حال خوب2

اینکه اول ماه، اول ذی العقده، روز میلاد کریمه اهل بیت، بایستی روبه روی گنبد برادر بزرگتر و تبریک بگویی، حال خوبی دارد.

دهه کرامت مبارک

دعاگوی همه دوستان حقیقی و مجازی بودم.


لطفا فاتحه ای نثار بفرمایید برای مادر عزیزی که امروز به رحمت خدا رفت، بعد از هشت سال زمینگیری؛ و الحق که دخترانش کم نگذاشتند در پرستاری مادر...

دعا کنید برای همسرش که از امروز خیلی تنها شده...

(از اقوام بودند، خیلی هم کم سن وسال نبودند. الحمدلله یکشنبه که عروسی نوه شان بود، به صحت و سلامتی برگزار شد. مانده بودند که عروسی این دوجوان بهم نخورد.)

«کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ* وَیَبْقَى وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ» (الرحمن/ 27-26)

اهدا می شود...

مدال «مزخرفترین کتاب» که تا حالا خوانده ام،
اهدا می شود به

کتابی که تا حالا کلی جایزه خارجی گرفته و همه مان لااقل یکبار اسمش را شنیده ایم.

«سمفونی مردگان» عباس معروفی، واقعا از لحاظ محتوا مزخرف است، به تمام معنا... داستان ظاهرا متمول، اما بدبختانه یک خانواده اردبیلی که هر کدام به طرز فلاکت باری می میرند و تنها بازمانده داستان، پسری است که او را دیوانه می نامند و عاقبتش معلوم نمی شود.

این کتاب نه شاهکار است و نه قابل اعتنا در ادبیات. فقط وقت تلف کن است. با سختی تمامش کردم.

کتاب روانی نیست، توصیف هایش خیلی خوب است، خیلی خوب و دقیق. اما مضمون فلاکت باری دارد. پدری که دکه آجیل فروشی دارد، با 4 فرزند. مادری که همیشه گوشه آشپزخانه هست.

یوسف، آیدا و آیدین ـ که دوقلو هستند ـ، اورهان.

یوسف پسر ارشد است؛ در بچگی، به سبک چتربازهای روس اشغال گر ایران در جنگ جهانی دوم، با چتر از بالای بام می پرد، کلی از استخوان هایش می شکند، فلج می شود و به اصطلاح می شود یک تکه گوشت در گوشه خانه که اگر به او نرسند، بوی  تعفنش تمام خانه را بر می دارد. تا آخر عمر می خورد و بیرون می دهد. هیچ رقمه نمی میرد، حتی اگر به او غذا ندهند، گچ و آجر دیوار می خورد. یکبار خانه را هم سمپاشی می کنند تا حدی که همه جک و جانورها میمیرند، اما او همچنان نشخوار می کند. آخرش برادر کوچکتر (اورهان)، بعد از مرگ همه و گم شدن آیدین، او را به بیابان می برد. هر کاری که می کند، نمی تواند رگ دست یا شاهرگش را بزند. مایع غلیظ قهوه ای رنگی بیرون می آید وسریع هم خشک می شود. چاقو کوچکش است و به قلبش هم نمی رسد. زنده رنده خاکش می کند، اما وقتی می ترسد و او را در می آورد، همچنان دارد خاک می خورد. آخرالامر با سنگ بزرگی بر سرش می کوبد، سرش متلاشی می گردد.

آیدا، دختری که در پستوی آشپزخانه، می شورد، می سابد و می پزد و از رماتیسم رنج می برد. برادر یکی از همکلاسی های مدرسه، که خود خارج درس خوانده وساکن آبادان است، عاشقش می شود و آخر علیرغم مخالفت پدر، ازدواج می کند و پدر در مراسم عروسی حاضر نمی شود. آیدا، پسر کوچکی به نام سهراب دارد. نویسنده شرح زندگی و مرگ آیدا را کامل نمی گوید. ناگهانی روزنامه ای به دست آیدین می رسد که زنی به نام «آیدا» در آبادان خودسوزی کرد. آیدا و آیدین وابستگی شان بهم زیاد بود...

آیدین، پسری زرنگ و درسخوان که عشق ادبیات و شعر است و پدر کاسب، اینها را خزعبلات می داند. حتی شعرش در روزنامه هم چاپ می شود. دل به کاسبی نمی دهد. پدر یکبار کتاب هایش را می سوزاند واو را تبعید می کند به اتاق زیر پله. یکبار هم تمام اتاق را آتش می زد و می گوید این دود، شیاطین است که خارج می شود. مادر، آیدین را خیلی دوست دارد وتا لحظه مرگ، اورهان را بخاطر بدرفتاری با او نمی بخشد.
عاشق درس دانشگاه است، اما پول دانشگاه رفتن ندارد. بعد از آتش زدن اتاقش، مدتی در کارخانه چوب بری کار می کند، بعد هم که دنبالش می گردند برای رفتن خدمت زیر پرچم، صاحب کارخانه ـ که ارمنی است ـ او را در اتاق زیر کلیسا جا می دهد و برایش یک کارگاه قاب سازی راه می اندازد. قاب ها را آیدین می سازد و او می فروشد. چند سال آنجا زندگی می کند و با خواندن خبر مرگ آیدا، به خانه بازمی گردد. عاشق برادرزاده صاحب کارخانه، سورملینا (سورمه) می شود. با هم ازدواج می کنند، یکبار در کلیسا و بار دیگر در محضر. سورمه سر به دنیا آمدن دخترش، می میرد. اواخر داستان می فهمیم که دختری 15 ساله دارد و آیدین او را ندیده. آیدین بعد مرگ سورمه، شبه دیوانه ای می شود که او را «سوجی» می نامند. اورهان به تبعیت از پدر، قبولش ندارد و مدام امر و نهی می کند. مدتی هم در حجره پدر کار می کند، اواخر حتی برخی روزها، اورهان او را به نرده های خانه، زنجیر می کند... اخر داستان، ده روزی است که گم شده و اورهان برای یافتن و کشتنش به دنبال او می گردد که سرانجام خودش طعمه مرگ می شود.

اورهان، فرزند خلف خانواده از نظر پدر، یک کاسب به تمام معنا که راه و چاه را زود یاد می گیرد. خود را همه کاره خانه می داند و بعد از مرگ پدر زمام امور را دست می گیرد.به آیدین امرو  نهی می کند، با اینکه از او کوچکتر است. تمام اموالش را هم بعد مرگ پدر، با امضا از او می گیرد. یکبار هم در اتوبوس عاشق دختری می شود به نام «آذر»؛ مدتی با او زندگی می کند، اما آذر زن زندگی نیست، بچه دار هم نمی شود (البته به اصرار آذر می روند آزمایش می دهند و معلوم می شود مشکل از اوست، نه آذر) و طلاقش می دهد. نهایتا یکبار در بازار آذر را با دو فرزندش، و یکبار هم جلوی سینما با همسرش می بیند. اورهان جز پول دنبال چیز دیگری نیست. آخرش هم بعد مرگ همه، ده روزی است که دنبال آیدین می گردد. برف سختی باریده، در تاریکی راه می افتد، به یک طویله تاریک می رسد. پیرمردی را می بیند وقرار می شود با هم بروند. می خوابد، وقتی بیدار می شود، نه از پیرمرد و اسبش خبری است و نه ساعتش همراهش است. اخرش در آن طویله، وقتی از شدت سرما، توان ندارد، گرگ ها، به طویله حمله می کنند و او را می درند.

مادر هم زن بدبختی است که پدر نمی گذارد پایش را از خانه بیرون بگذارد. شیفته آیدین است...تا آخر عمر، مواظب یوسف است و هربار پدر حرف از مرگش می زند، مادر می گوید او که به کسی کاری ندارد. مرگ آیدا، برایش سنگین است. آخر عمر که زمین گیر شده، به اورهان سفارش آیدین را می کند.

پدر حجره آجیل فروشی دارد. کاسب، فقط راه خودش درست است و جز تنبیه روش تربیتی دیگری بلد نیست. آیدین و آیدا را از خانه فراری می دهد. آخر عمر، به اورهان سفارش می کند که همه چیز نصف نصف...

چندین شخصیت فرعی هم دارد که ظاهر موجهی دارند، اما... بماند.


پ.ن1: کتاب آنقدر بدبختی و فلاکت دارد که نه تنها قلمش آدم را نمی کشد، بلکه با جان کندن تمام می شود.

پ.ن2: هر وقت دیدید دشمنان از ما تعریف کردند، بدانید یکجای کار می لنگد.

پ.ن3: الحمدلله در خانه کتاب خوانی بزرگ شده ام. در خانه ما، خرید همه چیز اما و اگر داشت، جز کتاب. مثلا اگر وسیله ای را داشتیم و دوباره می خریدیم، می گفتند تو که داشتی، برای چه دوباره خریدی؟ (به هر حال خانه کارمندی بود و پدر مگر چقدر حقوق می گرفت.) اما کتاب هیچ وقت اما و اگر نداشت. همیشه کتاب جزء سبد اقلام ضروری خانواده بود. معمولا عیدی های سال نو، برای کتاب صرف می شد. اما مادر حواسش به یک چیز بود... اینکه چه چیزی می شود خوراک روحمان. همه کتاب ها را اول می خواند و بعد می داد به ما. با یک نگاه تیز دینی. حواسش به خطوط دینی بود...

خیلی هم دنبال کتاب خوب می گشتند. الان هم ملاکم همین است. وقتم را صرف خواندن کتاب هایی می کنم که معلوماتی به بنده بدهند نه اینکه فقط بُعد فنی شان قوی باشد.

و تنهایی...

اینکه آقای لطیفی یکی از کارگردانان خوب ماست، شکی نیست، اما دلیل عدم انتقاد نمی شود...

.
.
.
نمی دانم چرا اکثر بازیگران ما شده اند «بازیگر»
همه نقش ها را بازی می کنند، حتی نقش روحانی و طلبه را، اما گمان نمی کند حتی ذره ای، سر سوزنی رویشان اثر داشته باشد. این را می شود از رویکردشان فهمید...

وقتی «ب.ک» نقش دینا را بازی می کند. دختری مذهبی که با آیات خدا مأنوس است و آن وقت آن جور رودرروی اسلام و انقلاب و نظام درمی آید...

یا وقتی «ب.ز» می شود «آسیدرضا» روحانی سیدی که یک دم، دم از خدا و توکل می زند و آن وقت آهنگ هایش، قیافه اش و... خلافش را جار می زند...

زمانی که «م.س» می شود «لیلا» دختری که از همه چیز دنیا می رسد به معنویت... و عکس هایش، حرف دیگری می زند.

قدیم ها، این همه رسانه نبود، از مکتوب گرفته تا هراران صفحه مجازی و شبکه اجتماعی. شاید یک نقش، که بازیگرش فقط نقش بازی کرده بود، روی یک نفر اثر داشت؛ اما حالا که با پخش تیزرهای تلویزیونی یک سریال، می شود خصوصی ترین عکس های یک بازیگر را پیدا کرد، چقدر ممکن است این فیلم ها و سریال ها، جز سرگرمی، اثر دیگری بگذارد؟ وقتی دختر و پسر نوجوان ما، با کمترین هزینه و یک کلیک، می بینند اصل این آدم چیست و چه قیافه ای دارد، چرا فکر می کنید او می توانند نقشش را باور کند، وقتی خود او، نقشش را صرفا یک نقش می بیند و لاغیر...


پ.ن1: خیلی بد است که ما بازیگر حزب اللهی و بچه مسلمان کم داریم!

پ.ن2: شاید این روال نقش بازی کردن، زیر مصادیق این آیات قرار گیرد: «أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَکُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْکِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ» (بقره 44) و یا «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ *کَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ» (صف/3-2) امر نکنید به آنچه خودتان اعتقاد ندارید... :(

پ.ن3: نمی دانم چه رویه ای است که هی دارند باب می کنند که دختری اگر پسری را پسندید، برود دنبالش، هر جور شده... این دومین کار از این نویسنده است. بهترین پیشنهاد این است که اگر دختری، پسری را پسندید، حداقل یک واسطه بفرستد که ببیند به اصطلاح مزه دهان پسر چیست و معرفی کند. خدا آنقدر برای زن احترام قائل بود که وقتی حوا را برای آدم خلق کرده بود، وقتی فقط دو نفر هم بودند، خدا به آدم امر کرد که حوا را خواستگاری کند...

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan