وبلاگ نویس؟

بسم الله 1
هیچ وقت وبلاگ نویس حرفه‌ای نشدم. وبلاگ نویسی شغلم نبود. بلد نبودم تبلیغات کنم. شاید باید با خودم صادق باشم و بگویم اصلا نوشته‌هایم ارزش خواندن نداشت که خواندنی باشد.
*
معتاد وبلاگ‌نویسی شدم، اما نظرات زیر پست‌هایم بیشتر از ده تا نمی‌شد.
شاید هم از شناخته‌شدن ، قضاوت شدن، می‌ترسیدم. چه زمانی که در اوج جوانی بودم، چه الان که بیش از ده‌سال از حضورم در صفحات مجازی می‌گذرد.
اما باید اقرار کنم همیشه، همه وبلاگ‌هایم، یکی دوتا خواننده پایه داشت، دارد که مرا تشویق به نوشتن می‌کنند.
نمی‌دانم لابلای خاطرات ترم‌تابستانی سال ۸۴، چه چیزی پیدا کردند که جزوه‌های واحد عمره دانشجویی، برایشان اینقدر خواندنی بود.2

عکس نوشت1: اولین قالب برای اولین وبلاگم... عمرش به 7 سال رسید... بعدها قالب های جدید و مرتبط تری پیدا کردم.


یا لابلای قاصدک‌های باغچه‌ام، چه دیدند... 3

2: این دومین وبلاگم بود. عملاً خواستم شخصی نویسی ها را از خاطرات عمره ام جدا کنم و این عنوان و تاریخ آخرین پست است.

3: این هم وبلاگی که یک ماه فقط عمر کرد و از 7 پست، دو نوشته ام در لیست برگزیده های پارسی بلاگ قرار گرفت.

یا پرینت‌های ذهنام چه چیز خواندنی و جذابی داشت، حتی وقتی که همه مطالبش به عطش 4کربلا رسید، باز هم می‌آمدند، می‌خواندند، نظر می‌دادند...

4: این هم عنوان اولین پست وبلاگ است که تا قبل از شروع این وبلاگ، می نوشتمش.


یا حتی خاطرات حج و عمره‌ام5 که هنوز ناتمام مانده.

و حالا هم میزکار شلوغم که همه چیز روی آن پیدا می‌شود...
*

این وسط هم البته طاقچه ای ساختم تا خاطرات کتاب خواندن ها و تجربیاتم را با دوستان طلبه، به اشتراک بگذارم که به نتیجه نرسید و از صفحات مجازی حذفش شد.

5: این هم عنوان اولین پست اش بود.

و این روزها، عکس‌نگاره6


*
وقتی چندسال قبل، عمره دانشجویی - ۲ واحد را بعد از بک گرفتن از همه اطلاعاتش، پاک کردم، دوباره همه کامنت‌ها را خواندم. آن وقتی که حاج‌آقا انجوی‌نژاد، برایم کامنت می‌گذاشت و چقدر دلم برای دلگرمی‌ها و تشویق‌هایشان تنگ شده. زمانی که حاج آقای دیگری، وبلاگ عطش را می خواند...

*
دلم برای کامنت‌های همه خواننده‌های پایه‌ام تنگ شده، زمانی که وبلاگ‌هایم را بستم و هیچ رد و نشانی از خودم نگذاشتم. جالب‌تر آنکه همان وبلاگ عمره دانشجویی، سبب شد رفاقتی جدید، عمق ده‌ساله‌ای پیدا کند و خواننده‌ای خاموش، رفیقم شود.

داستان وبلاگ نویسی ام هنوز امتداد دارد... نمی دانم چرا این حرف ها را زدم. شاید از روی همین حرف ها و وبلاگ ها، کسی ردم را پیدا کند، مرا بشناسد، اما دیگر برایم شناخته شدن مهم نیست.7 همه نوشته هایم، روز قیامت مقابلم صف می کشند و باید برای تک تکشان جواب پس بدهم.

خدایا کمکم کن نوشته ها، خط خطی ها، خاطرات، نقل ها، همه برای رضای تو باشد و بس...


پ.ن

1: این پست، جرقه نوشتن این یادداشت شد.

2: وبلاگ عمره دانشجویی ـ 2 واحد، که با نام ورودی 84 می نوشتم. آدرسش این بود: termetabestani.parsiblog.com؛ البته بعد از پاک کردنش، این آدرس را شخص دیگری می نویسد. ایمیل vorodi84@gmail.com هم یادگار همان وبلاگ است. نامم را گذاشتم ورودی 84، چون سال 84، مشرف شدم. اما خیلی ها فکر کردند ورودی 84 دانشگاه بودم که نبودم.

3: با نام و آدرس قاصدک، می نوشتم.

4: این وسط وبلاگ ستاره ای بدرخشید را جا انداختم، چون عمرش کوتاه بود، در حد یک ماه.
مطالب وبلاگ پرینت های ذهن را خیلی دوست داشتم به اینجا بیاورم. البته نه همه اش را... اما نرم افزار مهاجر در این سه سال، هنوز نسخه بلاگ اسکایش قرار است بیاید.

5: بعد از عمره دانشجویی ـ 2 واحد، درست اش کردم تا خاطرات حج ام را روی آن بگذارم. اما هنوز بعد از 8 سال، ناتمام مانده و پیش نمی رود، البته در این سال ها، محمل سفرنامه های اربعینی ام شده است. هر وقت خاطراتش تمام شد، اینجا لینکش را می گذارم.

6: چند پست عکس نگاره را هم در همین وبلاگ گذاشتم، اما بعد تصمیم گرفتم هویت مستقلی برایش ایجاد کنم. الان عکس نگاره را در 7 شبکه اجتماعی ایرانی و یک وبلاگ می نویسم.

عکس نگاره روایت خودش را دارد. یک عکس با 8 متن و به اصطلاح امروزی ها، 8 کپشن متفاوت.

از کپی کردن یکسان مطلب در همه جا، خوشم نمی آید. هر بار یک عکس انتخاب می کنم و سعی می کنم از 8 زاویه به آن نگاه کنم و 8 مطلب متفاوت بنویسم. اما گاهی ذهنم یاری نمی کند و کمتر می شود. آن وقت است که ترجیح می دهم به جای کپی، آن عکس را در بعضی از کانال ها نگذارم. عکس نگاره، برای خودم فقط تمرین ذهنی است تا تنوع زاویه دیدی را که ثمره 8 ماه روزنامه نگاری و مطبوعات نویسی بود را از دست ندهم.

7: البته هنوز یک حیاط خلوت شخصی مانده است... یک وبلاگ با خوانده هایی اندازه انگشتان یک دست...

8: الان که دوباره متن را خواندم، حس کردم نوشتن این پست، برایم تکراری است... قبلاً خوابش را دیده بودم.

9: اعترافات 11 سال وبلاگ نویسی، قبل از شروع دوازدهمین سال...

خواب

بسم الله

باورکردنش سخت است که بالاخره در 47138 کلمه تمام شد... 

الحمدلله رب العالمین...

وقتی می گویم تمام شد، یعنی الان پرینت گرفته اش، دقیقاً جلوی رویم قرار دارد...

نویسندگی

بسم الله
به قول رضا امیرخانی، نویسندگی کلاس نمی‌خواهد، تمرین لازم دارد...
و دو کار
بخوان، بخوان، بخوان
بنویس، بنویس، بنویس...
و بعد می‌گفت: نسبت اولی با دومی باید ۲۰۰به ۱ باشد. به ازای هر یک صفحه نوشتن، باید ۲۰۰ صفحه خواند.
شاید برای همین، لغت کم آوردم.
به ازای ۱۳۶ صفحه که در فضای مجازی، سیاه کردم، باید ۲۷ هزار و دویست صفحه، می‌خواندم، که نخواندم...
شاید ۲ هزار صفحه خوانده‌باشم...😑😶

تمام

نویسندگی کار سختی است...
نمیدانم چرا کلمات جهان تمام شده، عبارت ها تکرار میشود، جملات تکرار می شود...
انگار دیگر مترادفی وجود ندارد.

پ.ن: نیمچه نویسنده ایی که گمان برد با چند جایزه برای سفرنامه و خاطره و متن کوتاه، می تواند عنوان نویسنده را یدک بکشد، حاشا و کلا
هنوز اول راه که چه عرض کنم، به اول راه هم نرسیده است.

مالاریا

بسم الله
الان دقیقاً این فیلم، فیلم‌نامه داشت؟
یاد داد اگر با خانواده مشکل دارید، با دوست پسرتان فرار کنید، وقتی هم تهدید به مرگ شدید، در یک صحنه به طور صوری، خود را بکشید و بعد تا آخر عمر با خیال راحت زندگی کنید!
*
نمی‌فهمم دقیقاً چه چیز این فیلم قابل دیدن است؟ حتماً آزاده نامداری‌اش؟
البته نه، توافق برجامی، بازگشت امید به زندگی و جشن و سرور و کارناوال خیابانی و ظریف مچکریم، وگرنه تنها چیزی که نداشت، فیلم‌نامه بود

خشونت در فرهنگ‌نامه فروتن

بسم الله

دیالوگ پیمان (با بازی محمدرضا فروتن) در فیلم نگار:

من متنفرم، از هر چی نگار دوست داشته باشه متنفرم... از دریا، از گل نرگس، از شکلات، از عطرنارسیس، اززبون فرانسه، از کوکاکولا از قهوه، از کلمه نیایش، از گربه، از پاستا...از هر کی هم دوستش داشته باشه، منتفرم. مگه میشه یه دختر اینقدر همه چیز رو دوست داشته باشه، همه چیز رو ببینه، ولی 4 سال بی‌قراری منو نبینه. اگه قرار باشه، یه بار دیگه به دنیا بیام، نمی‌خوام پیمان باشم.، می‌خوام یه سوئیس نایف باشم که نگار سوئیچ ماشینشو بهش وصل می‌کنه.تو رو در هر صورت می‌کشن؛ من می‌خوام 43 روز دیگه خودمو بکشم، تو لحظه‌ای که به دنیا اومدم. اما تا اون موقع باید گریه‌های نگار رو خوب ببینم. زیادِ زیادِ زیاد...

نقشه امشبم من به بهتاش پیشنهاد دادم. از تو عاصی شده‌بود. پونرده دقیقه فرصت داری بگی جای مدارک کجاست و گرنه نگار رو برمی‌دارم و می‌رم سد کرج؛ پامو می‌ذارم رو گاز و با سرعت مطمئنه می‌ریم زیر آب، دستشو می‌گیرم، چون باید به آرامش برسیم و فرصت دارم تا آخرین حباب که از دماغم بیرون میاد خوب نگاش کنم.

حالا ازت یه خواهشی دارم، جای مدارک رو بهشون نگو...

*

فیلم نگار در 35‌امین جشنواره فیلم فجر، حضور داشت. در 9 رشته، نامزد دریافت سیمرغ شد که توانست در یک رشته موسیقی متن، سیمرغ را از آن خود کند.

*

داستان از خودکشی مردی که صاحب پیست اسب سواری است، شروع می‌شود که دخترش نگار (با بازی نگار جواهریان) این اتفاق را باور نمی‌کند. به دنبال علت قتل می‌گردد، بین خواب و بیداری، صحنه هایی که برای پدرش اتفاق افتاده را می‌بیند. دریابد پدرش با شوهر خاله (بهمنی) و یکی از شرکا (بهتاش) [هر سه نفر در کار خرید، فروش و قاچاق اسب و... هستند]، اختلافی داشته و برای گروکشی، کیف مدارکی را برداشته که برای آن‌ها ارزش حیاتی داشته است؛ ولی بهتاش و بهمنی با نقشه پیمان (عاشق سینه چاک نگار) پدرش را در موقعیتی قرار می‌دهند و با تهدید جانِ نگار، وادارش می‌کنند که مدارک را پس دهد و او را می‌کشند.

نگار بعد از فهمیدن ماجرا، به ویلای بهمنی می‌رود، مدارک را برمی‌دارد، در کتک‌کاری بین‌او و بهمنی، چاقو را در بدنش فرو می‌کند. سپس با خرید اسلحه، بهتاش، دو محافظ و در آخر، پیمان را می‌کشد.

محمدرضا فروتن، یکی از داوران جشنواره فجر در برنامه هفت ـ نظر شخصی نسبت به موضوع فیلم لاتاری و عدم توجه به آن

برای من خیلی محتوای فیلم و مضمون و تأثیرش بر روی مخاطب مهم است. به نظر من فیلم لاتاری، فیلمی بود که تو ترویج خشونت در واقع نقش داشت. هیچ‌وقت ما... من دوست دارم تو فیلم‌ها مذاکره ببینیم، در واقع تعادل ببینیم، تحمل ببینیم. اگه دشواری، مسئله‌ای، معضلی، مشکلی هست، براش راهکارهای سازگارانه انتخاب کنیم، نه اینکه قهرمان قصه ما کسانی باشن که میان و انتقام می‌گیرن. خشم و اینکه یکی یه خشونتی رو ایجاد می‌کنه و اگر ما بیایم یک الگوی رفتاری رو نشون بدیم که باز دوباره در جواب اون فرد خشونت بروز بدیم، در واقع ما داریم دوبارخشم، دوبار قتل رو باعث اتفاقش می‌شیم.

طنز هفته:

اون پیمانه، این محمدرضا فروتنه، چرا حواست نیست.

اون یه عاشق سینه چاکه و اینجا داور جشنواره است.

اگه به ناموس کسی تجاوز شد و بعد کشته شد، اگر خواست انتقام بگیرد، ترویج خشونت است؛ اما کشتن 4 نفر، به ازای یک نفر، آن هم در طبقه مرفه جامعه، ترویج خشونت نیست، تهدید به کشتن معشوقه، عین راهکارسازگارانه است.

فیلم نگار، احتمالاً پروژه رشته شون بوده و می‌خواستن راهکارها را به مردم نشان بدهند. پس چون پروژه دانشگاهیه، اشکالی نداره،

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan