روز من

  • ۱۹:۰۲

بسم الله

خیلی از روزها اسم دارند، یادمان دارند، خاطره دارند، مناسبت دارند...

این اسم ها، می تواند شخصی باشد، مثل روز تولد،

خانوادگی باشد: مثل سالگرد ازدواج،

می تواند دینی باشد، مثل مبعث خانم الانبیاء

یک ملت در آن شریک باشندباشند: مثل ۲۲ بهمن ماه،

وابسته به زبان و فرهنگ باشد: عید نوروز

یا روز یک قشر خاص باشد: روز معلم، کارگر، پرستار

یا روز بیماری خاص، یا روز توجه کردن به افراد خاص، مثل روز معلولین،

این روزها حتی می تواند جهانی باشد. هر چند هیچ وقت سردمداران جهان خیر ما را نخواستند، برای همین گاهی روزهایشان با ما در تعارض است مثل روز زن...

اما گاهی این روزهای جهانی، درد مشترک، توجه مشترک جامعه جهانی است به مسئله ای که ارتباطی به دین و فرهنگ، زبان و ملیت ندارد: مثل روز جهانی عصای سفید

و ۲۲ مرداد، روز جهانی چپ دست ها...

خیلی ها فکر می کنند خب چپ دست بودن چه مسئله ای است که بخواهد توجه خاص بطلبد، نظر را جلب کند، حالا معلولین و روشن دلان، تکلیفشان مشخص است، اما چپ دست ها، مگر مشکلی دارند بخاطر چپ دست بودنشان؟

.

.

.

.

.

روزمان مبارک چپ دست های مهربان...

اسراف

  • ۱۹:۳۰

مَصرف و مُسرف

فرقش فقط یک س و ص است.

اما مصرف کننده کسی است که کالا، خوراک، پوشاک را به جا و درست استفاده می کند، اما مُسرف، همان چیز را اگر به او بدهی، نابجا بکار می برد...

دقت کنیم که مُسرفیم یا مصرف کننده؟

تنها دیدار

  • ۰۳:۱۴

چهار سال و 11 ماه، یک ماه مانده تا پنج‌ساله شدن... همان دوتا کانال سیاه و سفید تلویزیون، تصاویر و فیلم‌های امام را نشان می‌داد. یادم هست چقدر به بابا اصرار کردیم که ما را ببرد جماران. نشد، نتوانست... یک‌بار هم که یکی از دوستانش کارت دیدار گرفته بود، بابا را پیدا نکرد که کارت‌ها را برساند دستش.
هر روز آخر اخبار می‌گفتند برای سلامتی امام(ره) دعا کنید. امام(ره) روی تخت بود، کنار تخت می‌ایستاد و نماز می‌خواند. بعد از مدتی دیگر نشسته می‌خواند. هر روز تلویزیون را می‌دیدم و دعا می‌کردم امام(ره) خوب شود و ما برویم دیدنش. همیشه شنیده بودم که امام(ره) بچه‌ها را خیلی دوست دارد...
بابا صبح رفته بود بیرون، خواب بودیم، بیدار که شدیم، مادر گفت امام(ره) رفت... مگر دختربچه‌ی پنج‌ساله چقدر مرگ را می‌شناسد. دلش طاقت نیاورد. از من و خواهرم قول گرفت که چادرش را بگیریم و ول نکنیم. فرزند چهار ماهه‌اش را هم بغل کرد و ما را برد مصلی... همان‌جا کنار دیوارها و نرده‌های مصلی، زیرانداز انداخت و گفت از همین‌جا با امام(ره) حرف بزنید. هنوز تصویرش توی ذهنم حک شده، یک پیکر سفیدپوش در یک اتاقک شیشه‌ای. اصرار به مادر که نمی‌شود ما برویم جلو؟ مواظبیم بین مردم گیر نکنیم! از همین کنار می‌ریم! مادر فقط گفت: « من نمی‌تونم. بگردید اگر بین جمعیت بابا را پیدا کردین، با بابا برید جلو...»
دوقدم از مادر دور می‌شدیم، نهیب می‌زد که جایی نرویم. چقدر میان مردم سیاهپوش، دنبال پدر گشتیم و نبود. چقدر چشم گرداندیم که پدر را ببینیم. بابا نبود و ما فقط برای اولین و آخرین بار امام را از کنار دیواره‌های مصلی دیدیم.

*
هنوز هم تصور کاری که مادر کرد، برایم مشکل است. بردن سه‌تا بچه قد ونیم‌قد به مصلی، در بین خیل عظیم جمعیتی که هر دقیقه‌اش یکی آن وسط له می‌شد، غش می‌کرد، از هوش می‌رفت، نشدنی است. حداقل من جرئت مادر را ندارم. خرداد امسال، بیست و هشتمین سالگرد همان روزهاست، روزهای پر از گریه، توسل، نذر برای رهبری که قلب ملت بود.

هنوز هم وقتی صدای آقای حیاتی را می‌شنوم، چشمانم پر از اشک می‌شود:
«انا لله وانا الیه راجعون، روح بلند پیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان جهان حضرت امام خمینی به ملکوت اعلی پیوست...»

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan