طبع آدمی

سرماخوردگی طبع آدمیزاد است، مگر می شود آدمیزاد باشی و سرما نخوری!

اما اگر همین طبع، در گرما عود کند... واویلایی می شود.

  

ر.ک: حال این یکی دو روز اخیرم

مرد زندگی ام...

بسم الله
    بابا، شاید اولین کلام بود، اولین کلامی را وقتی لب گشودم، بر زبان آوردم، مثل همه بچه ها.  برای بابا ناز می کردم، سوارش می شدم، کشتی می گرفتم، در آغوشش می خوابیدم. عجب عالمی دارد عالم پدر، دختری. بچه تر که بودیم، جنگ بود، وقتی می خواست برود، دل های ما را هم با خود می برد. وقتی کنار جاکفشی خانه، بند کفش هایش را محکم می کرد، بند دلمان پاره می شد، اگر این بار باز نگردد... و همیشه مادر بود که با دعا، بابا را بدرقه می کرد. جنگ تمام شد، اما باز هم بابا می رفت و می آمد... دیگر آنقدرها نگران نبودیم. برایمان قصه هم می گفت، قصه خودمان با کمی اغراق، مزاح، شخصیت هایش هم اسم نداشتند. به سن تکلیف نرسیده بودیم، بابا دوتا درخت برایمان کشید. هر برگ جایزه یک نماز بود و آخر هفته، درختمان شکوفه می زد.
      مدرسه می رفتیم، بودند بچه هایی که دیگر بابا نداشتند و جنگ آن ها را گرفته بود... دوست داشتم بابا می آمد دم مدرسه دنبالم، اما بعدها فهمیدم مدرسه سپرده بود که تا جایی که می شود باباها دنبال بچه ها نیایند... مدرسه شاهد بود. بعدش هم مدرسه مان غیرانتفاعی بود، نمی دانم چقدر از موهای پدر، سر این قسط های شهریه سفید شد... اما همیشه آبروداری کرد. یکبار مانتوی مدرسه ام را یادم رفت بشویم، همیشه فکر می کردم مامان 4 صیح بیدار می شود، مانتو را گذاشتم روی جاکفشی با یادداشت، از استرس خودم بیدار شدم، دیدم بابا مانتویم را شسته و دارد پهن می کند که خشک شود.
      صدای ماشین بابا، همیشه با خبر خوب همراه بود، بابا آمد. عصرها که می شد، می رفتیم توی تراس خانه و زل می زدیم به سر کوچه که کی بابا از سر کوچه می پیچد داخل... همه آرزویمان زودتر رسیدن بابا بود. مأموریت که می خواست برود، به ما نمی گفت، می رفت و بعد زنگ می زد که 3 روز دیگر باز می گردم. اگر می گفت، نه خودش دل می کند، نه ما... یکبار یادم هست رفت مأموریت و وقتی که زنگ زد گفت یک هفته دیگر می آیم. همه مان پای تلفن گریه کردیم، 2 روز بعد بابا خانه بود. هیچ وقت از مسافرت دست خالی برنمی گشت... نمی شود گفت همیشه، اما معمولا خوش سلیقه بود. شب هایی که پدر نبود، کلی استرس داشتیم، بابا ساعت بیدارباش خانه بود، وقتی نبود، ده تا ساعت کوک می کردیم که نماز صبح مان قضا نشود.
      هر وقت چیزی می خواستیم و مادر نمی خرید، به لطایف الحیلی با بابا راهی می شدیم... محال بود بابا آن چیز را برایمان نخرد، حتی اگر پس اندازش بود. نمی گذاشت حسرت بخوریم، حتی حسرت یک سطل پلاستیکی. بابا تا جایی که می شد دور از چشم مادر، هوایمان را داشت، وقتی می رفتیم بیرون، حتما خوراکی برایمان می خرید... از بستنی های دوقلوی پاک تا پیراشکی و... . بزرگتر که شدیم، اول هر هفته، بابا خرجی می داد، یا دوهفته یکبار... وقتی سر هفته، پولی که می داد، رند نبود، معلوم بود آخر ماه است...
      وقتی می خواستیم خودمان را لوس کنیم، سر می گذاشتیم روی پای بابا... و بابا نوازشمان می کرد. اگر مامان به هر دلیلی نبود، سعی می کرد سرگرممان کند تا دلتنگی نکنیم. نقاشی بابا خیلی خوب بود، نقاشی که می کشیدیم، بابا یک بیست می داد و می نوشت: آفرین دخترگلم. هر کاری می خواستم انجام بدهم، پشتم به بابا گرم بود، هوایم را داشت، کمک می کرد. بزرگتر که شدم، همیشه بابا بهترین مشاورم بود... هنوز هم هست. یک موقع هایی، کارهایی می کنند شگفت انگیز... روز دختر برایم پیامک داد: سلام... روز دختر را تبریک عرض می کنیم گل مولی (گل مولا، تکیه کلام باباست...)
      خیلی حواسش به رفت و آمدم بود، با کی می روم، کی می آیم و... شاید آن وقت ها نمی فهمیدم دلیل حساسیت بابا را، حتی ناراحت هم می شدم، اما حالا می فهمم دلیل این همه نگرانی را... عجیب مواظب حریممان بود. یکبار سر شب که با مادر بیرون بودم، شاگرد سوپری محل، یک نگاه چپ بهم کرد، و چند قدمی دنبالم آمد و سلام کرد، به بابا که گفتم همان شب مرا برد دوباره همان جا، شاگرد مغازه را صدا کرد، کشیدش بیرون، وقتی مطمئن شد که خودش است چنان دعوایی کرد با او که من هم ترسیدم... گفت دفعه بعد، یکبار دیگر دنبال ناموس مردم راه بیفتی...
      همیشه سر تولدشان یا روز پدر، کارت تبریک می دادیم... یکبار تمام کارت های بابا را خواندم... همه را مثل هم نوشته بودم. هر سال نوشته بودم شما که مثل کوه پشتمان هستید. هر وقت رفتم ختم یک پدری، برای خودم بیش از او گریستم. برای یک روزی که، ان شاءالله هزارسال دیگر، من جای او باشم.

    اشک توی چشمانش جمع شد، وقتی خطبه را خواندند... من که دختر بودم، اشک بابا را دیدم، هر چند سریع با پشت دست پاکش کرد.
      این ها همه به این معنی نیست که در عالم خاص پدر و دختری کدورت و دعوایی نباشد... هست، اما جایش فقط در همان عالم است.

      پدر خوبم، روزتان مبارک... ببخشید اگر حرفی، سخنی...

        

      عکس نوشت: حس پدر و دختری...

      میزکار

      بسم رب المجبوب

      همیشه کل کل های زنانه و مردانه بوده وهست... اما
      خدا
      مرد را مصداق جلال آفرید و زن را جمالیت بخشید تا در کنار هم باشند، زندگی کنند، خوشبخت شوند و به بهشت برسند...
      نه زن را یارای مردانگی است و نه مرد را مجال زنانگی.
      اگر قرار است درست زندگی کنیم، هر کسی باید در جای خودش قرار گیرد، نقش های خودش را بپذیرد، کار خودش را بکند.
      و مرز اجتماعی اش حضور مؤثر، مفید و سالم در جامعه است... به جای خودش
        
        
       اولین قدم های مجازی را که برداشتم، ترجیح دادم نقاب زنانگی را بردارم... اما حالا سعی می کنم یک بانوی ایرانی باشم، در عین حال که نگذارم کسی حریمم را خدشه دار کند.
      تعاملات مردانه دارم و رفاقت های زنانه... برای تعاملاتم احترام قائلم و برای رفاقت هایم معرفت خرج می کنم.
      باشد که در این حریم مجازی رفاقت ها پایدار بماند و تعاملات پابرجا...

      فکر نمی کردم به این زودی بازگزدم، اما برگشتم. برای ما نسل وبلاگ، هیچ چیز وبلاگ نمی شود. 1396/1/12
      • ۹۰۸
      در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
      روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
      بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
      بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
      یا گذاشته اند داخل پستو
      گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
      اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
      ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
      Designed By Erfan Powered by Bayan