حال گرفته

دیروز عزیزی را مشایعت کردیم تا خانه ابدی اش...

مرگ هر عزیزی، تلنگری است برای اینکه باور کنیم مرگ همسایه دیوار به دیوارمان است.

مادرعزیزی را دیروز در خاک گذاشتیم که جز خوبی و مهربانی از او ندیده بودیم. همسفر عزیزم در آسمانی ترین سفر. هم اتاق بودیم. بنده ومادر، زهرا ومادرش و حاج خانم دیگری که با حاج آقایشان آمده بود و به همین واسطه کلی سر به سرشان می گذاشتیم.

بارها در سفر، با گفتن «مامان»، مادر زهرا جوابم را می داد. آنجا کلا دختر همه مادرها بودم، همه مادرهایی که با صدا کردن مامانم، دلشان برای اینکه دخترهایشان که صدایشان کنند، تنگ می شد. همه دیگر به نام کوچک خطابم می کردند. کوچکترین خانم کاروان بودم با 25 سال سن. سعی می کردم تا جایی که بشود هوای همه مادرها را داشته باشم.

خاطرات حج، هر چقدر هم بگذرد، کهنه نمی شود، خاک نمی گیرد... برای اینکه مرور می شود، یادآوری، هر چند هنوز بعد 6 سال تمامش نکرده باشی.

مادر زهرا، مامان بود به معنای واقعی. زهرا که اول سفر و در جده، حالش بد شد، مادرش داشت قالب تهی می کرد. نشسته بودم پیشش که مثلا دلداری اش بدهم و شروع کرد تعریف کردن از همه چیز، زهرا، زندگی شان، دختر زهرا که گذاشته بودنش پیش خاله جانش...

هم اتاق شدیم. یک ماهی با هم زندگی کردیم، خندیدیم، ناراحت شدیم، دعوا کردیم، دلخور شدیم وهمه را حلال کردیم وتمام.

هر وقت در اتاق دور هم جمع بودیم، مادر زهرا پیش دستی می کرد و میوه پوست می کند. آنجا برای اولین بار از مادرزهرا یادگرفتم که پرتقال آبدار را چه جور قاچ کنم که له نشود.

روزی که قرار بود سنگ جمع کنیم، زیر شر شر باران، راه افتادیم تپه های اطراف و آخرش یک عکس یادگاری با سنگ های جمع شده. :)

و کلی خاطره دیگر...

حالا
فقط همان خاطرات ماند که الان زیر خروارها خاک خوابیده...

روحش شاد


برای اولین بار رسیدم به قطعات تازه ساخت بهشت زهرا
دیگر زندگی ماشینی حتی وقت برای عزاداری نمی گذارد... باید بلافاصله از سر خاک بلند شوی، تا در قبر کنار، عزیز خانواده دیگری را دفن کنند. تازه، قبرهای سه طبقه و عمیق...

تهران جای زندگی کردن که نبود، حالا دیگر جای مردن هم ندارد... بهشت زهرا واقعا شده است شهر مردگان، با 300 واندی قطعه، آنقدر جا ندارد که قطعات جدید 3 طبقه شدند.

قبور سه طبقه دیده بودم، اما نه در اینجا، توی بیابان... توی امامزاده ها که دیگر جا ندارد... اما اینجا دقیقا ته شهر است، ابتدای بیابان... کاش می شد تهران را بگذارم برای اهلش و بروم... :(

یک شب که هزار شب نمیشه!

کلی دنبال دختر می گشت، برای تک پسرش، چندتایی معرفی کردیم که نپسندیدند.

حالا
دعوت بودیم...عروسی،
از طرف داماد
مادربزرگ مادری داماد، مادر دوشهید.
مادر داماد، خواهر دوشهید...
داماد، خواهرزاده دو شهید...
پدر داماد، رزمنده داوطلب 8 سال دفاع مقدس و در حال، سپاهی...

*****

داشتم با خواهر چانه می زدم که چند برویم؟ من می گفتم 8 آنجا باشیم. وقتی مراسم 7 تا 10 است، چرا یک مراسم خوب، مذهبی و بدون گناه را از دست بدهیم...

ساعت 8 دم سالن بودیم، وقت اذان. پدر رفتند تا مسجد، پایم را که در سالن گذاشتم، صدای آهنگ پر شده بود. داماد با کراوات توی زنانه بود و انگار تازه عروس و داماد رسیده بودند.

کپ کردم! به معنای حقیقی کلمه... واقعا نمی دانستم چکار کنم؟! چرا فکر کردند ما چنین جلسه ای می رویم؟ چنین مراسمی شرکت می کنیم؟!

چرا فکر کردند می توانیم رضایت خدا را ترجیح دهیم به رضایت خلق خدا که ناراحت می شوند ما جلسه شان را ترک کنیم؟!

زنگ زدم. قرار شد بروم کادویمان را بدهم و بگویم زنگ زدند و کاری پیش آمده؛ مادر داماد دوزاری اش صاف بود، فهمید مشکل چیست! هدیه را قبول نمی کردند. وقتی گرفتند، رفتم بیرون... همسرشان را صدا زدند و گفتند بفرمایید قطع کردیم. پدر داماد گفتند که اصلا ما برای 8ونیم مداح دعوت کردیم...

برگشتم داخل، لباسم را عوض کردم و رفتم نمازخانه، به خواهر هم زنگ زدم که من نمازخانه ام. سر نماز عشا که بودم، یکی از فامیل عروس داشت دردودل می کرد با فامیل های دورتر درباره ما، که آهنگ را قطع کردیم و نگذاشتیم عیششان کامل شود؛ و نمی دانستند درست همانجا همان کسانی نشسته اند که به احترامشان، آهنگ سالن قطع شد.

دوباره رفتیم داخل، باهم. انگار نه انگار، سلام وعلیک و احوالپرسی، با روی خوش... کلی هم تحویلمان گرفتند و نشاندند همان میز اول روبروی عروس...

فقط آخرش مادر داماد عذرخواهی کردند که: ببخشید اگر بد گذشت.


پ.ن1: هیچ شبی، شب عروسی نمی شود...
شب اول قبر هم یک شب است.
شب قدر اصلا فضیلتش این است که برتر از هزار شب است... پس می شود یک شب، هزار شب بشود، وقتی مهم باشد.

کاش یادبگیریم عروسی هایمان را بدون گناه برگزار کنیم. کاش

پ.ن2: بعدا که مداحی را نپسندید، بلندگو زنانه را قطع کردند و خودشان شروع کردند روی میز زدن و کف زدن و رقصیدن، البته بدون آهنگ... صدایی از پشت آمد که : دیگه سر این کسی بلندنشه یهو...

پ.ن3: واقعا با این صدا و آهنگ، شهدایشان می آیند در چنین مجلسی؟ :(

پ.ن4: «أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَى» (علق/14) عالم محضر خداست

ذهن مشغول

وقتی چندتا چیز ذهنم را مشغول کرده باشد، دیگر نمی توانم تمرکز کنم، می نویسم تا مشغولیتش کم شود...

1- اول سریال ضد اطلاعاتی «تعبیر وارونه یک رؤیا»... واقعا ضد اطلاعاتی بود. یعنی اینقدر نیروهای اطلاعاتی ما ضعیفند که تمام آدم ها را بکشند وهیچ سرنخی به دست نیاورند. آخرش هم سیاوش از آتش عبور می کند، اما سرانجام می میرد.

آنقدر مشکل اطلاعاتی داشت که آدم خنده اش می گیرد. یک بار فریدون جیرانی برود و سر کلاس «بهروز افخمی» بنشیند تا یاد بگیرد چگونه کار اطلاعاتی بسازد. بعدا نگویید فلانی طرفدار بهروز افخمی است، نه! هر دو سر وته یک کرباسند. اما اگر یکبار فیلم «روباه» افخمی را دیده باشید، می فهمید چگونه می شود فیلم اطلاعاتی ـ جاسوسی ساخت و اینقدر نیروهای اطلاعاتی را پخمه، ضعیف، غیر حرفه ای واحساسی نشان نداد.

فیلم روباه، انصافا در چارچوب های امنیتی خووووووووووووووووووب کار می کند و وزارت اطلاعات را در حیطه عمل، کاربلد نشان می دهد ـ هر چند سوتی هم زیاد دارد، اما حداقل نیروها را زبده نشان می دهد ـ نه مثل جیرانی که

  • با 5، 6 تا آدم می خواهد پرونده وکیس به این سنگینی را جلو ببرد. 5، 6 تا آدمی که حتی یک سیستم ارتباطی مستقیم هم ندارند و هر بار برای تماس باید منتظر باشند تا مخابرات آن ها بهم وصل کند. هربار برای تماس با یکدیگر از تلفن همراه استفاده می کنند.
  • می گذارند تمام سرنخ ها بسوزد. آخر دستشان به هیچ کس نمی رسد که بتواند یک شبکه را شناسایی کنند.
  • با اینکه فهمیده اند جاسوسان، دریافته اند که تحت تعقیبند، اما حتی آدم هایشان را زیاد نمی کنند. با همان 4 تا آدم کار می کنند.
  • مأمور به تنهایی وارد زمین حریف می شود، در پارک جنگلی بی سر وتهی که رویا وارد شده و هاشم را به قتل می رساند؛ رؤیا خیلی راحت حامد ـ یکی از مأموران اطلاعات ـ را می کشد. مأموری که ساعتی پیش با لو دادن خودش در محضر و نقش طلبکار را بازی کردن، سوخته بود. اما باز هم همین مأمور به کارش ادامه می دهد.
  • نهایت ضد اطلاعات بودن، مأمورشان با زدن یکی از جاسوسان به شیشه، خیلی راحت شیشه را پایین می کشد و کشته می شود.
  • دو تا آدم را به عنوان تله گذاشته اند، اما آموزش های اولیه امنیتی را ندیده اند، بی سیم ندارند، حتی به آن ها اسلحه نداده اند. و دست آخر در یک قاب دراماتیک «سیاوش مشرقی» شهید می شود.

2- امروز خواهر یک چیزی گفت که برق از کله ام پرید. گروه صنعت سازان، که یک کارخانه تولید صنایع پلاستیکی است، پارسال و در نمایشگاه ایران پلاست، برند جدید خود را با نام «لیمون» معرفی کرد. حالا این ها اصلا مهم نیست، مهم این قسمت ماجراست که اگر لوگوی انگلیسی این برند برعکس شود، العیاذبالله با این کلمات مواجه می شویم : الله لا

لوگوی فارسی برند که ظاهرا مشکلی ندارد.

لوگوی انگلیسی و حالا برعکسش را ببینید... وجود حرف «i»  هم بین الف و باقی کلمه، تغییری در خواندن نمی دهد. بدترش آن است که ظروفش اکثرا یک بالا ویک پایین ندارد و در حالت عکس استفاده می گردد. وقتی سبد است. تأسف بارش آنجایی است که با همین نام تجاری از ظروف آشپزخانه بگیر تا سرویس پلاستیک دستشویی و حمام هم ساخته شده و روی همه شان هم لوگوی انگلیسی درج شده...

هر چند متأسفانه نزدیک یکسال از ثبت و مطرح کردن این لوگو گذشته و به تازگی متوجه این شیطنت طراح شده اند، اما باید خیلی سریع با آن برخورد شود و متخلفین به اشد مجازات برسند تا دیگر کسی اینگونه در کشور چنین شیطنت خطرناکی را نکرده وبا احساسات مردم مسلمان بازی نکند.

پ.ن1: مادر ما آنقدر پایه بود که زنگ زدند به شرکت. طرف کلی قسم آیه که اصلا این نیست و بدخواهان ما اینو گفتن و...

خواهر یک نکته خیلی خوب اشاره کردند. می دانید شأن نزول این آیه چیست: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَقُولُواْ رَاعِنَا وَقُولُواْ انظُرْنَا وَاسْمَعُوا ْوَلِلکَافِرِینَ عَذَابٌ أَلِیمٌ» (بقره/104)

"ابن عباس" مفسر معروف اسلام نقل مى ‏کند: مسلمانان صدر اسلام هنگامى که پیامبر (صلی الله علیه و آله) مشغول سخن گفتن بود و بیان آیات و احکام الهى مى‏ کرد، گاهى از ایشان مى‏ خواستند کمى با تانّى سخن بگوید تا بتوانند مطالب را خوب درک کنند، و سؤالات و خواسته‏ هاى خود را نیز مطرح نمایند. براى این درخواست، جمله‏ "راعنا" که از ماده"رعى" به معنى مهلت دادن است به کار مى‏ بردند. ولى یهود همین کلمه"راعنا" را از ماده "رعونه" که به معنى کودنى و حماقت است استعمال مى‏کردند. (در صورت اول مفهومش این است: "به ما مهلت بده" ولى در صورت دوم یعنی اینکه "ما را تحمیق کن"!). در اینجا براى یهود دستاویزى پیدا شده بود که با استفاده از همان جمله‏ اى که مسلمانان مى‏ گفتند، پیامبر یا مسلمانان را مسخره کنند. این آیه نازل شد و براى جلوگیرى از این سوء استفاده به مؤمنان دستور داد به جاى جمله "راعنا"، جمله "اُنظرنا" را به کار برند که همان مفهوم را مى‏رساند، و دستاویزى براى دشمن لجوج نیست.

نتیجه عملی: وقتی یک چیزی هست که دستاویز دشمنان می شود، تغییرش دهید، حتی وقتی هیچ قصد و غرض ندارید


بعدا نوشت: لوگوی انگلیسی تغییر پیدا کرد و حرف M و O از هم جدا شد تا این شبهه برطرف گردد... باتشکر

گذشت

چرا همیشه یک طرف قضیه را می بینیم؟!
چرا فکر می کنیم هر گذشتی خوب است؟
نه
چرا هی تأکید می کنیم روی «عفو و گذشت» و آن روی سکه را نمی بینیم؟!
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِصَاصُ فِی الْقَتْلَى الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَالْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَالأُنثَى بِالأُنثَى فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَیْءٌ فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَأَدَاء إِلَیْهِ بِإِحْسَانٍ ذَلِکَ تَخْفِیفٌ مِّن رَّبِّکُمْ وَرَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدَى بَعْدَ ذَلِکَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِیمٌ * وَلَکُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاةٌ یَاْ أُولِیْ الأَلْبَابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ » (بقره/180-179)

این دو قسمت می شود دو روی یک سکه! از طرفی می گوید اگر عفوی از برادر دینی به تو رسید... از طرفی می گوید در قصاص، زندگی است، حیات است.

گاهی باید این حیات را ببینیم. به نظر بنده، با احترام به اولیاء دم، اصلا نباید گذشتی اتفاق می افتاد. یا باید این فرد بخاطر افساد فی الارض حداقل اعدام می شد! باز هم جان بچه مسلمان ها در خطر است. هر کسی که می خواهد نهی از منکر کند، می دانید چه فکر می کند؟!

اینکه می زنیم، خفه شون می کنیم، بعدم رضایت می دهند!!!!!!!!!!!!!!!!! برای همین هی وقیح تر می شوند! حداقل چندتاشون اعدام بشوند، باعث می شود بقیه بترسند و چنین کاری را نکنند.

می دانید نتیجه گذشتتان چه می شود؟ جان یک قاتل را که عمدا و به قصد کشتن حمله کرد را بخشیدید و جان کلی بچه مسلمان را به خطر انداختید... کاش روی حیات بودن، سکه قصاص را می دیدیم! کاش!

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan