6 بار این اتفاق بیفتد. اما در هویه کاری، خصوصا در مرحله آخر کار و وصل روی پارچه اصلی، باید بی خیال این ایده آلم شوم. چون باید دوباره یک پارچه بزرگ برداری و از نو شروع کنی. دقت بالایی می طلبد چنین کاری... همیشه فرصت جبران نیست.

پ.ن3: سوزاندن دست، جزو اتفاقات عادی است که در این کار می افتد. خیلی عادی... :|

خوب

بازی خوبش در «طلا و مس»، نوید بازیگری از جنس مذهب را می داد.
وقتی کارگردانی اش را با اولین فیلم، به رخ جشنواره فجر کشید، بدون یک عشق مادی، یک رابطه عاشقانه دختر و پسری؛ کسب دو سیمرغ، یکی برای کارگردانی در بخش نگاه نو و دیگری بهترین بازیگر زن در سودای سیمرغ برای اولین فیلم، خیلی بود. حق بازیگر اول مرد «دهلیز» هم سیمرغ 31 بود؛ نه دادن سیمرغ به لودگی های همیشگی اش در فجر 32.
هر چند فیلم «مهمان داریم» را بسیار دوست دارم؛ برایم در جشنواره 32، یک جرقه امید بود بعد از کلی فیلم درب و داغان. اما به نظرم نه سنش به نقش می خورد ونه حال وهوایش.
و حالا، بعد از دوسال، اولین کارگردانی تلویزیون را با یک فیلم نامه خوب شروع کرده، و بزرگانی را وارد جریان سینما کرده که پر از ایده و خلاقیتند... کسانی مثل «حاج آقا شهاب مرادی»
تا حالایش که خوب رفته جلو، بدون آرایش هایی که این روزها، روی صورت تمامی بازیگرها جلوه گری می کند.
با لباس هایی، نه از جنس شهرهای اروپایی.
از دست ندهید یک روایت خوب، شیرین و جذاب را در «پرده نشین»

پرده نشینعکس نوشت: یک مادر ودختر، از دو جنس، دو فرهنگ...

دوست خوب

حرف زدن با یک دوست خوب، حال آدم رو خوب می کنه...
حتی اگر راه دور باشد ونتوانی در آغوشش بکشی
حتی اگر آنقدر دور باشد که حتی صدایش را نشنوی
حتی اگر ترجیح بدهی از برنامه های تصویری اینترنت، بخاطر امنیت، استفاده نکنی...
و
آخرش با هم چت کنید. با همان ابزارهای قدیمی. بدون عکس وفیلم و صدا و تصویر...
و فقط کلماتتد که احساس تو را به او می رسانند.
ولی
حالت خوب می شود...

مرگ، شهرت، عاقبت بخیری

آدمم، مثل همه آدم هایی که روی زمین زندگی می کنند، و ممکن الخطا 1* البته نه آدمی از نوع «ملا شدن چه آسان، آدم شدن محال است...»
می خواهم بنویسم از شتری که این روزها، دم خانه همه می خوابد...

«مرتضی پاشایی» رفت. خبر را که خواندم، اصلا نمی دانستم آدمی وجود دارد به این نام، که معروف هم باشد. اهل دنیای ترانه وموسیقی نیستم. تمام مدت هدفون توی گوشم نیست. راهم را با چیزهای دیگری پر می کنم، از ذکر، دعا، قرآن، کتاب و گاهی هیچ...

احسان خواجه امیری را می شناسم، محسن یگانه و امثالهم که آبشان با صدا وسیما، بسیار توی یک جوب می رود. خیلی سوال برایم پیش امد، وقتی این روزها، بیش از شبکه های خبری، فضای مجازی پر شده از خبرهای تسلیت و اشک و آه وناله و جملات از این قبیل...
- درخواست سه روز! عزای عمومی
- تجمع هواداران در فلان پارک ومیدان در شهرهای مختلف...
- سیاه شدن اینستاگرام هنرمندان
- همه ایران! ناراحتند
- ستاره موسیقی پاپ ایران!
- اتوبان های تهران با آهنگ های تو شروع می شد وتمام.
- مرتضی عاقبت بخیر شد.
- ماندگار شد...
- در اوج محبوبیت از دنیا رفت.

این جملات برایم بی معناست. نا مفهوم و غیرقابل هضم. یک بنده خدایی، به رحمت خدا رفته، حالا چندتا کنسرت هم داشته وسه تا آلبوم هم بیرون داده. من هم ایرانیم، ناراحتم نیستم به این معنایی که گریه کنم، چهره درهم بکشم...

ناراحتم برای پدر ومادری که عزیزشان را از دست دادند... جوان برومند 30 ساله شان را.

و در مقابل، پدر مرتضی می گوید: به حق نمازشب هایی که پسرم می خواند، فلان کار را نکنید و... ما عاشق جمهوری اسلامی هستیم و...

و سه روز عزایش! خدا وکیلی اصلا جایگاه این آدم، با مثل کسی همانند آیت الله مهدوی، قابل مقایسه است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یک سوال جدی، از همه کسانی که هنوز هم بدون احساس دوست داشتن یا تنفر، می توانند تصمیم بگیرند.
اگر یک آدمی اهل خدا، پیغمبر و عاشق اهل بیت بوده
اگر آدمی علاقمند و پایبند به نظام مقدس جمهوری اسلامی بوده
اگر آدمی اهل نماز اول وقت و نماز شب بوده
اگر...

چرا در قیافه، رفتار، سکنات، حرکات، شعرها، خواندن هایش این چیزها به چشم نمی آمده؟! چرا یک ابسیلون، این اعتقادات در رفت و آمدش، محافلش، جریان نداشته؟! چرا اکثر کسانی که به طرفداری اش جمع شدند، دخترها و پسرها ژانگولر بالا شهری، شکم سیرند که یک وجب روسری به زور روی سرشان بند می شود.
چرا کنسرت هایش...
چرا عزادارانش، در نبودش، کف می زنند؟!
چرا...
لطفا در جواب چرایم نگویید: مهم دل است...

از کوزه همان برون تراود که در اوست... 2*


1- بر این اعتقادم، انسان جایز از خطا نیست، یعنی جوازی برای خطا کردن واشتباه ندارد. بلکه ممکن الخطاست. من سواد این چیزها را ندارم. یک اهل علمی گفت.

2- قطعا می دانم این یک سال درد و بیماری، بسیار از بار گناهانش کم کرد. اما امان از اعمال ما تأخر...
3- در همین سن وسال، آدم مشهوری نیستم. نهایتا 400، 500 نفر مرا بشناسند، آن هم به واسطه رفت و آمدهای بسیار وسرک کشیدن در همه جا! در حدی که اگر خبر مرگم برسد، فقط یک خدابیامرز شاید حواله ام کنند و بس. ولی خدا با بندگانش اینجوری حساب نمی کند که کسی که همه کار کرده و جاهل نبوده را مثل کسی حساب کند که کلی همیشه برای خودش فیلتر داشته. یقین دارم خدا عادل است.
4- ما همان آدم های متحجری هستیم که در چالش سطل آب یخ شرکت نمی کنیم، دوماه محرم وصفر، برایمان عزای عمومی است به احترام اربابمان، سعی می کنیم نمازهایمان قضا نشود، نماز شب ها را سالی یکبار، اگر توفیقش باشد. ما آدم هایی کاملا معمولی هستیم.

قانون گرایی

«سلام، خسته نباشی... پر فروش باشی.»
این اولین بار بود که این دعا را می شنیدم، «پر فروش باشی!» دعایی که یک دست فروش مترو برای دیگری کرد... این روزها، تعداد دست فروش ها، از مسافرین بیشتر شده، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد را می خرند و می فروشند و فروش هم دارند.
آنقدر که آقایان هم دست به کار شدند تا از آمار کاسبی در مترو جا نمانند.


خیلی وقت ها، خیلی چیزهایی را دیده ام، که به درد بخور بوده اند. آن هم خیلی زیاااااااااااااااااد. اما قیدش را زدم، تا بحال حتی اندازه یک شکلات هم از دست فروش های مترو خرید نکرده ام.

بر این باورم که هر کشوری قانونی دارد و حتی اگر قانون نادرست باشد، حق نداریم آن را زیر پا بگذاریم... اگر همه ما قانون مدار باشیم، کسی از حقش جا نمی ماند. به نظرم این دست فروش ها، بیش از آنکه به مردم کمک کند، آرامش، امنیت، عفت و حیا را در جامعه لگدمال می کنند...

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan