قیامت

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

لطف

می دانی لطف یعنی چه؟!
اگر جزو «الا ما رحم ربی» نباشی، چه می شود؟!
اگر خدا یک لحظه، فقط یک لحظه عنایتش را بردارد، چه اتفاقی می افتد...


این روزها، خبر طوفان تهران، همه جا سر وصدا کرده، با سرعتی نزدیک 120کیلومتر از راه رسید، نزدیک 2800 درخت شکست؛ برق 50 هزار خانواده قطع شده، کلی ترافیک، کلی خسارت، 5 نفر جانشان را از دست داده اند، روی یکی سقف فایبرگلاس آلاچیق افتاده، دیگری بلوک بتنی ساختمانی نیمه تمام، بلای جانش شده و...

این روزها هواشناسی توبیخ می شود، ستاد بحران تشکیل شده، قرار است در مجلس بحث شود... رقم خسارات اولیه میلیاردی است، فقط برآورد خسارت به شبکه توزیع برق، 5میلیارد ونیم است.  

   

اما

درست در یک نقطه ای از این شهر، همین وسط های شهر،
مراسم ضیافتی برپا بود به مناسبت عقد دو جوان...
مهمان ها کمی دیر رسیدند،
مراسم با تأخیر یک ساعته برگزار شد،
یک بار صندلی ها را از حیاط جمع شد و در پارکینگ چیده شد و بعد از طوفان، دوباره همه بساط در داخل حیاط برپا گردید... البته هوا به غایت خوب شده بود.

نه برق رفت، (سه تا کوچه پایین تر، برقشان رفت... تا ساعت 8، بنده خدا چقدر حرص برنامه جشن را خورد.)
نه درختان حیاط شکست، خصوصا دو سرو بلند کنارحیاط...
نه تیر چراغی افتاد؛
نه بلوکی از ساختمان های نیمه تمام کوچه جدا شد؛
نه بشقابی شکست؛
یک عدد کارد یا چنگال هم گم نشد؛
یک شیشه میز هم نشکست؛
همه مهمانان سالم رسیدند
در خیابان های اطراف هم راه بندان نشد. در هیچ کدام تیری نیفتاد، درختی از جا کنده نشد و...

گرنگهدار من آنست که من می دانم    شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد

خدایا شکر که این جشن کوچک عقد، به خوبی برگزار شد، هر چند تمام تهران بهم ریخت...

طوفان تهران

دعای عاجل

برای یکی از اسطوره های انقلاب دعا کنیم.
برای یکی از استوانه های نظام.

قبول دارم که همیشه همه آدم ها، راه درست را نمی روند، اما وجود ایشان، نفسشان در این صحنه های حساس، غنیمتی است که امیدوارم خدا دوباره ایشان را به ما بازگردانند.


* دعا کنیم برای شفای عاجل حضرت آیة الله مهدوی (دامت توفیقاته)
** امروز رهبر انقلاب، به عیادت ایشان رفتند...

نزول

و خدا برای لحظه لحظه مان، قرآن را نازل می کند...
آیه به آیه اش، جواب همه سوالات ما در زندگیست. فقط باور کنیم که هست... باور کنیم قرآن، مال 1400 سال پیش نیست، باور کنیم الان این خداست که با ما سخن می گوید.

مشکلی که می رفت با هزار آدم کاربلد حل نشود، با یک آیه قرآن... فقط یک آیه قرآن، ان شاءالله حل شد... (می گویم ان شاءالله، چون نتیجه کار دو روز دیگر معلوم می شود. اما الحمدلله، در لحظه فعلی، قضیه آرام شد.)*

شکر...

  

إقراء،
بخوان،
باورکن،
عمل کن.

بسم الله


* حل شد... الحمدلله بعدد ما أحاط به علمک...

ماه سرور

اگر دو ماه داریم که سنت است برای سرور شهیدان، آقا امام حسین (علیه السلام) مشکی پوش شویم...
اگر عزای مادرمان، نمی توانیم جز مشکی رنگ دیگری بپوشیم...
اگر شهادت هر کدام از ائمه معصومین را مشکی بر تن می کنیم...
و آن وقت...
بعضی می گویند، مردم ما افسرده شده اند
بلد نیستند شادی کنند.
خوشحالی کردن و خندیدن یادشان رفته.
هر چند هیچ کدامش را قبول ندارم، چه اینکه او که از بیرون این را می گوید، نمی داند در دل عزا، چه بهجتی نهفته است، چقــــــــــدر آدم را سبک می کند.

ما به ازایش
خدا شعبان را قرار داد، ماه رسول الله، ماه سرور آل الله...
ماهی که خدا گذاشت آماده شویم برای مهمانی اش... ماهی که جز به شادی نگذرد، و امید می رود که شادی اش قرین گناه نشود.
  

اصلا تا بحال دقت کرده اید که در این ماه عزیز، شهادت نداریم؟!

مماشات

آقا چقدر بگویند تا شما باور کنید که این غربی ها حد یقف ندارند...
همین جور، هر قدمی که عقب بکشید، آن ها ده قدم می آیند جلو و پرو می شوند.

رئیس جمهور محترم جمهوری اسلامی ایران
جناب حجة الاسلام والمسلمین دکتر حسن روحانی
ما مردم ایران، عزتمان را، شرافتمان را دوست داریم و دوست نداریم حتی در حد یک انیمیشن کوتاه، رئیس جمهورمان را به سخره بگیرند. لطفا به این آدم ها روی خوش نشان ندهید: «و لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلا»  راهی را که خدا بست و قرار نداد، شما مسیر خلافش را نروید.

و السلام علی من اتبع الهدی

پ.ن: این را ببینید، متأسفم برای دستگاه  دیپلماسی

عروج ناگهانی

این پیام و اعلامیه، دیگر آخر روداشتن بعضی از آدم هاست.

آدمی که تمام پول مملکت را خورد و رفت... و آن چیزی که به بیت المال تا حالا بازگردانیده شده، جز یک پنجم اختلاس انجام شده نیست، برایش می نویسند «عروج ناگهانی مرحوم مغفور شادروان...»

البته جدا از اینکه کلا با عباراتی نظیر «مرحوم»، «مغفور» و ... مشکل دارم و احتمالا در وصیت نامه قید کنم جز الفاظی مانند «متوفی» و «مدفون» و امثالهم را در برای مراسم و سنگ قبرم بکار نبرند، به دلیل اینکه مورد رحمت و غفران واقع شدن را کسی جز رب العالمین نمی داند؛ عبارت «عروج ناگهانی» اش از همه تأمل برانگیزتر بود... خصوصا ناگهانی!

البته آدم پشت سر مرده حرف نمی زند، از سرنوشت هم خبر ندارم، فقط می توانم آرزو کنم که در این دنیا، با اعدامش جزای گناهانش را دیده باشد.

  

پ.ن: بستگان و آشنایان و خانواده اگر در این روال، بی تقصیر باشند، خیلی ضربه می خوردند. خیلی زیااااااااااااااااااااد. چه اینکه بی تقصیر بودند، و گناهی بر دوش آن ها نیست«و لا تزروا وازرة وزر أخری» اما آبروی رفته شان را کسی نمی تواند به آن ها باز گرداند.

احترام بازماندگان را باید نگه داشت و اگر روزی، روزگاری با یکی از این آدم ها برخورد کردیم، چیزی نگوییم که آه یک مظلوم، می تواند گریبان گیر باشد.

اما همه اینها به این معنی نیست که کسی را که به حکم دادگاه جمهوری اسلامی ایران، به دار مجازات آویخته شده را تحویل بگیریم و یا اگر زیادی تحویل گرفتند، سکوت کنیم.

مهاجرت

دوست داشتم یک جای دیگر را هم در دنیای وبلاگ نویسی تجربه کنم.
وقتی دیدم ابزار مهاجرت دارد که وبلاگ های قدیمی ات را هم بیاوری، کل ذوق کردم. اما علی الحساب قسمت نیست، چرا که فعلا بخش بلاگ اسکایش از کار افتاده. به امید روزی که دوباره به کار بیفتد. ;)

البته شکلک هایش هم قشنگ نیست، اما خیلی از امکاناتش خوب است.
می دانم اگر قرار است خوانده ودیده شوم، باید سر بزنم تا سر بزنند... اما وقتی فرصتش نیست، بسنده می کنم به همین نظری که شاید عابری بگذارد.

این روزها دل مشغولی و فکر مشغولی زیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد دارم.

اگر سری زدید، دعایی هم برای رفع گرفتاری ها در حق نویسنده بفرمایید.

من او

تنهایی آدم را می سوزاند، ریش ریش میکند، نمی گذارد دیگر به هیچ کس و هیچ چیز فکر کنی...
اگر مجالش دهی...
تنهایی آرام آرام از لای در می آید تو، کم کم می نشیند کنار دستت... آهسته آهسته در آغوشت می گیرد و می شود تنها رفیقت.
تنهایی نمی گذارد خوشبخت فکر کنی، خوشبخت زندگی کنی، از خوشبختی دیگران شاد شوی و از ته دل بخندی.
هر لحظه به تو می گوید که یادت باشد که من هستم... همه جا، حتی در میان جمع.او  که بیاید، آهسته زمین دلت را شخم می زند و بذر حسادت می کارد... مثل یک باغبان مواظبشان است تا مبادا از ریشه بکنی شان. می گذارد حسادت، میوه حسرت و نفرین بدهد و ثمره اش اگر «آه» شود، ممکن است باغچه خوشبختی دیگری را بسوزاند.

اما

همین وسط دستت را دراز کن، دراز هم نکردی، او می آید پایین و دستت را محکم می گیرد. فقط حواست باشد که دستت را از میان دست های گرم و مهربانش بیرون نکشی. همان جا بنشین و آغوشش گریه کن، بگذار بجای تنهایی، او بشود رفیقت «یا انیس من لا أنیس له»
او ترا برای خودت می خواهد... و آن وقت اولین هدیه اش، آرامشی است که سال هاست منتظرش بودی و یادت رفته بود که از او بخواهی.
باغچه دلت را شخم می زند... بذر رحمت می کارد... رحمتش که ثمره دهد، جای همه چیز را پر می کند...

طبع آدمی

سرماخوردگی طبع آدمیزاد است، مگر می شود آدمیزاد باشی و سرما نخوری!

اما اگر همین طبع، در گرما عود کند... واویلایی می شود.

  

ر.ک: حال این یکی دو روز اخیرم

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan