من و والیبال

  • ۱۷:۳۱

چند مقدمه:
1- از بچگی (راهنمایی) چون مدرسه مان کوچک بود، بیشتر والیبال بازی می کردیم تا بسکتبال. زمین بسکتبالمان استاندارد نبود.
2- همان راهنمایی، یک مدت باشگاه می رفتیم و چون خواهر بزرگتر والیبال بازی می کرد و گمان می کردم هیچ وقت مثل او نمی شوم، رفتم سراغ تنیس روی میز.
3- دبیرستان، والیبالم بهتر شد و دانشگاه هم اگر یک ترم دیگر تربیت بدنی داشتیم، حتما یک چیزی می شدم که نداشتیم و نشدم. :)

4- با این مقدمات، می گویم والیبالی هستم، برعکس فوتبال؛ اما نه خیلی... اهل روزنامه ورزشی خواندن نیستم، اما مسابقات بین المللی را دنبال می کنم. به سایت فدراسیون داخلی هم کاری ندارم که عین مورچه بالا می آید، سایت اصلی FIVB، فدراسیون جهانی را می بینم. هم نتیجه ها به روز تر است و هم راحت تر وبهتر بالا می آید.


چند نظر نیمه کارشناسانه:
1- انصافا گل کاشتیم... در دومین سال حضور در لیگ جهانی، جزو 6 ترم برتر و 4 تیم برگزیده قرار گرفتیم.

2- بازی بدمان مقابل آمریکا، هیچ توجیه تکنیکی ندارد... اصلا خودمان نبودیم و پایان تر از حد انتظار ظاهر شدیم. حتی دلم گرفت، با اینکه از فوتبال خوشم نمی آید، اما یادم نمی رود که 4 بار رفتیم جام جهانی، و فقط یک بازی را بردیم و آن بازی با آمریکا بود... چون بچه ها غیرتی شدند، وگرنه ما در سطح آمریکا نبودیم... اما در والیبال با اینکه در سطح آمریکا بودیم، اما بد باختیم، کاش آن غیرت، اینجا هم خودش را نشان می داد... کاش!

3- ممنون از کاپیتان تیم، جناب آقای معروف که خیلی راحت اعتراف کرد به اینکه جلوی امریکا نتوانستند بازی کنند... گیج شده بودند و ربطی هم به خستگی نداشت.

4- مقام چهارمی جهان، کم جایگاهی نیست، اما من دلیل باختمان را یک چیز می دانم، اینکه سقف آرزوهایمان کوتاه است... هدفمان امسال در لیگ جهانی، رسیدن به جمع چهار تیم مرحله نهایی بود... کاپیتان تیم در نشست خبری بعد از بازی با برزیل گفته بودند: «این دومین بازی ما و بازی جذابی بود. کسی انتظار نداشت ما برنده شویم. ما الان در جمع چهار تیم برتر هستیم و حتی اگر مقام چهارم را هم کسب کنیم، برایمان مناسب است، اما چه کسی می‌داند، شاید بتوانیم قهرمان شده و مدال طلای مسابقات را کسب کنیم.» کاش سقف آرزوهایمان بالاتر می رفت...


5- یک پیشنهاد وتذکر خواهرانه...
خیلی اتفاقی رسیدم به صفحات اینستاگرام بروبچ تیم ملی والیبال... می خواستم یک تشکر جانانه کنم از آن ها... بابت تلاششان؛ اما...


برادران تیم ملی جمهوری اسلامی ایران! چه بخواهید و چه نخواهید، شما برای خیلی از جوانان، اسطوره اید؛ اینکه روی صفحات اینستاگرامتان هر عکسی را عمومی بگذارید، درست است؟! بدون رعایت قوانین و فرهنگ کشورمان! اینکه شما چقدر به اسلام اعتقاد دارید یا اصلا اعتقاد دارید یا نه را نمی خواهم بحث کنم، اما فکر می کنم باید به فرهنگمان که ایرانی ـ اسلامی است، احترام بگذارید. اینکه هر عکسی را با هر تیپی و... می گذارید، نه در شأن شماست و در شأن تیم ملی مان...
خصوصا وقتی عکستان را با محارمتان می گذارید... (این جمله مخاطب خاص دارد...)
حریم هایمان را رعایت کنیم... حریم شخصی، عمومی، اجتماعی...

فترت

  • ۰۱:۴۶

این روزها حس می کنم رمضان دارد از دستم سر می خورد و می رود...
می خوانم این 17 روز با تمام اسباب غیرمستقیم خداحافظی کنم، اینترنت، تلویزیون، موبایل و...

می خواهم خودم باشم وخدایم...
بدون هیچ مزاحم مستقیم و غیر مستقیم
کمتر حرف بزنم وبیشتر فکر کنم... خدایا به امید تو نه خلق روزگار...

در این ایام سپید نورانی وشب های قدر، خیلی التماس دعا...
خیلی زیاااااااااااااااااااااااااااااااد


پ.ن 6/6/93: خیلی هم همتش نبود... فقط خط ام خاموش شد، و روزانه، یکی دوبار ضرورتا روشنش می کردم. اما همان هم خوب بود... اینقدر به اسباب غیر مستقیم وابسته شدم که نتوانم کنارش بگذارم.

رزق2

  • ۱۶:۳۸

شرح دعای ابوحمزه...
إِنَّ لَنَا فِیکَ أَمَلا طَوِیلا کَثِیرا إِنَّ لَنَا فِیکَ رَجَاءً عَظِیما عَصَیْنَاکَ وَ نَحْنُ نَرْجُو أَنْ تَسْتُرَ عَلَیْنَا وَ دَعَوْنَاکَ وَ نَحْنُ نَرْجُو أَنْ تَسْتَجِیبَ لَنَا
پروردگارا،ما را درباره تو آروزى طولانى بسیارى است،ما را در حق تو امید بزرگى است،از تو نافرمانى کردیم و حال آنکه امیدواریم گناه را بر ما بپوشانى،و تو را خواندیم،و امیدواریم که بر ما اجابت‏ کنى

سوال اینجاست که مگر امام، گناه هم می کند؟ (عصیناک)
چند جواب داده شده برای این سوال:
1- منظور امام، مکروهاتی است که ممکن است انجام دهد. اما این نظر رد می شود، چون امام مکروه هم انجام نمی دهند. ضمن اینکه سیره امام، جزو منابع استنباط احکام است و در بحث مستحبات و مکروهات، سیره وسنت امام دلالت می کند بر مستحب و مکروه بودن کاری، پس چطور می شود که امام مرتکب مکروه شود.

2- نظر دوم... (فکر کنم یادم رفته...؛ چون صحبت دیروز بود.)

3- اینقدر مقام خدا بزرگ است که امام بخاطر هر کاری، جز عبادت خدا را عصیان می دانند و از آن استغفار می کند. اینقدر مقام خدا را والا می دانند که هر عملی در برابرش، ارزش ندارد...
4- این تعبیر آخر، خیلی سنگین است... امام مسئول گناهان امتش است. برای همین فعل جمع آمده... عصیناک. به تعبیر حاج آقا، دست شکسته امت، بر گردن امام است...

مولای ما!
ببخش که اعمالمان بجای آنکه باعث افتخار شما شود در برابر معبود، سبب شرمساریتان می شود...
آقاجان، شرمنده ایم.

افطار

  • ۱۲:۴۴

حالا درست است به خاطر دوری راه و تنهابودن و ماشین نداشتن و... نمی توانم بروم، اما ذوقش که برایم می ماند.

امروز یکی از بهترین استادان دوره کارشناسی، بنده را برای ضیافت افطارشان دعوت کرد. کلا هیجان قضیه برایم بالا است. و صد البته تواضع استاد را می رساند که شاگردانش را به صرف افطار دعوت کند.

سفره افطار


1- نوشتم که یادم بماند که چنین استادهای خوبی داشته و دارم. الحمدلله
2- می دانم که نباید بیش از حد هم به دانشجو جماعت رو داد (الان در مقام یک دانشجو عرض می کنم، استاد که نشده ام، واقعا هر دانشجویی، این ظرفیت رفاقت را ندارد، متاسفانه. خودم هم که یک زمانی مسئول خوابگاه بودم، به عینه فهمیدم، ظرفیت آدم ها متفاوت است.)؛  الان دیگر حداقل، 6، 7 سالی می گذرد از آن زمانی که بنده شاگردشان بودم و الحمدلله تا امروز این ارتباط حفظ شده است.
3- خدایا کمکم کن اگر یک زمانی، استاد شدم، بتوانم استاد خوبی باشم.
4- از این استاد، درس های زیادی یاد گرفته ام، این را هم اضافه می کنم به همه چیزهای خوبی که آموخته ام. ممنون استاد

بحران

  • ۱۱:۴۹

خیلی چیزها قابلیت دارند که این نام را روی آن ها بگذاریم... «بحران»
اما
یک چیزهایی برای همه، همین نام را دارند... یادم هست بچه تر که بودم، یک مطلب روانشناسانه در همشهری جوان خواندم با عنوان «بحران سی سالگی»! آن وقت ها که این را می خواندم، می خندیدم که مگر 29 سالگی با 30 سالگی، با 31 سالگی فرقی هم دارد که این سال را بحران نامیده اند و حالا که این روزها حوالی اش پرسه می زنم، می فهمم یعنی چه!

تازه آدم می فهمد که چرا می گویند بحران! اینکه یک لحظه فکر می کنی، 30 سالت تمام شد و حالا نوک قله هستی و از این به بعد می افتی در شیب... و چقدر پیر شدن، درد آور است.

اینکه بر گردی و داشته هایت را مرور کمی، و فکر کنی می توانستی 2 برابر این حداقل کار کنی و نکردی.
فکر کنی به همه آرزوهایی که داشتی
به همه آرزوهای 20 سالگی ات. اینکه وقتی 20 ساله بودی، دوست داشتی 30 سالت شد، کجای زندگی باشی، و الان کجای زندگی هستی. چقدر با ایده آل هایت فاصله داری. چند سال!

و همه این ها وقتی جمع می شود، می شود همان بحرانی که گفتم. الان یادم نیست که راهکارهای آن مقاله چه بود... اما... خیلی توی این بحران، گیر کردم.


پ.ن1: می دانم با نوشتن این چیزها، خیلی سنم را لو داده ام. حداقل تخمینش را. اما یک موقع هایی، یک چیزهایی برایت بی اهمیت می شود.
پ.ن 2: من با آرزوهای 20 سالگیم، آنقدرها فاصله دارم که باورم نمی شود این همه شکاف را. یک درصد هم آن نیستم که فکر می کردم؛ و نامردی است اگر نگویم خیلی کارهای دیگری هم کردم که اصلا در لیست آرزوهایم نبود... خواستم بنویسم «کفه نداشته هایم سنگین تر است»، که دستم نرفت. فقط بخاطر یک چیز:
همیشه آرزوی حج رفتن (حج تمتع، نه عمره) در لیست آرزوهای 40 سال به بعد بود. با تخمین های دنیایی و زمینی... و فقط 25 سالم بود که خدا، این بنده را هم در لیست حجاجش قرار داد. و حقیقتا حج با هیچ چیز قیاس نمی شود.
پ.ن3: با تمام وجود می پرستم خدایی را که خودش تقدیر می کند؛ اصلا به تدبیر بندگانش کار ندارد. یک چیزهایی دست تو نیست، اما خدا می گذارد در کاسه ات... و کلی آرزو را هیچ وقت استجابت نمی کند، حتی اگر فکر می کنی دیگر پیمانه دعایت جا ندارد و لبریز یا حتی سرریز شده است.

دعا

  • ۱۴:۳۳

کمیل و ندبه از دبیرستان، وارد زندگی ام شد. دبیرستان مرا با خیلی از دعاها، دوست کرد. از «دعای صبحگاهی امام زمان» تا «ام داوود» که نیمه رجب، مدرسه می ماندیم؛ آن زمان طولانی ترین دعا برایم ندبه بود... ده صفحه بود.

بعدها عزیزی گفت، هر وقت دعایی را تعداد صفحاتش را شمردید که چقدر مانده، بگذاریدش کنار... بدون حال، دعا نخوانید.

جوشن کبیر که جای خودش را داشت... شب های قدر، وسطش نفسی می گرفتم تا تمامش کنم. جامعه کبیره، برای خودش کبیــــــــــــــــــــــــــــــــــــر بود. سالی یکبار، آن هم حرم امام رئوف. بعدها که خواهرشان، هر هفته مهمانم می کرد، جامعه کبیره، کبیر بود، اما نه کبیر؛ و اوج طولانی بودن، تعلق گرفت به «ابوحمزه»، چند باری، اوایلش را خواندم. اما...

امسال تصمیم گرفتم که بالاخره برای یکبار هم که شده، «ابوحمزه» را در طول ماه مبارک بخوانم... سه شب اول، سحر، خواب ماندم. دیشب، صفحاتش را شمردم، 30 صفحه ای می شد. گفتم شبی 5 صفحه...
«الهی لا تؤدبنی بعقوبتک...» این بار مولا رخصت دادند برای خواندن ابوحمزه،
تمام فکرم را کسی خوانده بود و حالا داشت همان ها را در قالب دعا، می گفت... کلمات دعا، تمام حرف هایم بود که سال ها گیر کرده بودند و رویم نمی شد بگویم... «انا الذی حین بُشّرت بها خرجت الیها أسعی» خدایا، «من همانم که هر وقت می گویند بیا گناه کنیم، می دوم سمتش.»
تمام شد؛ هنوز زود بود. هنوز می خواستم بخوانمش. سر گذاشتم و شکر کردم برای نعمتش و حسرتش ماند برای این همه رمضانی که بدون ابوحمزه سپری شد...


پ.ن: بعید می دانم غافل تر از حقیر هم باشد... دعا بفرمایید همه کسانی که سال هاست با ابوحمزه مأنوسید...
پ.ن2 ـ 6/5/93: به خودم یک درصد امیدوارم شدم، یادداشت های سال 89 ام را که می دیدم، دیدم شبیه همین یادداشت را آن جا هم نوشتم... پس خیلی هم از لذت ابوحمزه محروم نبودم، اما حتما آنقدر گناه کردم که لذتش یادم نمانده...

یاد

  • ۰۴:۵۵
  • فضای اداره روی اعصابم بود؛ دلم یک فضای دانشجویی و پر از شور و نشاط می خواست. توی اداره، هر کس فکر خودش است، فکر ترفیع، اضافه کاری، قرارداد... انگار خیلی ها یادشان می رود برای چه آمده اند...*
  • «امسال میای طرح؟!» دوستم، از بچه های بسیج، زنگ زد.
  • «میشه برم؟!»
  • استخاره اش خیلی خوب آمد. بابا دیگر حرفی نزدند.
  • قرار بود آموزش باشم، که رسیدم به امور دانشجویی و مسئولیت خوابگاه. 84 تا دختر دانشجوی بسیجی؛ نفسی می گرفت روزهای اول، سه ساعت در شبانه روز، بیهوش می شدم، خواب که هیچ. باید مادری برایشان می کردم.
  • روز آخر، بساطی راه انداخته بودیم. دلم نمی آمد جدا شوم. 40 روز زندگی کرده بودم. چگونه دخترهایم را می سپردم به امان خدا که بروند به امید دیداری که شاید هیچ وقت میسر نشود.
  • سال بعدش، روز سوم ماه مبارک، یک پیامک اشتباهی**، جگرم را آتش زد.. یکی از دخترها فوت کرده بود. تا زنگ نزدیم منزلشان که مطمئن شویم، باورم نشد... قرار بود همان سال، به عنوان خادم برود طرح که اجل مهلتش نداد... حرف های ضدونقیضی شنیدم درباره چرایی فوتش. اما چه می شود، دیگر «اسمایم» بر نمی گشت... راه دور و ماه مبارک، مانع شد که بروم. نهایت خیراتمان، سه ختم قرآنی شد که هدیه کردیم برایش...
  • یکســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال گذشت از آن روز تلخ. تلخ...
    اگر سری زدید، به رسم بزرگواری، فاتحه ای برایش قرائت فرمایید.***

*فضای اداری، خیلی سنگین است. حداقل برای بنده اوایلش قابل تحمل بود، بعد...

** «اسماء» اهل کازرون بود. از بچه های خوب استان فارس. یکی دیگر از بچه های استان فارس، که اهل فسا بود، به دلیل شباهت اسمی، شماره اش، جزو سامانه پیامکی بسیج کازرون، وارد شده بود... همین پیامک های اشتباهی، این خبر تلخ را رساند.

*** سال 91، توفیق داشتم که بروم طرح ولایت. سال 92، اسماء رفت... و امسال، یکسال است که گذشت.

رزق1

  • ۱۵:۱۹

یادمان می رود که مساجد سنگر است و باید آن ها حفظ کرد...

خودم را می گویم. یک زمانی محله مان، مسجد نداشت و همیشه در حسرت مسجد رفتن بودم. اینجا که اسباب کشی کردیم، مسجد نزدیک بود، نزدیکش می شود یک ربع پیاده روی سریع.

واقعا سال تحصیلی اش وقت نبود... 6 ماه اولی که اینجا بودیم، هر 6 روز هفته بیرون بودم و شب ها فقط به خواب می رسیدم. بعدش هم سرم شلوغ بود. پارسال خیز برداشتم که ماه رمضان، نماز مغرب و عشا را بروم مسجد، روز اول با در بسته مسجد مواجه شدم. یکساعت بعد از اذان، نماز می خوانند؛ و این شد که دوباره خانه نشین شدم.

امسال تصمیم گرفتم که نماز ظهر و عصر را در مسجد بخوانم. امروز دم اذان، سر اقامه نماز رسیدم. بعد از نماز هم سخنرانی بود. دهه اول حجة الاسلام دکتر آقامرتضی تهرانی می آیند.

خیلی خوب بود... امیدوارم رزق امسالم امتداد داشته باشد.


تبریک حلول ماهی که همه اش فیض است و ثواب و نیکی و مهمانی...

ضیافة الله گوارای وجودتان

چشم های منتظر

  • ۰۱:۵۰

امروز بالاخره تمام شد، در روزهای پایانی ماه شعبان المعظم...
می خواستم کارهای دیگری بکنم، اما روایتی جذاب و خواندنی باعث شد که کتاب را همین امروز تمام کنم. بیش از آنکه نثر کتاب جذاب باشد، روایت و سفر منحصربه فردش، وابسته ات می کرد «رونوشت های انتقال ضریح جدید امام حسین (علیه السلام) از قم به کربلا»سفری که دیگر بعید می دانم تکرار شود... یک تریلی با 30% ضریح جدید، از قم حرکت کرد تا کربلا، یک تریلی اسقاطی... و این مردم اند، که به عشق حسین، ساعت ها، و شاید چند روز، می ایستادند تا ضریح امام از راه برسد، در هر شهر، بزرن، جاده، ده، روستا...

شاید روایت تکرار باشد، اما پر است از خنده و گریه... گاهی بی امان گریه می کنی، و گاهی از ته دل می خندی و افسوس می خوری «کاش می شد من هم با این ضریح همراه می شدم...»

از دست ندهید این همراهی را...


*نقدهایم را می گذارم برای بعد...
** همه اینها بدین معنا نیست که  از خواندن خسته نشوی.

وبلاگ گروهی

  • ۰۱:۳۹

بسم الله

در جمع های زیادی بودم، اینکه می گویم زیاد، یعنی فراتر از یکی و دوتا... حداقل 6، 7 تا...
یک زمانی واقعا آرزو داشتم که برای هر جمعی، یک وبلاگ می ساختم، اما این روزها، همه توی وایبر برای خودشان گروه دارند و آن رابطه جمعی شکل گرفته، هر چند اصلا دوست ندارم بشوم عضو این گروه های وایبری...

دوست ندارم بشوم ابزار دست جاسوس ها، ترجیح می دهم هزینه کنم تا اینکه مفت و مسلم، تمام اطلاعات گوشی همراهم را در اختیار همه بگذارم.


پ.ن: عضو هیچ کدام از شبکه های اجتماعی موبایل بنیان نیستم... شکر. هر چند فکر می کنم یک زمانی شاید مجبور شوم واردش بشوم، اما فعلا تا جایی که بتوانم مقاومت می کنم.

۱ ۲
در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan