ذوالجناح

بسم الله

*اسممان را گذاشتند: فاطمه، محمد، علی، حسن، زینب... و این نام ها خیلی فراتر از ظرفیت امثال ما بود، اما نام سرمشق های عالم وجود را بر ما گذاشتند به امید آنکه در همان راهی قدم بگذاریم که آن انوار قدسی گذاشتند، هر چند هر چقدر هم تلاش کنیم، به پای آنان نمی رسیم...

*ما هم نام بچه هایمان را می گذاریم: حسین، سجاد، معصومه، زهرا... به امید آنکه بهتر از ما شوند...

*خدا نه فقط برای آدمی که اشرف مخلوقات است، بلکه برای همه موجوداتی که «یسبح لله ما فی السماوات و الأرض...» بودند هم الگو قرارداد، همه آنانی که خودش خلق کرد یا به دست انسان، اختراع شد، برای همه کمالی قرار داد.

*حتی برخی هایشان را بهشتی کرد، تا موجودات دریابند می شود راه کمال را رفت... مرکب حضرت عیسی، سگ اصحاب کهف و اسب حضرت ارباب...

*سنت پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله وسلم) این بود که برای ابزار و وسایلشان نام می گذاشتند، از مرکب هایشان گرفته تا عمامه، که ظاهرا «سحاب» می نامیدنش...

*به سنت رسول مهربانی ها، برایش نامی می گذارم.

*تازه از گرد راه رسیده، بعد از کلی دست چرخیدن، دقیقا شب محرم... نامش را می گذارم «ذوالجناح» به امید آنکه راه کمال طی کند...۱


۱- مدت ها بود می خواستیم یک خودروی دسته دوم تمیز بخریم. نمی شد، تا بالاخره همین امروز معامله شد و رسید دم خانه مان.
۲- الحمدلله... هر چند به نام بنده نیست، اما قرار است دست بنده هم باشد علی الحساب.
۳- «علی سنة رسول الله»، مرکبم را «ذوالجناح» می نامم. امیدوارم مرکب خوبی باشد در راه رسیدن به رضای حضرت حق.
۴- الحمدلله علی کل حال
۵- سر حکمت های الهی را نمی فهمم... در اوج یک غم سنگین، یک خوشی هدیه می دهد. چیزی که مدت ها بود دنبالش بودم.

پیرهن مشکی

چقدر منتظر محرم بود، خصوصا بعد از داغ منا که ملتی را عزادار کرد...
شکر
محرم را داریم می بینیم...
غم منا، فقط با عزای حسین آرام می شود...
فقط
لایوم کیومک یا اباعبدالله

کلاس آخر

آخرین بار است که استاد قدم در حیاط دانشگاه گذاشتند...
آخرین روزی که می شود استاد را در دانشگاه دید.

دم در بنرهای بزرگ تسلیت زده اند، ورودی را که رد می کنیم، این بار مینی بوس ها ما را از باغ رد می کنند و به حیاط اصلی می رسانند.

تمام دانشگاه را بنرهای تسلیت پر کرده از هر مرکزی که آقای دکتر با آنجا همکاری داشتند، پژوهشگاه حوزه ودانشگاه، رادیو معارف و...

بزرگترین بنر را زده اند بین ساختمان های دوقلوی دانشگاه و کنار عکس خندان دکتر نوشته اند: «نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار/ چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم»

گفته اند کلاس آخر استاد، در صحن دانشگاه برگزار می شود. ساعت ۸ است تا ۹ ونیم؛ این بار کلاس ظرفیت مشخص ندارد.

ساعت ۸ و نیم است. قاری می خواند: یا ایتها النفس المطمئنة...

و استاد می رسند و اشک ها می شود مقدمه استقبال.

روی درست دانشجویان و اساتید... می گذارندشان در جایگاه ویژه و وقتی پیکر استاد آرام می گیرد، این حلقه بانوان است که پیکر سه رنگ را در آغوش می گیرند... همسرش و دخترانش، اقوام، شاگردان.

کلاس آخر استاد، در صحن دانشگاه برگزار شد، اما این بار استاد مستمع بود و شاگردان فقط باریدند...

دانشجوی حقوقی به نمایندگی از همه ما، وداعنامه می خواند: انالله و انا الیه راجعون...

استاد این بار خیلی صبر نمی کنند، عجله دارند برای رفتن، بر خلاف همیشه که کلاس ها رأس ساعت شروع می شد و رأس ساعت تمام، اما ۸ ونیم می رسند ونیم ساعت هم نمی مانند.

پیکرمطهر را بلند می کنند تا به مراسم تشییع اصلی برسانند. بچه ها را می بینم، از شیراز واصفهان کوبیده اند و خود را رساندند... و اشکها  مجالی می یابند برای باریدن؛ و حالا حرف جلسات دفاع است، مهربانی استاد، تعریف هایش، کلاس هایش...

اتوبوس ها آماده است، و قطار اتوبوس های سبز، همه را می رساند تا ابتدای مسیر تشییع.

استاد، زودتر رسیده، مارش می نوازند و حرکت می کنند به سمت حرم بانو. استاد همه را جا می گذارد، مثل همیشه...  آنقدر تند می رفت کسی به گرد پایش نمی رسید. همیشه در راهروهای دانشگاه، باید دنبال استاد می دویدیم.

حرم، نماز و در صفوف آخر، بسیاری از اساتید به نام حقوق را می شد دید.
و حرکت به سمت گلزار شهدا...

پیاده می رویم تا گلزار... ساعت ۱۱ ونیم نشده، استاد در خانه ابدی شان آرام می گیرند.

و تمام

عزیزی ظاهرا از بستگانش است، از همسر می گوید که دیگر مدینه نرفت. با هم رفتند وتنها بازگشت... از خانه ای که قبل از رفتنش، یک ماه پیش برای همسر وفرزندانش خرید... از وداع هایی که کردند.

حالا ما مانده ایم وتمام کلاس خالی که انتظار استاد را می کشند...

این روزهای بدون استاد، سخت می گذرد، خیلی...


باور دارم... « وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللهِ اَمواتًا بَل اَحیآءٌ عِندَ رَبِّهِم یرزَقون»

  • ۱۴۲

استادم...

سلام استاد...

بهشت گوارای وجود،

چقدر خوب رفتید، چقدر پاک، بعد عرفات و در لباس احرام...

استاد چه شد که همه چیز گذشتید، از این همه دانشجو که با کلی ذوق توی صف انتظار مانده بودند که با شما پایان نامه بگذرانند
از این همه شاگرد که به امید بعد ۱۵ مهر بودند، تا کلاس های شما تشکیل شود

همه مان اطلاعیه روی سایت دانشگاه، روی برد را خوانده بودیم که کلیه کلاس های شما تا ۱۵ مهر تشکیل نمی شود.

اما استاد...

قرار بود کلاس ها فقط تا ۱۵ مهر تشکیل نشود.
قرار بود بعد ۱۵ مهر بیایید...

روز آخر خودتان گفتید،
وقتی با اصرار خواستم پورپزال را بخوانید و گفتید وقت ندارم، گفتید مسافرم، کلی کار دارم...

پرسیدم استاد! کی برمی گردید؟ گفتید یک ماه دیگر...

قرار ۳۰ روزه بود، اما شد ۳۳ روز...
بر نگشتید،
برگرداندنتان...

جامه ای که قرار بود فقط لباس احرام باشد، کفنتان شد...

  

استاد! کلاس های حقوق بشر، یادتان هست؟
دیدید هیچ کس حقوق بشر را رعایت نکرد؟ دیدید هیچ کس رحم نکرد؟ حتی در حریم امن الهی و به حاجیان بی دفاع...

استاد
کلاس مسئولیت بین المللی دولت ها چطور؟
عربستان! مگر مسئولیت ندارد تا جواب خون ها را بدهد؟

  

کلاس معاهدات...
ما کلی معاهدات دوجانبه داریم با عربستان! داریم... اما کو گوش شنوا؟! کجا برویم متهمشان کنیم به نقض معاهده، نقض حقوق بشر، نقض مسئولیت؟!

  

استاد به چه کسی شکایت کنیم حالا، به کدام دادگاه بین المللی؟ به چه کسی جز خدای عادل می توان شکایت کرد؟! که در حریم امنش و در کنار خانه اش، استاد ما را گرفتند؟ وزنه علمی دانشگاه...

  • ۱۳۷

رفت...

استاد عزیزم...
بالاخره عروجش تایید شد و پیکر پاکش برگشت...

ساعت ۸ صبح، آخرین وداع دانشجویان با استاد، روبروی دانشگاه.

ان شاءالله قسمت باشد، می روم تا با استاد وداع کنم.

قرار بود یک ماه دیگر برگردد... اما برنگشتند، برگرداندنشان...

چقدر استاد عوض شده بود...


گریه کردم، اشک ریختم، ختم گرفتم، بعد از خدا سوال کردم که استاد کجاست، این آیه آمد: «وَمَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَانًا فَلاَ یُسْرِف فِّی الْقَتْلِ إِنَّهُ کَانَ مَنْصُورًا »

آیه درست وسط صفحه بود، این هفته فقط دوست داشتم باشد، همین... اما استاد رفته بود. :(

استاد
نگفتید ما چه کنیم بدون حضور شما؟!

  • ۱۲۷

مذبذبین بین ذلک

حال این روزهایم هست، همین یازده روز...
اولین کاری که هر روز می کنم، بازکردن لیست خبرگزاری هاست،
اسامی جدید جانباختگان شناسایی شده...
و هیج...
هیچ خبری از آن دو عزیز نیست...


خدایا
و فقط تویی که می توانی آرامشی بر دل هایمان جاری کنی...
هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَانًا مَعَ إِیمَانِهِمْ

روزنه امید...

  • ۱۲۰

آخرین پیام استاد روی اتوماسیون اداری دانشگاه

این را برای ما نگذاشته بود، برای همکاران بود واتفاقی روی یکی از سایت ها پیدا کردم...

اما
این متن، قلم و بیان استاد است. و قطعا آخرین لحظات روز آخر هم گذاشته... حداقل آن روزی که بنده دانشگاه بودم، هیچ کس از کارمندان دانشگاه، نمی دانستند آقای دکتر عازم سرزمین وحی است... هیچ کدامشان!

دیدن کس دیگری در اتاق مدیر گروه در دانشگاه، برایم غیر قابل باور است... تا نروم تشییع، هضم نمی شود رفتنش...

اصلا چرا دو روز قبل سفر باید راهی دانشگاه می شدم، آن هم بعد این همه تعلل؟!

به قول مادر، شاید خدا دوستم داشته و می خواسته آقای دکتر قبل رفتن، فرم تمدید ترم را برایم امضاء کند، و گرنه حالا حالاها باید می دویدم... آن روزی که دکتر را دیدم، خیلی حالشان خوب بود، خیلی آرام بودند... خیلی...

و
باور دارم:

«هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَانًا مَعَ إِیمَانِهِمْ...»

  • ۱۲۱

خبر آمد...

همه را جزو شهدا اعلام کردند...

امروز خبر اول صفحه اصلی دانشگاه، خبر درگذشت استاد بود...

  • ۱۱۵

غدیر

فردا شاید کسی بیاید عید دیدنی غدیر... امروز رولت خرما درست کردم. هدیه شادی اش تقدیم به آقایمان...

رولت خرما

فقط به نیت حضرت پدرفکر کردم عید بدون شیرینی نمی شود و این روزها با این خبرهای تلخ، شیرینی اساسی هم نمی شود گذاشت. :(

بیایید نگذاریم غم هایمان آنقدر پررنگ شود، که شادی غدیر را فراموش کنیم.

امروز بزرگترین عید شیعه است... بیایید برای یک روز هم وسط این همه مصیبت، شاد باشیم... آل سعود این کار را کردند تا عیدمان را عزا کنند. ما عزاداریم، عزا ۴۶۵ شهید واقعه منا را...

یادمان باشد ما را به جرم شیعه بودن، سنگ می زنند، هر چی داریم از همین غدیر داریم... هر چه داریم. :) امروز شده، به سختی هم یک لبخند روی لبانتان بدوزید.

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی بن ابی طالب و الأئمة المعصومین علیهم السلام

برای استاد...

  • نمی خواهم باور کنم آگاهی درج شده روی سایت دانشگاه که:
    کلیه کلاس های آقای دکتر... ، تا 15 مهر ماه تشکیل نمی شود. شاید حداکثر یک هفته بعد، جایش را دهد به یک تیتر مشکی بزرگ: «آقای دکتر...»
  • نمی خواهم باور کنم ممکن است دوهفته بعد، سه هفته یا چهار هفته دیگر حداکثر باید یک موضوع بردارم با استادی دیگر...
  • نمی خواهم باور کنم، شاید آقای دکتر دیگر هیچ وقت جواب تلفنم را ندهد...
  • نمی خواهم باور کنم احتمال دارد همه ایمیل هایم به آقای دکتر بی جواب بماند...
  • نمی خواهم باور کنم...

راه می روم و برای خودم روضه می خوانم
        ریز ریز اشک می ریزم
              نذر می کنم
                    قرآن می خوانم
                         ختم می گیرم
                              دعا می کنم
التماس خدا می کنم:
«خدایا
می شود یک فرصت دیگر بدهی تا از حضورش بهره ببرم؟!
می شود بگذاری این پایان نامه را با ایشان تمام کنم؟
می شود رحم کنی به همه،
                             همسرش،
                                فرزندانش،
                                   بستگان،
                                      دوستان،
                                          همکاران،
                                             شاگردان... »

استاد!
می شود برگردید؟!

خدایا!

می شود برشان گردانید؟

خدایا می شود کابوس مفقود بودنشان، به سالم برگشتنشان ختم شود؟

می شود هیچ کدام از فکرهایم، شایدهایم، احتمالاتم، غلط باشد؟

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا «أمن یجیب المضطر إذا دعاه و یکشف السوء»

۱ ۲
در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan