زندگی در بستر پرستاری

  • ۲۰:۴۳

بسم الله

چندین سال مجموعه دوبله شده پرستاران، ساخت کشور استرالیا، سه شنبه شب ها، مهمان خانه هایمان بود. مجموعه خوب، خوش ساخت و روان. هربار با یک حادثه، اتفاق، مصدومیت، تصادف و ... این داستان روایت می شد. از بیماری ها و علائمش، اتفاقات، مراقبت ها و... کلی اطلاعات ریز و درشت را در اختیار مخاطب قرار می داد.

به اذعان کادر درمانی، اطلاعات درست پزشکی بر غنای این مجموعه می افزود. چه اینکه مشکلات کادر درمانی، اعم از ارتقاء، مرخصی، جابجایی و... را هم بیان می کرد.

***

سال گذشته، تبلیغات مجموعه ای تلویزیونی، ساخت رسانه ملی، با نام پرستاران در شبکه های مختلف سیما شروع شد. چه اینکه انتظار می رفت لااقل یک سر و گردن بالاتر از مشابه خارجی اش قرار گیرد و تهیه کننده نام آشنای آن، که سابقه ساخت ۴ سری مجموعه《عملیات ۱۲۵》 را در کارنامه اش داشت، نوید یک روایت داستانی خوب را می داد. ضمن اینکه خبرها رسیده از پشت صحنه، نشان می داد که برای این مجموعه، یک اورژانس اختصاصی ساخته شده تا در کار بیمارستان ها، اخلال ایجاد نشود.

اما با پخش سری اول و اوایل سری دوم مجموعه، بسیاری از انتظارها بی سرانجام ماند.

مجموعه تلویزیونی پرستاران، داستانی با تم اجتماعی است که در فقط در محیط بیمارستان روایت می شود. این روزها بیش از آنکه از بیماری ها، مشکلاتشان، علل بوجود آمد آن ها اطلاعات بدست بیاوریم، ذهن ببینندگان درگیر ۴، ۵ رابطه عاشقانه است که معلوم نیست چند رابطه، منتهی به ازدواج می شود. سمیرا و مهدی و این روزها سمیرا با کامران، خانم عزتی و دکتر پازوکی، سمیه و رضا، رامین و ساناز که بعد به پویا و ساناز تبدیل شد.

اطلاعات پزشکی نیز صرفا از طریق سوال و جواب های سر کلاس منتقل می شود. از تمامی مجموعه های پخش شده، فقط ۳، ۴ بیمار، داستان مشخصی داشتند که از قضا یکی از آن ها خواستگار پرستاری از بخش اورژانس است، یک مورد فرار زندانی از بیمارستان، یک مورد چاقوکشی خیابانی که در نهایت منجر به کشته شدن سرپرستار می شود.

از مشکلات کادر درمانی در ارتباط با شغل شان، فقط به کمبود پرستار، پایین بودن حقوق آن ها، و در یک داستان دزدیده شدن کیف دستی استاد پرستاری در زمان احیا در پارک اشاره شد.

کاش نویسندگان کار، بیش از انکه مثل همه مجموعه های تلویزیونی به داستان های عاشقانه تکراری روی می آوردند، بیشتر در موضوعات پزشکی مطالعه می کردند تا شاهد مجموعه ای بودیم که در شان کادر درمانی کشور عزیزمان باشد.

تولد/مرگ

  • ۱۰:۳۰

بسم الله

نمای اولم را خیلی ها دیده اند، یک دختر کوچولوی ناز،

اما دوست دارم، نمای آخرم جز این نباشد...

اللهم ارزقنی شهادة فی سبیلک

همرنگی

  • ۱۱:۲۸

بسم الله

نفر اول گفت نرو

دومی اصرار کرد بمان

سومی نهیب زد کجا

چهارمی جلویم ایستاد: نمی ذارم بری!

پنجمی...

خدا گفت:بیا

و همین یک حرف کافی بود، همین یک کلمه...

همه این حرف ها را به حضرت ارباب زدند، دوست و دشمن، رفیق و یار... برادر و همراه...

خدایا

در صراط حق

ذره ای ما را به خودمان وامگدار...

هشتم شوال

  • ۱۲:۵۱

بسم الل

۹۴ سال است که شیعه، خار در چشم، استخوان در گلو مانده،

۹۴ سال است که زخم شیعه التیام نیافته،

۹۴ سال است که این عکس روضه شده،

۹۴ سال قبور مطهر بقیع، سایبان ندیده

۹۴ سال است حسرت یک شمع، یک فانوس، یک چراغ بر روی دل شیعیان سنگینی می کند،

۹۴ سال است مدینه رنگ روضه ندیدی،

۹۴ سال است که حریم نبوی، مشکی پوش نشده،

۹۴ سال است...

...

کاش این زخم، صد ساله نشود...

قدم به قدم

  • ۱۰:۱۵

بسم الله

بچه ها را دیدید وقتی می خواهند راه رفتن یادش بدهند...

اول پایِ بچه را می گذارند روی پای خودشان،

بعد یک نفر دستش را می گیرد و آرام، آرام قدم برمی دارد،

مرحله بعد دستش را به دیوار، میز، مبل می گدارد،

بعد یک اسباب بازی روبه رویش می گدارند که به هوای اسباب بازی بیاید،

دستش را می گیرند،

بعد روبه رویش می نشینند و تشویقش می کنند...

قدم به قدم...

شیطان هم دقیقا همین کار را می کند، درِ باغ سبز نشان می دهد، اما... فقط

س

ر

ا

ب

است...

سراب

نوجوانی

  • ۱۱:۰۲

بسم الله

خیلی از دوران نوجوانی ام اینجا سپری شد. بارها همین جا نشستم و با خدا دردودل کردم، به ائمه متوسل شدم، حاجت گرفتم. در همان سال های نوجوانی. از ۱۵ سالگی تا ۱۸ سالگی ام، اینجا اولین انتخابم برای دردودل با خدا بود...

اینجا امامزاده نیست. حرم نیست، مدفن علماء و بزرگان نیست... اینجا، جایی شبیه شلمچه است، طلائیه، فکه، دهلاویه...

اینجا، همان جایی است که خون پاک ۷۲ شهید ریخته شده.

اینجا قتلگاه است... اگر خوب گوش کنی، صدای بال و پر ملائک را می شنیدی

اینجا محل جدا شدن روح از ابدان مطهر شهداست...

در همین تهران

هرچند دیگر هیچ شباهتی به این سنگفرش موزاییکی و دیوارهای سیمانی ندارد. روی این زمین خاکی را بنای مرتفعی ساختند، به ارتفاع نمی دانم چند متر...

دیگر بعد از ساخت بنای یادمان، سری نزدم، یادی نکردم... چرا باید تمام تاریخ را خراب کنیم؟!


اینجا از بعد انحلال حزب، حیاط مدرسه دخترانه علوم و معارف شهید مطهری شد... و از سال ۹۱، بخشی از مجموعه فرهنگی شهدای انقلاب اسلامی در سرچشمه تهران.

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan