و واعدنا

بسم الله

و واعدنا موسی... و با موسای نبی وعده کردیم...

و چه کسی صادق تر از او برای قرار گذاشتن، وعده‌دادن و جواب گرفتن

*

خدا به پیامبر ابوالبشر، امر می‌کند که خانه‌اش را بسازد،

ابراهیم و فرزندش را مامور می‌سازد تا دیواره‌هایش را بالا ببرند و برای اهل ایمان، آماده‌اش کنند.

حج، باابراهیم شروع می‌شود، با هاجر امتداد می‌یابد و به اسماعیل پایان می‌پذیرد.

و وعده خدا با پیامبر بنی‌اسرائیل که از نسل برادرِاسماعیل، اسحاق نبی است، به همان روز ختم می‌شود، همان روزی که قرار بوده پسری پیش روی پدرش ذبح شود... اما رأفت الهی، قوچی را جایگزین می کند.

و سالها بعد، خدا حج ابراهیمی را از واجبات اسلام قرار می‌دهد و با نزول سوره توبه، ورود  غیر مسلمین را به حریم حرم، حرام می کند. میراث خلیل‌الله، به مسلمین می‌رسد. این بار اهل کتاب راهی ندارند. حج ابراهیمی، حج محمدی می‌شود.

و حالا به مایی که جاماندگان حرم عشقیم، می‌گوید آیه موسی را بخوانید تا در ثواب حج ابراهیمیِ مسلمین، شریک شوید.

ان الدین عند الله الاسلام

چقدر وعده‌های خدا، قرارهای خدا و حرف‌هایش در ادیان مختلف، بهم آمیخته‌شده‌است...

معانی غریب/ قریب

بسم‌الله
بعضی از کلمات قریبند، مثل پدر، مادر،خواهر، برادر، همسر، فرزند و... اما گاهی همین کلمات و مفاهیم که دلالت بر نزدیکترین اشخاص و بستگان دارند، برای آدمی غریب می‌شود. بعضی‌ها تا آخر عمر، معنای برخی از این واژه‌ها را نمی‌فهمند، درک نمی‌کنند...
گاهی خانه‌ای پدر ندارد، زمانی از نعمت مادر، محروم است، ممکن است عمر یک زندگی مشترکی، بیش از ده‌سال باشد، اما صدای هیچ بچه‌ای در آن زندگی شنیده نشود.
زمانی دختری، پسری، هیچ‌وقت طعم عشق را نمی‌چشد، گاهی تنهایی تنها همدمی می‌شود که با او دردودل کنی....
خواهر یا برادری نیست که سنگ‌صبورِ هم شوید...
*
خیلی‌ها ممکن است همه این درجه اول‌ها را داشته باشند، اما از خاله، دایی، عمو و عمه خبری نباشد. طعم شیرین خاله‌شدن، عمه بودن را نچشند... هیچ‌وقت کسی را دایی یا عمو صدا نکنند.

شاید هم کسی باشد که همه نسبت‌های ممکن با او برقرار باشد، اما آنقدر از همین اقوام دور باشد که هیچ‌وقت معنا و صمیمیت این کلمات را درک نکند.

*

همه چیز ممکن است...

و فقط یک نسبت خواهد ماند که قریب‌ترین است و از نگاه ما غریب‌ترین...

عبد

حریم امن حرم

تبریک روزدختر

بسم‌الله
تا حالا فکر کرده‌اید، تبریک گفتن، یعنی چه؟ چرا تبریک می‌گوییم؟
به نظر می‌رسد تبریک گفتن، خوشحالی و شادی گوینده را بابت یک اتفاق، موقعیت یا وضعیت می‌رساند.
مثلاً وقتی به عروس و داماد تبریک می‌گوییم، یعنی خوشحالیم شما با هم ازدواج کردید.
زمانی که روزمادر، برای عزیزترین، مهربانترین موجود زمین، تحفه‌ای می‌بریم و تبریک می‌گوییم، ابراز شادمانی است از اینکه شما مادرم هستید.
هنگامی که روز پرستار را به دلسوزترین قشر بیمارستانی، تبریک می‌گوییم، معنایش می‌شود خوشحالیم که شما پرستارید.
*
گاهی بعضی از روزها و نام‌گذاری‌ها، تبریک ندارد. شادباش، پارچه‌نوشته و حتی هدیه نمی‌خواهد، فقط یک یادآوری است تا فراموش نکنیم، یادمان نرود، گرد و خاک رویش ننشیند که این روز هست، عده‌ای، مردمی و شهروندانی هستند که با این وضعیت، در کنارمان حضور دارند و زندگی، رفاه، شغل و حمایت می‌خواهند،
مثلاً روز معلول، روز جهانی عصای سفید، روز بیماری‌های خاص، تبریک و شادباش ندارد. نمی‌تواند به یک معلول گفت: روز معلول را تبریک می‌گویم. تا به حال فکر کرده‌اید تبریک روزِ معلول، چه معنایی می‌دهد؟ یعنی خوشحالیم که روبرویمان، یک معلول نشسته؟ از وضعیتش، شادیم؟
*
حالا حکایت روز دختر است که به بعضی‌ها باید تبریک گفت و گروهی دیگر را از لیست تبریک‌ها، شادباش‌ها حذف کرد.
چه بخواهیم و نخواهیم، قبول کنیم یا نکنیم، کلمات بر اساس معنای عرفی تعریف می‌شوند، معنا می‌یابد و در جامعه ما، به کسی دختر گفته می‌شود که هنوز مردی را به همسری برنگزیده است.
قبول، ازدواج، تنها راه ادامه زندگی نیست. چه بسیار دخترانی که بدون اتکا بر هیچ مردی، راه خوشبختی را یافته‌اند.
اما
فردا اگر خواستید، روز دختر را تبریک بگویید، لطفاً رده سنی مخاطبان گوشی‌تان را با دقت نگاه کنید، گاهی یک تبریک شما که با کلی ذوق و انرژی ارسال شده است، ممکن است در روز میلادبانوی اب و آینه، دلِ دختری را برنجاند. دختری سال‌هاست منتظر مانده تا مردی راه خانه‌اش را پیدا کند.
پ.ن۱: گاهی تبریک‌ها عمومی است و برای همه می‌فرستیم، برای همه دخترهای دور وبرمان. اما گاهی از سر دلسوزی، دعای خیر، آخر تبریک‌‌ها می‌نویسیم: ان‌شاءالله سال دیگه این روز رو بهت تبریک نگم. روی صحبت من با این نگاه است...

پ.ن۲: یک توصیه هم به دخترهایی که طبق همه آمارها، از سن و سال ازدواج، عبور کرده‌اند. رفقا، دوستان، نه آمارها مهم هستند، نه حرف و حدیث دوست، آشنا و فامیل. اگر قرار است ازدواج کنید، مطمئن باشید کسی پشت شما هست که تک تک گل‌هایی که روی زمین کاشته را فراموش نمی‌کند. وقتش که برسد، دیگر آمار، ارقام و حرف و حدیث، راه به جایی نمی‌برد.
مهم شما هستید که باید آینده زندگی‌تان را با دستان خود بسازید. همین امروز، برنامه زندگی را ترسیم کنید، با برنامه‌هایی که خودتان بتوانید از پسِ آن‌ها برآیید. بدون همسر و فرزند...
و کمی تمرین صبوری لازم است نسبت به همه پیامک‌های تبریکی که این شب‌ها و روزها می‌رسد و ارسال یک تشکر بابت همه دوستان و رفقایی که فقط دوست دارند شما را خوشحال ببینند.

پ.ن۳: عده‌ای خرده گرفتند که چرا دختر عزیز ازدواج‌نکرده را با معلولین و روشن‌دلان مقایسه می‌کنی؟ مگر عیب و ایرادی دارند؟ سوال: این هم یکی از همان زاویه‌‌دیدهای غلط است. مگر کسی که به هر دلیل، وضعیت سالم جسمی ندارد، می‌شود عیب و ایراد؟ چرا هر وقت به گروهی که متفاوت از ما هستند، نگاه ترحم‌آمیز داریم؟


یا علی

خدا، هشتاد میلیون، یک قلب

بسم‌الله

۱۳۷۷
نمی‌توانم بگویم فوتبالی بودم، نبودم. شاید هم بودم. به آبی و قرمزش کاری نداشتم، تیم‌های خارجی را نمی‌شناختم، طرفدارِ رئال‌مادرید، یوونتوس و… محسوب نمی‌شدم؛ اما بازی‌های تیم‌ملی و جام‌جهانی را تمام و کمال می‌دیدم. یادم نمی‌رود روز بازی ایران- استرالیا، در نمازخانه مدرسه، یک تلویزیون کوچک گذاشته بودند، و همه بچه‌ها دورش حلقه زده بودیم. یک‌جاهایی از هیجان، دیگر نمی‌توانستیم بازی را نگاه کنیم، گوشه نمازخانه، قرآن می‌خواندیم، ذکر می‌گفتیم، نماز می‌خواندیم و دعا می‌کردیم و وقتی گل دوم را خداداد عزیزی وارد دروازه کرد، انقدر جیغ زدیم، ذوق کردیم و مدرسه را روی شرمان گذاشتیم.
بازی ایران -آمریکا را یادم نمی‌رود. چرا دعای خیر بدرقه راه فوتبالیست‌ها شد تا آمریکا را ببریم و بردیم. بازی با آمریکا، بازی مرگ و زندگی بود.

خردادماه ۱۳۸۱
کنکوری بودم. همیشه می‌گفتم امسال که کنکور با جام‌جهانی همزمان شده، به نفع دخترها می‌شود. چون همه پسرها، پای تلویزیون هستند و دخترها یک ماه اخر، حسابی درس می‌خوانند. بازی‌ها که شروع شد، ساعت بازی‌ها را چک می‌کردم، شاید همه بازی‌های گروهی را ندیده باشم، اما از مرحله حذفی، حتی یک بازی را هم از دست ندادم. یک هشتم به بعد، مامان وقتی مرا جلوی تلویزیون می‌دید، تکیه کلامش شده بود: انگار فقط پسرا فوتبالی نیستن.

تیرماه ۱۳۹۷
برایم مهم نیست که امشب می‌بریم یا می‌بازیم.
نمی‌خواهم بدانم بازی ایران و پرتغال به کجا می‌رسد.
اهمیتی ندارد که بالاخره بین ایران، پرتغال و اسپانیا کدام دو کشور صعود می‌کند.
دوست ندارم بازی امشب را ببینم… تصمیم گرفته‌ام قبل از اتمام بازی، بخوابم. هنوز دوست دارم، آرزو میکنم، دعا می کنم که همیشه ایرانی‌ها را بر بالاترین قله‌های موفقیت ببینم. اما یک مسئله برایم مهم‌تر است، مرا می‌ترساند، نگران می‌کند،
اینکه به وضوح، دین میان مردم کمرنگ شده‌است. مظاهر دینی دیده نمی‌شود. دین، فصلی شده است، رمضان، دهه محرم برای دینداری است و مابقی سال برای تفریح و گردش منهای دین.
- اگر سال 77، همه ملت ایران، برای پیروزی بر استرالیا دعا می‌کردند،
- اگر همه هنگام تماشای بازی، تسبیح دست می‌گرفتند،
- بازیکنان، نوار سبزی به نشانه ارادت به معصومین به دستشان، می‌بستند،
- نماز حاجت می‌خواندند،
- قرآن تلاوت می‌کردند،
- موقع ورود به زمین، دست‌ها را روی هم می‌گذاشتند و یاعلی می‌گفتند.
- بعد بازی، سجده شکر می‌کردند…

حالا…
+ قبل از بازی کُری می‌خواننند،
+ عده‌ای ایرانی، شب قبل بازی، روبرو هتل محل اسکان پرتغالی‌ها سروصدا می‌کند تا خوابِ راحتی نداشته باشند.
+ طول بازی در وووزلا می‌دمند و کشف حجاب می‌کنند،
+ دیگر خیلی وقت است یاعلی های بازیکنان را نشنیده‌ام.
+ روز قبل بازی، سرمربی تیم، فیلم نجات سرباز رایان را می‌گذارد تا روحیه شجاعت و فداکاری و شهامت را تقویت کند، اما نمی‌داند، نمی‌خواهد بداند تمام این فیلمنامه، از صحنه‌های مستند دفاع‌مقدس ما، الهام گرفته شده‌است.
+ خالکوبی می‌کنند، برای اینکه توسط کمیته انضباطی، جریمه نشوند، لباس استین بلند می‌پوشند یا با چسب‌های یک تکه، روی آن را می‌پوشانند،
+ در ورزشگاه آزادی برای بازی ساعت ده و نیمِ شب، فقط 4 نفر روی کارتن‌های پاره، نماز می‌خوانند.
+ بعد بازی، می‌خوانند، می‌رقصند و گناه می‌کنند،

بُرد بدون معنویت، به چه دردمان می‌خورد؟ بازیکن‌های بی‌دین را چرا احترام کنیم؟ چرا کنار کادر فنی تیم که به فکر بدن‌سازی، تغذیه، مصدومیت و… بازیکنان است، کسی فکر روح این جوانان نیست؟ چرا به جای شش نماینده مجلس، یک روحانی، مداح نفرستادند؟میان این همه بریز و بپاش‌ها، بازیگر، خواننده، ارکستر، حواسمان به دین‌شان نیست…

پ.ن: نمی‌خواهم همه را به یک چوب برانم، اما دیگر آنقدرها معنویت دینی، نمود ندارد. معنویتمان هم وارداتی شده است، ورد زبان همه شده است: «مهم اینه که دلت پاک باشه» اما یادشان رفته دلی که پاک و باخدا باشد، ظاهری دارد که با دیدنش آدم یاد خدا بیفتد. از کوزه همان برون تراود که در اوست.


وبلاگ نبشته های دم صبح

جنة البقیع

بسم الله
بقیع را ترجمه کرده‌اند: جایی که درخت‌ها یا کُنده‌های درخت‌های گوناگون دارد…
راست می‌گویند، دقیقا همین است. آن زمانی را که آرامگاه یثرب را بقیع نامیدند، نمی‌دانم چرا بین همه نام، این را برگزیدند. اما این روزها، درختان بسیاری در آن، جا گرفته است. می‌دانم دیدن این باغ سرسبز، چشم بصیرتی می‌خواهد که امثال من از آن محروم است. اما اینجا قطعه‌ای از بهشت است. اگر مجالی باشد و قدم در بقیع بگذاریم، تاریخ اسلام روبرویمان جان می‌گیرد، مرور می‌شود…

پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم)، پسرش را در بقیع به خاک می‌سپرد. وقتی مریضی، ابراهیم دوساله و شیرین را از دنیا رها می‌سازد، بقیع مأمنش می شود.
دوران نوجوانی پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم)، در آغوش گرم کسی می‌گذرد که سعی می‌کرد میان فرزندان بیشمارش، از او غافل نشود و مادرانه هوایش را داشته باشد. فاطمه بنت اسد، تلاش کرد جای خالی مادر را برای نوه عبدالمطلب، پر کند… تا جایی که توان داشت. روزی هم که دنیا و مافیهایش را ترک کرد، رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)، عزادار دومین مادر شد. خودش قبر را مهیا کرد، قبل از او، داخل خانه جدید مادر خوابید و عبایش، کفن بانویی شد که نگذاشت گرد یتیمی بر چهره‌اش بماند.
*
بانوی دیگری نیز مادرانه پیامبر را دوست داشت. حلیمه، از کودکی او را در آغوش کشیده، بزرگ کرده و گل وجودش را آبیاری کرده بود. روزی هم او، دردانه اش را تنها می‌گذارد و در بقیع آرام می‌گیرد.
چند قدم آن طرف تر، مزار عموی پیامبر و همبازی کودکی اوست. اگر به موازات دیواره بقیع، قدم برداریم، مزار عمه بزرگوار پیامبر است که در جوارشان، مادر علمدار کربلا، بعد از مدت ها که بالای سر صورت قبر پسرانش، اشک می ریخت، دارفانی را وداع گفت.
کمی بالاتر قطعه همسران پیامبر است، همان‌هایی که به تعبیر خدا، ام المؤمنین هستند و گاهی قدر و منزلت این هدیه الهی را ندانستند. زینب، رقیه، ام کلثوم، خواهران حضرت مادر نیز همان نزدیکی‌ها مدفونند. بیت الأحزان نیز همین اطراف است… اتاقی که حضرت مادر بعد از وفات پدر بزرگوارشان، آنجا را تنها محلی یافتند که گریه‌اش را تاب بیاورد. گریه بر سرنوشت امتی که هنوز پیامبر در خاک آرام نگرفته بود، که وصیتش را زیر پا گذاشتند و وصی‌اش را خانه‌نشین کردند.
*
باز هم اگر چرخی بزنیم، تاریخ پیش چشممان، زنده می‌شود. از حسن مثنی، که تنها جانباز حادثه کربلا و داماد حضرت ارباب است، عثمان بن مظعون، اولین مهاجری که در مدینه، دعوت حق را اجابت کرد؛ تا مجروحین جنگ احد، که بعد از بازگشت به شهر، نتوانستند دوری رفقای شهید را تاب بیاورند.
صحابه زیادی در بقیع آرمیده اند. مقدادبن عمرو، که یکی از چهار صحابه خاص حضرت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) است، جابربن عبدالله انصاری که سلام رسول خاتم را به امام باقر(علیه‌السلام) رساند، تا عبدالله بن مسعود و سعد بن معاذ.
*
برادر امیرالمؤمنین (علیه السلام) و دامادش نیز، همینجایند.
اگر تاریخ را جلوتر بیاییم، امام ششم، مادر و فرزند ارشدشان را هم در بقیع به خاک سپردند.
*
اگر بقیع، فقط همین بزرگان اسلام را در خود جای داده بود، باید بقعه و بارگاهی می‌ساختیم تا یادمان نرود، فراموشمان نگردد که اسلام با مجاهدت چه کسانی به اینجا رسیده، چه بزرگانی، برای اسلام جان فدا کرده‌اند… چه مؤمنینی، اسلام را با جان و مال حفظ کرده اند تا به دست من وشما برسد.

می‌دانم اصل کار را نگفته‌ام… ننوشتم که چهار امام شیعه همین جا آرمیده‌اند. غم تخریب بقیع، بدون مزار چهار دردانه الهی، آنقدر سنگین است که قلبم تاب نمی‌آورد از هتک حرمت به مزار امام حسن مجتبی، حضرت سید الساجدین، حضرت باقرالعلوم و امام صادق (علیهم السلام) که مفتخریم مذهبمان را ایشان تبیین کرد‌ه‌اند، خطی بنویسم…
کاش شیربچه‌های حیدر کرار که داوطلبانه و صف به صف از مزار عمه سادات پاسداری کردند و نگذاشتند حتی یک آجر از این بارگاه نورانی کم شود، آن سال هم بودند و اجازه نمی‌دادند هیچ کس به بقاع بقیع نزدیک شود.


اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و اخر تابع له علی ذلک

باید اجـــــازه از طـــــرف مادرت رســـد
تا از جگر برای تو زاری کنم حسن (علیه السلام)

حتی نوادگان تو صـاحـب حــــــرم شـــدند
کی می شود برای تو کاری کنم حسن (علیه السلام)

گنبــــد که نه، ضــــــریح نه، تنها برای تو
باید که فکر سنگ مزاری کنم حسن (علیه السلام)

تنهــــــاترین امامی و بی کس ترین غریب
گریه بر آنکه یار نداری کنم حسن (علیه السلام)1


پ.ن1: شاعر، جواد حیدری

پ.ن2: این یک وبلاگ ـ کانال گروهی است که با جمعی از دوستان می نویسیم. هر چند اعتقادی به تنوع فضا برای نوشتن ندارم. اما دوست نداشتم دعوت رفقا را رد کنم.

وبلاگ نبشته های دم صبح

کانال نبشته ها در سروش

کانال نبشته ها در ایتا

هامون

بسم‌الله

اسمش را زیاد شنیده بودم، خیلی زیاد، اینکه عده‌ای هنوز که هنوز است، عاشق ان فیلم هستند. به سن من قد نمی‌داد که ببینمش...

اما چند سال بزرگتر ازما، بعد از حدود ۳۰ سال از ساخت و اکرانِ فیلم، عاشقش هستند، با آن زندگی می‌کنند، دیالوگ‌هایش را حفظ‌اند، اگر هنوز هم اکران شود، با اشتیاق آن را می‌بینند، عده‌ای به آن شناخته می‌شوند و نام خودشان را گذاشته‌اند: هامون‌باز

امروز بالاخره دیدمش. فیلمی که ارزش یکبار دیدن را دارد، فقط برای اینکه بفهمیم در ۳۰ سال پیش هم مردم دنبال تعریف جدید از دین می‌گشتند، تعریفی که بدون نماز و روزه و دعا و توسل، به خدا برسند، هنوز هم دنبال همانند... کارگردان هم آن را تایید می‌کند. هنوز هم مشکل همان‌جاست که هر کسی فکر می‌کند چون مسلمان است، دین‌شناس هم می‌شود.

مصداق این کلام الهی...

إِنَّ الَّذینَ یَکفُرونَ بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ وَیُریدونَ أَن یُفَرِّقوا بَینَ اللَّهِ وَرُسُلِهِ وَیَقولونَ نُؤمِنُ بِبَعضٍ وَنَکفُرُ بِبَعضٍ

غمی که تمام نمی شود

بسم الله

خدایا از تو شکایت نمی کنم که هنوز باور دارم که ارحم الراحمین هستی.

خدایا از بندگانت شکایت دارم که دروغ می گویند، افترا می بندند، حقیقت را بر زبان جاری نمی کنند، هیچ کاری نمی کنند و عده ای عزادار و دلسوخته در آتش دروع آن ها می سوزند...

چرا دروغ می گویند، چرا می گویند تحریم ها برداشته شد؟ اگر تحریم نیستیم، ملوانان ما در کشتی پانامایی چه می کنند؟

چرا حرف های تو را باور نمی کنند، اما به حرف های جان کری اعتماد دارند؟

با مردم خودشان، متکبرانه برخورد می کنند و در برابر کمونیست ها، تواضع می کنند؟

به مردم خودشان اخم می کنند و در برابر نمایندگان اروپایی، ریسه می روند؟

این کشتی، این 32 عزیزدل، این 32 خانواده داغدار، در آتش بی تدبیری سوخنتد، در آتش دروغ، خیانت، کم کاری، تعلل...

خدایا تقصیر ما هم هست، خودت گفتی: ان الله لایغیر ما بقوم حتی بغیروا ما بانفسهم

ما کم کار کردیم، کم با مردم حرف زدیم، کم روشنگری کردیم، نتوانستیم تبیین کنیم که این دولت، نه امید می دهد، نه تدبیر می کند!

امید همه را دود کرد با بی تدبیری اش...

خدایا

ببخشید

عذر تقصیر...

پ.ن: این عکس را روبرویم می گذارم، تا یادم نرود تاوان کم کاری هایمان، سوخته شدن 32 دریادلی بود که پاره تن مان بودند... برای ما می رفتند، برای ما کار می کردند، اقتصاد ما را می چرخاندند...

محض کاری نداره

بسم الله

وقتی هنر  را دوست داشتی باشی،

ذوق و حوصله اش را هم داشته باشی

البته درصدی استعداد هم لازم است.

می توانی کارهای مختلف هنری انجام بدهی.اصلا هم لازم نیست چپ و راست، هر کلاسی که این روزها مد شده را بروید. من بلد نیستم، کارهایی که به نظرم ساده و راحت است را برایش کلاس بگذارم. گلدورزی، قلاب بافی، شماره دوزی، هویه کاری، بافتنی، روبان دوزی، منجوق بافی، سرمه دوزی، جعبه سازی، تکه دوزی و...

البته اصول دارد. اما این روزها با یک جستجوی نه چندان پیشرفته، می توانید صفر تا صدش را یاد بگیرید. مثلا وقتی گلدوزی بلدید، شماره دوزی و روبان دوزی، سهل و راحت می شود.

وقتی کمی خیاطی و کار با چرخ را بدانید، تکه دوزی مثل آبِ خوردن است.

***

پ.ن۱: وِردِ زبانم شده: اینکه کاری نداره! این عکس را هم خواهر امروز صبح فرستاد و زیرش نوشت: محضِ کاری نداره!😁

پ.ن۲: می دانم نرخ این کلاس ها گران است. و به نظرم، نرخ اش این نیست، و فقط این سوال برایم می ماند، این همه پول و درآمد، حلال است؟

پ.ن۳: البته که اینجا خیلی خواننده ندارد، اما سابقا، بسیاری از کارهای هنری ام را در همین وبلاگ بار گزاری کردم.

پ.ن۴: این هم یک نمونه سبک زندگی جناب ساقی.

صبح شهادت، شام مرگ

بسم الله

ساعت ۱۵/۲۰ در کوچه شهید قجاوند، منتهی به خیابان شهید مدنی پایم را روی کلاچ و گاز و ترمز جابجا می کنم. در عصرِ روز تعطیل، خیابان، ترافیک بی سابقه ای را تجربه می کند.

بچه های مسجد در کوچه های منتهی به خیابان ایستاده اند تا گره های گرافیکی را باز کنند. بیمارستان ها که غالبا شلوغ است، مجلس هفتم شهید را هم اضافه کنید.

از روبروی مسجد عبور می کنم. بنر شهید محمد عبداللهی، روی طاقی روبرو مسجد، چشم نواز است. بنرآبی رنگ که در وسط آن  عکس شهید در جلوی گنبد طلای عمه سادات دیده می شود و جمله کلنا فداک یا زینب در سمت راست و نام شهید و تاریخ شهادت، در سمت چپ چاپ شده است. سمت راست خیابان و روبروی مسجد، بنرهای تسلیت به خانواده دیده می شود،

همین جور که در ترافیک میلی متری، خیابان را بالا می روم، چشمم به یک حجله می افتد 《لابد برای شهیده دیگه.》 اما دیدن عکس و نوشته زیر آن، مرا از اشتباه در می‌آورد. روی آگهی ترحیم نوشته شده: پسر و برادری مهربان، جوان ناکام... (نامش... بماند.)

جلوتر، بنر بزرگ هم از عکسش زده بودند... قیافه تازه درگذشته، بیش از بیست سال را نشان نمی دهد. در دور بعدی، به امید یافتن جای پارک، از جلوی مجلس ختم هم عبور می کنم. در حسینیه ای، چند کوچه بالاتر از مسجد، از ساعت ۳ تا ۴/۳۰. مجلسی برقرار است. مردهای خانواده متوفی بیرون در ایستاده‌اند و هر از گاهی تازه واردی، با گفتن تسلیت، وارد مجلس می شود.

بالاخره بعد یکساعت تلاش، ماشین را به مراتب دور از مسجد، پارک می کنم. الحمدلله که ساعت ختم از ۱۴/۳۰ تا ۱۷ است، وگرنه قطعا به مجلس نمی رسیدم.

*

دو مجلس ختم، برای دو جوان، در یک خیابان با چند کوچه فاصله

یکی شهید کامروا و دیگری جوان ناکام

هر که را صبح شهادت نیست، شام مرگ هست...

۱ ۲ ۳ . . . ۸ ۹ ۱۰
در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan