برای استاد...

  • نمی خواهم باور کنم آگاهی درج شده روی سایت دانشگاه که:
    کلیه کلاس های آقای دکتر... ، تا 15 مهر ماه تشکیل نمی شود. شاید حداکثر یک هفته بعد، جایش را دهد به یک تیتر مشکی بزرگ: «آقای دکتر...»
  • نمی خواهم باور کنم ممکن است دوهفته بعد، سه هفته یا چهار هفته دیگر حداکثر باید یک موضوع بردارم با استادی دیگر...
  • نمی خواهم باور کنم، شاید آقای دکتر دیگر هیچ وقت جواب تلفنم را ندهد...
  • نمی خواهم باور کنم احتمال دارد همه ایمیل هایم به آقای دکتر بی جواب بماند...
  • نمی خواهم باور کنم...

راه می روم و برای خودم روضه می خوانم
        ریز ریز اشک می ریزم
              نذر می کنم
                    قرآن می خوانم
                         ختم می گیرم
                              دعا می کنم
التماس خدا می کنم:
«خدایا
می شود یک فرصت دیگر بدهی تا از حضورش بهره ببرم؟!
می شود بگذاری این پایان نامه را با ایشان تمام کنم؟
می شود رحم کنی به همه،
                             همسرش،
                                فرزندانش،
                                   بستگان،
                                      دوستان،
                                          همکاران،
                                             شاگردان... »

استاد!
می شود برگردید؟!

خدایا!

می شود برشان گردانید؟

خدایا می شود کابوس مفقود بودنشان، به سالم برگشتنشان ختم شود؟

می شود هیچ کدام از فکرهایم، شایدهایم، احتمالاتم، غلط باشد؟

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا «أمن یجیب المضطر إذا دعاه و یکشف السوء»

دعای عرفه با چاشنی اذیت...

دیروز ریاءلله، دعای عرفه بودم، مسجد دانشگاه تهران...

نمی دانم در بین این همه مسجد و زیارتگاه وبارگاه، چرا شبکه معارف دست گذاشت روی دانشگاه که دعای عرفه را زنده از اینجا پخش کند...

بماند که فضای شبستان کشش ندارد،
از اول 2 تا پروژکتور به چه عظمتی روشن کردند... کورمان کردند رسماً، پرده بین خانمها وآقایان را زده بودند کنار تا راحت فیلم بگیرند، همین باعث شد که بر خلاف همیشه ومراسم های دانشگاه، یک لحظه هم نتوان کمی خنک شد، همیشه توی این مراسم ها، چون بخش خواهران، محفوظ است، معمولا وقتی گرم می شود، خانم ها، روسری ها را شل می کنند، آستین و جوراب را در می اورند، گاهی چادر را می اندازند، مانتو را در می آورند، ولی دیروز نمی شد از جایمان تکان بخوریم، نمی شد یک کش و قوسی به خودمان بدهیم... همین جور هم سرها پایین برای اینکه نور پروژکتور توی چشمانمان نباشد. برای اولین بار رسیدم خانه، یک تکه پشتم درد می کرد... درررررررررررررررررررررد.
کولرهای مسجد به زحمت می تواند جوابگوی 2000 نفر حاضر در مسجد باشد وبا حضور پروژکتورها که هیچ... تازه بنده زیر کولرها نشسته بودم.

همه اینها به کنار،
مراسم تمام شد، پروژکتورها خاموش شد، پرده هم کشیده شد... خب خواهرها دراز کشیدند، روسری ها را باز کردند و... یکهو دونفر از آقایون همین شبکه معارف سیما، عین... سرشان را انداختند پایین وآمدند تو، همین جور هاج و واج مانده بودیم... برای اینکه حوصله نداشتند مسجد را دور بزنند و از در قسمت برادرها بروند داخل...


چند نکته:
1- بروید سراغ مساجد بزرگتر، واقعا مسجد دانشگاه ظرفیت ندارد.مسجد دانشگاه تهران
2- واقعا چند نفر در بین این هم پخش مستقیم، اینجا را می بینند؟! وقتی پخش مستقیم، عرفات، کربلا، حرم امام رضا (علیه السلام)، حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها)، حرم سید الکریم (علیه السلام) و اماکن متبرکه هست، چه کسی می نشیند پای برنامه مسجد دانشگاه خب؟! (توی پرانتز، قطعا برنامه با حضور حاج آقا جذابیت دارد، اما وقتی یکنفر توی خانه نشسته، واقعا بین این همه اماکن، اولویت دیدنش مسجد دانشگاه هست؟!)

3- واقعا رواست برای درصد کمتری که بالاخره محض تنوع اینجا را می بینند، این همه مستعمین را آزار بدهید؟! رواست؟!

اصول

برای امتحان اصول، باید یک بار اصول را مرور کرد
از اصول دین گرفته
تا اصول دینداری
زندگی، اجتماع، خانواده، دوستی و...

هر جایی اصولی دارد و اگر قرار است درست رفتار کنیم، باید اصولش را بدانیم و رعایت کنیم...

روز قیامت، خدا پرونده مان را می دهد دستمان و همه آنجا اصول خدا را حفظیم، برای همین خدا می گوید خودت داوری کن که چقدر کارهایت اصولی بوده، چقدر اصول را رد کردی و برای خودت اصول نوشتی...


1- اقْرَأْ کِتابَکَ کَفى‏ بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً

2- اندر هجویات کسی که امتحان اصول را به غایت بد داده :)

معلم

از همان اول یاد گرفتیم، یعنی مادر یادمان داد که روی پای خود بایستیم...
هر سال تحصیلی، تعطیلات عید که شروع می شد یک گلدوزی دست می گرفتیم تا روز معلم تمامش کنیم.
سال اول، یک دسته گل صورتی دوختم
سال دوم، یک عروس
سوم، طاووسی با سرمه و منجوق سفید
چهارم، همان طاووس اما رنگارنگ
و پنجم باز هم همان طاووس...

هر سال با ذوقی وصف ناشدنی هدیه ام را تقدیم می کردم به معلمان عزیزم. 
معلم کلاس سوم همه هدایا را بازگرداند و فقط مال مرا گرفت. آن هم گفت برای اینکه کار خودش است... چقدر چپ چپ نگاهم کردند، چقدر ذوق کردم، چقدر برایم لذت بخش بود... چقدر...

از این معلم های عزیزم که همه شان برایم دوست داشتنی بودند، فقط در این سال ها همان معلم را دیگر ندیده ام. معلم کلاس اول، هنوز مرا یادش بود، معلم کلاس پنجم، هنوز دفتر مشق هایم را نگه داشته بود، معلم کلاس دوم را در مسجد دیدم. معلم کلاس چهارم هم اصلا مرا نشناخت، گفت فقط قیافه ات آشناست. همین...

این روزها سهمم از روز معلم، زدن پیامکی است برای معلم ها و اساتیدی که هنوز هم شماره هایشان در گوشی ام ذخیره شده...

اگر انگلیسی تان خوب است، بخوانید... :)


پ.ن1: الرحمن*علم القرآن* خلق الإنسان... و خدا اولین معلم بود، و مهربانی لازمه تعلیم...

پ.ن2: دیروز از پدر نوشتم و امروز از معلم؛ یادمان نرود که سر لوحه احترام به معلم را از حضرت پدر آموختیم. «من علمنی حرفا فقد صیرنی عبدا»

رنگ و نور و نگار

آشنایی ام بر می گردد به دوران دانشجویی در مقطع کارشناسی. آن وقت که تازه یک جوجه دانشجو محسوب می شدم. :)
وقتی که پی در پی از ما تحقیق می خواستند و همین جور باید در کتابخانه مجلس و ملی پرسه می زدیم تا بتوانیم 4 تا کتاب پیدا کنیم. در حوزه دینی که واویلایی بود برای خودش.

اینقدر خط کتاب ها قدیمی بود، چاپ های سنگی، ترجمه نداشت. اگر ترجمه داشت، تطابقش سخت بود و خلاصه... یک آیه قرآن را میخواستی توی 5 تا تفسیر ببینی، باید عزا می گرفتی.

اولین نرم افزاری که دیدم، مجموعه کتب حدیثی بود. اینقدر قابلیت نرم افزار خوب بود که شیفته اش شدم. (یحتمل هنوز تمام کارکردهایش را هم نمی دانم.) اما  انگار دنیا را به ما داده بودند. اینکه می شد سرچ کرد در تمام کتب حدیثی، با قابلیت تطبیق و یادداشت گذاشتن و... صفحه اش رنگی بود، خودش صفحه یادداشت داشت. چقدر راهنمایش خوب بود خدایی...

مجموعه تفاسیرش که در آمد، 25هزار تومان بود. همه با هم پول عیدی هایمان را گذاشتیم روی هم و توی نمایشگاه خریدیمش. یعنی ذوق زده بودیم شدید... اینکه الان با قابلیت یک سرچ کلی چیز می شود پیدا کرد و قس علی هذا...

رصد می کردیم، خصوصا تقدیرهایی که حضرت آقا کرده بوده اند، و همین جور مجموعه کارهایی که هی گسترده تر می شد، جذاب تر، کاربردی تر...

حالا

مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی (نور)، از تولید برنامه ها در قالب دیسکت شروع کرد،  والان می گویند 25 سال سابقه دارد. آنقدر دایره تحقیقات و تولیداتش زیاد شده که شخصا هر بار وارد صفحه اش می شوم، کم می اورم از این همه اطلاعات و فناوری.

یکی از سایت های وابسته به همین مرکز «نور رنگ» است. هر چند خیلی کار دارد، اما یک سایت است که بسیاری از تولیدات تصویری و گرافیکی را رایگان در اختیار همه قرار می دهد، از تصویرهای پس زمینه، کارت پستال، قالب وبلاگ و...

از دست ندهید حس خوب تصاویر پس زمینه اش را...


پ.ن1: اینقدر دامنه کارشان وسیع است که الان هر برنامه ای برای خودش یک تیم تشکیل می دهد و می رود جلو، خصوصاً برنامه های اصلی و مهم و کاربردی. و تمام سایت های وابسته از کتابخانه نور، مجموعه مقالات نور و... با یک نام کاربری باز می شود، سرچ می شود و ذخیره. البته این برنامه ها الان درآمد هم دارند و برای ذخیره اطلاعات از یک حدی بیشتر باید پولش را هم بدهید، ولی می ارزد...

خیلی خوشحالم که الان این مرکز اسلامی دارد عین یک ماشینی جلو می رود که کسی دیگر نمی تواند جلوی رشدش را بگیرد و ترمزش را بکشد.

نمی گویم آنجا همه چیز گل و بلبل است، قطعا نیست و نخواهد بود... اما دستاوردهایشان که آنقدر کاربردی است که شخصاً بدون هیچ تعلق خاطر مادی و معنوی، واقعا از این سامانه ها بهره می برم و استفاده می کنم... این یکی را تازه قبل عید کشف کردم و عجیب شگفت زده ام کرد. چون فکر نمی کردم وارد این عرصه بشوند. هر چند هنور خیلی جای کار هست. خیلی

پ.ن2: و خدا خودش آخر همین کارهاست... هر نوع خلقی را که به دقت نظر کنیم، آنقدر تنوع دارد که واقعا آدم را مسحور می کند... و همه اش برای یک چیز است...  إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لآیَاتٍ لِّأُوْلِی الألْبَابِ (آل عمران/190)

وضعیت علمی

  • وقتی یک استادیار بازنشسته با زدوبنددوبار حکم بازنشستگی اش را لغو می کند و بدون سابقه مشخص، ارتقا می گیرد به دانشیاری
  • وقتی یک کارشناسی ارشد مهندسی، بدون هیچ سابقه درخشانی در حوزه علوم انسانی وفقط با زد وبند، می شود استادیار گروه علوم انسانی
  • وقتی کلی مطالعات می توان کرد در حوزه علوم انسانی واسلامی و اینقدر حضرت آقا تأکید می کنند روی این مسئله، آن وقت میز ارمنی شناسی در پژوهشگاه تشکیل می شود تا بودجه یک بیت المال کشور اسلامی، صرف ارمنی شناسی شود!!!!!!!!!!!!!
  • وقتی جشن انقلاب، با ساز ودهل گرامی داشته می شود.
  • وقتی نماینده زنان فعال عرصه سیاسی، جلوزاده، ابتکار (به عنوان قهرمان زمین!)، شجاعی وفرشته بازرگان (دختر مهندس بازرگان، نهضت آزادی که امام خطرشان را بدتر از منافقین دانست) می شوند که با مصاحبه از این افراد، تاریخ شفاهی زنان بعد انقلاب را بنویسند...
  • وقتی سخنران مدعو جشن انقلاب، می شود مجیدانصاری...
  • وقتی یک آدمی که فقط با زد وبند وبه لطف مقاله نویسی دوستانش، می شود کارشناس برتر پژوهشی!
  • زمانی که یک آدم کاملا سیاسی که از راه دور دکترا می گیرد و مقالاتش اصلا صبغه علمی ندارد، می شود معاون یک مرکز پژوهشی...

دیگر چه انتظاری می توان از پژوهش داشت در مملکت اسلامی!


اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا


سابقه همکاری دارم در این مرکز عریض و طویل... الحمدلله قبل از این سیاسی بازی ها به لطف قبول شدن همزمان در حوزه و دانشگاه، آمدم بیرون. وگرنه با ... می انداختنم بیرون. هر چه می گذرد چقدر خوشحال تر می شود که از آنجا امدم بیرون. :|

دم دست

می دانید دم دست گذاشتن یک چیز، یعنی کجا؟!
یعنی تمام وسایل کتاب، دفاتر وجزواتم را بگردم، و پیدایش نکنم...
برای اینکه دم دست گذاشته بودمش... :|


آدم منظمی هستم. معمولا چشم بسته هم می توانم به کسی آدرس بدهم که فلان وسیله کجاست... حافظه تصویری خوبی هم دارم.
اما
امان از وقتی که چیزی را گم کنم وندانم کجاست... :(

حکایت بنده و جزوه درس سمینار ارشد... می خواستمش که نیست که نیست که نیست. یک اتاق تکانی کردم. فقط لای لباس هایم را نگشتم.

استعداد

این متن را تعبیر به از خودتحویلگیری نکنید، لطفاً

و اگر می توانید کمکم کنید...
خدا را کرور کرو شکر، که استعداد به آدمی داد. اینکه آدم مستعد کاری باشد.
اما یک زمانی فکر می کنم که کاش اینقدر علاقه به کارهای مختلف نداشتم که هی بخواهم از علایقم بزنم و محدودش کنم. مگر آدم چندبار عمر می کند که بخواهد به همه علایقش برسد.
خوش به حال کسی که استعداد درس خواندن دارد، فقط درس. عین چی می خواند ومی رود جلو، هوشش را هم دارد...
یکی استعداد هنری دارد، اصلاً درس توی کله اش نمی رود. میرود دنبال هنر وعشق می کند. نمایشگاه می گذارد و...
یکی استعداد کار فنی دارد و می رود تا تهش
یکی استعداد مدیریت دارد
دیگری استعداد ورزشی دارد، بدن ورزیده، خوب، پر توان، می رود دنبالش تا ته ته ته... تا سکوهای قهرمانی دنیا...
یکی هم هست که عاشق تدریس است... می رود دنبالش...
اما یک نفر که همه چیز دارد چه؟!
استعداد همه اش را دارد، باید به کدامش برسد؟! (غلو است که بگویم استعداد همه اش...)
سردرگم می ماند. سراغ هر کاری که می رود، فکر می کند از بقیه اش عقب ماند. :|
یا نمی داند الان تکلیف است که برود دنبال کدامش؟! درس، هنر، ورزش؟!
بدتر از آن می دانید چیست اینکه آدم برود دنبال هنر، به همه اش هم علاقه داشته باشد، اما اگر تخصصی می خواهد برود سراغش، یکی را باید انتخاب کند، حجم، گرافیک، تصویرسازی، خیاطی...
این دیگر خیلی زور است...

کارمند شدن یا نشدن!

بر عکس تمام آدم هایی که می گویند کار نیست و...، اتفاقا به نظرم کار اینقدر هست که می مانم کدام را انتخاب کنم. کلی از پیشنهادهای کاری را می فرستم روی هوا، یا کس دیگری را پیشنهاد می کنم برای آن کار...

4 سالی که در اداره ای دولتی (البته آموزشی ـ علمی) به صورت نیمه وقت، کار می کردم، چندتا پیشنهاد کار خوب بهم شد، همه را واگذار کردم به کس دیگری؛ از کارشناس بودن تا مدیر پرورشی دبیرستان.

این روزها هم که مشغله درسی، نمی گذارد خیلی به کار فکر کنم و اصلا فرصتش را هم ندارم و همین باعث شد که عطای همان کار نیمه وقت را هم به لقایش ببخشم، فقط 8 ماه گذشت که پیشنهاد یک کار خوب، دورکار و تخصصی بهم پیشنهاد شد و بنده هم که کلا کارهایم معطل همان آب باریکه مانده بود1*، روی هوا قاپیدم و البته کار سخت و طاقت فرسایی است (از لحاظ روحی).

این 17، 18 روزی هم که از ماه محرم می گذرد، فکرم بدجور درگیر پست مدیریتی ای بود که در دانشگاه دوره لیسانس بهم پیشنهاد شده بود. اینکه یک هو بروی و پست مدیریت را تصاحب کنی، خیلی حرف بود. ضمن اینکه:
عکس نوشت: کاریکاتوری به مناسبت روز کارمند

1- یکی از مهمترین وقدیمی ترین معاونت های دانشگاه، کار را پیشنهاد داده بود، و طبعا حمایت ایشان در طول کار پشتم بود.
2- به استقلال مالی، کاری و اجتماعی ام خیلی کمک می کرد. خیلی زیااااااااااااااااااااااااااااااد.
3- چون حوزه فرهنگی بود، به طبع اردوها، خیلی روی روحیه ام تأثیرگذار بود.
و عیب هایش...
1-  زندگی می شد کارمندی، صبح ها از ساعت 8 تا 4، آن هم روال عادی کار. چون فرهنگی بود، اضافه می شد اضافه کاری ها و...
2- کلا تمام مشغولیت های دیگر زندگی، بالطبع تعطیل می شد...
3- فرصتی برای درس خواندن و ادامه تحصیل هم نمی ماند.
4- سقف ادامه دار شدنش، همان کارمند قرارداد معین بود. دانشگاهمان، هیچ کارمندی را پیمانی و رسمی نمی کند. اصلا! البته بحث امنیت شغلی اش، مشکلی نیست، اما خب اگر می خواستم قرارداد معین ببندم که همان پیشنهاد اداره سابقم، را قبول می کردم.
5- من آدم زندگی ماشینی واداری نبوده ونیستم. نمی توانم تمام دلمشغولی ها را بگذارم کنار. اصلا عادت بکنم که چه شود! چه اتفاقی بیفتد. قرار است برای کار، زندگی کنیم یا برای زندگی، کار کنیم. زندگی کارمندی واداری برای یک خانم، یعنی برای کارکردن، زندگی کنیم...
6- با احترام به تمام کارمندان رسمی و شاغل. اما به نظرم یک زن فقط در دوصورت تمام وقت باید برود سر کار... یکی اینکه شغلش بی بدیل باشد واگر او نباشد کار لنگ می ماند و نیاز است به حضور و تخصصش، و دوم نیاز اقتصادی. وگرنه عمرش را برای بیمه و بازنشستگی و غیره تلف کند که چه شود. (بحث آموزشی کاملا از این قضیه جداست. معلمی شغل انبیاست؛ اما به شرطی که یک معلم برای تربیت فرزندان دیگران، از فرزند خودش غافل نشود.)
7- هیچ وقت نخواسته ام فقط پول دربیاورم، وگرنه همین الان هم می توانم. هدفم از کار رشد فکری، اجتماعی وعلمی است، ولاغیر...2*


1- به نظرم هر خانمی، جز خرجی ای که در هر ماه می گیرد، باید یک آب باریکه ای داشته باشد تا بتواند برای کارهای متفرقه خرج کند، مخصوصا در این گرانی ها. از کادو خریدن برای دوستان خصوصا، تا یک زمانی که یک روسری، لباس، کیف و... دید وهوس کرد و تفریحات سالمی مثل سینما و رستوران و...؛ توی آن مدتی که کار نمی کردم و پول نداشتم، بدجوری گیر کرده بودم. پولی که شاید بشود از آقای همسر گرفت، اما از بابا، رویم نمی شد که بگویم پول بدهید که بروم برای دوستم کادو بگیرم... :)
2- یک پیشنهاد توپ مدیریتی را فرستادم روی هوا... البته استخاره کرده بودم و فعل و ترک کار، هر دو خوب بود.

بدرقه

عالمی وقت محرم می رود سوی بهشت
تا که آنجا با حســــینیون عـــزا برپا کند...


امروز بابایمان را تا خانه ابدی اش بدرقه کردیم... در جوار حرم سید الکریم...
باباجان
می شود برایمان دعا کنید که ما هم مثل شما، برای اسلام و انقلاب مفید باشیم.


پ.ن 3/8/93
امروز توی حوزه، هیچ کس حواسش نبود که تازه دو روز است که حاج آقا به خانه ابدی اش رفته؛ همه داشتند با هیجان، آخرین روز قبل محرم را پشت سر می گذاشتند.
یکی از مکه آمده بود و همه شاد وخوشحال،
دیگری ماشین خریده بود وشیرینی پخش می کرد،
یکی دیگر میگفت گرفته ای چرا؟!
نفر چهارم پرسید: رفتی پیشواز محرم که مشکی تنت است...
و پنجمی، حالا 5 شنبه رفتی نماز؟!
ششمی شما می شناختینش!؟ (یعنی اینقدر دور از سیاست؟!)
بابا جانم
یعنی اینـــــــــــــــــــــــــــــــــقدر دختر بدی بودم که هیچ کس نفهمید چون بزرگمان بودید، ناراحتم؛ با اینکه همه می دانستند.

هی!
آدم احساس خفگی می کند، وقتی هیچ کس نمی فهمد چه مرگش است... :(

۱ ۲
در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan