شیار

این یادداشتی که در جای دیگری، درباره شیار در جشنواره نوشتم. این روزها که شیار، بالاخره رنگ اکران به خود گرفت، بازنشرش خالی از لطف نیست.

حاشیه

  • این بار دوستم زودتر رسید و انتهای صف ایستاد. صفی که ایستاده بود که شیار را حتی روی زمین ببینند. (شیار در لیست سودای سیمرغ2، نبود؛ بنابراین این بار به صف گیشه پیوستیم...)
  • ده نفر، ده نفر می فرستاد طرف گیت، رسیده بودیم سر صف و جلویمان یک زن و شوهر جوانی بودند... یکدفعه، یک نفر با 3 بلیط شیار آمد و رو به مسئول صف گفت، من 2 تا بلیط اضافه دارم، چی کارش کنم؟! یعنی اگر آن دو نفر نبودند...
  • بی انصافی است که پول بلیط صندلی و زمین، یکی است.
  • چند دقیقه اول فیلم را ندیدیم. پشتم درد گرفت، جایی نبود برای تکیه دادن؛ اما... می ارزید.
  • بعدا خواندم که جناب مجیدی هم در این سانس، حضور داشته است.
  • قبل از اینکه رسما اعلام کنند سیمرغ بهترین بازیگر زن، بر شانه های کدام بازیگر می نشیند، (بعد از اینکه خیلی اتفاقی، تمام فیلم های کاندیداهای نقش اول زن را در جشنواره دیدم.) قطعا کسی جز خانم مریلا زارعی شایستگی گرفتن این سیمرغ جشنواره انقلاب را ندارد، سعی کردم بی انصافی نکنم، اما واقعا بازی شان حداقل یک سر و گردن از سایر رقبا بالاتر است، امیدوارم حق به حق دار برسد. با احترام به بازی خوب خانم «حسیبا ابراهیمی» در نقش مرونا.
  • خوشحالم هر چند این جشنواره برایم تلخ بود، اما آخرش با دیدن سه فیلم خوب، حالم خوب شد.

متن

شیار 143

یک روایت زنانه؛ دقیق، پر از جزئیات لطیف از جنگ، اسارت، آزاده ها، رادیو عراق و... تمام جریاناتی که همیشه از دید مردها به تصویر کشیده شده است... و این بار وقتی یک زن داستان را شرح دهد، قطعا نکات ظریف را بیشتر می بیند، حس مادر را قوی تر به تصویر می کشد.

«الفت» را دوست دارم، خودش را، نگاهش را، جزئیاتش را، انتظارش را...

نمی گویم فیلم ایراد نداشت، داشت، کم هم نبود... از راش های عملیاتی که بدون دلیل انتخاب شده بود، تا فضای سرد و بی روح مصاحبه های گروه مستندسازی، و نیز یونس، که شخصیت پردازی اش ضعیف بود و... اما الفت، باورپذیر بود؛ دوست داشتنی، یک مادر منتظر، منتظر یک خبر از پسرش... 15 سال

از دست ندهید این روایت خوب و لطیف را... و خوشحالم که این فیلم را در جشنواره دیدم.

به رسم ادب، سر تعظیم فرود می آورم در برابر همه مادران شهدا، ایثارگران، مفقودین و جانبازان که کسی نفهمید در دل این مادران چه گذشت، چه ها گذشت، مردانه ایستادند و جگرگوشه هایشان را تقدیم انقلاب کردند...

خانم آبیـــــــار
و خانم زارعی
سپاس بابت آنکه هنرمندانه گوشه ای از رنج های این شیرزنان انقلاب را  بر روی پرده نقره ای سینما، به تصویر کشیدید.

کارمند شدن یا نشدن!

بر عکس تمام آدم هایی که می گویند کار نیست و...، اتفاقا به نظرم کار اینقدر هست که می مانم کدام را انتخاب کنم. کلی از پیشنهادهای کاری را می فرستم روی هوا، یا کس دیگری را پیشنهاد می کنم برای آن کار...

4 سالی که در اداره ای دولتی (البته آموزشی ـ علمی) به صورت نیمه وقت، کار می کردم، چندتا پیشنهاد کار خوب بهم شد، همه را واگذار کردم به کس دیگری؛ از کارشناس بودن تا مدیر پرورشی دبیرستان.

این روزها هم که مشغله درسی، نمی گذارد خیلی به کار فکر کنم و اصلا فرصتش را هم ندارم و همین باعث شد که عطای همان کار نیمه وقت را هم به لقایش ببخشم، فقط 8 ماه گذشت که پیشنهاد یک کار خوب، دورکار و تخصصی بهم پیشنهاد شد و بنده هم که کلا کارهایم معطل همان آب باریکه مانده بود1*، روی هوا قاپیدم و البته کار سخت و طاقت فرسایی است (از لحاظ روحی).

این 17، 18 روزی هم که از ماه محرم می گذرد، فکرم بدجور درگیر پست مدیریتی ای بود که در دانشگاه دوره لیسانس بهم پیشنهاد شده بود. اینکه یک هو بروی و پست مدیریت را تصاحب کنی، خیلی حرف بود. ضمن اینکه:
عکس نوشت: کاریکاتوری به مناسبت روز کارمند

1- یکی از مهمترین وقدیمی ترین معاونت های دانشگاه، کار را پیشنهاد داده بود، و طبعا حمایت ایشان در طول کار پشتم بود.
2- به استقلال مالی، کاری و اجتماعی ام خیلی کمک می کرد. خیلی زیااااااااااااااااااااااااااااااد.
3- چون حوزه فرهنگی بود، به طبع اردوها، خیلی روی روحیه ام تأثیرگذار بود.
و عیب هایش...
1-  زندگی می شد کارمندی، صبح ها از ساعت 8 تا 4، آن هم روال عادی کار. چون فرهنگی بود، اضافه می شد اضافه کاری ها و...
2- کلا تمام مشغولیت های دیگر زندگی، بالطبع تعطیل می شد...
3- فرصتی برای درس خواندن و ادامه تحصیل هم نمی ماند.
4- سقف ادامه دار شدنش، همان کارمند قرارداد معین بود. دانشگاهمان، هیچ کارمندی را پیمانی و رسمی نمی کند. اصلا! البته بحث امنیت شغلی اش، مشکلی نیست، اما خب اگر می خواستم قرارداد معین ببندم که همان پیشنهاد اداره سابقم، را قبول می کردم.
5- من آدم زندگی ماشینی واداری نبوده ونیستم. نمی توانم تمام دلمشغولی ها را بگذارم کنار. اصلا عادت بکنم که چه شود! چه اتفاقی بیفتد. قرار است برای کار، زندگی کنیم یا برای زندگی، کار کنیم. زندگی کارمندی واداری برای یک خانم، یعنی برای کارکردن، زندگی کنیم...
6- با احترام به تمام کارمندان رسمی و شاغل. اما به نظرم یک زن فقط در دوصورت تمام وقت باید برود سر کار... یکی اینکه شغلش بی بدیل باشد واگر او نباشد کار لنگ می ماند و نیاز است به حضور و تخصصش، و دوم نیاز اقتصادی. وگرنه عمرش را برای بیمه و بازنشستگی و غیره تلف کند که چه شود. (بحث آموزشی کاملا از این قضیه جداست. معلمی شغل انبیاست؛ اما به شرطی که یک معلم برای تربیت فرزندان دیگران، از فرزند خودش غافل نشود.)
7- هیچ وقت نخواسته ام فقط پول دربیاورم، وگرنه همین الان هم می توانم. هدفم از کار رشد فکری، اجتماعی وعلمی است، ولاغیر...2*


1- به نظرم هر خانمی، جز خرجی ای که در هر ماه می گیرد، باید یک آب باریکه ای داشته باشد تا بتواند برای کارهای متفرقه خرج کند، مخصوصا در این گرانی ها. از کادو خریدن برای دوستان خصوصا، تا یک زمانی که یک روسری، لباس، کیف و... دید وهوس کرد و تفریحات سالمی مثل سینما و رستوران و...؛ توی آن مدتی که کار نمی کردم و پول نداشتم، بدجوری گیر کرده بودم. پولی که شاید بشود از آقای همسر گرفت، اما از بابا، رویم نمی شد که بگویم پول بدهید که بروم برای دوستم کادو بگیرم... :)
2- یک پیشنهاد توپ مدیریتی را فرستادم روی هوا... البته استخاره کرده بودم و فعل و ترک کار، هر دو خوب بود.

او

رزق دیشب برایم خیلی سنگین بود...
حاج آقا:
خدا هر وقت می بینه بنده ای، داره برای دیگری دردودل می کنه، میگه:
-بنده من! می خوای آبروتو ببرم؟!
- آ خدا! آبرو برای چی؟! چیکار کردم مگه؟!
- برای اینکه تو داری آبروی منو می بری...

دردودل، یعنی بنده، از خدا راضی نیست، اون وقت می ره این نارضایتی رو برای یکی دیگه میگه...


*خدایا ببخشید... از امشب قول می دهم دیگر برای کسی دردودل نکنم... فقط برای خودت و اولیاءات...
**لازم نیست که توضیح بدهم که مثل همیشه حاج آقا، یک روایت را به زبان خودمان توصیف کردند.
*** دیشب کسی را دیدم توی هیأت، که اصلا دلم نمی خواست آنجا می دیدمش. شکر که شب آخرم بود که می رفتم...

قسمت

نطلبید آقا که امشب هم زیر سایه خیمه اش باشم...
ماندنی شدم و نه رفتی... :(

رزق3

حاج آقا گفتند... این سنت الهی است. به هر کس بیشتر محبت کنی، حالت را می گیرد. برای اینکه تکبر نگیردت...
اما این به این معنا نیست که محبت نکنی. تو مأمور به وظیفه ای...
اما دل نبند به جوابش، حالت را می گیرد.

بانکداری الکترونیک

بسم الله

این متن هیچ ربطی به این ایام ندارد و نگارنده، به هیچ بانک دولتی یا خصوصی تعلق خاطر نداشته وندارد.
بانکداری الکترونیک اگر هزار حسن هم داشته باشد، یک عیب بزرگ دارد، اینکه ممکن است کارت راه نیفتد، و آن وقت باید شال و کلاه کنی وبروی تا دم بانک و این، بدترین بخش ماجراست.
اینکه کلی زحمت بکشی و یاد بگیری با این رمزها وپیش و خم ها کار کنی و آن وقت هم ثمربخش نباشد.
الان تقریبا چندسالی است که تمام جابجایی های بانکی خودم و خانواده را از طریق اینترنت، پیگیری می کنم و تا بحال، پولی از کف نرفته... شکر!
با اینترنت بانک همه بانک ها هم کار نکردم.
بانک انصار

از انصار اصلا راضی نبودم. همین شد که رفتم و حسابم را تخته کردم و والسلام. اولش 1000 تومن، پول بی زبان گرفت برای رمز الکترونیک، دوبار هم رمزش سوخت... بی خود وبی جهت. (این مال حداقل 3 سال گذشته است و دیگر سراغش نرفتم.)

بانک سپه

بانک سپه را تا وقتی که حقوق های اداره تویش ریخته می شد، باهاش کار می کردم و انصافا خوب بود. امکانات گزارش دهی اش به خوبی ملت نیست، اما خوب است...

بانک ملت

بانک ملت، اذیت شدم تا رمز گرفتم، اما انصافا خوش دست و خوب بود و هست. غیر از دوماهی که دارم به خاطر اشتباه یک متصدی، تاوان می دهم. بانکداری الکترونیکش، فقط با رمز OTP کار می کند و یک متصدی، برداشته شماره همراهم را به جای فکس وارد کرده وبرای همین نمی توانم درستش کنم و OTP را راه بیندازم. باید بروم تا شعبه اش که خیلی دور است.

بانک سامان

و بانک سامان، پیرم کرد. اولش که حساب توی بانک سامان، باز کردم،برای قابلیت بانکداری الکترونیکش بود. قضیه مال خیلی وقت پیش است... 86. اولش که گفتم قرض الحسنه باز کن و متصدی کوتاه مدت باز کرد و بعد از کلی عصبانیت، آخرش 1000 تومن، بخاطر جابجایی کم کرد!!!!!!!!!!!!!!!!
آن زمانی اینترنت بانک داشت که هیچ بانکی نداشت، در حد صورتحساب و انکانات دیگرش غیر فعال بود. سر تعویض کارت بانکم که شد، رفتم یک شعبه دیگر، امضایم اسکن نشده بود! کلی متصدی بانک مسخره ام کرد که خانم! شما مدرسه براتون حساب باز نکرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و در نتیجه باز هم معطل شدم، ناجور! این دوتا اشتباه از متصدی ای که حسابم را باز کرد، هم نوع حساب را اشتباه کرد، هم امضاء اسکن نکرد و هم 1000 تومن خسارت بهم زد! گذشت تا بانک سامان، بانکداری الکترونیکش را به روز کرد. حالا که ملت گیر کرده، پول را ریختم توی حساب سامان! حالا دو روزه که نت بانکش گیر و گور دارد و نمی توانم پول را از حساب بکشم بیرون! به هیچ بنی بشری توصیه نمی کنم از بانکداری بانک سامان استفاده کند!

بانک ملی

بانک ملی هم از اول چون دستگاه رمزیاب می خواست، نرفتم سراغش و فقط به صورت محدود استفاده می کنم، در حد جابجایی کارت به کارت و دریافت صورتحساب. که البته خوب است...

فعلا بانک ملت، امتیاز اول، از لحاظ خوش دست بودن و امکانات بالا را دارد و بعد هم سپه... درباره سایر بانک ها (اعم از دولتی وخصوصی) هم نظری ندارم.


پ.ن1: الان چندین سال است، حداقل 6 سال که با اینترنت بانک سر وکار دارم و خیلی هم جابجایی پولی می کنم... (از لحاظ تعداد، نه مقدار...) این فقط تجربیاتم بود و بس...
پ.ن2: درباره کارت هدیه هم توصیه می کنم سراغ پارسیان نروید. کچلم کرد. پاسارگارد راحت و بدون دردسر کارت هدیه می دهد، اما تنوع ندارد؛ طبق شنیده ها حاکی است که سامان هم طرح های خوبی دارد، اما 1000 یا 2000 تومن از مبلغ کارت کم می کند بخاطر صدور کارت؛ بانک اقتصاد نوین هم خوب و راحت کارت گرفتم. و اما، اگر رسیدید به شعب «شهاب ملی» بانک ملی و اگر دستگاه کارت هدیه اش خراب نبود، بهترین گزینه است که با آسودگی کارت هدیه با طرح و نوشته دلخواه دریافت کنید...

خیمه

امروز پایم یاری نمی کرد از زیر خیمه ارباب، بیرون بیایم...
خیمه ارباب
خیمه ارباب
خیمه ارباب
حاج آقا گفت: بروید سرتان را بگذارید بر خاک و بگویید خدایا! امتحانم کردی که به اینجا برسم... رسیدم. طولانی اش کنید...

بدرقه

عالمی وقت محرم می رود سوی بهشت
تا که آنجا با حســــینیون عـــزا برپا کند...


امروز بابایمان را تا خانه ابدی اش بدرقه کردیم... در جوار حرم سید الکریم...
باباجان
می شود برایمان دعا کنید که ما هم مثل شما، برای اسلام و انقلاب مفید باشیم.


پ.ن 3/8/93
امروز توی حوزه، هیچ کس حواسش نبود که تازه دو روز است که حاج آقا به خانه ابدی اش رفته؛ همه داشتند با هیجان، آخرین روز قبل محرم را پشت سر می گذاشتند.
یکی از مکه آمده بود و همه شاد وخوشحال،
دیگری ماشین خریده بود وشیرینی پخش می کرد،
یکی دیگر میگفت گرفته ای چرا؟!
نفر چهارم پرسید: رفتی پیشواز محرم که مشکی تنت است...
و پنجمی، حالا 5 شنبه رفتی نماز؟!
ششمی شما می شناختینش!؟ (یعنی اینقدر دور از سیاست؟!)
بابا جانم
یعنی اینـــــــــــــــــــــــــــــــــقدر دختر بدی بودم که هیچ کس نفهمید چون بزرگمان بودید، ناراحتم؛ با اینکه همه می دانستند.

هی!
آدم احساس خفگی می کند، وقتی هیچ کس نمی فهمد چه مرگش است... :(

بابا

بابایمان رفت...
به همین راحتی، تنهایمان گذاشت. پدری که دست نوازشش بر سرمان بود.
همه یتیم شدیم. همه مایی که زمانی در مکتبی درس خواندیم که او، تأسیسش کرد و فقط مدیرش نبود...
پدرمان بود، و برایمان پدری کرد.

خدایش رحمت کناد.

   

عکس نوشت: این عکس مال دیدار دانشجویان دانشگاه است با رهبرمان... بابا دست همه مان را گرفت و ما را برد دیدار رهبر، یک دیدار اختصاصی و  خصوصی... ما بودیم و بابا و اماممان؛ غدیر سال 1384

شهری در اروپا

به نظرم، مطلب خوب و کاملی است درباره فیلمی که این روزها، آخرین روزهای اکرانش را می گذراند...

خواندنش خالی از لطف نیست...
"فرهنگ سازی"، متاعی در کره مریخ! .. "سبک زندگی"، یتیمی در کنج نوانخانه!

البته می توان به همه اینها، یک فضای دیگر را اضافه کرد. این شهر، کلی موش دارد، خیلی زیاااااااااااااااااااد... به همین تعداد، عروسک گردان دارد. عروسک گردان ها هم زن و مرد هستند، می خواهم بدانم در همان فضای کوچک زیر دکور، چگونه حریم ها حفظ می شود... این بود جامعه آرمانی ما؟!

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan