غ مثل غواص

بسم الله

اِشنوگِل را ببینید...

کمی داستانش خطی بود

کمی شخصیت پردازی ها ضعیف بود، کمیِ بودجه هم دیده می شد

اما

ارزش دیدن دارد. به قول حاج آقا ماندگاری، قربة‌الی‌الله ببینید.


پ.ن۱: کاش در مدیوم سینما هم مثل تلویزیون، حجاب رعایت می شد، موها بیرون نمی اید، شال ها نازک نمی شد، دست ها برهنه نبود. چه اشکالی داشت که دو نقش فرعی خانم در فیلم، کمی پوشیده تر بازی می کردند، باور کنید حفظ دین خدا از همه چیز مهمتر است.

پ.ن۲: تا توانسته اند اذیت کردند. از کمی سالن های اختصاصی تا بدترین فصل اکران، تا بدترین سانس های سینما.

تخریب به نام فرهنگ!

بسم الله

از اول هم مثل بقیه فیلم ها از کنار خودش، خبرهایش، پوسترهای و اخبار اکرانش گذشتم. اسم کمدی موزیکال کافی بود که حتی سراغش هم نروم.

مثل خیلی از فیلم های این روزها،

اصلا کمدی تبدیل شده است به هجو، دلقک بازی، رقصیدن با آهنگ های تند. مسخره ترین ژانر سینمای ایران، نه تنها حرف جدی ندارد، حرف شوخی هم بلد نیست بزند. یکبار توفیق اجباری شد که در اتوبوس بین جاده ای، فیلمی را با بازی رضا عطاران و مهناز افشار ببینم. به نظرم خیلی مسخره آمد. چند وقت بعد که با یکی از رفقا حرف می زنم، نمی دانم بحث سر کجا بود که شروع کردم از این فیلم حرف زدن. آنقدر بازی ها ضعیف بود که فکر کردم از فیلم های دهه ۷۰ است. با تعریف بخشی از داستان فیلم، دوستم خندید. بهم گفت: فلانی! اینکه نهنگ عنبره!

باورم نشد که مردم ما بابت این فیلم مزخرف، بی مزه، بدون فیلم‌نامه و هجو، اینقدر پول بی زبان داده باشند.

بگذریم

داشتم از این فیلم می گفتم. یکبار اتفاقی که از جلوی پوستر فیلم عبور کردم و نام بازیگرها را خواندم: حامد کمیلی، سارا بهرامی...

دوباره پوستر عکس را نگاه کردم. در همه پوسترها، استایل حامد کمیلی مشخص بود، اما تا بحال دقت نکرده بودم که بازیگر مقابلش و به اصطلاح سینمایی‌ها، پارتنر حامد کمیلی کیست.

با دیدن نام سارا بهرامی جا خوردم. البته که می‌دانم بدنه بازیگری اعتقادی به چهارچوب های دین ندارند، اما کاش کاوه صباغ‌زاده، زوج حامد کمیلی و سارا بهرامی را که با دو سریال خوش ساخت مذهبی‌-انقلابی، پروانه (درباره سازمان منافقین) و پرده‌نشین (سریال رمضانی چند سال پیش)، به شهرت رسیدند را به لجن نمی‌کشید.

حکایت این کارگردان جوان، همان حکایت قدیمی اصغر فرهادی است که بدترین نقش در فیلم فروشنده، برای ایفای نقش زنی فاحشه، کسی را انتخاب می کند که سال قبل، نقش یکی پاکترین بانوهای جهان را بازی کرد... مادر آخرین پیامبر خدا.


پ.ن۱: این حرف استخوان لای زخم است که هیچ وقت در نمی‌آید.

پ.ن۲: کجای کار رسیدیم که فیلم عصبانی نیستم، آخر هفته اکران می شود!

محض کاری نداره

بسم الله

وقتی هنر  را دوست داشتی باشی،

ذوق و حوصله اش را هم داشته باشی

البته درصدی استعداد هم لازم است.

می توانی کارهای مختلف هنری انجام بدهی.اصلا هم لازم نیست چپ و راست، هر کلاسی که این روزها مد شده را بروید. من بلد نیستم، کارهایی که به نظرم ساده و راحت است را برایش کلاس بگذارم. گلدورزی، قلاب بافی، شماره دوزی، هویه کاری، بافتنی، روبان دوزی، منجوق بافی، سرمه دوزی، جعبه سازی، تکه دوزی و...

البته اصول دارد. اما این روزها با یک جستجوی نه چندان پیشرفته، می توانید صفر تا صدش را یاد بگیرید. مثلا وقتی گلدوزی بلدید، شماره دوزی و روبان دوزی، سهل و راحت می شود.

وقتی کمی خیاطی و کار با چرخ را بدانید، تکه دوزی مثل آبِ خوردن است.

***

پ.ن۱: وِردِ زبانم شده: اینکه کاری نداره! این عکس را هم خواهر امروز صبح فرستاد و زیرش نوشت: محضِ کاری نداره!😁

پ.ن۲: می دانم نرخ این کلاس ها گران است. و به نظرم، نرخ اش این نیست، و فقط این سوال برایم می ماند، این همه پول و درآمد، حلال است؟

پ.ن۳: البته که اینجا خیلی خواننده ندارد، اما سابقا، بسیاری از کارهای هنری ام را در همین وبلاگ بار گزاری کردم.

پ.ن۴: این هم یک نمونه سبک زندگی جناب ساقی.

آچار فرانسه

بسم الله

آچار فرانسه بودن خوب است، خیلی خوب

اینکه همه کار بلد باشی، به همه کمک کنی، هوای همه را داشته باشی.

اما یادمان باشد

کار، درس، تحقیق و... خودت عقب نیفتد.

حواست به خودت باشد. همین!

صبح شهادت، شام مرگ

بسم الله

ساعت ۱۵/۲۰ در کوچه شهید قجاوند، منتهی به خیابان شهید مدنی پایم را روی کلاچ و گاز و ترمز جابجا می کنم. در عصرِ روز تعطیل، خیابان، ترافیک بی سابقه ای را تجربه می کند.

بچه های مسجد در کوچه های منتهی به خیابان ایستاده اند تا گره های گرافیکی را باز کنند. بیمارستان ها که غالبا شلوغ است، مجلس هفتم شهید را هم اضافه کنید.

از روبروی مسجد عبور می کنم. بنر شهید محمد عبداللهی، روی طاقی روبرو مسجد، چشم نواز است. بنرآبی رنگ که در وسط آن  عکس شهید در جلوی گنبد طلای عمه سادات دیده می شود و جمله کلنا فداک یا زینب در سمت راست و نام شهید و تاریخ شهادت، در سمت چپ چاپ شده است. سمت راست خیابان و روبروی مسجد، بنرهای تسلیت به خانواده دیده می شود،

همین جور که در ترافیک میلی متری، خیابان را بالا می روم، چشمم به یک حجله می افتد 《لابد برای شهیده دیگه.》 اما دیدن عکس و نوشته زیر آن، مرا از اشتباه در می‌آورد. روی آگهی ترحیم نوشته شده: پسر و برادری مهربان، جوان ناکام... (نامش... بماند.)

جلوتر، بنر بزرگ هم از عکسش زده بودند... قیافه تازه درگذشته، بیش از بیست سال را نشان نمی دهد. در دور بعدی، به امید یافتن جای پارک، از جلوی مجلس ختم هم عبور می کنم. در حسینیه ای، چند کوچه بالاتر از مسجد، از ساعت ۳ تا ۴/۳۰. مجلسی برقرار است. مردهای خانواده متوفی بیرون در ایستاده‌اند و هر از گاهی تازه واردی، با گفتن تسلیت، وارد مجلس می شود.

بالاخره بعد یکساعت تلاش، ماشین را به مراتب دور از مسجد، پارک می کنم. الحمدلله که ساعت ختم از ۱۴/۳۰ تا ۱۷ است، وگرنه قطعا به مجلس نمی رسیدم.

*

دو مجلس ختم، برای دو جوان، در یک خیابان با چند کوچه فاصله

یکی شهید کامروا و دیگری جوان ناکام

هر که را صبح شهادت نیست، شام مرگ هست...

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan