لا یرزُقُه من حیث یحتسب

بسم‌الله
این عبارت قرآن وَ یَرزُقهُ مِن حَیثُ لایَحتَسِب، یک منطوق دارد و یک مفهوم مخالف...
منطوقش همان است که همیشه شنیده‌ایم خدا رزقش را می‌رساند، مادی و معنوی از جایی که گمان نمی‌کنی، در محاسبه‌ات جا ندارد، به فکرت قد نمی‌دهد.
مفهوم مخالفش این است که رزقت، از جایی که حساب می‌کنی نیست. یعنی کلا سعی کن روی کاری، شغلی، مسابقه‌ای، جایزه‌ای حساب باز نکنی، چون از آن‌جا چیزی عایدت نمی‌شود. اگر قرار است یاد بگیریم توکل را به خدا کنیم، باید بیاموزیم به چیزی جز او چشم ندوزیم...
***
حکایت زندگی من است، روی هر موضوعی که زوم می‌کنم، انتظار دارم، توقع می‌رود، چیزی عایدم نمی‌شود. اما از مِن حیث لایحتسب، روزی‌هایی می‌رسد پر از خیر، برکت، خوشی و شعف...
اعتماد کنیم فقط به او... وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ


پ.ن: توصیه شده ۵ عبارت از آیات دوم و سوم سوره طلاق بعد از نماز خوانده شود،(توصیه مرحوم نخودکی به حضرت امام)  به این کیفیت بعد از سلام نماز.

آیة‌الکرسی- تسبیحات حضرت زهرا (سلام الله علیها) -سه بار سوره توحید - سه صلوات - سه بار 《وَمَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَمَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرًا》

۱۲۷ ساعت

بسم‌الله
یک داستان کاملاً آمریکایی، آلن، جوانی که بعد از کار، کوه‌نوردی و صخره‌نوری اولویت زندگیش است. ترجیح می‌دهد تنها برود:  او، موسیقی و شب، جمع دوست‌داشتنی‌هایش را کامل می‌کند.

*
آنقدر به خودش مطمئن است که حتی به کسی نمی‌گوید مقصدش کجاست.
در یکی از تفریحات آخر هفته، حادثه‌ای در انتظار اوست و ۱۲۷ ساعتی زمانی است که سعی می‌کند مشکل به وجود آورده را حل کند.

دیدنی است...

پ.ن:

۱- سانسور نعمت بزرگی است.

۲- وقتی می‌گویم آمریکایی، یعنی همه المان‌های زندگی آمریکایی در آن دیده می‌شود.

پلاسکو

بسم‌الله

خلاصه داستان:

داستان یک عشق مثلثی است، محمود عاشق لادن است و لادن عاشق احد... حالا احد در پلاسکو کار می‌کند، آنجا هم کار نمی‌کرد، چیزی نمی‌شد.

فرامرز که بی‌کار است و خودش را جلوی ماشینِ‌مردم می‌اندازد و با اخاذی پول دیه، زندگی می‌گذارند. آتش‌سوزی پلاسکو هم برایشان خیر می‌شود. خانواده لادن گمان می‌کنند او و نامزدش زیر آوار مانده‌اند، محمود بی‌خیال لادن می‌شود. پدرش دیگر به او کاری ندارد. قرارِ قمار احد و بهمن هم برای او و صاحب‌کارش، خیر می‌شود. چون وقتی شبانه گاوصندوقش را می‌زنند تا با محتویاتش قمار کنند، بخشی را خودشان می‌برند، سند هم دستِ‌صاحبکارش می‌افتد. (سندی که صاحب‌کار گمان می‌کرده در پلاسکو سوخته است.) حالا این وسط طعنه‌ای هم به عدم‌اهمیت مردم به کالای ایرانی می‌زنند.

نقد داستان:

۱- ظاهرا جناب کیانی، همیشه تنها راهی که جلوی پای شخصیت‌هایش می‌گذارد، دزدی، قاچاق، زورگیری و قمار است.

۲- زندگی دارد سخت می‌گذرد، خیلی زیاد، سخت... اما نه اینکه تنها راه‌های حرام منتهی به برون‌رفت شود.

۳-این وسط، دلم برای آتش‌نشان‌ها می‌سوزد. قراربود این فیلم، درباره آن‌ها باشد. اما این قشر خدوم، فقط تیپ بودند و سیاهی‌لشگر.

۴- این همه تاکید و توصیه شده که از بسط‌دادن عشق‌های مثلثی و مربعی در فیلم‌ها و سریال‌ها پرهیز شود. اما کو گوش شنوا؟

۵- مثلاً الان با دیدنِ این فیلم، جوانان باید متنبه می‌شود که دنبال ازدواج‌هایی از روی هوس نروند. چون الان خواهرِلادن سرش به سنگ خورده و هزاربار خودش را لعنت می‌فرستد.

۶- جوانِ بی‌کار، بیکار است. بزرگ هم بشود، زن و بچه‌دار هم شود، از اخاذی پول درمی‌آورد. ولی به هرحال زندگی می‌گذرد.

دو رویی

بسم‌الله
حالم بهم می‌خورد از آدم‌هایی که بلد نیستند روی عقیده‌شان بایستند. نان جمهوری اسلامی می‌خورند، از جمهوری اسلامی پول درمی‌آورند، حتی در جهت اهداف جمهوری اسلامی فیلم می‌سازند، مستند طراحی می‌کنند، کارگردان یکی از جذاب‌ترین مستند-مسابقه‌های تلویزیونی هستند، بعد از آن طرف افتخار می‌کنند که زنشان، شهروند افتخاری پالرمو شده است، کتابی می‌نویسد که فقط تلخی‌ها را روایت کند، عشق‌شان گربه خانگی است، مخالف حجاب اجباری هستند و آن را برابر با اجبار کشف حجاب می‌دانند.
این همه تناقض برایم حل نمی‌شود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


پ.ن: می‌دانید معنای شهروند افتخاری چیست؟ یعنی تو اینقدر برایمان ارزش داری، که هموطن بنامیمت. یعنی اینقدر به نفع ما کار کردی، که اهل شهر ما باشی، یعنی اینقدر...

بعد آن وقت شهروند کشور دیگری شدن، کشوری که جزو اتحادیه اروپاست، و جز اهداف سیاسی خود دنبال چیزی نیست وقتی از نویسنده ایرانی تقدیر می‌کند بابت کتابی که از ایران جز سیاهی نشان نداده، یعنی خانم فلانی! دمت گرم که به نفع ما کار کردی نه کشور خودت...

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan