سیاسی ترین جشنواره ای که یادم هست...

حیف شد، دوران ریاست جمهوری جناب دکتر احمدی نژاد، هی جایزه ها را به خودمان ندادیم، هی ترسیدیم بگویند جناح بندی می کنند، به خودشان جایزه می دهند، بقیه را نمی بینند...
اما
در دوران تدبیر و امید...
به راحتی مطرح ترین کارگردان جناح راست را نادیده گرفتند... ابراهیم حاتمی کیا، کارگردانی است که حتی اگر کاری بسازد که زمین تا آسمان هم ایراد بگیرم، نمی توانم بگویم از کارگردانی اش چیزی کم گذاشته...
هیچ کدام از فیلم های ابراهیم حاتمی کیا، کارگردانی ضعیفی نداشته، سمبل نکرده، از سکانسی گذرا عبور نکرده، اما به راحتی دیده نمی شود در دولت تدبیر و امید...

باز دم هیأت داوران جشنواره 32 ام گرم، که اسم ابراهیم حاتمی کیا و فیلمش را جزو نامزدهای بهترین فیلم و بهترین کارگردانی قرار دادند، هیأت داوران جشنواره 34 ام که کلا ترجیح دادند ابراهیم حاتمی کیا را از لیست نامزدها هم خط بزنند...


به قول معروف «زمستان می رود و روسیاهی اش به ذغال می ماند» این جشنواره هم تمام شد، اما در تاریخ می ماند که ضعیف ترین هیأت داوران، مال جشنواره 34 ام بود، آنقدر که تصمیم گرفت «ابراهیم حاتمی کیا» را نبیند.

فیلمی که تحسین منتفد مخالف و موافق را برانگیخت... آقا ابراهیم!
دمت گرم!
خوشحالم که هستند سینماگرانی که یاد و نام «ابراهیم حاتمی کیا» را زنده کنند. خصوصاً آقای پرستویی که سنگ تمام گذاشت.

«سیانور» هم دیده نشد... یا نخواستند ببینند... یا...
ندیدمش، فقط می توانم بگویم نقدها ونوشته ها، و سابقه این کارگردان جوان نشان می دهند که اصول کارگردانی را خوب بلد است.

رزق 5

باور کنیم رزق می رسد...

حتی نوشتن رزق می خواهد. این روزها که به درخواست عزیزی برای مجله ای قلم می زنم، موضوعات نوشتن می آیند. موضوعاتی که سال ها بود که دلم می خواست به اصطلاح خودمان تهش را دربیاورم، اما فرصت نبود...

هر چند مقاله روزنامه ای، نیازی به ته درآوردن ندارد، اما خیلی از ابعاد را برایمان روشن می کند...

رزق نوشتم درباره تاریخ، خیلی زیاد شده، درباره علما... درباره همه چیزهایی که بشود برایم کوه تجربه...

الحمدلله علی کل حال

  • ۱۰۱

ایستاده مثل کوه

اگر شده همین امروز بروید، بگردید و یک اکران نه خیلی دیر وقت ایستاده در غبار را پیدا کنید وبایستید توی صف...
نذر هم خواستید بکنید تا نوبت به شما برسد، حتی شده «کف غبار»
این فیلم آنقدر ارزش دیدن دارد که وقتی می بینی اش، فکر می کنی چرا اینقدر دیر حاج احمد را برایتان ساختند...
چرا اینقدر دیر شهدا را مجسم کردند
چرا...

اخرش هم نه ابراهیم حاتمی کیا
نه مسعود ده نمکی

بلکه یک نفر از جنس خودمان، یک کارگردان جوان متولد 60...
محمد حسین مهدویان...

دعا می کنم سال ها بتواند با سینما کنار بیاید و خوب بماند.


1- یک ساعت و نیم توی صف ایستادیم تا نوبتمان شد، آخرش هم اکران ساعت 6 را، 6 و ده دقیقه رفتیم تو... «صندلی جا نداره ها، باید کف سالن بشینید...» روی بلیط ها با ماژیک نوشتند: کف غبار...

اما حاج احمد برای مهمانانش جا نگه داشته بود... ردیف، 7، 8 ام از جلو، چندصندلی خالی مانده بود که به جای کف غبار، روی صندلی غبار بنشینیم، و یادمان بیاید زندگی مان خیلی وقت است که غبار گرفته... سیاه ودودآلود.

قصه عشق

امروز فهمیدم عشق یعنی چه...
فهمیدم عاشق بودن چه معنایی دارد.
وقتی بعد 27، 28 سال که از شهادت همسرش می گذرد، هنوز برای تک تک لحظات باهم بودنشان، شکر می کند...
از دومین روزی که برگشت خانه بعد عروسی می گوید، چشمانش پر از اشک می شود...
از آخرین لحظه می گوید، انگار مجید همین الان جلوی در مدرسه ایستاده و رفتنش را نگاه می کند...
از سماور بزرگ و استکان های چای می فهمد همسرش رفت و مریمش چهلم بابا بدنیا آمد...
فهمیدم عشق یعنی چه...
  
  
این سال ها سرمان را گرم کردند به لیلی ومجنون، خسرو و شیرین، شهرزاد و قباد و یادمان رفت همین نزدیک هاست، عشقی که بعد از 27، 28 سال، حتی یک درجه هم رنگ باخته...



از دست ندهید روایت عاشقانه فرشته را...


به روایت همسر شهید، شهید مجید رمضان... خانم فرشته سلطان مرادی

شبکه افق

جا زدن

باید ظرفیت هایمان را بالا ببریم که جا نزنیم...
جا زدن در یک شرایط کاری خوب، خیلی بد است، شاید فشار رویمان زیاد باشد
شاید بقیه ما را درک نکنند
شاید بقیه با ما یک رنگ نباشند
شاید هیچ همفکری آنجا نداشته باشیم
شاید...
در هیچ محیط کاری، هیچ وقت در فشار کار، جا نزدم، سعی کنیم ظرفیتمان را بالا ببریم... حضرت آقا یک بار فرمودند: هر جا کار می کنید، فکر کنید آنجا مرکز جمهوری اسلامی است.

خیلی سعی کردم رفیقم را کمک کنم که جا نزند، اما...
خیلی سعی کردم... :|


محیط کاری ناهمگون، بیشتر آدم را با محیط سازگار می کند... خیلی بیشتر.

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan