تقوا

کاش در همه روابطمان تقوا حاکم باشد...

روابط میان استاد وشاگرد

روابط بین مدیر و کارمند

روابط بین کارگر وکارفرما

روابط خانوادگی...

کاش

اوصیکم بتقوی الله...

هر چه می گذرد می فهمم تقوا یعنی چه؟!

شبکه های مجازی2

خواستم نظرم را درباره شبکه های مجازی در زیر نظر یکی از دوستان عزیز بگذارم که منصرف شدم...

ترجیح می دهم تا حد امکان ـ که شده است تا امروزـ وارد شبکه های مجازی خارجی نشوم. به نظرم استفاده از این ابزار این مضررات را دارد:

1- به شدت وقت گیر است.

2- از لحاظ علمی، آدم را تأمین نمیکند و اطلاعاتی که می گیریم، به دلیل حجم بالا، سریع فراموش می کنیم و چیزی یادمان نمی ماند.

3- اسمش احوالپرسی است و نزدیک شدن و باخبرشدن، اما در اصل ماجرا، آدم ها را تنهاتر می کند، چون دیگر با هم نیستند، با هم حرف نمی زنند، حتی صدای هم را نمی شنوند. (در مورد اقوامی که خارج از کشور هستند، وضعیت فرق می کند...)

4- و این نکته اش برایم از همه مهم تر است، استفاده از این ابزار، بازی کردن در زمین دشمن است. این ابزارها جاسوسی است، آن ها دارند یک حجم کامل از اطلاعات ما، شامل دوستان، علایق و سلایق، ارتباطات، عکس و... ما را خیلی راحت در اختیار می گیرند و همه جور استفاده ای می شود از آن کرد. من ترجیح می دهم تا حد ممکن پازل دشمن را تکمیل نکنم.

1.4- به ازای هر کاربر در این شبکه ها، سهام این شرکت ها افزایش پیدا می کند و یعنی حضور بیشتر من، تولید محتوای دینی، باعث می شود که سهام آن شرکت افزایش پیدا کند و سودآوری بیشتری داشته باشد، ما با دین و محتوای دینی، داریم آب به آسیاب دشمن می ریزیم... (نکته ای که خانم فاطمی در نظرشان گفتند...) سعی می کنم در حد خودم به اقتصاد دشمن کمک نکنم.

5- الان فقط یک شبکه را عضو هستم، آن هم شبکه مجازی طلاب، که همه چیزمان در آن است، از انتخاب واحد و پایان نامه و... و عملا همه باید عضو باشند. همین... اگر زمانی شبکه های داخلی تقویت شدند، احتمال زیاد حسب نیاز، واردش می شوم.

همین. :)

شبکه های مجازی

از راهنمایی کلاس کامپیوتر داشتیم. آن زمانی که ویندوز نبود و MS DOC تنها سیستم عامل موجود در ایران بود...
در دبیرستان مدرک «آموزش مبانی مدیریت در کامپیوتر» را گرفتمو به لطف مدیر خوش فکرمان و همسر گرامی شان. چیزی که امروزه ICDL نام گرفت.
وقتی وارد دانشگاه شدم، دوستانم حتی بلد نبودند با ورد، سایز فونت رو عوض کنند.

وارد اداره که شدم، با اندک معلومات کامپیوتری، شده بودم آچارفرانسه گروه برای حل مشکلات کامپیوتری، از عدم گرفتن پرینت، تا شل بودن پورت و....

همکاری داشتیم که فکر می کرد از دماغ فیل افتاده. یک روز با ایمیل خودش نتوانست یک فایل ورد را بفرستد. من با ایمیلم فرستادم. بعد به من توصیه میک ند، پس از امروز، هر روز ایمیلت رو چک کن!!!!!!!!!!! آن وقت من روزی 8 تا ایمیل چک می کردم.

استادی دیدم که فقط بلد بود از روی جزوه بخواند. چند جلسه را پرینت گرفت، دید خیلی پرتی دارد. از جلسه بعد تبلت آورد. یک روز تبلت را می دهد دستم که : بچه ها باهاش بازی کردن، نور صفحه کم شده، میشه درستش کنید!!!!! هنوز هم تبلت ندارم، اما خیلی راحت setting پیدا شد...

هنوز هم ادعا نمی کنم از این دنیای گسترده مجازی چیزی می دانم.

آن وقت بدم می اید از آدم هایی که با داشتن پول، رفتند اخرین سیستم های لب تاب، تبلت و گوشی های لمسی خریدند وهیچی از امکاناتش رو نمی دانند.

فقط هر وقت به بنده می رسند میگن: اه! تلگرام نداری؟! گوشیت اندروید نیست! خب یه گوشی اندروید بخر و بیا تو تلگرام...

از تازه به دوران رسیده هایی که حتی بلد نبودند یک پست بگذارند توی یک وبلاگ... حالا برای خودشان مجازی بازی می کنند... فقط بازی و احوالپرسی...
اینقدر که اگر آیکون تلگرام از صفحه گوشی شان پاک شود، بلد نیستند دوباره فعالش کنند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اعصابی از حقیر خورد می کنند این تازه به دوران رسیده ها... :|

جهت پز دادن نبوده و نیست... هنوز خیلی چیزها نمی دانم از دنیایی که هر لحظه گسترش پیدا می کنند، اما ادعایی هم ندارم در دانستن...

ایمان و کفر

آرایش کرده آنچنانی، می ایستد سر نماز، با همان لباس تنگ و کوتاه، روسری را می کشد جلو، آستین های لباسش را تا جایی که می تواند پایین می کشد و الله اکبر

نمازش که تمام می شود، اولین تعقیب، عقب کشیدن روسری است. انگار تنها کسی که نامحرم است، خداست، آن هم سر نماز...

حجاب ندارد، اصلاً به حجاب اعتقادی ندارد... اما همه روزه ها را می گیرد...

لباسش آنقدر تنگ است که صدق حجاب، به آن بی معناست. نشسته گوشه ای و موبایل جلویش است و صدایی شنیده می شود: جزء قرآن امروزم را نخواندم. عقبم.

و...

چادر سر کرده، کاملاً هم موهایش داخل است، آستین هم دستش است، اما یک آرایش کامل ملیح روی صورتش به چشم می آید. انگار روسری، صورتش را قاب گرفته برای بهتر دیدن شدن...

چرا مردم شده اند مصداق «نؤمن ببعض و نکفر ببعض» دین خدا را تقسیم می کنند... هر چه می خواهند و دوست دارند را می پذیرند و هر چه نمی خواهند را می گذارند کنار... به قول عزیزی، احتمالاً فکر می کنند می شود سر حجاب با خدا معامله کرد، اما سر چیز دیگری نمی شود...

دعا می کنم برای تک تک آشنایان و دوستان و فامیل که برگردند به راهی که حق است... اینکه در دین خدا مجتهد نشوند.

  • ۲۵

طوبی للعبد اذا اغتنما

دریابیم ماهی را که لحظه لحظه اش رحمت است و مغفرت و نعمت...

از همین الان دلم می گیرد وقتی هلال عید رؤیت می شود... زنگ را می زنند: تمام شد. ورقه ها بالا...

ملتمس دعا در ماه خدا...


پ.ن: یک ماه بیشتر تا تولدم مانده... چه شمسی اش و چه قمری اش...
امسال بعد از سی و اندی سال بهم نزدیک شده اند... سال بعد نزدیکترند، اما تولد قمری از روی شمسی می گذرد...

آدمی سی سال را که رد می کند، دلش می خواهد زندگی متوقف شود، بایستد و سکوت کند...
تمام بهار زندگی تمام می شود، تمام شکوفه و گل هایی که کاشته ایم، به بار می نشیند، تمام آنچه را که هم مراقبش نبودیم، پژمرده و خشک می شود، هر چه هم تلاش کنیم، بی فایده است...
حالا تابستان عمر است... تا خزان، فاصله ای نیست، دریابیم تمام ثمره ای را که کاشتند و کاشتیم...

امسال دلم نمی خواهد تولد بگیرم، حس می کنم غم انگیزترین تولد عمرم را تجربه می کنم...

عسل

وَأَوْحَى رَبُّکَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا یَعْرِشُونَ * ثُمَّ کُلِی مِن کُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلًا یَخْرُجُ مِن بُطُونِهَا شَرَابٌ مُّخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِیهِ شِفَاء لِلنَّاسِ إِنَّ فِی ذَلِکَ لآیَةً لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (سوره نحل ـ آیات 68 و 69)

خدا گفته در عسل برای مردم شفاء قرار دادم... شفاء یعنی درمان، باور کنیم شفاء یعنی درمان! 5 خرداد، دستم را بریدم، خیلی درد وسوزش داشت. دوشنبه هفته پیش که رفتیم وبه دکتر نشانش دادیم، گفت بروید 10، 12 روز دیگر بیایید... همه عزا گرفتند. سه، چهار بار روی زخم عسل گذاشتم. عسل طبیعی، نه این عسل های کارخانه ای...

دیروز وقتی گره دو سه تا از بخیه ها باز شده بود، دیگه همه رو کشیدم بیرون. به راحتی آب خوردن! یعنی نصف مدتی که دکتر تشخیص داده بود.

  • ۸۳

همان خمینی

قرار نبود جز این باشد،مگر می شود امامی که انقلابی شیعه را پایه ریزی کرده، فردی را برای سپردن این انقلاب به او، تربیت نکرده باشد، دستی فرای آراء خبرگان رهبری در شامگاه 14 خرداد 1368 وجود داشت که ردای رهبری را بر دوش بزرگ مردی بیندازد که علیرغم جوان بودن، می تواند کشتی انقلاب را از گردنه های حادثه خیز، طوفان ها و... به سلامت نجات دهد. و 27 سال تاریخ گواهی این توانمندی است...

گواهی می دهد که امام خامنه ای، جز در راهی که خواست امام خمینی بود، این کشتی را حرکت نداد.

اللهم احفظ قائدنا الخامنه ای .


از دست ندهید این شماره همشهری جوان را...

ده صفحه پرونده درباره رهبر معظم انقلاب اسلامی...

خوشحال بعد 12 سال که از اشنایی ام با همشهری جوان می گذرد، شماره مورد علاقه ام به چاپ رسید.

اگر هم دوست داشتید در رأی گیری جلد مجله شرکت کنید...

در صورتی که رأیتان مثبت است، عدد 1 را به سامانه پیامکی مجله 300099902 ارسال فرمایید.

  • ۸۵

جشن

خیلی از نسبت ها، انتخاب خود ماست، اینکه بشویم خانم دکتر، یا آقای مهندس، یا پرستار و...

اما

فرزند شهید بودن، یک انتخاب نیست، یک اتفاق است، شاید هم تقدیر... دیگری با خدا عشق بازی می کند، و آن وقت یک نفر یا چند نفر دیگر می شوند: فرزند شهید... فرزند شهید بودن کلی معنا دارد، کلی سنگینی، هم مسئولیت است، هم کلی دلتنگی دارد، یک بار غم که هیچ وقت به منزل نمی رسد، هیچ وقت تمام نمی شود، هیچ وقت التیام نمیابد. هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ وقت.

توی همه شادی ها، یک غم است، غصه، دلتنگی، سختی، فراق... فرقی نمی کند، یک دورهمی ساده باشد، یا جشن تولد، یا عروسی، یا جشن عبادت... یک چیز کم است. شاید روی لب های همه یک لبخند باشد، اما غمی است که در چشم های همه موج می زند.

وجود یک بنده خوب خدا، که الان فقط یک عکس از او مانده، و کلی خاطره...

دعا کنیم برای همه شان که این بار غم را بتوانند تحمل کنند، شانه هایشان توان داشته باشد.


چند روز پیش، جشن عبادت فرزند شهیدی بود که مادرش علیرغم تمام مخالفت های خانواده همسرش ـ که البته از سر دلسوزی بود نه چیز دیگر ـ، ایستاد و یک نفری تقریبا تمام کارها را کرد و بنده هم تا جایی که شد کمکش کردم. (هر چند از چهارشنبه با بلایی که سر دستم آمد، عملا بخشی از کارها باز ماند برای خودشان)

خوشحالم که همسر شهید، نبود همسرش را مخفی نمی کند، وانمود نمی کندکه با نبودش کنار آمده که نمی شود کنار آمد، می گذارد همه در این غم سهمی داشته باشند، اما از طرفی اجازه هم نداد شادی دخترش خراب شود...

پدرش که رفت، ولی مادرانه ایستاد و حتی پدرانه تا کودکش شادی جشن عبادت برایش بماند، هر چند مختصر در حد بضاعت.

برای همسر شهید دعا کنید که بتواند فرزندانش را درست تربیت کند.

  • ۸۴

بلا2

اینکه درست در وسط هفته ای که کلی کار ریخنه سرم، دستم را بِبُرم، آن هم نه با وسیله ای که همه خانم ها می بُرند، با کاتر! :|

الحمدلله بخیر گذشت، نه اعصابش بریده شد و نه تاندون دست. فقط چند تا بخیه خورد.

الحمدلله


پ.ن1: کمی بی دقتی بود و بقیه اش حادثه... الخیر فی ما وقع

پ.ن2: یادش بخیر دوستان دوران کارشناسی می گفتند، بعد 120 سال که بمیری، تابوتت را از یونولیت می سازند و یک کاتر می دهند دستت :)

پ.ن3: یک بار دیگر هم اتفاق افتاد، خرداد ماه، آخر ترم با کلی تحقیق، و... انگشت اشاره دست چپ پیچید. تا 2 هفته باید فیکس می ماند. شده بودم سوژه خنده. با بانداژ کرم می بستم ، وقتی دستم را می گذاشتم زیر سرم، این انگشتم رو به بالا بود، بنده خدا استاد فکر می کرد من سوال دارم که تمام وقت دستم بالاست...

پ.ن4: این بار دست راستم... خوب شد که حداقل دست چپ ام. اما حالا می فهمم چقدر کار با دست راست می کردم و الان اساساً نمی توانم.

  • ۱۱۷
در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan