تصویری در دوردست‌ها

بسم الله

داستان از حاج‌عیسی شهسواری شروع می‌شود. کارگری اهل روستای نیم‌دانگ که بعد از فوت پدر، بین خانواده بر سر املاک و زمین‌های کشاورزی دعوا می‌شود و او هم زندگی را رها کرده و در پی کار به گیلانغرب می‌آید. هنوز یکسال هم نشده که چند ریش‌سفید را به خواستگاری کوکب خانم می‌فرستد. کوکب، زن‌جوانیست که چند وقت پیش شوهر مرحومش، او را با دو بچه تنها گذاشته است. همه‌کاری در شهر می‌کند تا چرخ سخت زندگی را بچرخاند. مش‌عیسی می‌شود سایه سر حسن و حسین و کوکب... و یکسال بعد در آخرین روزهای سرد زمستان، من به دنیا می‌آیم و نامم را نصرت می‌گذراند.
خانواده با تولد من، پنج‌نفری می‌شود و چرخ سخت زندگی با کمک پدر و مادر می‌چرخد. روزهای کودکی در خانه‌ای کوچک با برادرهایم چندی دوام می‌آورد.
به آقاجان خبر رسیده که دعواهای زمین‌ها تمام شده و حالا می‌تواند در روستای پدری کشاورزی کند، اما مادر راضی به رفتن نیست.
دعواها، بحث‌ها! کشمکش‌ها تمامی ندارد و زنجیر محبت‌شان پاره می‌شود. حالا یک طرف من و پدریم و سمت دیگر مادر و حسن و حسین.
روز خداحافظی، پدر بقچه کوچکم را جمع می‌کند تا با هم به روستا برگردیم. چهارسال بیشتر ندارم، اما معنی جدایی را می‌فهمم. گریه می‌کنم، اشک می‌ریزم، پا می‌کوبم. نمی‌توانم بدون مادر زندگی کنم... مامان!نذار منو بره! آقاجون، تروخدا بمونیم. من می‌خوام پیش داداشام باشم...
همه همسایه‌ها جمع‌شده‌اند: مشدی! خب بذار بمونه!
- تو جوونی! ازدواج می‌کنی، بچه‌دار میشی! حالا نصرت بمونه! قول میدیم نذاریم اب تو دلش تکون بخوره...
و من همچنان گریه می‌کنم... دیگر نمی‌فهمم چه شد. صدای ضعیف مادر را می‌شنوم: نصرت، دخترم، خوبی!
و لیوانی را به لبم نزدیک می‌کنند: بخور اینو، بخور روله جان! بخورعزیزم...
نگاهم را به مادر می‌دوزم، چهره‌اش را از من پنهان می‌کند.... پادرمیانی همسایه‌ها جواب می‌دهد. بابا نگاهی می‌اندازد و می‌رود. ما می‌مانیم، بدون پدر و دوباره زندگی‌ روی ناخوشش را به ما نشان می‌دهد...
***
روایت خواهربسیطی، روایتی از شجاعت کُردهای باغیرتی است که شجاعانه در برابر متجاوز ایستادند. اگر خرمشهر، بعد از ۴۵ روز سقوط کرد و برادرجهان‌آرا مجبور به عقب‌نشینی شد، گیلانغرب، هیچ‌گاه سقوط نکرد و مردم شجاعش، نگذاشتند شهرشان زیر چکمه‌های سربازان بعث، بلرزد.
نگداشتند روی دیوارهای جئنا لنبقی بنویسند
و امان ندادند تا دشمن مسجد و استانداری را تصرف کند. هر چند شاید اگر احمد کشوری و دوستانش بعد از شکست حصر پاوه، به سراغ گیلانغرب نمی‌رفتند، سرنوشت این شهر هم خونین‌شهر می‌شد...
*
خواهربسیطی، همان سیده زهرا حسینیِ خرمشهر است. شیرزنی کُرد که همه‌جا هست، حتی بیشتر از زهرای ۱۷ ساله... در جبهه، امدادرسانی، حمل مجروحین و شهدا، امدادگری، گشت‌های شبانه، کفن و دفن شهدا، نگهبانی از پیکر آن‌ها...
نصرت، پشتش به حسین گرم است، برادری که دوشادوش او و در خط مقدم می‌جنگد...
هفته‌ای یکبار به مادر که بعد از حمله به گیلانغرب در خانه یکی از آشنایان، سُکنی گزیده بود، سر می‌زد. کارهای شخصی او را انجام می‌دهد و دوباره لباس رزم می‌پوشد. مانتو، اورکت بسیجی را تن می‌کند. بند اسلحه را روی دوش می‌اندازد، بندهای پوتینش را محکم می‌کند و به سمت جبهه می‌رود...
*
اما با شهادت حسین زندگی سخت می‌شود. مادر هم نمی‌تواند در برابر سرطان مقاومت کند و زمستان ۶۵، نصرت را تنها می‌گذارد. حسن، بعد از سال‌های دوری، با شنیدن خبر مرگ مادر می‌آید، انحصار وراثت می‌گیرد و همان دارایی مختصر را هم با خودش می‌برد.
حالا پدر و برادرها برای نصرت، بعد از این همه سال دوری، قیم می‌شوند. او هنوز رخت عزا دارد، که انتقالی‌اش را می‌گیرند و او را از شهرش دور می‌کنند. علی، برادر پدری می‌شود قیم خواهر بزرگتر. چرا وقتی علی و بابا خواستند برای نصرت تصمیم بگیرند، نظرش را نپرسیدند و فکر کردند به خاطر مجرد بودن، می‌توانند هر کاری بکنند. نصرت دختر صغیر نبود... ۱۸ ساله نبود. کاش به جرم ازدواج نکردن، او را بی‌عرضه حساب نمی‌کردند.خواهر بسیطی که همه او را به شجاعتش می‌شناختند، حالا کارگر نظافتچی اداره بهداری شده است، بی اورکت بسیجی، بدون اسلحه...
برادر به زور دو بار او را در بیمارستان اعصاب و روان بستری می‌کند. بار دوم پزشک‌ها سلامت روحی‌اش را تایید می‌کنند... حتی یکبار توبیخش می‌کند بخاطر اینکه موقع بمباران شهر، به کمک مجروحین رفته بود.
*
وقتی کسی تو را نفهمد،
زمانی که نگدارند مطابق میل‌ات زندگی کنی،
تو را از همه تعلقاتت جدا کنند،
حتی دیگر تا گیلانغرب و سر خاک هم نتوانی بری...
فقط
یک حاجت داری، تو هم بروی پیش همان کسانی که دوستشان داری... شاید این آخرین راهش بوده، در کتاب یکجا از خودکشی نامبرده، اما ننوشته چگونه، شاید اصلاً خودکشی نبوده... شاید دعایش را خدا شنیده و او را صدا کرده و پیش خودش برده‌است... شاید...


پ.ن: درکش می‌کنم، وقتی مجبورش کردند کارش را منتقل کند، دیگر دست به اسلحه نبرد. مجروح جابجا نکند... برادر کوچکترش قیم‌اش شد... نصرت، کاش خودت را بعد مرگ مادر نمی‌باختی!

اما خودکشی، هیچ توجیه شرعی، عقلی و اخلاقی ندارد...

رهش یا ارمیا، اپیزود سوم

بسم الله

از امیرخانی، خوشم می‌آید. قلم روانی دارد، مسلّط به ادبیات است، کلمات، جملات و بندها را می‌شناسد، دنیایش کوچک است و شخصیت‌هایش را رها نمی‌کند. ارمیای رمانِ ارمیا، در بیوتن سر از آمریکا و منهتن درمی‌آورد و در رهش، سالیانی است که به وطن بازگشته و در کوه‌های شمالِ تهران، در ظاهر چوپانی می‌کند، اما در حقیقت برای خودش مامنی ساخته که دور از هیاهوی شهر، زندگی کند، کتاب بخواند، اینترنت‌گردی کند و پالاگلایدر سوار شود. ارمیا، همان رضا است، شخصیت دوم اوست یا لااقل شخصیت محبوبش است که شاید مابه ازاء خارجی هم داشته باشد. حاج علی آقای فتاح، هر چند در منِ‌او، عاقبت‌بخیر شد، اما در قیدار هم ردی از او و کوره آجرپزی‌اش به چشم می‌خورد تا او را فراموش نکنیم.

سفرنامه هایش را بی کم و کاست دوست دارم، خواندنی، روان، شیرین و با تصویرسازی های درست و خوانش خوب... یکی از مهمترین نکات سفرنامه نویسی را در کارگاهی 4 ساعته، از او آموختم.

از امیر خانی خوشم نمی‌آید ادبیات نوشتاری‌اش، برایم قابلِ‌ فهم نیست، وقتی رهبر را ره‌بر می‌نویسد که می‌شود ره‌بُر هم آن را خواند. از سوی دیگر، قلمش حد ندارد، حرمتی نمی‌شناسد، از نوشتن هیچ‌چیز پروا نمی‌کند، چه در صحنه روبروشدن علی و مهتاب و رفاقت طولانی‌شان، دیسکوی شبانه، حرف‌های هنجارشکن راننده‌های گاراژ یا شماره یک ایلیا در آسمان تهران.
این حرف را یکبار دیگر در نقد قیدار نوشتم و احتمالاً وقتی در وبگاه شخصی‌اش، بازنشر داده، لابد خوانده‌است. به نطرم وقتی قلم و آنچه می‌نویسد، ارزش قسم‌الهی را دارد، باید حد داشته باشد، حرمت بشناسد، نباید هر کلامی را بنویسد، هر چیزی را مشق کند و هر صحنه‌ای را تصویر کشد.

امیرخانی خوان هستم. جز دو مقاله بلندش درباره نفت و فرار مغزها، همه کتاب‌هایش را خوانده‌ام. ارمیا، ازبه، داستانِ‌سیستان، جانستان‌کابلستان، منِ‌او، بیوتن، قیدار و رهش جایی در کتابخانه شخصی‌ام دارند. ناصرارمنی را چندوقت پیش هدیه دادم و خواندن غالب یادد‌اشت‌هایش در سایت لوح، باعث شد رغبتی به خریدن و خواندن سرلوحه‌ها نداشته باشم.

امیرخانی خوان نیستم برای کتابش صف نمی‌کشم، دنبالش نمی‌گردم، اخبارش را پیگیری نمی‌کنم، نظراتش در باب فرهنگ، هنر، سیاست، اقتصاد را می‌خوانم، اما در تصمیم‌گیری‌ها و نظراتم، کم‌اثر است.نوشته‌هایش را دنبال می‌کنم و سعی می‌کنم نقد منصفانه بنویسم. چون نویسنده‌ای اثرگذار و جریان‌است و نمی‌خواهم در دنیای بی‌رمقِ نشر، از تنها نویسنده مذهبی جریان‌ساز عقب بمانم.

و اما رهش...
تصویرسازی‌هایش از تهران، اغراق نیست، حقیقتی تلخ است که نمی‌دانم چه‌وقت و چه‌زمانی مدیران، سیاستمداران را تکان می‌دهد که لااقل دیگر در تهران، تراکم نفروشند... و برج‌ها را در همین‌جا متوقف کنند. علا، لیا و ایلیا شخصیت‌های اصلی داستانند. این بار راوی داستان، لیا است که گاهی ایلیا به جای مامان لیا، او را مالیا صدا می‌کند و یک فصل، صدای صفوراست که از برج فرازنده شنیده می‌شود.
امیرخانی، معدن سنگ ایستاده، برج مخابراتی وسط کوه و تخریب باغات تهران را زیر سؤال می‌برد از ترافیک و قانیاهایش شاکی است که همانند شعر معروف 《یه حاجی بود، یه گربه داشت》 تسلسل باطل است، و لیا با گفتن این حرف‌ها، در مهمانی شهرداران پایتخت، همه چیز، حتی ارتقاء شغلی همسرش علا را متزلزل می‌کند.
این کتاب برعکس همه نوشته‌های امیرخانی جز 60 صفحه اخر، کشش یک داستان پرفراز و نشیب را ندارد.

لیا، نماد پایتخت و زبان گویای نویسنده شده‌است شاید چون مدینه، به اعتبار تاء تانیث، مؤنث است - هرچند اگر شهر را بلد ترجمه کنیم، می‌توان معامله مذکر هم با او کرد- و شاید چون عروس هزار داماد است.
نویسنده این‌بار تصمیم گرفته به جای ارمیا، علی، قیدار و رضا، لیا باشد، اما نتوانسته از پسِ دغدغه‌های زنانه، بربیاید. زنانگی‌اش را نمی‌تواند به تمامه توصیف کند. نگرانی‌هایش مردانه است. لیای رهش، زن نیست، زن حتی اگر مثل مرد، کار کند، بدود، تلاش کند، باز هم ظرافت‌هایی دارد که از دید مرد، مخفی می‌ماند.

پیشنهادِ آخر
اگر کتاب‌خوان هستید، این اثر را از دست ندهید، ارزش حداقل یکبار خواندن را دارد.
اگر کتاب‌خوان، نیستید...
اگر دوست داری واقعیت‌های تلخ پایتخت و پایتخت‌نشینی را بدانید، رَهِش را حتماً بخوانید تا شاسد باور کنید جایی که من زندگی می‌کنم، به هر چیزی جز شهر، شباهت دارد.
اما اگر دنبال رمانی از جنس منِ‌او، قیدار و بیوتن، هستید باید بگویم نه فقط من، بلکه بسیاری از طرفداران رضا امیرخانی، معتقدند رَهِش، در برابر سایر رمان‌هایش، حرفی برای گفتن ندارد.

وبلاگ نویس؟

بسم الله 1
هیچ وقت وبلاگ نویس حرفه‌ای نشدم. وبلاگ نویسی شغلم نبود. بلد نبودم تبلیغات کنم. شاید باید با خودم صادق باشم و بگویم اصلا نوشته‌هایم ارزش خواندن نداشت که خواندنی باشد.
*
معتاد وبلاگ‌نویسی شدم، اما نظرات زیر پست‌هایم بیشتر از ده تا نمی‌شد.
شاید هم از شناخته‌شدن ، قضاوت شدن، می‌ترسیدم. چه زمانی که در اوج جوانی بودم، چه الان که بیش از ده‌سال از حضورم در صفحات مجازی می‌گذرد.
اما باید اقرار کنم همیشه، همه وبلاگ‌هایم، یکی دوتا خواننده پایه داشت، دارد که مرا تشویق به نوشتن می‌کنند.
نمی‌دانم لابلای خاطرات ترم‌تابستانی سال ۸۴، چه چیزی پیدا کردند که جزوه‌های واحد عمره دانشجویی، برایشان اینقدر خواندنی بود.2

عکس نوشت1: اولین قالب برای اولین وبلاگم... عمرش به 7 سال رسید... بعدها قالب های جدید و مرتبط تری پیدا کردم.


یا لابلای قاصدک‌های باغچه‌ام، چه دیدند... 3

2: این دومین وبلاگم بود. عملاً خواستم شخصی نویسی ها را از خاطرات عمره ام جدا کنم و این عنوان و تاریخ آخرین پست است.

3: این هم وبلاگی که یک ماه فقط عمر کرد و از 7 پست، دو نوشته ام در لیست برگزیده های پارسی بلاگ قرار گرفت.

یا پرینت‌های ذهنام چه چیز خواندنی و جذابی داشت، حتی وقتی که همه مطالبش به عطش 4کربلا رسید، باز هم می‌آمدند، می‌خواندند، نظر می‌دادند...

4: این هم عنوان اولین پست وبلاگ است که تا قبل از شروع این وبلاگ، می نوشتمش.


یا حتی خاطرات حج و عمره‌ام5 که هنوز ناتمام مانده.

و حالا هم میزکار شلوغم که همه چیز روی آن پیدا می‌شود...
*

این وسط هم البته طاقچه ای ساختم تا خاطرات کتاب خواندن ها و تجربیاتم را با دوستان طلبه، به اشتراک بگذارم که به نتیجه نرسید و از صفحات مجازی حذفش شد.

5: این هم عنوان اولین پست اش بود.

و این روزها، عکس‌نگاره6


*
وقتی چندسال قبل، عمره دانشجویی - ۲ واحد را بعد از بک گرفتن از همه اطلاعاتش، پاک کردم، دوباره همه کامنت‌ها را خواندم. آن وقتی که حاج‌آقا انجوی‌نژاد، برایم کامنت می‌گذاشت و چقدر دلم برای دلگرمی‌ها و تشویق‌هایشان تنگ شده. زمانی که حاج آقای دیگری، وبلاگ عطش را می خواند...

*
دلم برای کامنت‌های همه خواننده‌های پایه‌ام تنگ شده، زمانی که وبلاگ‌هایم را بستم و هیچ رد و نشانی از خودم نگذاشتم. جالب‌تر آنکه همان وبلاگ عمره دانشجویی، سبب شد رفاقتی جدید، عمق ده‌ساله‌ای پیدا کند و خواننده‌ای خاموش، رفیقم شود.

داستان وبلاگ نویسی ام هنوز امتداد دارد... نمی دانم چرا این حرف ها را زدم. شاید از روی همین حرف ها و وبلاگ ها، کسی ردم را پیدا کند، مرا بشناسد، اما دیگر برایم شناخته شدن مهم نیست.7 همه نوشته هایم، روز قیامت مقابلم صف می کشند و باید برای تک تکشان جواب پس بدهم.

خدایا کمکم کن نوشته ها، خط خطی ها، خاطرات، نقل ها، همه برای رضای تو باشد و بس...


پ.ن

1: این پست، جرقه نوشتن این یادداشت شد.

2: وبلاگ عمره دانشجویی ـ 2 واحد، که با نام ورودی 84 می نوشتم. آدرسش این بود: termetabestani.parsiblog.com؛ البته بعد از پاک کردنش، این آدرس را شخص دیگری می نویسد. ایمیل vorodi84@gmail.com هم یادگار همان وبلاگ است. نامم را گذاشتم ورودی 84، چون سال 84، مشرف شدم. اما خیلی ها فکر کردند ورودی 84 دانشگاه بودم که نبودم.

3: با نام و آدرس قاصدک، می نوشتم.

4: این وسط وبلاگ ستاره ای بدرخشید را جا انداختم، چون عمرش کوتاه بود، در حد یک ماه.
مطالب وبلاگ پرینت های ذهن را خیلی دوست داشتم به اینجا بیاورم. البته نه همه اش را... اما نرم افزار مهاجر در این سه سال، هنوز نسخه بلاگ اسکایش قرار است بیاید.

5: بعد از عمره دانشجویی ـ 2 واحد، درست اش کردم تا خاطرات حج ام را روی آن بگذارم. اما هنوز بعد از 8 سال، ناتمام مانده و پیش نمی رود، البته در این سال ها، محمل سفرنامه های اربعینی ام شده است. هر وقت خاطراتش تمام شد، اینجا لینکش را می گذارم.

6: چند پست عکس نگاره را هم در همین وبلاگ گذاشتم، اما بعد تصمیم گرفتم هویت مستقلی برایش ایجاد کنم. الان عکس نگاره را در 7 شبکه اجتماعی ایرانی و یک وبلاگ می نویسم.

عکس نگاره روایت خودش را دارد. یک عکس با 8 متن و به اصطلاح امروزی ها، 8 کپشن متفاوت.

از کپی کردن یکسان مطلب در همه جا، خوشم نمی آید. هر بار یک عکس انتخاب می کنم و سعی می کنم از 8 زاویه به آن نگاه کنم و 8 مطلب متفاوت بنویسم. اما گاهی ذهنم یاری نمی کند و کمتر می شود. آن وقت است که ترجیح می دهم به جای کپی، آن عکس را در بعضی از کانال ها نگذارم. عکس نگاره، برای خودم فقط تمرین ذهنی است تا تنوع زاویه دیدی را که ثمره 8 ماه روزنامه نگاری و مطبوعات نویسی بود را از دست ندهم.

7: البته هنوز یک حیاط خلوت شخصی مانده است... یک وبلاگ با خوانده هایی اندازه انگشتان یک دست...

8: الان که دوباره متن را خواندم، حس کردم نوشتن این پست، برایم تکراری است... قبلاً خوابش را دیده بودم.

9: اعترافات 11 سال وبلاگ نویسی، قبل از شروع دوازدهمین سال...

خواب

بسم الله

باورکردنش سخت است که بالاخره در 47138 کلمه تمام شد... 

الحمدلله رب العالمین...

وقتی می گویم تمام شد، یعنی الان پرینت گرفته اش، دقیقاً جلوی رویم قرار دارد...

نویسندگی

بسم الله
به قول رضا امیرخانی، نویسندگی کلاس نمی‌خواهد، تمرین لازم دارد...
و دو کار
بخوان، بخوان، بخوان
بنویس، بنویس، بنویس...
و بعد می‌گفت: نسبت اولی با دومی باید ۲۰۰به ۱ باشد. به ازای هر یک صفحه نوشتن، باید ۲۰۰ صفحه خواند.
شاید برای همین، لغت کم آوردم.
به ازای ۱۳۶ صفحه که در فضای مجازی، سیاه کردم، باید ۲۷ هزار و دویست صفحه، می‌خواندم، که نخواندم...
شاید ۲ هزار صفحه خوانده‌باشم...😑😶

تمام

نویسندگی کار سختی است...
نمیدانم چرا کلمات جهان تمام شده، عبارت ها تکرار میشود، جملات تکرار می شود...
انگار دیگر مترادفی وجود ندارد.

پ.ن: نیمچه نویسنده ایی که گمان برد با چند جایزه برای سفرنامه و خاطره و متن کوتاه، می تواند عنوان نویسنده را یدک بکشد، حاشا و کلا
هنوز اول راه که چه عرض کنم، به اول راه هم نرسیده است.

مالاریا

بسم الله
الان دقیقاً این فیلم، فیلم‌نامه داشت؟
یاد داد اگر با خانواده مشکل دارید، با دوست پسرتان فرار کنید، وقتی هم تهدید به مرگ شدید، در یک صحنه به طور صوری، خود را بکشید و بعد تا آخر عمر با خیال راحت زندگی کنید!
*
نمی‌فهمم دقیقاً چه چیز این فیلم قابل دیدن است؟ حتماً آزاده نامداری‌اش؟
البته نه، توافق برجامی، بازگشت امید به زندگی و جشن و سرور و کارناوال خیابانی و ظریف مچکریم، وگرنه تنها چیزی که نداشت، فیلم‌نامه بود

خشونت در فرهنگ‌نامه فروتن

بسم الله

دیالوگ پیمان (با بازی محمدرضا فروتن) در فیلم نگار:

من متنفرم، از هر چی نگار دوست داشته باشه متنفرم... از دریا، از گل نرگس، از شکلات، از عطرنارسیس، اززبون فرانسه، از کوکاکولا از قهوه، از کلمه نیایش، از گربه، از پاستا...از هر کی هم دوستش داشته باشه، منتفرم. مگه میشه یه دختر اینقدر همه چیز رو دوست داشته باشه، همه چیز رو ببینه، ولی 4 سال بی‌قراری منو نبینه. اگه قرار باشه، یه بار دیگه به دنیا بیام، نمی‌خوام پیمان باشم.، می‌خوام یه سوئیس نایف باشم که نگار سوئیچ ماشینشو بهش وصل می‌کنه.تو رو در هر صورت می‌کشن؛ من می‌خوام 43 روز دیگه خودمو بکشم، تو لحظه‌ای که به دنیا اومدم. اما تا اون موقع باید گریه‌های نگار رو خوب ببینم. زیادِ زیادِ زیاد...

نقشه امشبم من به بهتاش پیشنهاد دادم. از تو عاصی شده‌بود. پونرده دقیقه فرصت داری بگی جای مدارک کجاست و گرنه نگار رو برمی‌دارم و می‌رم سد کرج؛ پامو می‌ذارم رو گاز و با سرعت مطمئنه می‌ریم زیر آب، دستشو می‌گیرم، چون باید به آرامش برسیم و فرصت دارم تا آخرین حباب که از دماغم بیرون میاد خوب نگاش کنم.

حالا ازت یه خواهشی دارم، جای مدارک رو بهشون نگو...

*

فیلم نگار در 35‌امین جشنواره فیلم فجر، حضور داشت. در 9 رشته، نامزد دریافت سیمرغ شد که توانست در یک رشته موسیقی متن، سیمرغ را از آن خود کند.

*

داستان از خودکشی مردی که صاحب پیست اسب سواری است، شروع می‌شود که دخترش نگار (با بازی نگار جواهریان) این اتفاق را باور نمی‌کند. به دنبال علت قتل می‌گردد، بین خواب و بیداری، صحنه هایی که برای پدرش اتفاق افتاده را می‌بیند. دریابد پدرش با شوهر خاله (بهمنی) و یکی از شرکا (بهتاش) [هر سه نفر در کار خرید، فروش و قاچاق اسب و... هستند]، اختلافی داشته و برای گروکشی، کیف مدارکی را برداشته که برای آن‌ها ارزش حیاتی داشته است؛ ولی بهتاش و بهمنی با نقشه پیمان (عاشق سینه چاک نگار) پدرش را در موقعیتی قرار می‌دهند و با تهدید جانِ نگار، وادارش می‌کنند که مدارک را پس دهد و او را می‌کشند.

نگار بعد از فهمیدن ماجرا، به ویلای بهمنی می‌رود، مدارک را برمی‌دارد، در کتک‌کاری بین‌او و بهمنی، چاقو را در بدنش فرو می‌کند. سپس با خرید اسلحه، بهتاش، دو محافظ و در آخر، پیمان را می‌کشد.

محمدرضا فروتن، یکی از داوران جشنواره فجر در برنامه هفت ـ نظر شخصی نسبت به موضوع فیلم لاتاری و عدم توجه به آن

برای من خیلی محتوای فیلم و مضمون و تأثیرش بر روی مخاطب مهم است. به نظر من فیلم لاتاری، فیلمی بود که تو ترویج خشونت در واقع نقش داشت. هیچ‌وقت ما... من دوست دارم تو فیلم‌ها مذاکره ببینیم، در واقع تعادل ببینیم، تحمل ببینیم. اگه دشواری، مسئله‌ای، معضلی، مشکلی هست، براش راهکارهای سازگارانه انتخاب کنیم، نه اینکه قهرمان قصه ما کسانی باشن که میان و انتقام می‌گیرن. خشم و اینکه یکی یه خشونتی رو ایجاد می‌کنه و اگر ما بیایم یک الگوی رفتاری رو نشون بدیم که باز دوباره در جواب اون فرد خشونت بروز بدیم، در واقع ما داریم دوبارخشم، دوبار قتل رو باعث اتفاقش می‌شیم.

طنز هفته:

اون پیمانه، این محمدرضا فروتنه، چرا حواست نیست.

اون یه عاشق سینه چاکه و اینجا داور جشنواره است.

اگه به ناموس کسی تجاوز شد و بعد کشته شد، اگر خواست انتقام بگیرد، ترویج خشونت است؛ اما کشتن 4 نفر، به ازای یک نفر، آن هم در طبقه مرفه جامعه، ترویج خشونت نیست، تهدید به کشتن معشوقه، عین راهکارسازگارانه است.

فیلم نگار، احتمالاً پروژه رشته شون بوده و می‌خواستن راهکارها را به مردم نشان بدهند. پس چون پروژه دانشگاهیه، اشکالی نداره،

فیلم مفت2

بسم الله
گاهی باید بفهمم در دنیای فرهنگ، چه می گذرد. گاهی اگر قرار است در این دنیا زندگی کنیم، باید لمس کنیم خوراک فرهنگی بچه های این مرز و بوم چیست؟
گاهی باید دریابیم...

بعد از نادم و پشیمان شدن، از دیدن فیلم های صد من، یک غاز و آن فیلم هایی که انقدر تبلیغاتش را دیده بودم که دیگر حالم بهم می خورد، تصمیم گرفتم اگر از این امکان «12 هزار تومان، n فیلم در یک ماه» قرار است بهره ببرم، حداقل فیلم های فاخر ببینم. در نتیجه لیست فیلم هایم را کم کردم، و فقط به فیلم های مطرح پرداختم. فیلم هایی که گاهی دلم می خواست می دیدم، زمانی اگر کسی همراهم بود، حتما می رفتم، وقتی به شبکه نمایش خانگی پیوست، دوست داشتم سی دی اش را بگیرم و این سه احتمال، هیچ وقت محقق نشد...

«رخ دیوانه» برنده سیمرغ بلورین بهترین فیلم، بهترین کارگردانی و فیلم برگزیده تماشاگران، حتماً انتخاب خوبی بود.

اما...

آن هم روایت کلاه گذاشتن بچه های مایه دار، سر هم بود. حالا شاید دوتایشان وضعشان عالی نبود،(که اخر فیلم، یکی از همین دو نفر، می میرد و دیگری سرش بی کلاه می ماند.) اما داستان بچه هایی بود که هر کدام تنها زندگی می کرد، خودشان برای ازدواج، تصمیم می گرفتند و هر کدام یک خانه خوب داشتند.
و راوی داستان، از عالم برزخ، نریشن فیلم را روایت می کرد...

روایتی از آدم های بی دردی که همه زندگی شان در فضای مجازی، اتفاق می افتد. قرارهایشان را در نت هماهنگ می کنند، دم کافی شاپ، جلوی نام آیدی، تیک می زنند و...

معلوم نیست کاوه، غزل، ماندانا، شکوفه، پرویز، مسعود از کجا کسب درآمد می کنند؟ (فقط کاوه، در یک سکانس می گوید که کار مردم دستم بود، تو کامپیوترم، همین!)

یادم می آید یک بار جناب وحید جلیلی گفتند: «سینمای ایران» دو دروغ است.
اولاً سینما نیست، چون آنقدر کمک دولتی دارد که اصلاً صنعت محسوب نمی شود که کسب درامدی داشته باشد.
ثانیاً اکثر فیلم ها، از خیابان ولیعصر به بالا، فیلم برداری می شود...

رخ دیوانه، شاید سینما بود، اما باز هم روایت های آدم های مرفه بی دردی بود که نهایت مشکلشان، خرید سربازی بود، همین...

فیلم مفت

بسم الله
وقتی مجموعاً با ۱۲ هزارتومان در عرض یک‌ماه، می‌شود رایگان هر چقدر که بخواهی فیلم ببینی، آدمی برای دیدن وسوسه می‌شود.
من هم یکی از همان آدم‌ها
وسوسه شدم...
با ۱۲ هزارتومان، این فیلم‌ها را دیدم:
سلام بمبئی، نگار، کوچه‌ بی‌نام، برلین ۷-، خداحافظ رفیق، نهنگ عنبر۲، نارنجی‌پوش، ۵ قسمت از سریال شهرزاد، سیندرلا، زیبای خفته، سارا و آیدا و دل‌شکسته...

حالا حس می‌کنم سینمای این روزهای کشور، حالش خیلی بد است. از فیلم های یک‌سال اخیر، نگار، ساراوآیدا، سلام بمبئی و نهنگ عنبر2 را دیدم. البته از قسمت های موزیکال عبور کردم. به غایت داستان هجو، یک خطی و ناقصی داشتند. قبلاً درباره سینمای ایران می‌گفتند همیشه آخر فیلم‌ها، خوب تمام می‌شود، چون سلیقه ایرانی هاست. اما حالا کارگردان‌ها، تصمیم گرفته‌اند غالب فیلم‌ها را بد تمام کنند...
وقت ما، سرمایه‌ای است که از دست می‌رود، تلف می‌شود، هدر می رود با ۱۲ هزارتومان که هیچ، با میلیون‌ها تومن هم قابل بازگشت نیست...

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ . . . ۲۶ ۲۷ ۲۸
در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan