مماشات

آقا چقدر بگویند تا شما باور کنید که این غربی ها حد یقف ندارند...
همین جور، هر قدمی که عقب بکشید، آن ها ده قدم می آیند جلو و پرو می شوند.

رئیس جمهور محترم جمهوری اسلامی ایران
جناب حجة الاسلام والمسلمین دکتر حسن روحانی
ما مردم ایران، عزتمان را، شرافتمان را دوست داریم و دوست نداریم حتی در حد یک انیمیشن کوتاه، رئیس جمهورمان را به سخره بگیرند. لطفا به این آدم ها روی خوش نشان ندهید: «و لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلا»  راهی را که خدا بست و قرار نداد، شما مسیر خلافش را نروید.

و السلام علی من اتبع الهدی

پ.ن: این را ببینید، متأسفم برای دستگاه  دیپلماسی

عروج ناگهانی

این پیام و اعلامیه، دیگر آخر روداشتن بعضی از آدم هاست.

آدمی که تمام پول مملکت را خورد و رفت... و آن چیزی که به بیت المال تا حالا بازگردانیده شده، جز یک پنجم اختلاس انجام شده نیست، برایش می نویسند «عروج ناگهانی مرحوم مغفور شادروان...»

البته جدا از اینکه کلا با عباراتی نظیر «مرحوم»، «مغفور» و ... مشکل دارم و احتمالا در وصیت نامه قید کنم جز الفاظی مانند «متوفی» و «مدفون» و امثالهم را در برای مراسم و سنگ قبرم بکار نبرند، به دلیل اینکه مورد رحمت و غفران واقع شدن را کسی جز رب العالمین نمی داند؛ عبارت «عروج ناگهانی» اش از همه تأمل برانگیزتر بود... خصوصا ناگهانی!

البته آدم پشت سر مرده حرف نمی زند، از سرنوشت هم خبر ندارم، فقط می توانم آرزو کنم که در این دنیا، با اعدامش جزای گناهانش را دیده باشد.

  

پ.ن: بستگان و آشنایان و خانواده اگر در این روال، بی تقصیر باشند، خیلی ضربه می خوردند. خیلی زیااااااااااااااااااااد. چه اینکه بی تقصیر بودند، و گناهی بر دوش آن ها نیست«و لا تزروا وازرة وزر أخری» اما آبروی رفته شان را کسی نمی تواند به آن ها باز گرداند.

احترام بازماندگان را باید نگه داشت و اگر روزی، روزگاری با یکی از این آدم ها برخورد کردیم، چیزی نگوییم که آه یک مظلوم، می تواند گریبان گیر باشد.

اما همه اینها به این معنی نیست که کسی را که به حکم دادگاه جمهوری اسلامی ایران، به دار مجازات آویخته شده را تحویل بگیریم و یا اگر زیادی تحویل گرفتند، سکوت کنیم.

مهاجرت

دوست داشتم یک جای دیگر را هم در دنیای وبلاگ نویسی تجربه کنم.
وقتی دیدم ابزار مهاجرت دارد که وبلاگ های قدیمی ات را هم بیاوری، کل ذوق کردم. اما علی الحساب قسمت نیست، چرا که فعلا بخش بلاگ اسکایش از کار افتاده. به امید روزی که دوباره به کار بیفتد. ;)

البته شکلک هایش هم قشنگ نیست، اما خیلی از امکاناتش خوب است.
می دانم اگر قرار است خوانده ودیده شوم، باید سر بزنم تا سر بزنند... اما وقتی فرصتش نیست، بسنده می کنم به همین نظری که شاید عابری بگذارد.

این روزها دل مشغولی و فکر مشغولی زیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد دارم.

اگر سری زدید، دعایی هم برای رفع گرفتاری ها در حق نویسنده بفرمایید.

من او

تنهایی آدم را می سوزاند، ریش ریش میکند، نمی گذارد دیگر به هیچ کس و هیچ چیز فکر کنی...
اگر مجالش دهی...
تنهایی آرام آرام از لای در می آید تو، کم کم می نشیند کنار دستت... آهسته آهسته در آغوشت می گیرد و می شود تنها رفیقت.
تنهایی نمی گذارد خوشبخت فکر کنی، خوشبخت زندگی کنی، از خوشبختی دیگران شاد شوی و از ته دل بخندی.
هر لحظه به تو می گوید که یادت باشد که من هستم... همه جا، حتی در میان جمع.او  که بیاید، آهسته زمین دلت را شخم می زند و بذر حسادت می کارد... مثل یک باغبان مواظبشان است تا مبادا از ریشه بکنی شان. می گذارد حسادت، میوه حسرت و نفرین بدهد و ثمره اش اگر «آه» شود، ممکن است باغچه خوشبختی دیگری را بسوزاند.

اما

همین وسط دستت را دراز کن، دراز هم نکردی، او می آید پایین و دستت را محکم می گیرد. فقط حواست باشد که دستت را از میان دست های گرم و مهربانش بیرون نکشی. همان جا بنشین و آغوشش گریه کن، بگذار بجای تنهایی، او بشود رفیقت «یا انیس من لا أنیس له»
او ترا برای خودت می خواهد... و آن وقت اولین هدیه اش، آرامشی است که سال هاست منتظرش بودی و یادت رفته بود که از او بخواهی.
باغچه دلت را شخم می زند... بذر رحمت می کارد... رحمتش که ثمره دهد، جای همه چیز را پر می کند...

طبع آدمی

سرماخوردگی طبع آدمیزاد است، مگر می شود آدمیزاد باشی و سرما نخوری!

اما اگر همین طبع، در گرما عود کند... واویلایی می شود.

  

ر.ک: حال این یکی دو روز اخیرم

مرد زندگی ام...

بسم الله
    بابا، شاید اولین کلام بود، اولین کلامی را وقتی لب گشودم، بر زبان آوردم، مثل همه بچه ها.  برای بابا ناز می کردم، سوارش می شدم، کشتی می گرفتم، در آغوشش می خوابیدم. عجب عالمی دارد عالم پدر، دختری. بچه تر که بودیم، جنگ بود، وقتی می خواست برود، دل های ما را هم با خود می برد. وقتی کنار جاکفشی خانه، بند کفش هایش را محکم می کرد، بند دلمان پاره می شد، اگر این بار باز نگردد... و همیشه مادر بود که با دعا، بابا را بدرقه می کرد. جنگ تمام شد، اما باز هم بابا می رفت و می آمد... دیگر آنقدرها نگران نبودیم. برایمان قصه هم می گفت، قصه خودمان با کمی اغراق، مزاح، شخصیت هایش هم اسم نداشتند. به سن تکلیف نرسیده بودیم، بابا دوتا درخت برایمان کشید. هر برگ جایزه یک نماز بود و آخر هفته، درختمان شکوفه می زد.
      مدرسه می رفتیم، بودند بچه هایی که دیگر بابا نداشتند و جنگ آن ها را گرفته بود... دوست داشتم بابا می آمد دم مدرسه دنبالم، اما بعدها فهمیدم مدرسه سپرده بود که تا جایی که می شود باباها دنبال بچه ها نیایند... مدرسه شاهد بود. بعدش هم مدرسه مان غیرانتفاعی بود، نمی دانم چقدر از موهای پدر، سر این قسط های شهریه سفید شد... اما همیشه آبروداری کرد. یکبار مانتوی مدرسه ام را یادم رفت بشویم، همیشه فکر می کردم مامان 4 صیح بیدار می شود، مانتو را گذاشتم روی جاکفشی با یادداشت، از استرس خودم بیدار شدم، دیدم بابا مانتویم را شسته و دارد پهن می کند که خشک شود.
      صدای ماشین بابا، همیشه با خبر خوب همراه بود، بابا آمد. عصرها که می شد، می رفتیم توی تراس خانه و زل می زدیم به سر کوچه که کی بابا از سر کوچه می پیچد داخل... همه آرزویمان زودتر رسیدن بابا بود. مأموریت که می خواست برود، به ما نمی گفت، می رفت و بعد زنگ می زد که 3 روز دیگر باز می گردم. اگر می گفت، نه خودش دل می کند، نه ما... یکبار یادم هست رفت مأموریت و وقتی که زنگ زد گفت یک هفته دیگر می آیم. همه مان پای تلفن گریه کردیم، 2 روز بعد بابا خانه بود. هیچ وقت از مسافرت دست خالی برنمی گشت... نمی شود گفت همیشه، اما معمولا خوش سلیقه بود. شب هایی که پدر نبود، کلی استرس داشتیم، بابا ساعت بیدارباش خانه بود، وقتی نبود، ده تا ساعت کوک می کردیم که نماز صبح مان قضا نشود.
      هر وقت چیزی می خواستیم و مادر نمی خرید، به لطایف الحیلی با بابا راهی می شدیم... محال بود بابا آن چیز را برایمان نخرد، حتی اگر پس اندازش بود. نمی گذاشت حسرت بخوریم، حتی حسرت یک سطل پلاستیکی. بابا تا جایی که می شد دور از چشم مادر، هوایمان را داشت، وقتی می رفتیم بیرون، حتما خوراکی برایمان می خرید... از بستنی های دوقلوی پاک تا پیراشکی و... . بزرگتر که شدیم، اول هر هفته، بابا خرجی می داد، یا دوهفته یکبار... وقتی سر هفته، پولی که می داد، رند نبود، معلوم بود آخر ماه است...
      وقتی می خواستیم خودمان را لوس کنیم، سر می گذاشتیم روی پای بابا... و بابا نوازشمان می کرد. اگر مامان به هر دلیلی نبود، سعی می کرد سرگرممان کند تا دلتنگی نکنیم. نقاشی بابا خیلی خوب بود، نقاشی که می کشیدیم، بابا یک بیست می داد و می نوشت: آفرین دخترگلم. هر کاری می خواستم انجام بدهم، پشتم به بابا گرم بود، هوایم را داشت، کمک می کرد. بزرگتر که شدم، همیشه بابا بهترین مشاورم بود... هنوز هم هست. یک موقع هایی، کارهایی می کنند شگفت انگیز... روز دختر برایم پیامک داد: سلام... روز دختر را تبریک عرض می کنیم گل مولی (گل مولا، تکیه کلام باباست...)
      خیلی حواسش به رفت و آمدم بود، با کی می روم، کی می آیم و... شاید آن وقت ها نمی فهمیدم دلیل حساسیت بابا را، حتی ناراحت هم می شدم، اما حالا می فهمم دلیل این همه نگرانی را... عجیب مواظب حریممان بود. یکبار سر شب که با مادر بیرون بودم، شاگرد سوپری محل، یک نگاه چپ بهم کرد، و چند قدمی دنبالم آمد و سلام کرد، به بابا که گفتم همان شب مرا برد دوباره همان جا، شاگرد مغازه را صدا کرد، کشیدش بیرون، وقتی مطمئن شد که خودش است چنان دعوایی کرد با او که من هم ترسیدم... گفت دفعه بعد، یکبار دیگر دنبال ناموس مردم راه بیفتی...
      همیشه سر تولدشان یا روز پدر، کارت تبریک می دادیم... یکبار تمام کارت های بابا را خواندم... همه را مثل هم نوشته بودم. هر سال نوشته بودم شما که مثل کوه پشتمان هستید. هر وقت رفتم ختم یک پدری، برای خودم بیش از او گریستم. برای یک روزی که، ان شاءالله هزارسال دیگر، من جای او باشم.

    اشک توی چشمانش جمع شد، وقتی خطبه را خواندند... من که دختر بودم، اشک بابا را دیدم، هر چند سریع با پشت دست پاکش کرد.
      این ها همه به این معنی نیست که در عالم خاص پدر و دختری کدورت و دعوایی نباشد... هست، اما جایش فقط در همان عالم است.

      پدر خوبم، روزتان مبارک... ببخشید اگر حرفی، سخنی...

        

      عکس نوشت: حس پدر و دختری...

      میزکار

      بسم رب المجبوب

      همیشه کل کل های زنانه و مردانه بوده وهست... اما
      خدا
      مرد را مصداق جلال آفرید و زن را جمالیت بخشید تا در کنار هم باشند، زندگی کنند، خوشبخت شوند و به بهشت برسند...
      نه زن را یارای مردانگی است و نه مرد را مجال زنانگی.
      اگر قرار است درست زندگی کنیم، هر کسی باید در جای خودش قرار گیرد، نقش های خودش را بپذیرد، کار خودش را بکند.
      و مرز اجتماعی اش حضور مؤثر، مفید و سالم در جامعه است... به جای خودش
        
        
       اولین قدم های مجازی را که برداشتم، ترجیح دادم نقاب زنانگی را بردارم... اما حالا سعی می کنم یک بانوی ایرانی باشم، در عین حال که نگذارم کسی حریمم را خدشه دار کند.
      تعاملات مردانه دارم و رفاقت های زنانه... برای تعاملاتم احترام قائلم و برای رفاقت هایم معرفت خرج می کنم.
      باشد که در این حریم مجازی رفاقت ها پایدار بماند و تعاملات پابرجا...

      فکر نمی کردم به این زودی بازگزدم، اما برگشتم. برای ما نسل وبلاگ، هیچ چیز وبلاگ نمی شود. 1396/1/12
      • ۹۱۷
      ۱ ۲ ۳ . . . ۲۸ ۲۹ ۳۰
      در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
      روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
      بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
      بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
      یا گذاشته اند داخل پستو
      گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
      اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
      ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
      Designed By Erfan Powered by Bayan