هنوز مانده دید فرا ملی شود

«چهارشنبه 19 اردیبهشت» پدیده جشنواره فیلم فجر بود... فیلمی تحسین شده از وحید جلیلوند که اولین کارش را خیلی قوی روی پرده نقره ای سینما نمایش داد. لذت دیدن فیلم را از دست ندهید، یک فرم، داستان و بازی های خوب...


ولی

بلا

گاهی صدقه
گاهی دعا
گاهی یک کار خیر...
بلا را رفع می کند.
بلا
یعنی یک دستگاه آمبولانس بکوبد توی کمر ماشین سمت راننده، و منی که راننده باشم، صحیح و سالم وفقط با یک خراش جزئی بیایم بیرون. البته از سمت در شاگرد. در سمت خودم که قر شد رفت...
آمبولانس به عرض چهارراه خط ترمزش بود، اما مفروض است بنده که فرعی به اصلی می آمدم، و زدم به ماشین خدمات عمومی، مقصرم...
امبولانسی که نمی دانم با چه سرعتی، مأموریت می رفت و آژیرش خاموش بود. و نمی دانم چرا آژیرش خاموش بود. یا سرعت نرو، یا آژیرت را روشن کن.

بلا رد شد... هر جور حساب می کنم، همین که من و دوستم سالم از ماشین آمدیم بیرون، کرور کرور جای شکر دارد.

الحمدلله علی کل حال

رزق4

خواهر یک هفته، ده روزی بود که مریض بود وتب داشت، آن هم تا حدود 40 درجه...

تا آدم مریض می شود، دکترها آنقدر آدم را می ترسانند که...

دست همه مان رو به آسمان بود. الکی الکی مریض بود و به روضه های دهه اش نرسید، البته الحمدلله برای تاسوعا وعاشورا حالش بهتر شد و به روضه ها رسید.

امروز مادربزرگم زنگ زدندکه دایی جانم، چندتا پرچم حسینیه را آورده اند، باید هم شب برش گردانند سر جاش، بیایید این پرچم ها را بکشد روی سر این دختر (= خواهرم را می گفتند) این درد و بلا دور شود، حالا اگر خواستید شما هم بیایید... چندبار تأکید کردند که یادت نرود.

خسته بودیم، اما به خاطر دل مادربزرگ و دایی جان با ذوالجناح راه افتادیم ورفتیم.

و رسیدیم...

و

فکر می کردیم دایی جان چندتا پرچم حسینیه را آورده اند. حسینیه ای که یک دهه روضه داشته و این پرچم ها، زینت بخش محفل حضرت ارباب بودند.

اما...

  • پرچم گنبد حضرت ارباب «علیه السلام» بود که 70 روز روی گنبد بوده و 70 روز در ضریح حضرت...
  • پرچم گنبد حضرت قمربنی هاشم«علیه السلام» بود، 70 روز روی گنبد، 70 روز در ضریح حضرت ارباب...
  • پرچم مشکی گنبد حرم کاظمین«علیهم السلام» بود....
  • پرچم گنبد حرم حضرت مسلم«علیه السلام» بود... پرچم سبز رنگ «سفیرالحسین»
  • پرچم گنبد مطهر حضرت جعفرطیار«علیه السلام» که مدتی در ضریح حضرت امیرالمومنین«علیه السلام» بوده...
  • دو پارچه متبرک روی قبر مطهر حضرت زینب کبری «سلام الله علیها» که یکی مشکی رنگ بود با نام حضرت و دیگری سبز رنگ با نام حضرت مادر.

و دایی جان گفتند که هیچ کجا این همه پرچم را با هم پیدا نمی کنید... راست گفتند، بوده مجالس و هیآتی که پرچم آورده اند، اما فقط یکی... آن هم چند لحظه باز کردند وبردند... و
ما بودیم و چند ساعت با این پرچم ها...

الحمدلله بعدد ما أحاط به علمک...


1- رزق مادی و معنوی، همیشه می رسد... اما یک موقع هایی رزق های معنوی خیلی شیرینند.

2- دایی جان، این پرچم ها را از آدم های مختلفی گرفته بودند و دست یک نفر نبوده... بعد از سالها که در حسینیه کوچکشان روضه می گیرند، آنقدر دوست و آشنای معتمد دارند که بهشان اعتماد کنند و این پرچم های متبرک را به دستشان بدهند و مطمئن باشند بازمی گردانند؛ و خارج از چهارچوب فامیلی، انصافا امانتدارند.

3- ان شاءالله زیارت همه عاشقان شود، زیارت حرم حضرت ارباب و ان شاءالله آزاد شود سوریه و برویم تا حرم بانو.

4- خوشحالم اولین راهی را که بامرکبم رفتم، زیارت بود، زیارت پرچم های متبرکی که بوی حرم می دادند...

الحمدلله

الان حس سبک شدن دارم... غم حضرت ارباب آنقدر بزرگ است که غم های دیگر را می پوشاند... یادم می رفت استاد رفتند و دیگر نیستند...

و هر وقت نام منا می آمد، بی اختیار چشمانم پر اشک می شد.

چقدر خوووووووووووووووب که محرم هست، عزای مولا است تا یادمان برود سختی ها، مصیبت ها و امتحان های الهی. انگار شارژمیشویم تا دوباره برویم توی دل سختی ها، مصیبت ها، غم ها ها، مشکلات...

چقدر امسال محرم را دوست دارم. الحمدلله که زنده ماندیم وخدا توفیق داد یکبار دیگر برای عزای حضرت ارباب، به سر وسینه بزنیم.

مداحی وبلاگ، تا آخر ماه صفر احتمالا می ماند. از مداحی های هیأت دانشجویی میثاق با شهدا ست...

با عشق گوش کنید.

  • ۱۲۶

بزرگ شده ام...

بزرگ شدن...

  • آدم 20 را که رد می کند، دیگر بزرگ شدنش را نمی بیند، قد نمی کشد، لباس ها برایش کوتاه نمی شود (هر چند ممکن است تنگ یا گشاد شود...) قیافه اش هم تغییر خاصی نمی کند... لازم نیست یکسال درمیان برود عکس پرسنلی جدید بیندازد... خدایی یک عکس 20 سالگی انداختم، تا پارسال همان را استفاده کردم. [خنده دارش آنجاست که دو سری هم گذرنامه گرفتم، با همان عکس...1] با همان کارت ملی گرفتم و گواهینامه، کارت دانشجویی و... 7، 8، 10 باری هم سیاه ـ سفید و رنگی چاپش کردم.2 دیگه ترسیدم گذرنامه سوم را با همان عکس بگیرم. اما حالا که عکس را نگاه می کنم و مقایسه میکنم با عکسی که امسال گرفتم ـ هر چند هر دو کمی روتوش شده اند ـ اما واقعا معلوم است که بچه ام... خیلی زیاد. هر چند هنوز بزرگ نشدم.
  • یکی دیگر از نشانه های بزرگ شدن بعد 20 سال، بزرگ شدن بچه های دور وبرمان است... بچه هایی که توی فامیل، 6ماه یکبار یا سالی یکبار و یا هر مراسم به مراسم، می بینمیشان. اصلا در یک سنی، قد می کشد، وحشتناک... بعد می فهمی بزرگ شدی. بچه ای که یک وقت قنداقی بود و بغلت و یکی، دوساله بود، حالا خانمی شده برای خودش... یادش بخیر بچه بودم، همیشه از این جمله فامیل های دور متنفر بودم: «وای چقدر بزرگ شدی!!» پیش خودم می گفتم: «خب آدم بزرگ می شود، فکر کردن که همیشه 4 ساله می مانیم...» الان می فهمم واقعا از 20 به بعد، آدم آنقدر درگیر زندگی می شود که گذر روز، ماه، سال را فراموش می کند، بچه ها هستند که یادآوری می کنند حالا یک سال دیگر گذشته...
  • یک نشانه دیگر از بزرگ شدن را پیدا کردم. فهمیدم دیگر از لابلای جوان ها دارم در می آیم و می روم لای بزرگترها، دنیایی که اصلا دوستش ندارم.
    اینکه جدیدا با جوان ها که حرف می زنم، یاد تولدشان می افتم، و می فهمم بزرگ شدم. اینکه تولد یک نفر را یادت باشد، و حالا جشن عروسی اش است، آن هم نه یک دختر 15 ساله، یک دختر 25 ساله.
    یا عروسی شان مرا یاد عروسی پدر ومادرشان می اندازد... [دختربچه ها آنقدر عاشق عروس و عروسی اند که بعید است عروسی های بچگی یادشان برود.] بعد که برایشان تعریف می کنم و با اشتیاق گوش می کنند، بدیهی ترین امر یادم می آید، اینکه هیچ فرزندی در عروسی پدر ومادرش نبوده... و دردناک است فهمیدنش
    خیلی زیادی بزرگ شده ام... نمی شود همین جا دکمه پاز را زد؟!

1: حالا فکر نکنید جای خاصی رفتم، خارجه و اینها... فقط زیارت... آن هم به وسع جیب کارمندی بابا... تقریبا با صفحات سفید راهی سطل زباله شد. هم اولی و هم دومی... و حالا سومی سفید مانده تا کی نوبتش شود و یک ویزا بخورد، ان شاءالله زیارت...

2: اینکه آمارش را دارم، بخاطر این است که هر بار که چاپ می کردم، یک عکس 2*3 اش را با نام وشماره CD برایم می زد تا برای دفعه بعد نخواهند بگردند که کجاست.

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan