سکوت

بسم‌الله

بعد از این همه سال زندگی، اولین باری است که در ساختمانی جنوبی، ساکن می‌شویم. به بناهای شمالی عادت داشتم که در واحد‌های جنوبی‌اش زندگی کنیم و پنجره‌ اتاق به حیاطِ خانه باز شود... بعضی وقت‌ها هم پنجره قدی اتاق به تراسِ کوچک باز می‌شد که مرا در عمق آسمان جا می‌داد و فرسنگ‌ها از محیط ناامن کوچه دور می‌ماندم.

وقتی کلید را قفلِ در آهنی می‌چرخاندم، اول گل‌ها و درخت‌ها به استقبال می‌آمدند. بهار، فرصتی بود که گاهی چند دقیقه‌ای در حیاط نفس بکشم، بنشینم، قدم بزنم. مهمترین مزیتش این بود که می‌شد مهمان‌ها را از لحظه‌ای که از ماشین میاده می‌شوند تا ورودی ساختمان، رصد کرد. خصوصاً برای مراسم خواستگاری، بهترین مزیت بود.

عادت داشتم تابستان‌ها، افتاب فقط تا پنجره اتاق بیاید و زمستان‌ها در وسط اتاقم پهن شود. چقدر خوابیدن در زیر آفتاب کم‌فروغ زمستان، لذت‌بخش بود.

اما این بار وقتی اسباب کشیدیم، اتاق‌شمالی خانه سهم من شد و همه لذت‌ها، خاطرات و تجربیاتم را تغییر داد.

هر چند پنجره بزرگ شمالی، تا می‌تواند نور هدیه می‌کند، اما دلم برای آفتابِ‌زمستانی، تنگ شده است. درخت چنار کوچه، درست روبروی پنجره، بالا رفته‌است و کوچه با تمام زمختی، شلوغی و ناامنی‌اش، دیوار به دیوار اتاقم شده‌است.

در خانه قبل، با وجود فاصله‌اش از کوچه، به پنجره‌های دوجداره، عادت کرده بودم؛ اما اینجا پنجره آهنیِ اتاق، امانت‌دار خوبی است و همه کوچه، سرما، گرما و سروصدایش را به من می‌رساند، از صدای زنگ خانه‌های اطراف تا مکالمات تلفنی، احوالپرسی اهالی محل و...

اینجا سجاده‌ام را رو به دیوار پهن کرده‌ام، انگار بین من و خدا فاصله افتاده‌است، هر چه دیوار به دیوار مسجد باشم، اما چه سود که از مسجد، فقط همسایگی‌اش مانده و منی که روزی مشتاق خواندن همه نمازهایم در مسجد بودم، حالا در کنج خانه، قامت می‌بندم. روحانی مسن مسجد که فرزند واقفِ‌مسجد است، ترجیح می‌دهد این منبر و محراب، برای خودش بماند، آنقدر عین‌های نماز را با غلظت ادا می‌کند که غین می‌شود و نماز همه را خراب می‌کند. هر چه پرسیدم و جستجو کردم، گفتند اگر یقین به اشتباه‌خواندن داشته باشی، نمی‌توانی اقتدا کنی. این بود که ترجیح دادم آبروی خودم برود که بگویند اهلِ‌مسجد نیست تا اینکه از آبروی امام‌جماعت مایه بگذارم و نمازهایم را فرادا در مسجد بخوانم.

*

چند ماه دیگر، دوسال می‌شود که ساکن این‌خانه‌ایم. دیگر با همه‌چیزش خو گرفته‌ام. حالا فکر می‌کنم این اتاق، مجال خوبی برای تمرین نوشتن است. صداهایی که هر روز، سوژه‌های جدیدی را برایم تداعی می‌کند. سوژه‌هایی که هر روز اتفاق می‌افتد و من در خیالم، برایش هزار قصه می‌بافم.

نمی‌گویم هر روز، اما هر از گاهی، شاید یکی از خیالاتم را به دست کلمات سپردم تا آن را روایت کند...

*

پ.ن:

تمام دیباچه موضوع کوچه نگاره را در سکوت سحرگاه نوشتم. کوچه‌ای که مزین به نام شهیدی است که شاید در همین حوالی زندگی می‌کرده‌است. جالب این است که اتفاقی، مزارش را در گلزار شهدا دیدم و فاتحه‌ای برایش فرستادم.

در همین سطور آخر، کامیونی عبور کرد و چند کلاغ، تسبیح صبحگاهی گفتند. هر روز این موقع، صدای جاروی رفتگر محل، شنیده می‌شد. امروز، هنوز نیامده، شاید هم زودتر کوچه را تمیز کرده و رفته است کوچه بغل...

شاید یک زمانی کوچه‌نگاره‌هایم، ارزش خواندن پیدا کرد و فکر کردم می‌شود به ناشری امین سپرد... فعلا که همین صفحات مجازی، محل امنی برای نگهداری‌اش است...

راز زینب

بسم‌الله

خاطرات بازمانده از زینب، آخرش یک فیلمِ‌مستند ۳۸ دقیقه‌ای می‌شود.

یک کتاب که با عکس‌ها و مستنداتش، مجموعاً ۱۵۰ صفحه بیشتر نیست.

کاش کسی این وسط، زودتر سراغ زینب می‌رفت، همه را پیدا می‌کرد، همکلاسی‌ها، امام جمعه شهر، بچه‌های دبیرستان، مدیر مدرسه، همسایه، دوست، هم‌مسجدی و... زینب بیش از ۳۸ دقیقه و ۱۵۰ صفحه، کار کرده، تلاش کرده، فعالیت داشته که ره صد ساله را در ۱۴ سال پیموده. عشق علوم دینی داشته و بعد شهادت، مادر خواب می‌بیند که زینب در حوزه نجف‌اشرف، درس می‌خواند.

مهم عرض زندگی ماست، نه طولش. کیفیتش مهم است، نه کمیتش؛

قرار نیست به هر بهانه زندگی کنیم، به هر دلیلی عمر کنیم و هر چیزی ما را به این دنیا بند کند.

زینب، شب سال نو، عیدی‌اش را از خدا می‌گیرد و به لقاءالله می‌رسد...

*

پ.ن:

۱-بعضی از کتاب‌ها سبک هستند، سریع خوانده می‌شود. اما برخی‌ها ثقیل‌اند، سنگین‌اند، مدت‌ها طول می‌کشد تا از کتابخانه بیرون بیایند و خوانده شوند، اصلاً هم به حجم کتاب ربطی ندارد...

۲- راز درخت کاج، رزق میلاد حضرت ارباب بود. الحمدلله

۳- وقتی کتاب را خواندم، خجالت کشیدم از خودم که در امکانات، رفاه، توانمندی هنوز به هیچ‌کجا نرسیده‌ام...

۴- حتماً بخوانید.

۵- چهار خواهر و برادر، در جبهه بودند. دو برادر در خط مقدم و دوخواهر در بیمارستان آبادان... اما توفیق شهادت، نصیب زینب می‌شود که در شاهین‌شهر کار می‌کرد... جایی که برخلاف دلش، میلش قدم برداشت. خلوص زینب بیش از مهران، مهرداد و مینا و مهری بود...

۶- برای خدا باید کار کرد، چقدر بین خدا و دلمان، حواسمان به خدا هست؟

فقط ایران اسلامی

بسم الله

مگر عشق ایتالیا، سوژه است که برایش فیلم ساخته شود؟ این همه عاشقِ سینه‌چاک همه کشورها در این مملکت پیدا می‌شود، حالا ایتالیایی‌اش بشود داستان اصلی یک فیلم؟

همان ایتالیایی که او را به بازیگری می‌کشاند، باعث می‌شود اخرین مدل موتور ایتالیایی‌اش را با یک ماشین ایرانی، طاق بزند، همان زبانی که سفری کاری را برایش رقم می‌زند که در نبودش فرزندش می‌میرد...

فرزندی که مرده به دنیا امدنش، باعث نابودی زندگی‌اش می‌شود، درست در لحظه‌ای که او مجوز ۷ جلد کتابِ ایتالیا ایتالیایش را گرفته و قرار است برای نوشتن بقیه مجلدات، ۶ ماهی مهمان سفیر باشد، همسرش ترجیح می دهد از زندگی او بیرون برود.

همه زندگی‌اش ایتالیا و به سه‌رنگ پرچم آنجاست. کارگردان ترجیح می‌دهد در ایران اسلامی، ایتالیای کوچکی بسازد، حتی تاکسی که نادر می‌گیرد تا با آن به فرودگاه برود، سبز است. برفا درختی که عاشقش می‌شود، معمولا قرمز می‌پوشد...

روی در اتاق به انگلیسی نوشته شده:‌‌Italian style

دختر ماجرا، برفاست و نادر، برف کوب...

*

چرا کارگردان بین این همه کشور، دست روی ایتالیا می‌گذارد؟ کشوری که سه‌رنگ اصلی پرچم‌اش با کشور ما یکی است... چرا فرانسه نه، انگلیس، اسپانیا و... حالا اگر طرف دانشجوی معماری بود یا یک کاتولیک دوآتشه، بیشتر باور می‌کردم که عاشق ایتالیاست، کشوری با همان سه‌رنگ پرچم، بدون اسلام، بدون لااله الاالله و الله اکبر...

خدا عاقبتمان را ختم بخیر کند.

پ.ن:

1: یکبار دیگر یادداشتی درباره این فیلم نوشتم: اینجا

2: ارزش دیدن ندارد.

3: نمی دانم چرا فیلم های موزیکال داستان تلخ دارند. یکی همین و دیگری سلام بمبئی

پستچی دوبار در می زند

بسم الله

بعد از ده‌سال، هنوز اسمش گوشه ذهنم بود پستچی سه بار در نمی‌زند.

از معدود فیلم‌های ایرانی که در ژانر وحشت دیدم. سه دوره زمانی از زندگی ابرام اقا

وقتی مادرش را شازده قجری در طبقه سوم امارتی می‌کشد، چه اینکه به تحریک همسر شازده، می خواست او را بکشد.

سال ها بعد، مدتی را با زن‌صیغه‌اش، در طبقه دوم سر می کند. عاشق حبیب نامی از نوچه های آقاطیب است و فقط یک ماه، صیغه او شده تا با پولی که از او می‌گیرد، حبیب را از زندان محمدرضا پهلوی آزاد کند.

و حالاپسرکی با دزدیدن دختر ناتنی اش، قصد جان او را کرده است و دختر، آن پسر را به زیرزمین همین امارت آورده است.

*

خانه‌ای که در هر طبقه‌اش، دوره‌ای از زندگی او اتفاق می‌افتد...

داستان بدی نداشت، اما تخیلش، زیاد بود... خانه‌ارواح که شب‌هنگام وقتی می‌خواهند از امارت بیرون بروند، در خروجی ناپدید می‌شود.

نهایتا با کشته شدن ابرام اقا در جوانی و پیری و بازگشت مادر به زندگی در دوره کودکی، همه چیز حل می‌شود.

پ.ن:

1- فیلم بدی نبود، اما آنقدرها هم جذاب نبود که توصیه کنم اگر کسی ندیده، حتما ببیند...

2- نام فیلم در یک دیالوگ گفته می شود، اما آنقدرها میان نام فیلم و داستان، ارتباط معنایی پیدا نمی کنم.

حمید انقلاب

بسم الله

نمایشگاه کتاب سال 93، به گمانم آخرین سالی که نمایشگاه کتاب در مصلی برگزار شد... 

مثل همیشه مشغول گشت و گذار هستم، میان دنیای کتاب های رنگارنگ، سیاه و سپید، باریک و قطور، جلدهای مقوایی و گالینگور... همیشه قدم زدن در نمایشگاه، به اندازه راه رفتن در طبیعت، جنگل و پارک، برایم لذت بخش است. به غرفه انتشارات صریر می رسم، نگاهم روی استند کتاب می چرخد و روی یکی می ایستد: سفر به روایت سرفه ها ـ سفرنامه هیروشیما عنوان جذابی است که مرا به سمت خود می کشد، دست می برم، کتاب را تورقی می کنم و یک نسخه اش را به سبد خریدم اضافه می کنم.

چند ماه می گذرد تا بالاخره کتاب از کتابخانه ام، به میز مطالعه م رسد و یک روزه به انتها می رسد. روایت شیرین، جذاب، خواندنی و روان سفرنامه، نام نویسنده اش را در ذهنم حک می کند: حمید حسام راوی جانبازِ کتاب، از خودش چیزی ننوشته است. فقط یک جا اشاره می کند ادبیات خوانده و هم دوره قیصر امین پور در دانشکده ادبیات بوده است.

*

سال گذشته در یکی از کتابگردیهایم در فروشگاه سوره مهر، روی یکی کتاب می ایستم: سهم من از چشمان او ـ خاطرات حمید حسام کتاب را بر می دارم تا این بار راوی سفرنامه هیروشیما را بیشتر و بهتر بشناسم. راوی گمنامی که در آن کتاب، از مجروحیت و جانبازی همه اعضای گروه سخن گفته بود، اما درباره مجروحیت خودش، کلمه ای نگفته بود.

اما این بار روایت و قلمش به شیوایی کتاب سابق نیست. حمید حسام این بار ترجیح داده تا خاطراتش به قلم دیگری به زیور طبع آراسته شود و دور از انصاف بود که قلم خوبش را در بیان خاطرات خود بکار نبرد. و جفای بزرگی را در حق خوانندگانش روا داشت. چه اینکه روایت های خودنوشت دفاع مقدس، بسیار شیرین تر، جذاب تر و خواندنی تر از سایر روایت هاست.

*

وقتی خبر و متن تقریظ حضرت آقا بر روی کتاب وقتی مهتاب گم شد، در صدر اخبار رسانه ها قرار گرفت، دیگر حمید حسام را می شناختم. دیده بانی که بعد از جنگ، رشته ادبیات را ادامه داد و حالا چند وقتی است در زمینه تاریخ شفاهی، دست به قلم برده است. با فاصله کمی کتاب آب هرگز نمی میرد، کتاب اول و محل بحث اخبار فرهنگی شد و این بار هم نویسنده آن کسی نبود جز سردار حمید حسام

دو کتابی که در سال 95 و 96، بهترین های تاریخ شفاهی جنگ، شناخته شدند... و الحق که حضرت امام خامنه ای با تزبینی در تقریظ کتاب آب هرگز نمی میرد، از نویسنده آن نیز نام برده و تشکر کردند.

و امروز وقتی صبح، اخبار سایت های خبری را می دیدم، باز هم نام حمید حسام در صدر بود. این بار به عنوان چهره سال هنر انقلاب، از او تقدیر شده بود. با احترام به چهار کاندید دیگر چهره سال هنر انقلاب، آقایان محمدرضا دوست محمدی، محمدحسین مهدویان، مهدی نقویان و حسن روح الامین که هر چهار بزرگوار، در هنرهای خودشان، استادند و همیشه از دیدن تصویرسازی، نقاشی و فیلم های مستند و داستانی شان لذت برده ام، برای دنیای نویسندگی، خوشحالم. برای دنیای حروف، کلمات، جملات و بندها که یک نویسنده، توانست این عنوان را در رقابت با سایر هنرمندان، به دست بیاورد. چه اینکه مخاطبِ کتاب، عامه مردم نیستند و حضور و مطرح شدن کتاب و اثرگذاری اش در سطوح مختلف جامعه، هزینه، تبلیغات و توان بیشتری می طلبد. عکس، فیلم، مستند، تصویرنگاری، همگی مخاطب گسترده تری دارند و عموم جامعه، بیشتر با آن درگیر می شوند.

آقای سردار حسام!

تبریک

امیدوارم قلمتان همیشه برای رضای خدا بنویسد و در مسیر معرفی و رنگ آمیزی خاطرات هشت سال دفاع مقدس، تحریر کند...

ممنون بابت تمام لحظات خوبی که با خواندن کتاب هایتان، برایمان رقم زدید.

آذر، شهدخت، من و دیگر هیچ

بسم الله
یادم باشد که دیگر بهترین فیلم جشنواره‌ها را نبینم، مگر اینکه از فیلم، داستان و کارگردانی‌اش مطمئن شوم.
واقعا سینمای ایران دارد به کجا می‌رود؟
جسارتاً این هم فیلم‌نامه بود؟ اصلاً در برابر چ، شیار ۱۴۳ و مهمان داریم، داستان داشت که سیمرغ بهترین فیلم‌نامه را بگیرد؟ یا باید بگوییم که داوران ترجیح دادند که فیلم‌هایی با مضمون دفاع مقدس را از دایره داوری حذف کنند!
*
یکسری آدم خوش‌گذران، مرفه...
مادرِخانواده، با یک فیلم یک‌شبه مشهور می‌شود و جایزه می‌گیرد و بر سر دعوا با همسرش، به ویلای پدری می‌رود.
دختر خانواده از شوهر فرنگی‌اش طلاق گرفته... و حالا برای درمان افسردگی پیش خانواده آمده است.
پسر خانواده به جای شرکت، باشگاه بولینگ می‌رود!
داماد، عشق ورق‌بازی‌کردن با باجناقش را دارد.
پدر بازیگر، اسلحه بی‌مجوز دارد و از مطرح‌شدن زن‌اش در عرصه سینما، ناراحت است.
خاله هم ۴۰ سال پیش جدا شده و حالا سال‌هاست مجرد است...

درس اخلاقی فیلم:
۱- شرع و قانون کشک... ورق‌بازی حتما حلال است و اسلحه بی‌مجوز، بلااشکال
۲- مجرد ماندن خیلی هم خوب است، نمونه اولش پری، دومی آذر.
۳- نامزد آدم، هرجا و هر لحظه باید حاضر باشد. مثل پیمان...
۴- خیلی راحت با نامحرم و غریبه دردودل کنید. می‌خواهد سرایدار باغ باشد، یا یک جوان گمنام سفالگر و بگذارید تمام جزئیات زندگی‌تان را بداند.
۵- همه مردها اعتیاد دارند، و به قول خودشان یک پنجره کوچک... می‌خواهد به شکاندن بشقاب باشد یا سیگار بهمن.
...
فعلا همین پیام‌های اخلاقی کافی است.

پ.ن: فیلم سال بعد بهروزافخمی، روباه که در جشنواره سی و سوم، عامداً کنار گذاشته شد، به معنای حقیقی فیلم است.

تصویری در دوردست‌ها

بسم الله

داستان از حاج‌عیسی شهسواری شروع می‌شود. کارگری اهل روستای نیم‌دانگ که بعد از فوت پدر، بین خانواده بر سر املاک و زمین‌های کشاورزی دعوا می‌شود و او هم زندگی را رها کرده و در پی کار به گیلانغرب می‌آید. هنوز یکسال هم نشده که چند ریش‌سفید را به خواستگاری کوکب خانم می‌فرستد. کوکب، زن‌جوانیست که چند وقت پیش شوهر مرحومش، او را با دو بچه تنها گذاشته است. همه‌کاری در شهر می‌کند تا چرخ سخت زندگی را بچرخاند. مش‌عیسی می‌شود سایه سر حسن و حسین و کوکب... و یکسال بعد در آخرین روزهای سرد زمستان، من به دنیا می‌آیم و نامم را نصرت می‌گذراند.
خانواده با تولد من، پنج‌نفری می‌شود و چرخ سخت زندگی با کمک پدر و مادر می‌چرخد. روزهای کودکی در خانه‌ای کوچک با برادرهایم چندی دوام می‌آورد.
به آقاجان خبر رسیده که دعواهای زمین‌ها تمام شده و حالا می‌تواند در روستای پدری کشاورزی کند، اما مادر راضی به رفتن نیست.
دعواها، بحث‌ها! کشمکش‌ها تمامی ندارد و زنجیر محبت‌شان پاره می‌شود. حالا یک طرف من و پدریم و سمت دیگر مادر و حسن و حسین.
روز خداحافظی، پدر بقچه کوچکم را جمع می‌کند تا با هم به روستا برگردیم. چهارسال بیشتر ندارم، اما معنی جدایی را می‌فهمم. گریه می‌کنم، اشک می‌ریزم، پا می‌کوبم. نمی‌توانم بدون مادر زندگی کنم... مامان!نذار منو بره! آقاجون، تروخدا بمونیم. من می‌خوام پیش داداشام باشم...
همه همسایه‌ها جمع‌شده‌اند: مشدی! خب بذار بمونه!
- تو جوونی! ازدواج می‌کنی، بچه‌دار میشی! حالا نصرت بمونه! قول میدیم نذاریم اب تو دلش تکون بخوره...
و من همچنان گریه می‌کنم... دیگر نمی‌فهمم چه شد. صدای ضعیف مادر را می‌شنوم: نصرت، دخترم، خوبی!
و لیوانی را به لبم نزدیک می‌کنند: بخور اینو، بخور روله جان! بخورعزیزم...
نگاهم را به مادر می‌دوزم، چهره‌اش را از من پنهان می‌کند.... پادرمیانی همسایه‌ها جواب می‌دهد. بابا نگاهی می‌اندازد و می‌رود. ما می‌مانیم، بدون پدر و دوباره زندگی‌ روی ناخوشش را به ما نشان می‌دهد...
***
روایت خواهربسیطی، روایتی از شجاعت کُردهای باغیرتی است که شجاعانه در برابر متجاوز ایستادند. اگر خرمشهر، بعد از ۴۵ روز سقوط کرد و برادرجهان‌آرا مجبور به عقب‌نشینی شد، گیلانغرب، هیچ‌گاه سقوط نکرد و مردم شجاعش، نگذاشتند شهرشان زیر چکمه‌های سربازان بعث، بلرزد.
نگداشتند روی دیوارهای جئنا لنبقی بنویسند
و امان ندادند تا دشمن مسجد و استانداری را تصرف کند. هر چند شاید اگر احمد کشوری و دوستانش بعد از شکست حصر پاوه، به سراغ گیلانغرب نمی‌رفتند، سرنوشت این شهر هم خونین‌شهر می‌شد...
*
خواهربسیطی، همان سیده زهرا حسینیِ خرمشهر است. شیرزنی کُرد که همه‌جا هست، حتی بیشتر از زهرای ۱۷ ساله... در جبهه، امدادرسانی، حمل مجروحین و شهدا، امدادگری، گشت‌های شبانه، کفن و دفن شهدا، نگهبانی از پیکر آن‌ها...
نصرت، پشتش به حسین گرم است، برادری که دوشادوش او و در خط مقدم می‌جنگد...
هفته‌ای یکبار به مادر که بعد از حمله به گیلانغرب در خانه یکی از آشنایان، سُکنی گزیده بود، سر می‌زد. کارهای شخصی او را انجام می‌دهد و دوباره لباس رزم می‌پوشد. مانتو، اورکت بسیجی را تن می‌کند. بند اسلحه را روی دوش می‌اندازد، بندهای پوتینش را محکم می‌کند و به سمت جبهه می‌رود...
*
اما با شهادت حسین زندگی سخت می‌شود. مادر هم نمی‌تواند در برابر سرطان مقاومت کند و زمستان ۶۵، نصرت را تنها می‌گذارد. حسن، بعد از سال‌های دوری، با شنیدن خبر مرگ مادر می‌آید، انحصار وراثت می‌گیرد و همان دارایی مختصر را هم با خودش می‌برد.
حالا پدر و برادرها برای نصرت، بعد از این همه سال دوری، قیم می‌شوند. او هنوز رخت عزا دارد، که انتقالی‌اش را می‌گیرند و او را از شهرش دور می‌کنند. علی، برادر پدری می‌شود قیم خواهر بزرگتر. چرا وقتی علی و بابا خواستند برای نصرت تصمیم بگیرند، نظرش را نپرسیدند و فکر کردند به خاطر مجرد بودن، می‌توانند هر کاری بکنند. نصرت دختر صغیر نبود... ۱۸ ساله نبود. کاش به جرم ازدواج نکردن، او را بی‌عرضه حساب نمی‌کردند.خواهر بسیطی که همه او را به شجاعتش می‌شناختند، حالا کارگر نظافتچی اداره بهداری شده است، بی اورکت بسیجی، بدون اسلحه...
برادر به زور دو بار او را در بیمارستان اعصاب و روان بستری می‌کند. بار دوم پزشک‌ها سلامت روحی‌اش را تایید می‌کنند... حتی یکبار توبیخش می‌کند بخاطر اینکه موقع بمباران شهر، به کمک مجروحین رفته بود.
*
وقتی کسی تو را نفهمد،
زمانی که نگدارند مطابق میل‌ات زندگی کنی،
تو را از همه تعلقاتت جدا کنند،
حتی دیگر تا گیلانغرب و سر خاک هم نتوانی بری...
فقط
یک حاجت داری، تو هم بروی پیش همان کسانی که دوستشان داری... شاید این آخرین راهش بوده، در کتاب یکجا از خودکشی نامبرده، اما ننوشته چگونه، شاید اصلاً خودکشی نبوده... شاید دعایش را خدا شنیده و او را صدا کرده و پیش خودش برده‌است... شاید...


پ.ن: درکش می‌کنم، وقتی مجبورش کردند کارش را منتقل کند، دیگر دست به اسلحه نبرد. مجروح جابجا نکند... برادر کوچکترش قیم‌اش شد... نصرت، کاش خودت را بعد مرگ مادر نمی‌باختی!

اما خودکشی، هیچ توجیه شرعی، عقلی و اخلاقی ندارد...

رهش یا ارمیا، اپیزود سوم

بسم الله

از امیرخانی، خوشم می‌آید. قلم روانی دارد، مسلّط به ادبیات است، کلمات، جملات و بندها را می‌شناسد، دنیایش کوچک است و شخصیت‌هایش را رها نمی‌کند. ارمیای رمانِ ارمیا، در بیوتن سر از آمریکا و منهتن درمی‌آورد و در رهش، سالیانی است که به وطن بازگشته و در کوه‌های شمالِ تهران، در ظاهر چوپانی می‌کند، اما در حقیقت برای خودش مامنی ساخته که دور از هیاهوی شهر، زندگی کند، کتاب بخواند، اینترنت‌گردی کند و پالاگلایدر سوار شود. ارمیا، همان رضا است، شخصیت دوم اوست یا لااقل شخصیت محبوبش است که شاید مابه ازاء خارجی هم داشته باشد. حاج علی آقای فتاح، هر چند در منِ‌او، عاقبت‌بخیر شد، اما در قیدار هم ردی از او و کوره آجرپزی‌اش به چشم می‌خورد تا او را فراموش نکنیم.

سفرنامه هایش را بی کم و کاست دوست دارم، خواندنی، روان، شیرین و با تصویرسازی های درست و خوانش خوب... یکی از مهمترین نکات سفرنامه نویسی را در کارگاهی 4 ساعته، از او آموختم.

از امیر خانی خوشم نمی‌آید ادبیات نوشتاری‌اش، برایم قابلِ‌ فهم نیست، وقتی رهبر را ره‌بر می‌نویسد که می‌شود ره‌بُر هم آن را خواند. از سوی دیگر، قلمش حد ندارد، حرمتی نمی‌شناسد، از نوشتن هیچ‌چیز پروا نمی‌کند، چه در صحنه روبروشدن علی و مهتاب و رفاقت طولانی‌شان، دیسکوی شبانه، حرف‌های هنجارشکن راننده‌های گاراژ یا شماره یک ایلیا در آسمان تهران.
این حرف را یکبار دیگر در نقد قیدار نوشتم و احتمالاً وقتی در وبگاه شخصی‌اش، بازنشر داده، لابد خوانده‌است. به نطرم وقتی قلم و آنچه می‌نویسد، ارزش قسم‌الهی را دارد، باید حد داشته باشد، حرمت بشناسد، نباید هر کلامی را بنویسد، هر چیزی را مشق کند و هر صحنه‌ای را تصویر کشد.

امیرخانی خوان هستم. جز دو مقاله بلندش درباره نفت و فرار مغزها، همه کتاب‌هایش را خوانده‌ام. ارمیا، ازبه، داستانِ‌سیستان، جانستان‌کابلستان، منِ‌او، بیوتن، قیدار و رهش جایی در کتابخانه شخصی‌ام دارند. ناصرارمنی را چندوقت پیش هدیه دادم و خواندن غالب یادد‌اشت‌هایش در سایت لوح، باعث شد رغبتی به خریدن و خواندن سرلوحه‌ها نداشته باشم.

امیرخانی خوان نیستم برای کتابش صف نمی‌کشم، دنبالش نمی‌گردم، اخبارش را پیگیری نمی‌کنم، نظراتش در باب فرهنگ، هنر، سیاست، اقتصاد را می‌خوانم، اما در تصمیم‌گیری‌ها و نظراتم، کم‌اثر است.نوشته‌هایش را دنبال می‌کنم و سعی می‌کنم نقد منصفانه بنویسم. چون نویسنده‌ای اثرگذار و جریان‌است و نمی‌خواهم در دنیای بی‌رمقِ نشر، از تنها نویسنده مذهبی جریان‌ساز عقب بمانم.

و اما رهش...
تصویرسازی‌هایش از تهران، اغراق نیست، حقیقتی تلخ است که نمی‌دانم چه‌وقت و چه‌زمانی مدیران، سیاستمداران را تکان می‌دهد که لااقل دیگر در تهران، تراکم نفروشند... و برج‌ها را در همین‌جا متوقف کنند. علا، لیا و ایلیا شخصیت‌های اصلی داستانند. این بار راوی داستان، لیا است که گاهی ایلیا به جای مامان لیا، او را مالیا صدا می‌کند و یک فصل، صدای صفوراست که از برج فرازنده شنیده می‌شود.
امیرخانی، معدن سنگ ایستاده، برج مخابراتی وسط کوه و تخریب باغات تهران را زیر سؤال می‌برد از ترافیک و قانیاهایش شاکی است که همانند شعر معروف 《یه حاجی بود، یه گربه داشت》 تسلسل باطل است، و لیا با گفتن این حرف‌ها، در مهمانی شهرداران پایتخت، همه چیز، حتی ارتقاء شغلی همسرش علا را متزلزل می‌کند.
این کتاب برعکس همه نوشته‌های امیرخانی جز 60 صفحه اخر، کشش یک داستان پرفراز و نشیب را ندارد.

لیا، نماد پایتخت و زبان گویای نویسنده شده‌است شاید چون مدینه، به اعتبار تاء تانیث، مؤنث است - هرچند اگر شهر را بلد ترجمه کنیم، می‌توان معامله مذکر هم با او کرد- و شاید چون عروس هزار داماد است.
نویسنده این‌بار تصمیم گرفته به جای ارمیا، علی، قیدار و رضا، لیا باشد، اما نتوانسته از پسِ دغدغه‌های زنانه، بربیاید. زنانگی‌اش را نمی‌تواند به تمامه توصیف کند. نگرانی‌هایش مردانه است. لیای رهش، زن نیست، زن حتی اگر مثل مرد، کار کند، بدود، تلاش کند، باز هم ظرافت‌هایی دارد که از دید مرد، مخفی می‌ماند.

پیشنهادِ آخر
اگر کتاب‌خوان هستید، این اثر را از دست ندهید، ارزش حداقل یکبار خواندن را دارد.
اگر کتاب‌خوان، نیستید...
اگر دوست داری واقعیت‌های تلخ پایتخت و پایتخت‌نشینی را بدانید، رَهِش را حتماً بخوانید تا شاسد باور کنید جایی که من زندگی می‌کنم، به هر چیزی جز شهر، شباهت دارد.
اما اگر دنبال رمانی از جنس منِ‌او، قیدار و بیوتن، هستید باید بگویم نه فقط من، بلکه بسیاری از طرفداران رضا امیرخانی، معتقدند رَهِش، در برابر سایر رمان‌هایش، حرفی برای گفتن ندارد.

وبلاگ نویس؟

بسم الله 1
هیچ وقت وبلاگ نویس حرفه‌ای نشدم. وبلاگ نویسی شغلم نبود. بلد نبودم تبلیغات کنم. شاید باید با خودم صادق باشم و بگویم اصلا نوشته‌هایم ارزش خواندن نداشت که خواندنی باشد.
*
معتاد وبلاگ‌نویسی شدم، اما نظرات زیر پست‌هایم بیشتر از ده تا نمی‌شد.
شاید هم از شناخته‌شدن ، قضاوت شدن، می‌ترسیدم. چه زمانی که در اوج جوانی بودم، چه الان که بیش از ده‌سال از حضورم در صفحات مجازی می‌گذرد.
اما باید اقرار کنم همیشه، همه وبلاگ‌هایم، یکی دوتا خواننده پایه داشت، دارد که مرا تشویق به نوشتن می‌کنند.
نمی‌دانم لابلای خاطرات ترم‌تابستانی سال ۸۴، چه چیزی پیدا کردند که جزوه‌های واحد عمره دانشجویی، برایشان اینقدر خواندنی بود.2

عکس نوشت1: اولین قالب برای اولین وبلاگم... عمرش به 7 سال رسید... بعدها قالب های جدید و مرتبط تری پیدا کردم.


یا لابلای قاصدک‌های باغچه‌ام، چه دیدند... 3

2: این دومین وبلاگم بود. عملاً خواستم شخصی نویسی ها را از خاطرات عمره ام جدا کنم و این عنوان و تاریخ آخرین پست است.

3: این هم وبلاگی که یک ماه فقط عمر کرد و از 7 پست، دو نوشته ام در لیست برگزیده های پارسی بلاگ قرار گرفت.

یا پرینت‌های ذهنام چه چیز خواندنی و جذابی داشت، حتی وقتی که همه مطالبش به عطش 4کربلا رسید، باز هم می‌آمدند، می‌خواندند، نظر می‌دادند...

4: این هم عنوان اولین پست وبلاگ است که تا قبل از شروع این وبلاگ، می نوشتمش.


یا حتی خاطرات حج و عمره‌ام5 که هنوز ناتمام مانده.

و حالا هم میزکار شلوغم که همه چیز روی آن پیدا می‌شود...
*

این وسط هم البته طاقچه ای ساختم تا خاطرات کتاب خواندن ها و تجربیاتم را با دوستان طلبه، به اشتراک بگذارم که به نتیجه نرسید و از صفحات مجازی حذفش شد.

5: این هم عنوان اولین پست اش بود.

و این روزها، عکس‌نگاره6


*
وقتی چندسال قبل، عمره دانشجویی - ۲ واحد را بعد از بک گرفتن از همه اطلاعاتش، پاک کردم، دوباره همه کامنت‌ها را خواندم. آن وقتی که حاج‌آقا انجوی‌نژاد، برایم کامنت می‌گذاشت و چقدر دلم برای دلگرمی‌ها و تشویق‌هایشان تنگ شده. زمانی که حاج آقای دیگری، وبلاگ عطش را می خواند...

*
دلم برای کامنت‌های همه خواننده‌های پایه‌ام تنگ شده، زمانی که وبلاگ‌هایم را بستم و هیچ رد و نشانی از خودم نگذاشتم. جالب‌تر آنکه همان وبلاگ عمره دانشجویی، سبب شد رفاقتی جدید، عمق ده‌ساله‌ای پیدا کند و خواننده‌ای خاموش، رفیقم شود.

داستان وبلاگ نویسی ام هنوز امتداد دارد... نمی دانم چرا این حرف ها را زدم. شاید از روی همین حرف ها و وبلاگ ها، کسی ردم را پیدا کند، مرا بشناسد، اما دیگر برایم شناخته شدن مهم نیست.7 همه نوشته هایم، روز قیامت مقابلم صف می کشند و باید برای تک تکشان جواب پس بدهم.

خدایا کمکم کن نوشته ها، خط خطی ها، خاطرات، نقل ها، همه برای رضای تو باشد و بس...


پ.ن

1: این پست، جرقه نوشتن این یادداشت شد.

2: وبلاگ عمره دانشجویی ـ 2 واحد، که با نام ورودی 84 می نوشتم. آدرسش این بود: termetabestani.parsiblog.com؛ البته بعد از پاک کردنش، این آدرس را شخص دیگری می نویسد. ایمیل vorodi84@gmail.com هم یادگار همان وبلاگ است. نامم را گذاشتم ورودی 84، چون سال 84، مشرف شدم. اما خیلی ها فکر کردند ورودی 84 دانشگاه بودم که نبودم.

3: با نام و آدرس قاصدک، می نوشتم.

4: این وسط وبلاگ ستاره ای بدرخشید را جا انداختم، چون عمرش کوتاه بود، در حد یک ماه.
مطالب وبلاگ پرینت های ذهن را خیلی دوست داشتم به اینجا بیاورم. البته نه همه اش را... اما نرم افزار مهاجر در این سه سال، هنوز نسخه بلاگ اسکایش قرار است بیاید.

5: بعد از عمره دانشجویی ـ 2 واحد، درست اش کردم تا خاطرات حج ام را روی آن بگذارم. اما هنوز بعد از 8 سال، ناتمام مانده و پیش نمی رود، البته در این سال ها، محمل سفرنامه های اربعینی ام شده است. هر وقت خاطراتش تمام شد، اینجا لینکش را می گذارم.

6: چند پست عکس نگاره را هم در همین وبلاگ گذاشتم، اما بعد تصمیم گرفتم هویت مستقلی برایش ایجاد کنم. الان عکس نگاره را در 7 شبکه اجتماعی ایرانی و یک وبلاگ می نویسم.

عکس نگاره روایت خودش را دارد. یک عکس با 8 متن و به اصطلاح امروزی ها، 8 کپشن متفاوت.

از کپی کردن یکسان مطلب در همه جا، خوشم نمی آید. هر بار یک عکس انتخاب می کنم و سعی می کنم از 8 زاویه به آن نگاه کنم و 8 مطلب متفاوت بنویسم. اما گاهی ذهنم یاری نمی کند و کمتر می شود. آن وقت است که ترجیح می دهم به جای کپی، آن عکس را در بعضی از کانال ها نگذارم. عکس نگاره، برای خودم فقط تمرین ذهنی است تا تنوع زاویه دیدی را که ثمره 8 ماه روزنامه نگاری و مطبوعات نویسی بود را از دست ندهم.

7: البته هنوز یک حیاط خلوت شخصی مانده است... یک وبلاگ با خوانده هایی اندازه انگشتان یک دست...

8: الان که دوباره متن را خواندم، حس کردم نوشتن این پست، برایم تکراری است... قبلاً خوابش را دیده بودم.

9: اعترافات 11 سال وبلاگ نویسی، قبل از شروع دوازدهمین سال...

خواب

بسم الله

باورکردنش سخت است که بالاخره در 47138 کلمه تمام شد... 

الحمدلله رب العالمین...

وقتی می گویم تمام شد، یعنی الان پرینت گرفته اش، دقیقاً جلوی رویم قرار دارد...

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan