اولین

بسم الله

همه ما، بارها اولین چیزهای زندگی مان را تجربه کردیم، هر آدمی یک بار زندگی می کند و در زندگی اش، همه اولی ها خاص می شود. مهم نیست چند نفر قبل او رفته اند، خوانده اند، نوشته اند... برای او می شود خاص! و گاهی خیلی خاص

می خواهد اولین گریه، قدم، صدا، کلمه باشد،

یا اولین روز مدرسه، دوست، نمره بیست و جایزه...

نوع اولش را بقیه برایش ذوق دارند و بقیه اش را خودش، بیشتر حظ می برد.

و حالا برایم این روزها،  اولین کتاب محقق شد.
اولین کتابی که فیپا گرفت و چاپ رسمی شد. هر چند گروهی و فقط یکی از مقالات به قلمم است. ذوق خاصی دارد بعد از یکسال انتظار...

باشد همیشه قلم هایمان برای خدا بنویسد و بس.

پ.ن:
۱- چقدر خوشحالم که این اولین، در مسیر دین است.
الحمدلله علی کل حال
۲- اینجا برایم حیاط خلوت نوشتن است که بدون پیش داوری خوانده شوم. پس بر من ببخشید که نام کتاب را نمی‌گویم.

عاشورا

بسم‌الله
مهم نیست امروز کجا بودی!
مسجد محل، هیأتی معروف، پای منبر آقای فلانی یا پامنبری آقای مداح،
شاید هم کنج خانه، توقفگاه بین‌راه، شیفت اداری، در نقش خادم هیأت،
مهم این است که از امروز حداقل
یک قدم
یک گام،
یک پله
به او نزدیک شویم.
و اولش
ابتدایش
گام نخستش، فقط یک چیز است.
نماز
اگر اول‌وقت خوانده شود..،
از همین امروز، تمام تلاشمان را بکنیم، اول‌وقتمان، انتهای وقت نشود.

شادمانی کنار ارباب

بسم‌الله

مهدی شادمانی را خیلی وقت است می‌شناسم. از روزهایی که خواننده یادداشت‌هایش بودم در همشهری جوان، گاه بیگاه نوشته‌هایش چاپ می‌شد، تا وقتی نویسنده ثابت شد، مسئول صفحه بود و قبل از کن‌فیکون شدن مجلات، معاون سردبیر بود، یعنی همه کاره!

هشت‌ماهی هم در همشهری جوان قلم زدم، باواسطه رییسم بود. با واسطه بود، چون نویسنده یک بخش بودم و هیچ‌وقت ندیدمش؛ یعنی از باب اداری و مدیریتی ندیدمش. اما نظرش، نظراتش درباره یادداشت‌ها و مقالاتم به واسطه مسئول صفحه مربوطه، به گوشم می‌رسم. و چند یادداشتی که بنا به مصالح او، به زیور چاپ اراسته نشد.

همه حرص‌هایی که با واسطه درباره‌ام خورد. اینکه مطلب دیر شده، نرسید و من باید می‌نوشتم و داشتم تلاش می‌کردم، اما تمام نمی‌شد. بماند قسط اخر دستمزدها بابت ۷، ۸ متن آخر که ۵۰۰ تومنی می‌شد حوالی سال ۹۵، بالاخره به دستم نرسید.

می‌گذارمش پای ردمظالم، بابت حرص‌هایی که خورد، این به آن در...

*

مهدی شادمانی جزو آدم‌هایی بود که آخر زندگی تکلیفش با خودش مشخص شد. عاشق خدا شد بابت تمام سختی‌ها، رنج‌ها، مصیبت‌ها، دردها. ماند برای خدا، شاکر شد، دوستش داشت، خیلی بیشتر امثال منی که ادعاهایمان گوش فلک را کر کرده است.

من هنوز نمی‌فهمم عشق به خدا با طرفداردواتیشه بودن تیم فوتبال، چگونه جمع می‌شود؟

نمی‌فهمم نوای قرآن با آهنگ‌های موسیقی، کجا کنار هم قرار می‌گیرد؟

اینکه تصمیم گرفت نام بچه‌اش را آوا بگذارد، چون هیچ بار فرهنگی، مذهبی و ملی ندارد، و بعداً بخاطر اسمش، مجبور به تحمل شرایطی نشود که دوست ندارد، چگونه با عاشق‌خدا بودن، با رسم و راه معصومین جمع می‌شود؟

هنوز هم این تناقض‌ها را نمی‌فهمم.

اما

می‌دانم وقتی حضرت ارباب، شب اول محرم صدایش می‌کند، قطعاً تمام تناقض‌هایش حل شده، وگرنه عزایش، مصیبتش با عزای ارباب یکی نمی‌شد؛ و همین عزای ارباب و اشک برای سیدالشهداء، ارامشی است که بر دل و روح و جان خانواده‌اش می‌نشیند، ان‌شاءالله

طلب صبر می‌کنم از خدا برای همسر همراهش و کودکانی که امسال عاشورا، معنی بی‌پدری را لمس می‌کنند، می‌فهمند و با دختر کوچک حسین (علیه‌السلام)، فرزندان کاروان کربلا همدرد می‌شوند.

لایوم کیومک یا اباعبدالله

شروع تاریخ!

بسم‌الله

شد مبدا تاریخ... گذر از شهر آبا و اجدادی به شهری دور، از شهر خودش به شهری دیگر، از همه علقه‌ها و وابستگی‌هایش به جایی ناشناخته، از مکه به مدینه برای تشکیل حکومت اسلامی. شاید قرار بود همیشه یادمان باشد هرچند هجرت سخت است و طاقت‌فرسا

دل‌بریدن مشکل است،

اما گاهی مبدا خیلی از تغییرات است،

شروع خوبی‌هاست،

سرچشمه خیرات است،

آنقدر که شهرِمقصد به نامت ضرب شود، هر چند تازه وارد باشی.

قرار بود مسلمانان یادشان باشند، هر چه دارند و هستند، از هجرت شروع شده است.

و سالمان شد هجری قمری. خدا خیام را بیامرزد برایمان تقویم جلالی نوشت و بعدا نجم‌الدوله، آن را هجری شمسی کرد. و سال ۱۳۰۴ هجری شمسی به تصویب مجلس شورای ملی رسید. مبداش را همان هجرت گذاشت و شد .

اما اتفاقی در سال هجری قمری افتاد. هجرت، اول ربیع‌الاول بود، نه اول محرم. محرم اولین ماه سال بود، قبل از اسلام؛ بعد اسلام، هجرت، مبنای تاریخ شد و ماه‌ها را می‌شمردند، مثلاً ۴۰ ماه بعد هجرت، از همان ربیع‌الاول هم می‌شمردند و مبنا سال شماری بوده.

بعدها خلیفه دوم، وقتی در تاریخ گذاری به مشکل برخورد، عده‌ای از اصحاب را جمع کرد و مشورت خواست برای محاسبه ماه‌شماری و سال شماری. پیشنهاد امیرالمومنین، همان هجرت بود. اما پیشنهاد توسط خلیفه دوم تغییر یافت و شروع سال را دو ماه و بیست روز عقب کشید! یعنی محرم سال اول هجری، در زمان واقعی، وقتی است که هنوز هجرت رخ نداده‌است.

شروع سال، هجرت پیامبر بود از مکه به مدینه بود و ماه اول سال، ربیع‌الاول... اما بعدها این تغییر باعث شد شادی سال نو با مصیبت سیدالشهداء، رنگ ببازد.

کاش یک زمانی تقویم رسمی کشورهای عربی اصلاح شود و دوباره ربیع‌الاول بشود اول سال...

شروعی همراه با بهار

پ.ن: این یک مقاله خوب، کامل و جامع دراین باره

https://www.google.com/url?q=http://ensani.ir/fa/article/download/189769&sa=U&ved=2ahUKEwia15vGsaDkAhVKDuwKHXuMCJsQFjABegQICBAB&usg=AOvVaw1R662zJfIsp3ZSj8IJI_py

حق همه چیز را محترم شماریم!

باسمه‌تعالی

اپیزود اول:

می‌رسم خانه، چشمانش خیس بود، خیس خیس خیس... سشوار به دست نشسته بود و با دقت یکی یکی‌اش را خشک می‌کرد، اما نمی‌توانست سرش را نگه دارد، گردنش می‌افتاد: اگه بمیره چی!

اپیزود دوم:

بخواب مامانی، بخواب، بعد تو تو دنیا هیچ‌چیز واسم مهم نیست و دوست دارم زودتر بیام پیش تو.

اپیزود سوم:

... قربونت برم الهی...! زود رفتی از پیشمون...دیگران هر چی می‌خوان بگن که موقعش بود...اما نه...همشون بی‌خود میگن...خیلی زود بود. می‌خواستم قشنگ‌ترین تابلوی جهان رو ازت بکشم... زیباترین جمله‌های دنیا رو برات بنویسم... جذاب‌ترین کمیک‌استریپ رو ازت بکشم... اما نتونستم.

*اپیزود اول، ۷، ۸ سال پیش در خانه ما اتفاق افتاد، وقتی مهمان داشتیم و همه اردک‌ها از آب پریده بودند بیرون، اما ارشد (از اول از همه بزرگتر بود و اسمش ارشد ماند.) در آب مانده بود، پاهایش یخ زده بود. خواهرم پرهایش را یکی یکی خشک کرده بود و چشمانش خیس بود، اگر ارشد امشب بمیرد چه؟ و الحمدلله خوب شد.

*اپیزود دوم، یادداشت خانم هانیه توسلی بود که چند وقت پیش برای فقدان گربه‌اش گذاشته بود.

* و سومی، یادداشت بزرگمهرحسین‌پور برای گربه‌اش مشا

اینا را اول گفتم تا بگویم من حیوان خانگی داشته‌ام، حیوان خیلی می‌فهمد، خیلی عاطفه دارد، خیلی دوست‌داشتنی و مهربان است، اگر اتفاقی برایش بیفتد، حسابی آدم را بهم می‌ریزد، یادم هست روزی که مجبور شدیم بخاطر اعتراض همسایه طبقه بالا، بدهیمشان بیرون، کسی که قرار بود ببرتشان، زود آمد، آنقدر سریع خودم را رساندم که دستم درد گرفت، گریه‌ام گرفت، یکی یکی بغلشان کردم، بوسیدمشان و گذاشتیمشان توی سبد، بعدها گاهی یادشان هم می‌کردیم و با خاطره‌هایشان زندگی می‌کردیم، می‌کنیم. اما هیچ‌وقت آن‌ها را دخترم و پسرم خطاب نکردم، هیچ‌وقت مثل از دست دادن یک آدم، برایشان اشک نریختم، هیچ‌وقت قربانشان نرفتم، هیچ وقت آرزوی همجواری با امام معصوم را به همجواری با حیوان تنزل نداده‌ام.

آهای آدم‌ها

شما آدمید، اشرف‌مخلوقات، بهترین خلق روی زمین، قطعاً سگ و گربه و قناری آدم نمی‌شوند، چرا شما خودتان، ارزشتان، مقامتان و مرتبه‌تان را در حد حیوان پایین می‌آورید. سگ فحش نیست، قبول، اما سگ، ادم هم نیست، چرا خودتان را پدر و مادر سگ، صدا می‌کنید!

چرا همه چیز را قاطی می‌کنیم؟

چرا افراط و تفریط می‌کنیم؟

اسلام می‌گوید اگر کسی کمی آب داشته باشد، مخیر شود بین وضوگرفتن و دادن آب به حیوان، دومی مقدم است. در محدوده خانه خدا، اجازه کشتن پشه را هم نمی‌دهد، اما از آن‌طرف مسلمانان را از همجواری‌، با سگ و گربه پرهیز می‌دهد!

این دین، همان دین است قطعاً...

گربه و سگ و قناری و اردک و مرغ و خروس و... جای فرزند را نمی‌گیرد. چیزی جای چیز دیگر نیست!

این حجم عاطفه برای آدم‌هاست، جای درست خرجش کنیم.

از طرف دیگر، حیوانات را از همجواری باهم‌نوع، محروم نکنیم، شما دوست دارید تنهایی بین کرگدن‌های مهربان زندگی کنید؟!

دعای من

بسم‌الله

یکی از وبلاگ های دعوت عمومی کرده به چالش، این بار چالش دعای منتخب! حالا منم و یک مفاتیح، یادگار سفرهای عمره و حج که بعدها همراه پیاده روی های اربعینم هم بود. در میان گشت های سعودی، کوچکی اش باعث می شد راحت بین وسایل و در جیبم مخفی اش کنم تا بتوانم صفحه به صفحه اش را نفس بکشم، ببلعم.

حالا از کدامش را بنویسم!؟

  • دعای عهد را بنویسم، همان که گفته‌اند هر روز بخوانم، سعی می کنم، اما گاهی خواب، کار دیگر مانع می شود. گاهی زمزمه می کنم: اللَّهُمَّ إِنْ حَالَ بَینِی وَ بَینَهُ الْمَوْتُ الَّذِی جَعَلْتَهُ عَلَی عِبَادِک حَتْما مَقْضِیا، فَأَخْرِجْنِی مِنْ قَبْرِی مُؤْتَزِرا کفَنِی شَاهِرا سَیفِی مُجَرِّدااما حال ندارم، حالا که زنده ام، ایستاده بخوانم و درازکش تمامش می کنم.
  • امین الله را چند وقت است کشف کرده ام، وقتی می‌گویم السلام علیک یا امین الله فی ارضه، بنا به حالم، گاهی حس می‌کنم روبروی حرم حضرت پدر ایستاده ام، روبروی ایوان طلا...
  • یا وقتی جامعه کبیره می‌خوانم و هربار می‌رسم به نصرتی لکم معدة، نمی‌دانم به حال خودم گریه کنم یا بخندم! چه ادعای غریبی...
  • شاید هم باید از دعای بعدنمازصبح امام عصر بنویسم، اخرش مستحب است دست در دست بگذاری و بگویی... اللهم هذه بیعة له فی عنقی...
  • آل‌یاسین را هم نگویم بهتر است! گاهی نفسم می‌گیرم تا تمام شود.
  • از عشق‌بازی های ندبه بنویسم، آنجا که عبارات دعا درباره غایب است و وقتی به نام حضرت مادر می‌رسد، مخاطب حضور می‌یابد:  أَیْنَ ابْنُ النَّبِیِّ الْمُصْطَفَی وَ ابْنُ عَلِیٍّ الْمُرْتَضَی وَ ابْنُ خَدِیجَهَ الْغَرَّاءِ وَ ابْنُ فَاطِمَهَ الْکُبْرَی  بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی وَ نَفْسِی لَکَ الْوِقَاءُ وَ الْحِمَی2  و آیا هنوز نشسته دعا می‌خوانم یا شیرفهم شده‌ام بلندشوم، هرچند از حضورشان چیزی نفهمم.
  • یا از عشق‌بازی با خدا... و لایمکن الفرار من حکومتک... خداا! نمی توانم فرار کنم، یعنی اگر می شد میرفتم؟ آنجایی که ضجه می زند اگر مرا در آتش بیندازیم، داد می زنم دوستت دارم!
  • خاطرات مکه مرا پرت می کند به طواف های دور بیت الله، آن جا که همه دعاهایی که خطاب به خداست جان می گیرند و نازل می شوند، مهم نیست جوشن کبیر بخوانی، یا یستشیر، مجیر یا مشلول... همه اش یا هیچ کدام...
  • اجرنا من النار یا مجیر شب های سپید رمضان، حال و هوایم را بارانی می کند، یاد طواف های بیت الله.
  • دعای ماه رمضان را بگذارید نگویم، وقتی هر شب بعد هر فریضه گفته اند برای حج دعا کنیم اللهم ارزقنی حج بیتک الحرام و گاهی تمام صورتم خیس می شود، خدایا می شود دوباره مرا میان حجاجت جا دهی؟
  • یا وقتی افتتاح را می خوانم، دعایی که خدا به ما حق شکایت داده: اللهم انانشکو الیک فقد نبینا
  • یا ابوحمزه اش... تک تک فرازهایش، همه نازهایی که عبد با معبود می کند، عاشق با معشوق می گوید...
  • باز هم می خواهی بگویم، از عاشورا، از زیارتی که هر بار می خوانم انگار خون ارباب، جاری می شود! بک علینا و علی جمیع اهل الاسلام... علی جمیع اهل السماوات... داغت، عزایت، اشکت بر همه اهل آسمان ها سنگین است.
  • شاید هم فقط چند صفحه آخر، آنجا که حضرت مادر، جواب  می دهد: و علیک السلام یا قرة عینی و ثمرة فؤادی...3 نور دیده ام، میوه قلبم.

بگذارید همین جا بمانم، سراغ صحیفیه فاطمیه و سجادیه و... نروم.

همه این دعاها دعای من هست ونیست... هر دعایی جای خودش را دارد، رزق هر کسی از دعا متفاوت است، من نمی توانم بگویم گل رز را بیشتر دوست دارم یا مریم یا نرگس... هر کدام جا خودش عزیز و است و خوش بو و دوست داشتنی و خواستنی...

کتاب های دعا، باغ گل اند، هر دعایی عطر خودش را دارد، صفای خودش را می طلبد، اثر خودش را می گذارد.

فقط یک چیز آموخته ام و فقط سعی می کنم رعایت کنم. چطور پیش پدر، مادر، استاد، معلم و... با ادب قرار می‌گیریم؛ در محضر دعا همین گونه باشیم.

از همین امروز، یک قدم به ادب نزدیک شویم. اگر راحت می‌نشستیم، دوزانو بنشینیم، اگر دو زانو هستیم، بایستیم، اگر نشسته‌ایم، بعضی از ادعیه را در سجده بخوانیم. روبرویمان و مورد خطابمان حضرت حق است یا معصومین علیهم السلام... بزرگترین، مهمترین ودوست داشتنی ترین های عالم... ادب کنیم، تا لبریزمان کنند از معارف ناب ادعیه...


1- خدایا اگر بین من و او مرگى که بر بندگانت حتم و قطعى ساختى حائل شد، کفن پوشیده از قبر مرا بیرون آور، با شمشیر از نیام برکشیده.

2- کجاست فرزند پیامبر برگزیده، و فرزند علی مرتضی، و فرزند خدیجه روشن جبین، و فرزند فاطمه کبری؟، پدر و مادر و جانم فدایت شود، برایت سپر و حصار باشم...

3- بخشی از حدیث کساء

گول بازی رسانه ای آمریکا را نخورید.

بسم الله

لاحول و لاقوة الا بالله العلی العظیم

شک نکنید، جناب آقای دکتر ظریف، خائن است.

گول بازی رسانه ای دشمن را نخوریم، اعتماد نکنیم. تحریم آقای ظریف، برای بازسازی آبروی او در میان مردم، خصوصاً نیروهای انقلاب اسلامی است. سریال گاندو، آخرین آبروی دولت بی تدبیر و ناامید را بر باد دارد. حالا می خواهند با این بادبادک و اعلام مثلاً تحریم، دوباره جایگاهی در میان نیروهای انقلاب اسلامی برای او دست و پا کنند.

آقای ظریف دقیقاً 6 سال است که سنگ آمریکا را به سینه می زند،
آقای ظریف!

فراموش نکرده ایم،

امضای کری را تضمین می دانستید!

با او می خندیدین و با نیروهای داخلی اخم می کردید!

یادمان نرفته روز طلایی مقاومت (دیدار بشار اسد با امام خامنه ای) استعفا دادید تا این پیروزی، تحت شعاع خبر شما قرار گیرد!
الان یک تنه ایستادید تا FATF تصویب شود!

همین سفر اخیر، گفتید که از امضاء برجام، پشیمان نیستید!

آقای ظریف!
ما فراموشکار نیستیم.

مَرد

بسم‌الله

هنوز ناامید نشدم از خوبی...

از آدم‌هایی که بی‌چشمداشت خوبند،

بی‌توقع می‌بخشند

و بی‌دلیل مهربانی می‌کنند.

الحمدلله که خدا گاهی اوقات در کارهایی که مردانگی می‌خواهد، مردانی را سر راهم قرار داده که رسم مردانگی بلدند.

ما فیلم نیستیم!

بسم‌الله

این یادداشت فقط یک دردودل است، همین. نه عصبانیم، نه دلخورم، نه چیز دیگری؛ فقط بخشی از یک سبک زندگی است.

چند نکته به عنوان مقدمه:

  1. لطفاٌ تا انتها بخوانید.
  2. اول بگویم این قید را قبول ندارم، اما به عرف احترام می‌گذارم که ما را بچه مذهبی، حزب‌اللهی، ولایتی و امثالهم می‌نامند. بعضی‌ها هم می‌گویند چماق به دست‌ها و امل و... (مذهب مال همه است، نه ما... اما خیلی ها ما را بخاطر پوشش چادر، مذهبی می نامند)
  3. زندگی ما فیلم نیست، سریال هم نیست. متاسفانه کارگردانها یاد گرفته اند ما را فقط در فیلم وسریال ها نشان دهند و بازیگرها آموخته اند در فیلم ها شکل ما بشوند اما در واقعیت مدل خودشان زندگی کنم. لطفاٌ جای ما بازی نکنید، ما فیلم نیستیم.

می‌خواهم درباره خودمان حرف بزنم، مایی که نه کنسرت می‌رویم، در تئاترها معمولاٌ دیده نمی شویم. مجالسمان مختلط نیست؛ گاهی حتی بلد نیستیم برقصیم؛ عروسی‌هایمان بدون آهنگ است؛ در گوشی‌ها و تبلت هایمان پر از موسیقی نیست،  اوقات فراغتمان را موسیقی پر نمی‌کند، و زندگی‌مان بدون رقص و موسیقی جریان دارد.

  • ما شادیم. خیلی بیشتر از آن‌هایی که فکر می‌کنند شاد هستند. ما برای شادبودن به خنده‌های بلند، جیغ‌های سالن کنسرت، بگوبخند با مردها، دوست‌پسر، رقصیدن، ایروبیک، لباس‌های تنگ یا رنگ‌های تند، لاک‌های رنگارنگ، رنگ موهای آنچنانی، آرایش‌های فشن، رانندگی‌های باسرعت، گربه و سگ و... نیاز نداریم. شاید خیلی‌ها فکر کنند پس اگر این‌ها را از زندگی حذف کنیم، مگر دلیل دیگری هم برای شادی باقی می‌ماند؟

بله، باقی می‌ماند، ما با چیزهایی شاد می‌شویم که شاید فکر کنید شادی با آنها معنا ندارد، شعار نیست، غلو نمی‌کنیم، ادا درنمی‌آوریم، ما هر وقت دلمان بگیرد، خودمان را می‌رسانیم به حرم، خواه حرم سیدالکریم در شهرری باشد یا امام رئوف یا کریمه اهل‌بیت. مزارهای شهدا هم تا دلتان بخواد درگوشه کنارشهر پیدا می‌شود.

می‌نشینیم سرسجاده و با خدا حرف می‌زنیم، قرآن را باز می کنیم تا حرف خدا را بشنویم.

خودمان را می‌رسانیم مجلس روضه و این امام است که همه غم‌ها را از روی دلمان برمی‌دارد و سبک‌بار از مجلس بیرون می‌آییم، مثل پر...

تفریح، مسافرت، کافه، سینما، پارک مان هم سر جای خودش است. اما لازم نیست هرجایی برویم، بارها شده بخاطر دودسیگار و آهنگ‌های تند یا برخوردهای نامتعارف، قیدکافه‌گردی را زده‌ایم.

مجالس مداحی، کیفش خیلی بیشتر از کنسرت است. یک بار امتحان کنید. آنقدر دست می‌زنیم که تمام کف دست‌هایمان سرخ می‌شود؛ شادیم بخاطر شادی اهل بیت.

  • دید و بازدیدهایمان به خوشی است و بدون گناه؛ اگر مجلس زنانه باشیم، بلدیم به خودمان برسیم، از لباس و کفش و آرایش گرفته تا لاک و کیف و زیورآلات؛ اما این رسیدن ها و خوش تیپ بودن ها، برای مجالس زنانه است، نه کوچه و خیابان و بازار و اداره.

  • موقع رانندگی کردن، با هر دور فرمان، روسری مان لیز نمی خورد.

  • ما گرممان می شود، خیلی بیشتر از همه. زیر چادر، حتی اگر لباس نخی بپوشیم، خیس عرق می شویم، اما حریممان و حیایمان، برایمان مهمتر از همه چیز است.

  • عادت نداریم توی کوچه و خیابان بگردیم، بی خود و بی هدف و بی جهت. یا سرِ کار هستیم، یا در خانه، اگر سری به مراکز خرید هم بزنیم، دنبال خرید لازم هستیم، نه پاساژگردی تفریحی. برای همین ما را نمی بینید، اما اگر فرصت بود یک بار راهپیمایی 22 بهمن، روزقدس  یا نمازعیدفطر، در محل تجمع حاضر شوید تا ببینید چقدر تعدادمان بیشمار است.

  • یاد نگرفته ایم با چادرمان خودنمایی کنیم، چه در فضای مجازی و چه حقیقی. نگین و منجوق و مروارید و... چادر را به جای پوشش می کند تبرج.

  • شاید خیلی از ما، زیر چادر مشکی بپوشیم، برای اینکه راحتیم. کمتر دیده می شویم و به چشم می آییم. نه اینکه حوصله شستن لباس را نداشته باشیم یا لباس هایمان را ماهی یکبار بشوییم.

  • هر چند همه فکر می کنند اگر دانشگاه رفتیم با سهمیه بوده، اگر اختلاسی شده، تقصیر ماست، اما غالب ما با حقوق کارمندی زندگی کردیم، می کنیم، اهل ولخرجی نیستیم، به ندرت در حساب هایمان 1 میلیون می ماند، مگر کارمندان که آن را برای اجازه یا پول پیش خانه کنار گذاشته اند.

  • همه مان هم فقیر و بیچاره نیستیم. قشر مرفهی هم بین مان پیدا می شوند. اما پولشان را از اختلاس و زیرمیزی و ... در نمی آورند.

  • گاهی صورتمان را با سیلی سرخ نگه می داریم؛ اما دست به اخاذی، گدایی، زیرمیزی و... نمی زنیم.

  • پدرهایمان مهربانترین پدرهای دنیا هستند. بعضی هایشان برای خودمان و بخاطر نگرانی شان، سرمان داد زده‌اند. شاید عده کمی از ما، کتک‌هایی هم در بچگی خورده‌اند. اما یاد نداریم با کمربند و خط کش و... سراغمان بیایند.

  • عشقمان اربعین است و پیاده روی، اردوهای جهادی، گلزارشهدا و مدافعین حرم و... .

  • ما آدمیم، فیلم نیستیم. لطفاٌ جای ما بازی نکنید، وقتی باورمان، اعتقادمان و عملمان برایتان مسخره است.

پ.ن:

۱- بین همه قشر آدمی، آدم بد و کارچاق کن و... وجود دارد. نمی گویم امثال ما اینگونه نیستند، هستند. اما نه اینکه همه اتفاقات را بر سر ما خراب کنند.

۲- متاسفانه چندسالی است آرایش کردن میان قشر ما باب شده است، نه می کنم، نه می پسندم و نه صحیح است... دوستان را هم اگر ببینم، تذکر می دهم، خیلی جدی! :)

۳- مذهب برای زندگی دنیاست، نه آخرت. به ما یاد می دهد چگونه با قواعد دنیا زندگی کنیم.

۴- قشر ما هم یک طیف است، وسیع و بزرگ و مختلف.

۵- خوشی های زودگذر و کوتاه دنیا را که دین برایمان ممنوع کرده، باشد برای بقیه. خوشی های حلال، دلچسب است و شیرین و دوست داشتنی.

۶- اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

معامله جاسوس

بسم‌الله

وقتی ساعت یک ربع به نه هر شب، پای کانال سه میخکوب می‌شوم، فقط حسرت یک چیز را می‌خورم. حسرت فراری دادن جاسوسی را که اینقدر نیروهای اطلاعاتی و عملیاتی برای کشف، پیداکردن روابط و دستگیری‌اش زحمت کشیدند.

و به راحتی آب‌خوردن، فراری‌اش دادیم. بر سر مذاکرات هیچ!

یادمان نرود به سیب و گلابی‌های برجام، فراری دادن جیسون رضائیان را هم اضافه کنیم.


پ.ن

۱: از دست ندهید سریال خوب، خوش‌ساخت و پلیسی گاندو را.

۲: انتظار روزی را می‌کشم که وزیرفعلی امورخارجه در جلسه دادگاه، پاسخگوی خیانت‌هایش به این مرز و بوم باشد، در همین دنیا...

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ . . . ۷۸ ۷۹ ۸۰
در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan