لذت خواندن تاریخ

خوب بلد است بنویسد، اما سبک نوشتنش را هر کسی نمی پسندد. مورخی است که رمان می نویسد و وقتی کتاب هایش خوانده می شود، باورش سخت است که این کتاب، فقط رمان است، نه تاریخ. به خیال داستان مردمی است که نویسنده لحظه به لحظه با آن ها زندگی کرده. آنقدر در توصیف تواناست که جزء جزء صحنه را ببیند و بنویسد و نتوان از همان جزء جزء بدون تصور عبور کرد.

حریم قلم نگه می دارد، از زن ها می گوید، حتی توصیف می کند، اما حد را نگه می دارد... حتی اگر شخصیت های داستان مخلوقش باشند و او خالقشان.

همین توصیف ها، رشته های نامرئی می شوند که کتاب گذرا جلو نرود، در اوج هیجان، نمی توان صفحه ای را گذرا خواند تا انتهای داستان را دریافت. حتی اگر انتهای داستان در تقبلی ناشیانه و با خواندن یکی دو فصل انتهایی کتاب بشود فهمید.

«عریان در برابر باد» همان «کانی چاو» است. شهر مرزی کردستان با آداب و رسوم مردمان خوب کرد، جبهه های غرب، کومله ها و دموکرات ها، دعواها و دوستی های شیعه و سنی و گریزی می زند به حضور و فعالیت وهابیت...

دعوتتان می کنم به خواندن کتابی از جنس زندگی، دین و دفاع مقدس...


هَـذَا تَأْوِیلُ رُؤْیَایَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّی حَقًّا

این آیه درست آخر کتاب آمده، اما
تا همه کتاب را نخواندید، نمی فهمیدش تاویل رویا چه بود...

خوردن

لطفا
اگر
رفتید مهمانی
و چیزی به شما تعارف کردن

یکی از این روش ها را انتخاب کنید.

  1. بردارید
    و نوش جان کنید
    البته تا آخرش...
    چون کسی ته مانده شربت و بستنی و... شما را نمی خورد. می رود مستقیم توی سطل آشغال
  2. اگر نمی توانید تا ته بخورید، بر ندارید.
  3. اگر ظرف بزرگ است، از صاحبخانه خواهش کنید که مقدار کمتری برای شما بیاورد، چون بزرگ است و بقیه اش می ماند.
  4. اگر با عزیز دیگری رفته اید، با هم یکی بردارید تا اسراف نشود، البته اگر حساسیت ندارید. (البته آن هایی هم که حساسیت ندارند، می دانند که آن عزیز می تواند نهایتا پدر، مادر، همسر، خواهر، برادر یا فرزند باشد، نه خاله و دایی و دخترخاله و...)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

«کُلُواْ وَاشْرَبُواْ وَلاَ تُسْرِفُواْ» (مومنون/51) خیلی شنیده ایم، اما کو عمل :/


این همه حلال را خدا خلق کرد و  در اختیارمان گذاشت برای خوردن، نمی فهمم مردمی را که یکراست می روند سراغ حرام خوردن، آن هم یک چیز چندش آور...

کیک کرم! تازه پودرش را هم می ریزند در کیکی ها وشیرینی ها.... حالم بهم خورد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُلُواْ مِن طَیِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاکُمْ (بقره/172)

صدا

نماز مغرب تمام شده بود، یک سر رفتم تا وضوخانه تا روسری ام را درست کنم، داشتم حرکت می کردم به طرف مزار شهدا که کسی از پشت، با اسم کوچک صدایم زد.

برگشتم.

نمی شناختمش... دقت کردم. اصلا یادم نبود که تا حالا دیده باشمش. داشتم میان تمام تصویرهای ذهنی ام، دنبالش می گشتم. او هم مبهوت و با تعحب نگاهم می کرد. خب چرا او مبهوت مانده، مگر خودش صدایم نزند، آن هم به با اسم کوچک، خب پس احتمالا خیلی مرا باید بشناسد که با اسم صدایم کرد.

چندثانیه در سکوت گذشت، انگار چیزی یادش آمده باشد...
«ببخشید اسم شما هم... است؟»

مگه خودت منو صدا نکردی؟! حالا داری از بدیهی ترین چیز می پرسی! «بله»

«من دخترم رو صدا زدم، ببخشید.»

درست کنار پایم، دختری دوساله با موهای فرفری ایستاده بود.

لبخندی بر لب های هر دومان نشست. شاید به نظر تصادف بود، اما
هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست...


«...ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاَّ یَعْلَمُها ...» (انعام/59)

برگ تنها

معلم

از همان اول یاد گرفتیم، یعنی مادر یادمان داد که روی پای خود بایستیم...
هر سال تحصیلی، تعطیلات عید که شروع می شد یک گلدوزی دست می گرفتیم تا روز معلم تمامش کنیم.
سال اول، یک دسته گل صورتی دوختم
سال دوم، یک عروس
سوم، طاووسی با سرمه و منجوق سفید
چهارم، همان طاووس اما رنگارنگ
و پنجم باز هم همان طاووس...

هر سال با ذوقی وصف ناشدنی هدیه ام را تقدیم می کردم به معلمان عزیزم. 
معلم کلاس سوم همه هدایا را بازگرداند و فقط مال مرا گرفت. آن هم گفت برای اینکه کار خودش است... چقدر چپ چپ نگاهم کردند، چقدر ذوق کردم، چقدر برایم لذت بخش بود... چقدر...

از این معلم های عزیزم که همه شان برایم دوست داشتنی بودند، فقط در این سال ها همان معلم را دیگر ندیده ام. معلم کلاس اول، هنوز مرا یادش بود، معلم کلاس پنجم، هنوز دفتر مشق هایم را نگه داشته بود، معلم کلاس دوم را در مسجد دیدم. معلم کلاس چهارم هم اصلا مرا نشناخت، گفت فقط قیافه ات آشناست. همین...

این روزها سهمم از روز معلم، زدن پیامکی است برای معلم ها و اساتیدی که هنوز هم شماره هایشان در گوشی ام ذخیره شده...

اگر انگلیسی تان خوب است، بخوانید... :)


پ.ن1: الرحمن*علم القرآن* خلق الإنسان... و خدا اولین معلم بود، و مهربانی لازمه تعلیم...

پ.ن2: دیروز از پدر نوشتم و امروز از معلم؛ یادمان نرود که سر لوحه احترام به معلم را از حضرت پدر آموختیم. «من علمنی حرفا فقد صیرنی عبدا»

انگور ضریح

هر کجا مجلس مدح تو به پا مى گـــردد
اشک شوق از قفس دیده رها مى گردد

با شما مى شکفد غنچه اگر مى شکفد
یا که برگـــى اگر از شاخه جدا مى گردد

روى خورشید اگر از تو درخشان نشده ست
پس زمیــــن دور سر شمس چرا مى گردد؟

"بأبى أنـت و أمّى" که ســعادتمند است
هرکه در مسلک عشق تو فدا مى گردد

کعبه از عشق تو بى پرده گریبان چاک است
بى ســبب نیســت اگر قبله ى ما مى گردد

دور باطل زده، سرگرم تسلسل شده است
هرکه بى مـــهر تو دنبـــال خــدا مى گردد

درد ما درد خمارى ست، که با یک بوسه
روى انگـــور ضـــریـــح تو دوا مى گــــردد

عاقبت مى رسد آن مرد و چون ایوان نجف
گنبد همســـــرتان نیز طــــلا مى گردد ...

محمد میرزایی


و نمی دانم آنانی که دست بیعت به خلیفه اول دادند، یادشان نبود که خالقشان فقط یک نفر را بعد حضرت خانم، ولی قرار داد؟!  إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُون (مائده/55)

مسکن برق

چندسال است فصل گرما که می شود، برق ها هی می رود و می آید... عادت کرده ایم.
حالا گاهی دیگر دسترسی به نت نداریم، تلفن قطع می شود، نمی شود جارو کرد و...
اما
امروز فهمیدم زندگی مان خیلی بیشتر از اینها به برق وابسته است...
زیر دست دندانپزشک بودم،
برق رفت
یک ربعی هم صبر کردیم.
نیامد که نیامد...
پانسمان کرد، رفت تا نوبت بعدی، هفته آینده :|


پ.ن: چقدر دکترها راحت می گویند که مسکن بخور، آن هم روزی 4 تا ژلوفن یا پروفن...

روزی 4 تا؟!



دکتر
بی خیال بابا...
تا هفته دیگر، اگر بخواهم روزی 4 تا بخورم، می شود 28 تا مسکن،
اگر در کل عمرم هم بشمارم، تا حالا اینقدر مسکن نخوردم... :|


و خدا گفت جَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کلَّ شَیءٍ حَی (انبیاء/30)

و همان برق را هم از آب می گیرند... و آب...

کاری که خیر نباشد...

یک موقع هایی دیده اید،
هی می خواهید یک کاری انجام دهید، نمی شود...
تلاش می کنید، باز هم نمی شود؛
وقتتان را هم خالی می کند، اما یک کار دیگری پیش می آید.

گاهی
این عقب افتادن ها،
این نشدن ها
عدم برنامه ریزی نیست.
نامنظمی نیست.
ممکن است خیرتان نیست. و خدا با تدبیرش، نمی خواهد این کار انجام شود...

همین...

نشانه های خدا را ببینیم.


 ... وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّکُمْ وَاللّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ (بقره/216)

هجویات

  • بسم الله
  • دیشیک مهمون داشتیم، دیر وقت اومد، زخمی شده بود. بچه کفتر کوچکی را که زخمی شده بود را خواهر از توی نورگیر خانه شان گرفته بود. «جوجولی» دیشب خونه ما، نمی دونم خوابید یا نه، اما صب گذاشتیمش تو بالکن، با اینکه روش رو سبد گذاشته بودیم، رف... حتما حالش خوب بوده که رفته.
  • امتحان مکاسب، بد نبود، اما نرسیدم بخونم. کلا دیگر حوصله درس خوندن ندارم، چه مکاسب، چه اصول...
  • این بار خیلی زود آمد، فقط 5 روز، کاش می شد تمام صفحاتش، پر شود از ویزای زیارت... هر چند اولی اش، 3 تا ویزا داشت و دومی، دوتا... یعنی روی هم جمع بزنیم، توی 10 سال، فقط 5 بار از کشور خارج شدم، آن هم فقط به قصد زیارت...
  • درِ برقی پارکینگ را عمدا یا سهوا، کوبیدند بهش و خراب شده بود، به حدی که یک نفر از لای آن راحت رد می شد. اول فک کردیم یا کسی نیامده، یا اگه اومده، چیزی نبرده، اما کاشف به عمل اومد که یکی اومده و یک چیز، فقط یک چیز رو برده...
    کفش های نوی کتانیم را... از جلوی در، حتی در جاکفشی رو بازم نکرده... :|
  • دوشنبه صب، خونه عزیزی رفتم، بعدم باید می رفتم یه جا دیگه، سوار تاکسی شدم، خیلی خوابم می اومد. نرسیده به مقصد بیدار شدم... کرایه رو حساب کردمو و پیاده شدم. توی پیاده رو، هر چی کیفمو گشتم، خبری از گوشی ام نبود، دوید سمت ایستگاه تاکسی ها، قبلش از تلفن عمومی شمارم رو گرفتم، راننده تاکسی بود، گف وایمیسه ... خیلی هول کردم تا رسیدم... راننده تاکسیه منو شناخت... خخخخخخ
  • رزق می دونی یعنی چی؟! یعنی زبون روزه، روز اول ماه رجب، بری روضه ماهیانه ای که هر بار سفره میندازن، گوسفند قربونی می کنن و آبگوشت می دن، و تو هی دلت بخواد... و بگی نه! روزه مو نمی خورم. بعد صابخونه، برای اولین بار، آبگوشتا رو بریزه تو ظرف در دار یه بار مصرف، با یک کیسه کوچیک سبزی خوردن... و چقد ذوق کنی. بعد که افطار برسی خونه، ببینی آبگوشت نیس. یه کوفته است، اساسی... نذرشون قبول.
  • رزق می دونی یعنی چی؟ یعنی بلن شی بری اون سر شهر، روضه، بعد خانم جلسه ای که ادعا داری سوادت از اون بیشتره، یه حدیث بگه، راست کار تو... انگار فقط برا تو داره میگه...
  • اتفاقی بنشینی سر یک فیلم خوب و خوش ساخت... درست از اولش... «شیفت بعدی»؛ گاهی آدم فکر می کند اگر آلزایمر داشت، خوب بود، بدی های بقیه یادش می رفت...
    خدا همه اسیرای خاک رو بیامرزه، خاله بابا، اصلا بدی های بقیه یادش نمی موند. واقعنیا... روز اول یادش بود، روز دوم، یادش بود از دست قلانی ناراحته، اما برا چی رو نمی دونست. روز سوم، یادش می رفت از دست کسی دلخوره...
    کاش می تونستیم خودمنو تربیت کنیم. کااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااش

این روزها، شده ام حکایت «مذبذبین بین ذلک... لا الی هولاء و لا الی هولاء» در حرکتم میان غم و شادی، سختی و آسایش... و کاش وصل شویم به «حبل الله»

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan