بسم الله

  • ۱۹:۲۰

بسم الله

سال گذشته، همین روزها، عکس نگاره متولد شد.

عکس نگاره اول برایم فقط یک تجربه بود، یک تمرین برای پیدا کردن زاویه دید های متفاوت، نگاه های مختلف...

بعد کم کم جدی شد، گسترش یافت و همه جا سرک کشید.

چند بار خواستم جلویش را بگیرم، مانعش شوم، اما کلمات سرکش، بی هوا، سرک می کشیدند و پخش می شدند.

امسال، بالاخره سر وسامانش دادم و مأمن گزید. سایت عکس نگاره که ظاهر سایت گرفت و قالب وبلاگ، تمام خوانش ها، متن ها و نوشته های عکس را در یک جا جمع کرد.

قدم کلیک هایتان بر چشم


پ.ن: شاید یک زمانی نویسنده خوبی بشوم، اما هیچ وقت رسم تبلیغ، معرفی و عرضه متن هایم را پیدا نمی کنم...

دولتِ خائن

  • ۲۳:۲۸

بسم‌الله
اگر تا بحال شک داشتم،
اگر فکر می‌کردم اشتباه می‌کنم
اگر گمان می‌بردم راه درست این نیست،
بعد از اعلام امشب خروج از برجام توسط ترامپ، یقین کردم دولت فعلی ما خائن، ترسو، خودفروخته و وابسته‌به غرب است
وقتی که حاضر نیست بعد از تحمل این همه خسارت، ضرر، زیان مادی و معنوی به‌خاطر برجام، از این ورق‌پاره بیرون بیاید.
خدا همه مضرین به نظام را لعنت کند.


اگر نمایندگان مجلس، دو زار شعور، غیرت و وطن‌پرستی داشته باشند، باید تا قبل از پایان سال اول دولت، این رئیس‌جمهور را استیضاح کنند. این باید به تنها مطالبه مردم تبدیل شود و تمام.

رئیس‌جمهوری که معنای استقلال، خودباوری، وطن‌پرستی، غیرت و شجاعت را نمی‌فهمد.


لعن هسته‌ای
اللهم العن اول ظالم ظلم حق جمهوریة الاسلامیة و اخر تابع له علی ذلک
اللهم العن العصابة التی توقف الطاقة النوویة و شایعت و بایعت و تابعت علی برجام، اللهم العنهم جمیعا

الطاقة النوویة: انرژی هسته‌ای
فقط عزل رئیس‌جمهور

اگر مطالبه عمومی شود، طبق اصل ۱۱۰، دیوانعالی کشور می‌تواند ورود کند.

از امروز تا ۴۰ روز

  • ۲۳:۵۹

بسم‌الله
قطعا عکس‌نگاره‌هایم را یک گوشه کناری می‌نویسم تا فراموش نشوند.
کوچه نگاره‌ها را هم کنارش می‌گذارم. درباره سیما، سینما و کتاب و بقیه چیزهای مهم و غیر مهم، هم اگر حرف‌هایم زیاد تلمبار/تلنبار شد، شاید پیش‌نویس ذخیره‌اش کنم تا در وقتی معهود، رونمایی‌اش کنم.
حس می‌کنم کلا خالی شدم...
از احساس، گفتار، کلمات...
آنقدر در اجتماع چرخیدم که از خودم غافل شدم.
باید بگردم و پیدایش کنم.
از امروز تا ۴۰ روز دیگر که ان‌شاءالله اگر زنده بودم، عید فطر می‌نویسم.
از همین امروز
الان
دلم برای ماه مبارکِ‌نیامده، تنگ شده است...
روزی که ۹ بار می‌خوانیم: الذی جعلته للمسلمین عیدا


پ.ن: به کجا رسیده‌ایم که شام میلادِ امام عصر، در شادی اعیاد شعبانیه، تعطیلات آخرِهفته، هیاهوی گرانی‌دلار، فیلتر تلگرام، زلزله یاسوج، عصبانی نیستم، فیلمی بدونِ فیلم‌نامه و بازی و فقط با تدوین، فیلم حامی‌فتنه اکران شده‌است؟!!!!!!!!!!!!!

ولادت

  • ۱۷:۱۱

بسم الله

کاش سال دیگر...

میلادِ موعود را با مولود آن جشن بگیریم.

انهم یرونه بعیدا و نراه قریبا


پ.ن:

1- مخاطب خاص: با احترام، اما روش های دیگری برای رساندن مطلب و نشان دادن موقعیت مکانی وجود دارد، بجز ناهار وشام!  :)

2- پنجره شمالی خانه ما

3- پنجره شمالی را دوست دارم، چون مجالی برای باورها، اعتقادات و ایمانم می شود.

4- الحمدلله علی کل حال

زندگی با چشمان باز

  • ۰۹:۰۰

بسم الله
این هم عاقبتِ چشمان بسته پرستو
که سر خود انصراف می‌دهد،
بدون اطلاع پدر، مشغول کار می‌شود،
دیروقت می‌آید،
با موکل‌هایش بیش از حد خوش و بش می‌کند،
همه محله را به خودش بدبین می‌کند،
با مقدم، طرح آشنایی می‌ریزد تا بچه زن صیغه‌اش را به دست آورد،
دستِ آخر هم همین عقل کل بودن، برادرش را به کشتن می‌دهد...

پیام اخلاقی
۱- بچه‌های پایشان به دانشگاه رسید، باید ولشان کنید، آزادی است دیگر.
۲- خانواده مذهبی، یعنی تحجر، فضولی، سرک کشیدن و خفقان. پس باید از ان فرار کرد. در داستان فیلم، هیچ‌جا اشاره‌ای نمی‌کند که چرا فضای خانه سنگین بوده و علی و پرستو هر دو از آن فراری بودند...

۳- ارتباط با نامحرم قبیح و خط قرمز است، وگرنه دیدن، حرف زدن، لبخند زدن، رستوران و کافی‌شاپ و... که اشکالی ندارد.

پ.ن:

۱-کلا رسول صدرعاملی عادت دارد که خط قرمزهای دینی را انقدر عادی جلوه دهد که باورکنیم تا بحال ما اشتباه کرده‌ایم...

۲- ارزش وقت‌تلف‌کردن ندارد... من اینقدر رو و داخل جلد همشهری جوان، تبلیغش را دیده بودم که باید می‌فهمیدم آخرش چیست...

۳- تماس و لمس از روی لباس هم عامداً بلااشکال است، شک نکنید... (توجیه‌المسائل رسول صدرعاملی)

نامزد، غیرت، ناموس

  • ۰۹:۰۰

بسم الله
بگویم توفیق بود،
فرصت شد،
امکانش به وجود آمد،
...
بالاخره پای تماشای فیلم لاتاری نشستم.
متاسفانه اتفاقی است که دارد در مملکت می‌افتد.
قاچاق دختران به کشورهای حاشیه خلیج، اتفاق دوری نیست.
به بهانه مترجم، مدلینگ و هزار کوفت و درد دیگر...
نوشین هم نمونه یکی از همین دخترکان...

پ.ن: اگر هنوز نرفته‌اید، حتماً ببینید...


*
کاش آقایمان زودتر بیاید...
کاش دختران سرزمینم می‌فهمیدند نباید به هیچ بهانه‌ای، با هیچ عذری، بدون هیچ وعده‌ای، زندگی آن سوی اب‌ها را رویایی‌تر از این سو نبینند...
...
اما کاش
کارگردانان و تهیه‌کنندگان مذهبی ما، برای نشان‌دادن قبح قاچاق و نشان‌دادن غیرت، دوستی دختر و پسر، معاشرت، تماس و دیدنشان را توجیه نمی‌کردند.
باور کنیم که این راهش نیست، وقتی پدر دختری اجازه نداد، باید در جهت کسب رضایتش تلاش کرد، نه اینکه در خفا او را ببیند، زنگ بزند، با هم بیرون بروند و...

غلط

  • ۱۸:۵۱
بسم‌الله
دیدینگ دیییدینگ...
مدتی طول کشید تا از میان وسایل داخل کیف، گوشی را پیدا کند. در آورد، نگاهی به شماره‌ای کرد که خبر از کسی می‌داد که می‌خواهد با او حرف بزند. آنقدر نگاه کرد تا قطع شد.
و دوباره...
این بار وقتی زنگ گوشی، تمام شد، گوشی را داخل کیف انداخت و با دستمالِ‌کاغذی، اشک‌هایش را پاک کرد...
سرش را بلند کرد و نگاهی به محراب مسجدی انداخت که درست روبه‌رویش بود، آن وقتِ‌روز، کوچه خلوت بود.
خدا جون! نمی‌بخشمش... اصلاً مگه باید ببخشمش؟ مگه هر کی، هر کاری کرد، بعد با یه ببخشید، حل میشه؟ هر کی، هر غلطی کرد، پشتش بگه معذرت می‌خوام، باید گفت باشه...
همین جور اشک می‌ریخت و زیر لب حرف می‌زد، صدای ماشین را که از دور شنید، رویش را به سمت دیوار کرد. اشک‌هایش را پاک کرد، روسری‌اش را مرتب کرد، ماشین از پشتش رد شد، دوباره نگاهی به ورودی مسجد انداخت و خواست...
یاد امروز صبح افتاد، سلام نماز را داد، سجده کرد: استغفرالله ربی و اتوب الیه... خیلی سریع جانماز را جمع کرد و دنبال کارش رفت.
چرا خدا باید با همان استغفار، او را ببخشد...
بابت کار دیروز،
دعوا با مادر،
قضاشدن نماز
و...
*
نگاهی به ساعتش انداخت، قدم‌هایش را تند کرد تا به سر کوچه برسد، در همین حال، گوشی‌اش را درآورد، روی فلش قرمز رنگ بالای آن کلیک کرد، شماره را گرفت:
بوق
بوق...
_الو
= سلام...

به کجا چنین شتابان

  • ۰۸:۰۳

بسم الله

خبرها در این ۶ سال یکی یکی روی میز می‌آید...

تایید لباس تیم ملی بسکتبال بانوان ایران توسط کمیته جهانی

تایید لباس تیم ملی بانوان در رشته کشتی کج

و دیروز خبر تایید لباس‌های تیم ملی بانوان ایران در رشته وزنه‌برداری

واقعا اجازه نمی‌‌دهم به خودم که عکس‌های این لباس‌ها را بارگزاری کنم. به سمت کجا می‌رویم؟ از بین بردن عفت زنان ایرانی؟ پایمال‌کردن حیا؟ بی‌معنا کردن حجاب؟ قهقرا؟

ملاک ما برای تایید حجاب، به جای حوزه‌های علمیه و فقه، باید کنفدراسیون آسیا و فدراسیون‌های جهانی باشند؟

باید حجاب ما را ان‌ها بگویند؟ چه کسی گفته زن‌ها باید دست به هر کاری بزنند؟ هر ورزشی را انجام دهند؟

واقعا به کجا می‌رویم؟

سکوت

  • ۰۵:۵۵

بسم‌الله

بعد از این همه سال زندگی، اولین باری است که در ساختمانی جنوبی، ساکن می‌شویم. به بناهای شمالی عادت داشتم که در واحد‌های جنوبی‌اش زندگی کنیم و پنجره‌ اتاق به حیاطِ خانه باز شود... بعضی وقت‌ها هم پنجره قدی اتاق به تراسِ کوچک باز می‌شد که مرا در عمق آسمان جا می‌داد و فرسنگ‌ها از محیط ناامن کوچه دور می‌ماندم.

وقتی کلید را قفلِ در آهنی می‌چرخاندم، اول گل‌ها و درخت‌ها به استقبال می‌آمدند. بهار، فرصتی بود که گاهی چند دقیقه‌ای در حیاط نفس بکشم، بنشینم، قدم بزنم. مهمترین مزیتش این بود که می‌شد مهمان‌ها را از لحظه‌ای که از ماشین میاده می‌شوند تا ورودی ساختمان، رصد کرد. خصوصاً برای مراسم خواستگاری، بهترین مزیت بود.

عادت داشتم تابستان‌ها، افتاب فقط تا پنجره اتاق بیاید و زمستان‌ها در وسط اتاقم پهن شود. چقدر خوابیدن در زیر آفتاب کم‌فروغ زمستان، لذت‌بخش بود.

اما این بار وقتی اسباب کشیدیم، اتاق‌شمالی خانه سهم من شد و همه لذت‌ها، خاطرات و تجربیاتم را تغییر داد.

هر چند پنجره بزرگ شمالی، تا می‌تواند نور هدیه می‌کند، اما دلم برای آفتابِ‌زمستانی، تنگ شده است. درخت چنار کوچه، درست روبروی پنجره، بالا رفته‌است و کوچه با تمام زمختی، شلوغی و ناامنی‌اش، دیوار به دیوار اتاقم شده‌است.

در خانه قبل، با وجود فاصله‌اش از کوچه، به پنجره‌های دوجداره، عادت کرده بودم؛ اما اینجا پنجره آهنیِ اتاق، امانت‌دار خوبی است و همه کوچه، سرما، گرما و سروصدایش را به من می‌رساند، از صدای زنگ خانه‌های اطراف تا مکالمات تلفنی، احوالپرسی اهالی محل و...

اینجا سجاده‌ام را رو به دیوار پهن کرده‌ام، انگار بین من و خدا فاصله افتاده‌است، هر چه دیوار به دیوار مسجد باشم، اما چه سود که از مسجد، فقط همسایگی‌اش مانده و منی که روزی مشتاق خواندن همه نمازهایم در مسجد بودم، حالا در کنج خانه، قامت می‌بندم. روحانی مسن مسجد که فرزند واقفِ‌مسجد است، ترجیح می‌دهد این منبر و محراب، برای خودش بماند، آنقدر عین‌های نماز را با غلظت ادا می‌کند که غین می‌شود و نماز همه را خراب می‌کند. هر چه پرسیدم و جستجو کردم، گفتند اگر یقین به اشتباه‌خواندن داشته باشی، نمی‌توانی اقتدا کنی. این بود که ترجیح دادم آبروی خودم برود که بگویند اهلِ‌مسجد نیست تا اینکه از آبروی امام‌جماعت مایه بگذارم و نمازهایم را فرادا در مسجد بخوانم.

*

چند ماه دیگر، دوسال می‌شود که ساکن این‌خانه‌ایم. دیگر با همه‌چیزش خو گرفته‌ام. حالا فکر می‌کنم این اتاق، مجال خوبی برای تمرین نوشتن است. صداهایی که هر روز، سوژه‌های جدیدی را برایم تداعی می‌کند. سوژه‌هایی که هر روز اتفاق می‌افتد و من در خیالم، برایش هزار قصه می‌بافم.

نمی‌گویم هر روز، اما هر از گاهی، شاید یکی از خیالاتم را به دست کلمات سپردم تا آن را روایت کند...

*

پ.ن:

تمام دیباچه موضوع کوچه نگاره را در سکوت سحرگاه نوشتم. کوچه‌ای که مزین به نام شهیدی است که شاید در همین حوالی زندگی می‌کرده‌است. جالب این است که اتفاقی، مزارش را در گلزار شهدا دیدم و فاتحه‌ای برایش فرستادم.

در همین سطور آخر، کامیونی عبور کرد و چند کلاغ، تسبیح صبحگاهی گفتند. هر روز این موقع، صدای جاروی رفتگر محل، شنیده می‌شد. امروز، هنوز نیامده، شاید هم زودتر کوچه را تمیز کرده و رفته است کوچه بغل...

شاید یک زمانی کوچه‌نگاره‌هایم، ارزش خواندن پیدا کرد و فکر کردم می‌شود به ناشری امین سپرد... فعلا که همین صفحات مجازی، محل امنی برای نگهداری‌اش است...

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan