ماه قشنگ خدا

همیشه رمضان برایم همراه بود با خاطرات قشنگ، لذت های خوب...

هیچ وقت مادر نمی گذاشت رمضان ها اذیت شویم. چه آنکه از وقتی که تکلیف شدیم، هر سال عید فطر می رفتیم فروشگاه و یک اسباب بازی به انتخاب خودمان برایمان می خریدند و چقدر برایمان شعف داشت این هدیه...

چه سال هایی که رمضان در نوروز بود و مادر با انواع و اقسام سرگرمی ها، ما را از آشپزخانه ـ  کنار نورگیر بود و همه جور بوی غذا از بقیه واحدها آنجا می پیچید ـ دور می کرد که بوی غذا اذیتمان نکند.

چه سال هایی که مادر مریض بود و توان روزه گرفتن نداشتند، اما برایمان هر روز سحر و افطار آماده می کردند. و چقدر آن سالی که مادر دوباره توانست روزه بگیرد، ذوق کردیم.

چقدر بچه بودیم، خدا خدا می کردیم که یک روز، روزتر تعطیل شود و حالا هر شامگاه روز 29 رمضان، تنها دعایم یک چیز است، خدا یک روز دیگر، فقط یک روز دیگر فرصت بده... زود است این سفره را جمع کنی.

کاش امسال آخرین ندیه های جمعه را بخوانیم.


دوران راهنمایی بود، رسیدم به جزء 2، حالا سال هاست ماه رمضان که می شود این آیات در ذهنم تکرار می شود، به وسعت بی نهایت با ترتیل دلنشین استاد پرهیزکار...

شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِیَ أُنزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِّلنَّاسِ وَبَیِّنَاتٍ مِّنَ الْهُدَى وَالْفُرْقَانِ فَمَن شَهِدَ مِنکُمُ الشَّهْرَ فَلْیَصُمْهُ وَمَن کَانَ مَرِیضًا أَوْ عَلَى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِّنْ أَیَّامٍ أُخَرَ یُرِیدُ اللّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَلاَ یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ وَلِتُکْمِلُواْ الْعِدَّةَ وَلِتُکَبِّرُواْ اللّهَ عَلَى مَا هَدَاکُمْ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (بقره/185)

بی بصیرت

به نظرم بی بصیرتی، از بی دینی بدتر است. خیلی بدتر...
چون فکر می کنم آدم دین داری هستم، نماز، روزه، خمس، حجم سر جایش است. مشکلی نیست، فقط آدمی اجتماعی نیستم. خب آن هم شخصیت فردی ام است. نمی شود که عوضش کرد...
نمازجمعه نمی روم،
راهپیمایی ها را تک و توک می روم.
روز 9 دی، کار دارم، به من چه... من که می دانم یکسری آدم ها اشتباه کردند، حالا بقیه که هستند.
فکر نمی کنم حضور در راهپیمایی 22 بهمن، حمایت از ولی فقیه است. حمایت از نظام، جمهوری اسلامی...
به نظرم نمی شود آدم کسی را دوست داشته باشد، اما بروز و ظهور نداشته باشد این دوست داشتن ها.
آدم آقا را دوست داشته باشد، هم به شخصه و هم به عنوان ولی فقیه، اما حتی حاضر نشود 9 دی، برود و این پیروی را داد بزند.
می شود آخرش مثل آن هایی که روز عاشورا، از ته دل زار می زدند که خدا به فریادت حسینت (علیه السلام) برس!


  1. قُل إنَّما أَعِظُکُم بِواحِدَة أَن تَقُومُوا لِلّهِ مَثنی وَ فُردی… (سباء/46) وقتی که به قیام فردی امر شده ایم، قیام اجتماعی که جای خود دارد.
  2. من نمی گویم شبیه این فرد، خارج از چهارچوب دین، اسلام و نظام است. این آدم جزو نظام است، جزو پیروان نظام، اما باید یک تکانی به خودش بدهد. با دعا قضیه حل نمی شود.
  3. چقدر هر وقت یاد 9 دی سال 88 می افتم، خدا را سپاس می گویم. خدایا شکرت که مرا جزو مدافعان قرار دادی، نه جزو غافلان. که اگر نمی رفتم، نمی دانم چقدر باید استغفار می کردم از کاری که واجب بود، یک بار بود و انجام ندادمش. (آن روز ما کار داشتیم، خیلی کار داشتیم. همان سال تمتع بودیم ودقیقا 9 دی 88، ولیمه حجمان بود. از روز قبل، میوه، شیرینی، تدارک و از صبح با خودم سر رفتن و نرفتن کلنجار داشتم... و خدارا شکر که رحمت خدا شاملم شد و نفسم در این مبارزه کم آورد. الحمدلله...)

پیامی آورده اند

تمام قد می ایستم،
و جز اشک، چیزی نمی تواند دل را جلا دهد...

به یاد مادران شهدای گمنام و مفقودین، به یاد خواهران و همسرانی که چشمانشان به در ماند تا خبری از عزیزشان بیاید. به یاد فرزندانی که هیچ وقت به کسی «بابا» نگفتند و بابا همیشه برایشان در خیال جاری بوده.

الان 28 سال گذشته... از دی ماه 65 تا خرداد 94... 28 سال چشم انتظاری، شاید مادرانشان دیگر نباشند، شاید پدرانشان از فراق عزیزان، آب شده باشند...

دریادلان خط شکن، این بار آمده اند تا سهمی از دریادلی شان را به ما هدیه بدهند... آمده اند تا بگویند ما با دست بسته نگذاشتیم کسی عزتمان را خدشه دار کند، شما با دستانی باز و این همه امکانات، چه می کنید؟!

ان شاءالله، امروز اگر توفیقی باشد، قطره ای می شوم در دریادلی میزبانانمان که ما را در بزمشان راه داده اند... هر چند کوتاه...
ما، پدر، مادر، همسر، خواهر و فرزند شهید نیستیم، اما ان شاء الله امروز ثابت کنیم که اینان فرزندان این آب و خاک اند و عزیزدل تمام مردم ایران زمین... به یاد همه دوستان غیر تهرانی مجازی و حقیقی هستم...


پ.ن1: نمی دانستم چه بنگارم، اما می دانستم باید بر این موج سوار شوم...
پ.ن2: این حضور، شاید جزو معدود مزایای پایتخت نشینی است... هر چند خود می دانم وضع ما پایتخت نشینان از همه خراب تر است.
پ.ن3: قراری بود که گذاشته شده بود و خاطرم نبود مهمانی آلاله ها را... الحمدلله موافقت شد برای تغییر در ساعت دیدار که بتوانم هر چند کوتاه در بزم با شکوه دریادلان، حضور یابم.
پ.ن4: وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاء وَلَکِن لاَّ تَشْعُرُونَ (بقره/154) باور کنیم آنقدر حاضر و ناظرند که حتی می دانستند باید 28 سال برای بازگشتن صبر کنند و درست زمانی بیایند که جامعه تشته معنویت است... آن ها نه تنها برای خانواده هایشان، که بر اعمال همه مان آگاهند. قطعا مادرانی چشم انتظارشان بوده اند، اما آنان نه به خاطر دل مادرشان، حتی بعد شهادت، پای آرمان های نظام ایستادند. کاش یادبگیریم.

پ.ن5: قساوت بنی صدام، یک طرف، زنده به گور کردن 175 غواص یک طرف، بستن دستانشان یک طرف، اما چرا با سیم مفتول... چرا با رنج، چرا با عذاب... و شایعت و بایعت و تابعت علی قتله، اللهم العنهم جمیعاً

یادمان باشد در ظلم ستیزی و دفاع از مظلوم، در پایداری و مقاومت، تک تک آدم ها موضوعیت دارند... مهم اند. نباشیم جزو «و شایعت و بایعت و تابعت» ها

سبقت مجاز

معلوم بود چقدر خسته است، هر چند عینک آفتابی زده بود.
بار هم دستش بود. یک جعبه که شبیه جعبه شیرینی بود و یک کیسه، زیر چادر، ظل گرما.
ساعت 3، وسط خیابان.
ایستاد تا اتوبوس دوم بیاید و نوبتش شود که بنشیند. همان جا روی اولین صندلی نشست. نفسش بالا نمی آمد. درست توی لحظه آخر یک پیرزن دولا دولا، آمد و سوار اتوبوس شد.
همه خسته بودیم. همه ماهایی که نشسته بودیم و واقعا نمی شد آن پیرزن بایستد. اصلا...
وقتی داشتیم ما 10 نفر بهم نگاه می کردیم که ببینیم کی بلند می شود، او بلند شد. با همه خستگی و لبخند از روی لبش تکان نخود...
از همه سبقت گرفت، یک سبقت مجاز.


فاستبقوا الخیرات
کاش خدا ما را جزو سابقین قرار دهد.

خدا مرا ببخشد، یک موقع هایی که خیلی خسته ام، می روم جایی می نشینم که ترجیحا پشت به در باشد و آنقدر ته باشد که خود طرف هم ترجیح ندهد تا آنجا بیاید. :|

اصول

برای امتحان اصول، باید یک بار اصول را مرور کرد
از اصول دین گرفته
تا اصول دینداری
زندگی، اجتماع، خانواده، دوستی و...

هر جایی اصولی دارد و اگر قرار است درست رفتار کنیم، باید اصولش را بدانیم و رعایت کنیم...

روز قیامت، خدا پرونده مان را می دهد دستمان و همه آنجا اصول خدا را حفظیم، برای همین خدا می گوید خودت داوری کن که چقدر کارهایت اصولی بوده، چقدر اصول را رد کردی و برای خودت اصول نوشتی...


1- اقْرَأْ کِتابَکَ کَفى‏ بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً

2- اندر هجویات کسی که امتحان اصول را به غایت بد داده :)

فاصله

هنگام به دنیا آمدن در گوشمان اذان می خوانند ولی نمازی نمی خوانند!
هنگام مرگ برایمان فقط نماز میخوانند... بدون اذان ...
اذان هنگام تولد برای نمازی است که هنگام مرگ می خوانند...
چقدر کوتاهست این زندگی...

به فاصله یک اذان تا نماز .
.

.

.

.


1- برگرفته از وبلاگhttp://www.sadafmorvarid77.blogfa.com

2- قَالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ * قَالُوا لَبِثْنَا یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَاسْأَلْ الْعَادِّینَ (مومنون/112-113)
می پرسند چقدر روی زمین بودید، می گویند یک روز یا نصف روز...

به امید...

بسم رب المهدی، الذی یجب أن ینتظر فی غیبته

می‌نویسم که «شب تار سحر می‌گردد»

یک نفر مـانده از این قــوم که برمی‌گردد*

  • بچه‌تر که بودیم، وقتی از «أمن یجیب» پرسیدیم، گفتند برای رفع حاجت می‌خوانند؛ ما هم همراه شدیم؛ به امید خوب‌شدن مادربزرگ، گرفتن نمره 20، نیامدن خانم معلم، اردو رفتن، تعطیل شدن مدرسه...
    بزرگتر که شدیم، همیشه بعد از نمازجماعت‌ها،‌برای رفع حاجت مذکور، مریض منظور، مریضه منظور، 5 أمن‌یجیب می‌خواندیم.
    اما غافل شدیم از «مضطر حقیقی»؛ زمانی که او دست به دعا برمی‌دارد و آن وقت این‌بار دست خداست که «یکشف السوء» می‌کند و بعد می‌شود «و نجعلهم خلفاء الأرض»
  • بارها از ولی عصر عبور کردیم و رفته‌ایم ونک، هفت‌تیر، راه‌آهن، انقلاب، تجریش، جمهوری، آزادی و فراموش کردیم که باید از ولی عصر می‌رسیدیم به ظهور...
  • از بچگی یاد گرفتیم «اللهم کن لولیک» را بلند بخوانیم تا تشویق شویم، تحسین شویم، جایزه بگیریم... اما یادمان رفت فقط دعا برای سلامتی آقایمان کافی نیست.
  • از بچگی خواندیم «آن مرد آمد» و گفتند برای آمدنش فقط 313 یار می‌خواهد. اما هیچ‌گاه محاسبه نکردیم که از این 1176 سال که از غیبت آقایمان می‌گذرد، چرا نتوانستیم 313 نفر تربیت کنیم.
  • بارها حافظ را باز کردیم و فال گرفتیم برای همه چیز، ازدواج، دوستی، کار، دانشگاه...
    اما «چقدر آمدنش را، چقدر فال زدیم»**؟
  • برای همه چیز نذر کردیم، از پاس‌کردن امتحان، تا گرفتن وام، اضافه‌کاری، ارتقاء و قرارداد... اما یادمان رفت برای آمدنش هم می‌شود نذر کرد.
  • همین نیمه‌شعبان، هر سال به یمن قدومش همه جا را نور باران می‌کنیم،‌بساط شرینی و شربت برپا می‌کنیم
    اما یادمان هست که امسال آقایمان 1181 ساله می‌شوند؟
    یعنی 11 قرن...
    419 هزار و 255 روز
    10 میلیون و62 هزار و 120 ساعت...
    چقدر یادمان مانده؟

و به امید...

        روزی که آن مرد بیاید...

                       تمام خیابان ولی عصر را آب‌پاشی می‌کنیم... هر چند
که او خود، باران را می‌آورد...***


*بیت اول از سروده‌های جناب حمیدرضا برقعی است...

** این هم تضمینی به یکی از مصراع‌های آقای برقعی «کتاب حافظم از دست من کلافه شده است/ چقدر آمدنش را... چقدر فال زدم»
*** و بکم ینزل الغیث... فرازی از دعای امام شناسی (جامعه کبیره)

روایتی از مردی بزرگ

این بار که کتابخانه ام را مرتب کردم، فهمیدم.
فهمیدم در ادبیات بیش از همه چیز، اول ادبیات دفاع مقدس را دوست دارم و بعد زندگینامه ها را... زندگی نامه ها واقعیت را می نویسند، نه خیال و توهم... آدم هایی که واقعی اند. دوست ندارم لابلای خیالات زیاد بگردم... دوست دارم در جهان پیرامونم زندگی کنم...

امروز تمامش کردم، یک شبه زندگی نامه را. درباره آدمی بزرگ، آدمی که آنقدر بزرگ بود که در خیال امثال بنده نگنجد. کسی او را امام* می نامند.

«امام موسی صدر» آدم بزرگی هست... نمی گویم بود، برای اینکه همه هنوز منتظرند که برگردد. قرار بود دو، سه روز باشد، بعد حافظ اسد قول داد که تا 2، 3 ماه بعد، همه چیز تمام شود و حالا شده 30 سال... سن امثال بنده به درک شخصیت او نمی رسد. نمی توانیم این همه خوبی را در یک نفر هضم کنیم...

این کتاب را حتما بخوانید. باور کنید که آدم هایی هستند هنوز مثل او... آنقدر بزرگ و دست نایافتنی و آنقدر صمیمی و دست یافتنی...


* و او گفت: یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ (انبیاء/73)او لیاقت داشت که این صفت را به دنبال خود بکشد... امام

** یه یاد مرحوم احمدی سخا...
*** امام موسی صدر را دوست دارم، خیلی زیاااااااااااااد... اما این کتاب اما و اگرهایی برایم دارد. دوست داشتید همراه شوید با ادامه مطلب...

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan