پرو مجازی

بسم‌الله

از وقتی می‌شد اینترنتی خرید کرد، می‌کردم. چندبار از فروشگاه شهروند خریدم. قبلش هم دیجی‌کالا و دیجی‌استایل و بامیلو را زیر و رو کرده بودم.

خرید وسایل یک طرف، به قابلیت خوب و مطلوبی در خرید لباس رسیده بودم. معمولاً سایزهایی که می‌خریدم اشتباه نبود، اما جنس‌هایش چرا... چندتا لباس بد خریدم، می‌شد پس فرستاد، اما دیر کردن و بدموقع آمدن پیک‌ها، باعث می‌شد از خیر بازپس‌فرستادنش بگذرم. اعصاب و وقتم بیشتر از یک لباس، ارزشمند بود. گاهی ۶ ساعت انتظار، وقت کمی نبود.

روسری را راحت می‌خریدم. در کنار چندتا لباس بد - البته هر کدامش را چندین و چندبار پوشیدم و استفاده شد، مشکل یکی‌ این بود که اصلاً مدلش به من نمی‌امد و دومی جنس بدی داشت و خیلی چروک می‌شد- چندتا لباس خوب، تک و قشنگ هم خریدم.

وقتی خواندم درصدی از سهام این دو شرکت را خارجی‌ها خریدند، بدجور در ذوقم خورد و حسابم را بستم. تمام

بعدها که کانال‌های فروش لباس، وارد شبکه‌های اجتماعی داخلی هم شد -با توجه به اینکه تلگرام نداشتم- خیلی مردد بودم در خرید لباش از کانال‌های بی‌نام و نشان.

مدت‌ها رصد کردم، تا رسیدم به یک کانال. از نام ادمین که سادات بود و عکسش چادری، تا نام‌خوب انتخابی برای کانال و از همه بهتر، تقیدش به مسائل شرعی در پوشاندن صورت مانکن‌ها

کلی هم پیام‌های تشکر...

خیلی گذشت تا خودم را راضی کردم به خریدن لباسی که خیلی وقت بود دنبالش بودم. سفارش مزون‌دوز بود و ۱۰ روز کاری طول می‌کشید.

شد ۱۲ روز و بالاخره فرستاد.

کار تمیز دوخته شده بود، اما شباهت کمی به انچه که من می‌خواستم داشت... از رنگ و مدل گرفته تا رنگ متفاوت خرج‌کار با پارچه‌اصلی.

چک و چانه‌ها با ادمین فروش که فهمیدم با یک واسطه دیگر به مزون سفارش داده (وکلا نه کار را دیده و نه مزون را می‌شناسد) و صحبتِ پیامکی با خیاط که فهمیدم هنوز پولی دریافت نکرده و قول پیگیری و حل مشکل!

خیلی تجربه تلخی بود که هنوز تمام نشده! می‌خواهند یک هفتم هزینه را پس بدهند برای درست شدن کار که از خیر همه چیز بگذرم.

می‌شود حقوقی پیگیری کرد، اما باز هم هزینه و وقتم ارزشمندتر از یک لباس است، تجربه تلخی بود، با شما هم به اشتراک می‌گذارم.

به هیچ‌وجه از کانال‌های متفرقه و اینترنتی لباس نخرید، هرگز!

اگر خیلی مجبورشدین، شرط کنید نصف هزینه را بعد از دیدن کار واریز می‌کنید و تمام! مثل من برگ برنده‌تان را نسوزانید.

پ.ن: یک حقوقی پشیمان!😑 عالم بی‌عمل!

اول، دوم، سوم، چهارم یا حتی بیشتر!؟

بسم‌الله

خیلی‌وقت بود بحثش داغ شده بود. دلم می‌خواست بنویسم درباره‌اش، به عنوان کسی که اندازه ارزنی فقه خوانده و لای کتاب‌های اصول گشته است. از همان ۱۴، ۱۵ سالگی که مسیرم به مدرسه معارف رسید تا همین امروز که مشغول اخذ مدرک سطح ۳ حوزه علمیه خواهران هستم.

قریب ۲۰ سالی می‌گذرد. البته نه خواندن این درس‌ها ۲۰ سال طول بکشد. پشت هم نبوده، اما مرا از خواندن دروس معارفی غافل نکرده است؛ خیلی فکر کردم برای نوشتن، اما گمان بردم شاید میل شخصی و هوا و هوس در آن دخیل شده‌است.

*

تعدد زوجات یا همان چندهمسری، بحثِ‌داغ این روزهاست. بحثی که با برنامه بدون توقف، عمومی شد، با اطلاعیه کارگاه چندهمسری، شعله‌ور شد و امید می‌رفت با انتشار نظر رهبری، حداقل تکلیف نیروهای مذهبی و حزب‌اللهی مشخص بشود که نشده همچنان.

بحث فقهی، اجتماعی، روانشناسی و حقوقی.

اینکه این اتفاق، مزیت است، حق است، امکان است یا مانع؟

و در مقابلش، باید گارد گرفت، پذیرفت، دست‌ها را بُرد بالا و یا بالاتر، خودمان برای این اتفاق آستین بالا بزنیم.

حرف رهبری، فصل‌الخطاب است برای من. اینکه حضرت‌آقا این امر را مباح غیرمستحب دانسته‌اند. یعنی فقط جواز است، و لاغیر. و وقتی می‌گویند غیرمستحب. یعنی جوازی است که حتی توصیه نشده از این جواز بهره بگیرید. در ادامه امام‌خامنه‌ای، آن را با توجه به شرایط جامعه، جایز نمی‌دانند.

همه شبهاتی هم که درباره دفاع از چندهمسری، بیان می‌شود، قابل پاسخگویی است.

از اینکه اگر سنت است، چرا مانع می‌شوید؟

از آمار دختران مجرد جامعه!

از احساس دِین متمولین نسبت به آمار بالای دختران مجرد،

از...

یادمان باشد که امام‌خامنه‌ای فرمودند مباح غیرمستحب که با توجه به شرایط امروز نظرشان نسبت به این امر، خوشبینانه نیست.

والسلام علی من اتبع الهدی

پ.ن: یعنی توجیهاتشان درباره نظر رهبری، زیر سوال بردن سایت رسمی دفتر حفظ و نشر آثار مقام معظم رهبری و برداشت‌هایشان، خیلی خنده‌دار است. خیلی!

ادعای ولایت‌پذیری می‌کنند و هی صغری و کبری می‌بافند!

رفیقِ شفیق

بسم‌الله

از بچگی همراهم بود. همان‌وقت‌ها که فقط یک مدل بود، مادر کلی خلاقیت به خرج داد و برایمان مدل‌دارش کردکرد و گاهی اوقات همراهم بود.

از وقتی رفتم مدرسه، شد رفیق همیشگی‌ام.

شاید دوره‌ای شُل شد، رفت عقب، اما انگار با چسب، چسبیده بود.

بعداً درست شد، کامل شد، شد تاج زندگیم، زندگیم.

هیچ‌وقت عقب نرفت، حذف نشد تا امروز... الحمدلله

یکبار بخاطر فحش خوردم،

امشب بخاطرش، کتک هم خوردم، نزدیک بود جدا شود، که نشد... بی‌غیرت‌ها زیاد بودند که کتک‌خودمان را دیدند و از جایشان تکان نخوردند.

انگار یکبار برایم ثابت می‌شد تا قدر این رفیقِ‌شفیقِ همیشگی را بیشتر بدانم. قدر چادرم را...


پ.ن: اینجا هر گونه بحثی درباره

چرا حجاب،

چقدر حجاب،

برای چه حجاب،

به قول بعضی‌ها، چرا به بقیه گیر می‌دهیم، تذکر می‌دهیم و... در حد توان، آزاد است. با روی باز پذیرای صحبت‌ها، نقدها، حرف‌ها هستم. به شرطی که بحث کنیم، ارام، منطقی، قدم به قدم. شاید من اشتباه می‌کنم.

اربعین ششم

بسم‌الله

اربعینِ امسال با هر سال متفاوت بود. اصلاً هر سال با سال قبل و سال‌های قبلش متفاوت است. خیلی زیاد...

هر سال تکرارِ یک سفر نیست، یک سفر جدید است. این جاده تکرار نمی‌شود، هیچ‌وقت.

تکرار، وقتی رشد داشته باشد، تکراری نیست.

مثل ساختمانی که از تکرار آجر و سیمان ساخته می‌شود، اما همه رشدش را می‌بینند. آجر ردیف چهلم با ردیف اول متفاوت است، هر چند ظاهرش یکی باشد، اما بنّا و معمار عمیقاً تفاوت را احساس می‌کند.

امسال هم به رسم هر سال، ان‌شاءالله خواهم نوشت روایت سفر به سرزمین عشق را...

امسال رزق زیارتتان را تمام کردند. در سفر ششم به محضر شش امام مشرف شدم. برای اولین بار، قدم بر خاک کاظمین و سامراء گذاشتم. سال‌های قبل، فرصتش، توفیق و دعوتش نبود.

جای آقایمان حضرت شمس‌الشموس، خالی بود میان پدر و پسر. باید اسم شهر را گذاشت پدر، عشق و پسر

ما را هر کجا ببرند، هر جا حالمان خوب شود، بازهم افتخارشان این است که در حریم رضوی متولد شده‌ایم. سال‌هاست سند کشورمان، شش‌دانگ به نام آقایمان زده شده است.

و شهر پدری امام زمان‌مان سُرّ مَن رای - که به اختصار سامرّاء خوانده می‌شود- صاحب‌زیارت جامعه‌کبیره، صاحب دعوت اربعین، عمه بزرگوار امام یازدهم و مادر گرانقدر خاتم‌الاوصیاء

و مگر می‌شود فقط یک‌ساعت فرصت باشد و بتوانی همه دلتنگی‌ات را اشک بریزی...

و شهر پدری‌ام نجف، حرم پدر و کاش حجابِ گوش‌ها و چشم‌هایمان برداشته شود تا لذت ببریم از هم‌کلامی با امام و امسال برای نخستین‌بار رسیدم به ضریح حضرت عمو، سه‌روز بعد از مردانه بودن ضریح، زنانه شده بود... و چه لذتی داشت تمام قد به ضریح چسبیدن.

و حرم حضرت ارباب... و ناحیه‌مقدسه، فقط در آنجا رنگ می‌گیرد، زنده می‌شود، نفس را بند می‌آورد، روضه‌های امام‌عصر جان می‌گیرد و قلب را فشرده می‌کند.

و همه سلام‌هایی که قطعاً جواب داده می‌شود...

السلام علی الشیب الخضیب

دعا کنید، بخواهید، اصرار ورزید برای اینکه قدم‌هایتان به کربلا برسد.

پ.ن:

۱- امسال فرصت نبود لیست اسامی را بنویسم، اما بعضی از رفقای اینجا را به نام و بعضی‌ها را به صورت کلی دعا کردم، ان‌شاءالله استجابت دعاها در زندگی‌مان جاری شود.

۲- کاش روزی قلم‌ها، روایت اربعین چهلم را بنویسد. یا خودم بنویسم یا به یادم بنگارند.

شادمانی کنار ارباب

بسم‌الله

مهدی شادمانی را خیلی وقت است می‌شناسم. از روزهایی که خواننده یادداشت‌هایش بودم در همشهری جوان، گاه بیگاه نوشته‌هایش چاپ می‌شد، تا وقتی نویسنده ثابت شد، مسئول صفحه بود و قبل از کن‌فیکون شدن مجلات، معاون سردبیر بود، یعنی همه کاره!

هشت‌ماهی هم در همشهری جوان قلم زدم، باواسطه رییسم بود. با واسطه بود، چون نویسنده یک بخش بودم و هیچ‌وقت ندیدمش؛ یعنی از باب اداری و مدیریتی ندیدمش. اما نظرش، نظراتش درباره یادداشت‌ها و مقالاتم به واسطه مسئول صفحه مربوطه، به گوشم می‌رسم. و چند یادداشتی که بنا به مصالح او، به زیور چاپ اراسته نشد.

همه حرص‌هایی که با واسطه درباره‌ام خورد. اینکه مطلب دیر شده، نرسید و من باید می‌نوشتم و داشتم تلاش می‌کردم، اما تمام نمی‌شد. بماند قسط اخر دستمزدها بابت ۷، ۸ متن آخر که ۵۰۰ تومنی می‌شد حوالی سال ۹۵، بالاخره به دستم نرسید.

می‌گذارمش پای ردمظالم، بابت حرص‌هایی که خورد، این به آن در...

*

مهدی شادمانی جزو آدم‌هایی بود که آخر زندگی تکلیفش با خودش مشخص شد. عاشق خدا شد بابت تمام سختی‌ها، رنج‌ها، مصیبت‌ها، دردها. ماند برای خدا، شاکر شد، دوستش داشت، خیلی بیشتر امثال منی که ادعاهایمان گوش فلک را کر کرده است.

من هنوز نمی‌فهمم عشق به خدا با طرفداردواتیشه بودن تیم فوتبال، چگونه جمع می‌شود؟

نمی‌فهمم نوای قرآن با آهنگ‌های موسیقی، کجا کنار هم قرار می‌گیرد؟

اینکه تصمیم گرفت نام بچه‌اش را آوا بگذارد، چون هیچ بار فرهنگی، مذهبی و ملی ندارد، و بعداً بخاطر اسمش، مجبور به تحمل شرایطی نشود که دوست ندارد، چگونه با عاشق‌خدا بودن، با رسم و راه معصومین جمع می‌شود؟

هنوز هم این تناقض‌ها را نمی‌فهمم.

اما

می‌دانم وقتی حضرت ارباب، شب اول محرم صدایش می‌کند، قطعاً تمام تناقض‌هایش حل شده، وگرنه عزایش، مصیبتش با عزای ارباب یکی نمی‌شد؛ و همین عزای ارباب و اشک برای سیدالشهداء، ارامشی است که بر دل و روح و جان خانواده‌اش می‌نشیند، ان‌شاءالله

طلب صبر می‌کنم از خدا برای همسر همراهش و کودکانی که امسال عاشورا، معنی بی‌پدری را لمس می‌کنند، می‌فهمند و با دختر کوچک حسین (علیه‌السلام)، فرزندان کاروان کربلا همدرد می‌شوند.

لایوم کیومک یا اباعبدالله

حق همه چیز را محترم شماریم!

باسمه‌تعالی

اپیزود اول:

می‌رسم خانه، چشمانش خیس بود، خیس خیس خیس... سشوار به دست نشسته بود و با دقت یکی یکی‌اش را خشک می‌کرد، اما نمی‌توانست سرش را نگه دارد، گردنش می‌افتاد: اگه بمیره چی!

اپیزود دوم:

بخواب مامانی، بخواب، بعد تو تو دنیا هیچ‌چیز واسم مهم نیست و دوست دارم زودتر بیام پیش تو.

اپیزود سوم:

... قربونت برم الهی...! زود رفتی از پیشمون...دیگران هر چی می‌خوان بگن که موقعش بود...اما نه...همشون بی‌خود میگن...خیلی زود بود. می‌خواستم قشنگ‌ترین تابلوی جهان رو ازت بکشم... زیباترین جمله‌های دنیا رو برات بنویسم... جذاب‌ترین کمیک‌استریپ رو ازت بکشم... اما نتونستم.

*اپیزود اول، ۷، ۸ سال پیش در خانه ما اتفاق افتاد، وقتی مهمان داشتیم و همه اردک‌ها از آب پریده بودند بیرون، اما ارشد (از اول از همه بزرگتر بود و اسمش ارشد ماند.) در آب مانده بود، پاهایش یخ زده بود. خواهرم پرهایش را یکی یکی خشک کرده بود و چشمانش خیس بود، اگر ارشد امشب بمیرد چه؟ و الحمدلله خوب شد.

*اپیزود دوم، یادداشت خانم هانیه توسلی بود که چند وقت پیش برای فقدان گربه‌اش گذاشته بود.

* و سومی، یادداشت بزرگمهرحسین‌پور برای گربه‌اش مشا

اینا را اول گفتم تا بگویم من حیوان خانگی داشته‌ام، حیوان خیلی می‌فهمد، خیلی عاطفه دارد، خیلی دوست‌داشتنی و مهربان است، اگر اتفاقی برایش بیفتد، حسابی آدم را بهم می‌ریزد، یادم هست روزی که مجبور شدیم بخاطر اعتراض همسایه طبقه بالا، بدهیمشان بیرون، کسی که قرار بود ببرتشان، زود آمد، آنقدر سریع خودم را رساندم که دستم درد گرفت، گریه‌ام گرفت، یکی یکی بغلشان کردم، بوسیدمشان و گذاشتیمشان توی سبد، بعدها گاهی یادشان هم می‌کردیم و با خاطره‌هایشان زندگی می‌کردیم، می‌کنیم. اما هیچ‌وقت آن‌ها را دخترم و پسرم خطاب نکردم، هیچ‌وقت مثل از دست دادن یک آدم، برایشان اشک نریختم، هیچ‌وقت قربانشان نرفتم، هیچ وقت آرزوی همجواری با امام معصوم را به همجواری با حیوان تنزل نداده‌ام.

آهای آدم‌ها

شما آدمید، اشرف‌مخلوقات، بهترین خلق روی زمین، قطعاً سگ و گربه و قناری آدم نمی‌شوند، چرا شما خودتان، ارزشتان، مقامتان و مرتبه‌تان را در حد حیوان پایین می‌آورید. سگ فحش نیست، قبول، اما سگ، ادم هم نیست، چرا خودتان را پدر و مادر سگ، صدا می‌کنید!

چرا همه چیز را قاطی می‌کنیم؟

چرا افراط و تفریط می‌کنیم؟

اسلام می‌گوید اگر کسی کمی آب داشته باشد، مخیر شود بین وضوگرفتن و دادن آب به حیوان، دومی مقدم است. در محدوده خانه خدا، اجازه کشتن پشه را هم نمی‌دهد، اما از آن‌طرف مسلمانان را از همجواری‌، با سگ و گربه پرهیز می‌دهد!

این دین، همان دین است قطعاً...

گربه و سگ و قناری و اردک و مرغ و خروس و... جای فرزند را نمی‌گیرد. چیزی جای چیز دیگر نیست!

این حجم عاطفه برای آدم‌هاست، جای درست خرجش کنیم.

از طرف دیگر، حیوانات را از همجواری باهم‌نوع، محروم نکنیم، شما دوست دارید تنهایی بین کرگدن‌های مهربان زندگی کنید؟!

ما فیلم نیستیم!

بسم‌الله

این یادداشت فقط یک دردودل است، همین. نه عصبانیم، نه دلخورم، نه چیز دیگری؛ فقط بخشی از یک سبک زندگی است.

چند نکته به عنوان مقدمه:

  1. لطفاٌ تا انتها بخوانید.
  2. اول بگویم این قید را قبول ندارم، اما به عرف احترام می‌گذارم که ما را بچه مذهبی، حزب‌اللهی، ولایتی و امثالهم می‌نامند. بعضی‌ها هم می‌گویند چماق به دست‌ها و امل و... (مذهب مال همه است، نه ما... اما خیلی ها ما را بخاطر پوشش چادر، مذهبی می نامند)
  3. زندگی ما فیلم نیست، سریال هم نیست. متاسفانه کارگردانها یاد گرفته اند ما را فقط در فیلم وسریال ها نشان دهند و بازیگرها آموخته اند در فیلم ها شکل ما بشوند اما در واقعیت مدل خودشان زندگی کنم. لطفاٌ جای ما بازی نکنید، ما فیلم نیستیم.

می‌خواهم درباره خودمان حرف بزنم، مایی که نه کنسرت می‌رویم، در تئاترها معمولاٌ دیده نمی شویم. مجالسمان مختلط نیست؛ گاهی حتی بلد نیستیم برقصیم؛ عروسی‌هایمان بدون آهنگ است؛ در گوشی‌ها و تبلت هایمان پر از موسیقی نیست،  اوقات فراغتمان را موسیقی پر نمی‌کند، و زندگی‌مان بدون رقص و موسیقی جریان دارد.

  • ما شادیم. خیلی بیشتر از آن‌هایی که فکر می‌کنند شاد هستند. ما برای شادبودن به خنده‌های بلند، جیغ‌های سالن کنسرت، بگوبخند با مردها، دوست‌پسر، رقصیدن، ایروبیک، لباس‌های تنگ یا رنگ‌های تند، لاک‌های رنگارنگ، رنگ موهای آنچنانی، آرایش‌های فشن، رانندگی‌های باسرعت، گربه و سگ و... نیاز نداریم. شاید خیلی‌ها فکر کنند پس اگر این‌ها را از زندگی حذف کنیم، مگر دلیل دیگری هم برای شادی باقی می‌ماند؟

بله، باقی می‌ماند، ما با چیزهایی شاد می‌شویم که شاید فکر کنید شادی با آنها معنا ندارد، شعار نیست، غلو نمی‌کنیم، ادا درنمی‌آوریم، ما هر وقت دلمان بگیرد، خودمان را می‌رسانیم به حرم، خواه حرم سیدالکریم در شهرری باشد یا امام رئوف یا کریمه اهل‌بیت. مزارهای شهدا هم تا دلتان بخواد درگوشه کنارشهر پیدا می‌شود.

می‌نشینیم سرسجاده و با خدا حرف می‌زنیم، قرآن را باز می کنیم تا حرف خدا را بشنویم.

خودمان را می‌رسانیم مجلس روضه و این امام است که همه غم‌ها را از روی دلمان برمی‌دارد و سبک‌بار از مجلس بیرون می‌آییم، مثل پر...

تفریح، مسافرت، کافه، سینما، پارک مان هم سر جای خودش است. اما لازم نیست هرجایی برویم، بارها شده بخاطر دودسیگار و آهنگ‌های تند یا برخوردهای نامتعارف، قیدکافه‌گردی را زده‌ایم.

مجالس مداحی، کیفش خیلی بیشتر از کنسرت است. یک بار امتحان کنید. آنقدر دست می‌زنیم که تمام کف دست‌هایمان سرخ می‌شود؛ شادیم بخاطر شادی اهل بیت.

  • دید و بازدیدهایمان به خوشی است و بدون گناه؛ اگر مجلس زنانه باشیم، بلدیم به خودمان برسیم، از لباس و کفش و آرایش گرفته تا لاک و کیف و زیورآلات؛ اما این رسیدن ها و خوش تیپ بودن ها، برای مجالس زنانه است، نه کوچه و خیابان و بازار و اداره.

  • موقع رانندگی کردن، با هر دور فرمان، روسری مان لیز نمی خورد.

  • ما گرممان می شود، خیلی بیشتر از همه. زیر چادر، حتی اگر لباس نخی بپوشیم، خیس عرق می شویم، اما حریممان و حیایمان، برایمان مهمتر از همه چیز است.

  • عادت نداریم توی کوچه و خیابان بگردیم، بی خود و بی هدف و بی جهت. یا سرِ کار هستیم، یا در خانه، اگر سری به مراکز خرید هم بزنیم، دنبال خرید لازم هستیم، نه پاساژگردی تفریحی. برای همین ما را نمی بینید، اما اگر فرصت بود یک بار راهپیمایی 22 بهمن، روزقدس  یا نمازعیدفطر، در محل تجمع حاضر شوید تا ببینید چقدر تعدادمان بیشمار است.

  • یاد نگرفته ایم با چادرمان خودنمایی کنیم، چه در فضای مجازی و چه حقیقی. نگین و منجوق و مروارید و... چادر را به جای پوشش می کند تبرج.

  • شاید خیلی از ما، زیر چادر مشکی بپوشیم، برای اینکه راحتیم. کمتر دیده می شویم و به چشم می آییم. نه اینکه حوصله شستن لباس را نداشته باشیم یا لباس هایمان را ماهی یکبار بشوییم.

  • هر چند همه فکر می کنند اگر دانشگاه رفتیم با سهمیه بوده، اگر اختلاسی شده، تقصیر ماست، اما غالب ما با حقوق کارمندی زندگی کردیم، می کنیم، اهل ولخرجی نیستیم، به ندرت در حساب هایمان 1 میلیون می ماند، مگر کارمندان که آن را برای اجازه یا پول پیش خانه کنار گذاشته اند.

  • همه مان هم فقیر و بیچاره نیستیم. قشر مرفهی هم بین مان پیدا می شوند. اما پولشان را از اختلاس و زیرمیزی و ... در نمی آورند.

  • گاهی صورتمان را با سیلی سرخ نگه می داریم؛ اما دست به اخاذی، گدایی، زیرمیزی و... نمی زنیم.

  • پدرهایمان مهربانترین پدرهای دنیا هستند. بعضی هایشان برای خودمان و بخاطر نگرانی شان، سرمان داد زده‌اند. شاید عده کمی از ما، کتک‌هایی هم در بچگی خورده‌اند. اما یاد نداریم با کمربند و خط کش و... سراغمان بیایند.

  • عشقمان اربعین است و پیاده روی، اردوهای جهادی، گلزارشهدا و مدافعین حرم و... .

  • ما آدمیم، فیلم نیستیم. لطفاٌ جای ما بازی نکنید، وقتی باورمان، اعتقادمان و عملمان برایتان مسخره است.

پ.ن:

۱- بین همه قشر آدمی، آدم بد و کارچاق کن و... وجود دارد. نمی گویم امثال ما اینگونه نیستند، هستند. اما نه اینکه همه اتفاقات را بر سر ما خراب کنند.

۲- متاسفانه چندسالی است آرایش کردن میان قشر ما باب شده است، نه می کنم، نه می پسندم و نه صحیح است... دوستان را هم اگر ببینم، تذکر می دهم، خیلی جدی! :)

۳- مذهب برای زندگی دنیاست، نه آخرت. به ما یاد می دهد چگونه با قواعد دنیا زندگی کنیم.

۴- قشر ما هم یک طیف است، وسیع و بزرگ و مختلف.

۵- خوشی های زودگذر و کوتاه دنیا را که دین برایمان ممنوع کرده، باشد برای بقیه. خوشی های حلال، دلچسب است و شیرین و دوست داشتنی.

۶- اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

نسل جدید وبلاگ‌نویس‌ها

بسم‌الله

کلاً بچه‌های دهه ۷۰، بعد از آن ۸۰، برایم خیلی ادم‌های جالب و عجیبی هستند. آدم‌هایی که خیلی زودتر از سنشان بزرگ شدن، فهمیدن و الان فکر می‌کنند همه چیز را می‌دانند.

بچه‌هایی که از اول یاد گرفتند هر چیزی را که نمی‌دانند از نت بپرسند، از اول در خانه‌هایشان کامپیوتر دیدند و نهایتا از ۱۵ سالگی موبایل شخصی داشتند و این روزها که گاهی فرصت می‌کنم و میان صفحات وبلاگ‌ها جست و جو می‌کنم، به وبلاگ‌هایشان می‌رسم و همیشه برایم سوال است که با وجود این همه شبکه اجتماعی و آنلاین، چه می‌شود که عده‌ای می‌آیند و در هزاره سوم، وبلاگ درست می‌کنند.

تکلیف امثال ما و بچه‌های دهه ۶۰ معلوم است، ما معتاد وبلاگ شدیم. مایی که اولین تماسمان با افرادی که دوروبرمان نیستند، وبلاگ بود با اینترنت دایال آپ... وبلاگ بخشی از وجودما را شکل داد و شبکه‌های مجازی هیچ‌وقت نتوانستند جای آن را بگیرند.

شما چطور؟

اسنپ، دختر، راننده و دیگران

بسم الله

ماجرا چه بود:

اپیزود اول:

پویه در گوشه شهر، برنامه اسنپ را باز می کند، درخواست تاکسی می کند، سعیدعابد تایید می کند و با سمندش جلوی در خانه می رسد، پویه بدون روسری بیرون می آید و سوار ماشین می شود. راننده تذکر می دهد، او جواب می دهد. راننده چندصدمتر پایین تر پیاده اش می کند. پویه با پلیس تماس می گیرد و ادعا می کند راننده ای قصد مزاحمت برای او داشته است، همزمان راننده با پلیس تماس می گیرد و پشتیبانی اسنپ را هم در جریان می گذارد؛ پویه سوار یک ماشین عبوری شده و می رود. آقای عابد صبر می کند تا پلیس بیاید.

اپیزود دوم:

پویه مشخصات راننده را توئیت می کند و ادعا می کند او را بخاطر بدحجابی، وسط بزرگراه پیاده کرده اند؛ به پشتیبانی زنگ می زند. توئیت را پاک می کند و بعد ادعا می کند از پشتیبانی تماس گرفتند، عذرخواهی کردند و قرار است به حساب راننده متخلف هم برسند. پویش تحریم اسنپ با پیشنهاد سهیل کریمی آغار شد و در ادامه با توئیت وحید یامین پور قوت گرفت. حرف های متفاوتی زده شد، موافقین و مخالفینی داشت، ظاهرا سمبه موافقین تحریم اسنپ، پر زورتر بود؛ اسنپ بیانیه دو پهلو صادر کرد. سعید عابد به تلویزیون دعوت شد، از او تقدیر شد. با پاک شدن برنامه اسنپ از روی گوشی ها، اسنپ بیانیه دیگری صادر کرد؛ پویه با عکس باحجاب، رسماً عذرخواهی کرد. اسنپ بخاطر عذرخواهی رسمی از شکایت صرف نظر کرد و اعلام کرد هیچ عذرخواهی از پویه، صورت نگرفته بود. (درحالیکه در بیانیه قبلی گفته بود بخاطر ناتمام ماندن سفر، از مسافر عذرخواهی کرده است.) و ظاهراً با دیدار پویه و سعید عابد در دفتر اسنپ، فعلاً قضیه به اتمام رسید.

ادله مخالفین تحریم اسنپ، بر اساس آنچه من خواندم، در این موارد خلاصه می شود:

1- این کار، فرهنگی نیست.

2- جامعه را دوقطبی نکنید.

3- این هشتگ، باعث می شود رانندگان بسیاری از نان خوردن بیفتند.

4- اصلاً مشکل حجاب اجباری است.

5- نباید به حریم خصوصی تجاوز شود.

6- این تصمیم گیری و هشتگ، یک جو است. باید در مشکلات درست تصمیم گرفت، نه جوزده...

ادله موافقین هم در برابر همه این صحبت ها مطرح شد.

1- در برابر قانون شکنی، باید قانونی برخورد کرد. جای کار فرهنگی اینجا نیست، چه اینکه جز قانونشکنی درباره حجاب، حریم شخصی راننده نیز نقض شده است.

2- قرار بر دوقطبی کردن جامعه نیست. باید در برابر قانون شکنی و هنجارشکنی ایستاد.

3- برنامه های جایگزین دیگری هم هست.

4- ما حجاب اجباری نداریم. حجاب یکی از دستورات دینی است که به صورت قانون درآمده است، مثل همه قوانین در همه کشورها.

5- حجاب در خیابان حریم خصوصی نیست، حریم اجتماعی است.

6- در برابر بی قانونی و هنجارشکنی باید ایستاد.

قطعاً موضعم مشخص است و در دسته دوم قرار می گیرم، موافقین تحریم اسنپ؛ چه اینکه قانون حجاب، قانون کشور اسلامی است و همه موظف اند به آن احترام بگذارند، رعایت کنند. وظیفه دستگاه های نظارتی، اجرای قانون و برخورد با متخلفان است، دستگاه های فرهنگی که بودجه های کارهای فرهنگی را می گیرند، دنبال فرهنگ سازی ها باشند، هر چند امیدوارم به فرهنگ سازی کنند نه هنجارشکنی.

و خوشحال شدم که موج رسانه ای، با این هشتگ راه افتاد و از راننده حمایت کرد و همین نشان داد علیرغم جو ظاهری جامعه که بیشتر آن را بی حجاب ها تشکیل می دهند، هنوز معتقدین به حجاب، خیلی بیشتر از آن هایی هستند که حجاب را به تمسخر و استهزا می کشند.

پ.ن: هر چند در پویش نتوانستم شرکت کنم، چون از ابتدا، با توجه به سرمایه خارجی شرکت اسنپ، هیچ وقت این برنامه را روی گوشی ام نصب نکردم و ترجیح دادم از کارپینو  و تپ سی استفاده کنم.

درباره سرمایه گذاران شرکت اسنپ، بخوانید...

نقش مامورین ثبت‌احوال در ادبیات و فرهنگ عمومی

بسم‌الله

  • برایم سوال بود که صوّاف یعنی چه؟ بعدها شنیدم صرّاف بوده که مأمور ثبت‌احوال در شناسنامه او اشتباه نوشته و حالا نام‌خانوادگی‌اش، صوّاف است.
  • می‌خواست نام دخترش را بگذارد فائزه، مأمور ثبت گفته املاءاش را اشتباه می‌کنی و رفته کتاب اسم را آورده و نامش شده است فائضه (البته درست است و اسم فاعل از فیض است، اما معمول نیست.) حالا روزی نیست که به او نگویند نامت را اشتباه نوشتی‌، از دوست و رفیق و فامیل تا کارمندان ادارات دولتی و حالا که نویسنده شده، به مشکلاتش، داور، ویراستار و چاپ‌خانه و خوانندگان هم اضافه شده‌اند.
  • نام یوسفعلی میرشکاک را شاید شنیده‌اید. شاعری است خوش ذوق. در مصاحبه‌ای پرسیدند نام‌خانوادگی شما یعنی چه؟ گفت جدّ ما شکارچی و نام‌خانوادگی‌اش، میرشکار بوده، ماموری، خواسته ذوق به خرج دهد و حرف راء را کشیده، نفر بعدی میرشکال خوانده و مامور بعدی، گفته میرشکال معنا ندارد و خواسته ابرو را درست کند، چشم را هم کور کرده و حرف آخر را به کاف تبدیل کرده و شده است میرشکّاک
  • مادر، دوست داشت نام فرزندش را بگذارد امیرحسین پدر خانواده می‌رود شناسنامه بگیرد، مامور می‌گوید آقا شما خودت حسین هستی، نام فرزندت را هم می‌خواهی بگذاری امیرحسین؟ خب اسم دیگری بگذار. این می‌شود که امیرحسین، امیرحسن می‌شود.
  • دیگر بماند ۴ تا خواهر و برادر، هر کدام در شناسنامه‌شان، یک نام خانوادگی متفاوت دارند.

کاش آن موقع که برای ثبت احوال، کارمند استخدام می کردند، سه نکته را در استخدامشان، لحاظ می کردند:

1- خط خوب

2- ادبیات دان (ترجیحاً لیسانس ادبیات)

3- دقت بالا...

۱ ۲ ۳ . . . ۶ ۷ ۸
در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan