راه‌گشا

بسم‌الله

گاهی زندگی آدمی می‌شود کلاف سردرگم!

آنقدر دور خودت چرخ می‌زنی که مسیر را گم می‌کنی،

هر طرف می‌روی، به درِ بسته می‌خوری!

هیچ کلیدی، دعایی، ذکری، توسلی کارگشا نیست...

انقدر که حتی فکر می‌کنی به جادو و جنبل، یا اگر  از عواقبش بترسی، دنبال کسی می‌گردی که علوم غریبه بداند و از غیب، مطلعت سازد که گره کار کجاست؟

*

راه‌حلش اینجاست

اول، دوم، سوم، چهارم یا حتی بیشتر!؟

بسم‌الله

خیلی‌وقت بود بحثش داغ شده بود. دلم می‌خواست بنویسم درباره‌اش، به عنوان کسی که اندازه ارزنی فقه خوانده و لای کتاب‌های اصول گشته است. از همان ۱۴، ۱۵ سالگی که مسیرم به مدرسه معارف رسید تا همین امروز که مشغول اخذ مدرک سطح ۳ حوزه علمیه خواهران هستم.

قریب ۲۰ سالی می‌گذرد. البته نه خواندن این درس‌ها ۲۰ سال طول بکشد. پشت هم نبوده، اما مرا از خواندن دروس معارفی غافل نکرده است؛ خیلی فکر کردم برای نوشتن، اما گمان بردم شاید میل شخصی و هوا و هوس در آن دخیل شده‌است.

*

تعدد زوجات یا همان چندهمسری، بحثِ‌داغ این روزهاست. بحثی که با برنامه بدون توقف، عمومی شد، با اطلاعیه کارگاه چندهمسری، شعله‌ور شد و امید می‌رفت با انتشار نظر رهبری، حداقل تکلیف نیروهای مذهبی و حزب‌اللهی مشخص بشود که نشده همچنان.

بحث فقهی، اجتماعی، روانشناسی و حقوقی.

اینکه این اتفاق، مزیت است، حق است، امکان است یا مانع؟

و در مقابلش، باید گارد گرفت، پذیرفت، دست‌ها را بُرد بالا و یا بالاتر، خودمان برای این اتفاق آستین بالا بزنیم.

حرف رهبری، فصل‌الخطاب است برای من. اینکه حضرت‌آقا این امر را مباح غیرمستحب دانسته‌اند. یعنی فقط جواز است، و لاغیر. و وقتی می‌گویند غیرمستحب. یعنی جوازی است که حتی توصیه نشده از این جواز بهره بگیرید. در ادامه امام‌خامنه‌ای، آن را با توجه به شرایط جامعه، جایز نمی‌دانند.

همه شبهاتی هم که درباره دفاع از چندهمسری، بیان می‌شود، قابل پاسخگویی است.

از اینکه اگر سنت است، چرا مانع می‌شوید؟

از آمار دختران مجرد جامعه!

از احساس دِین متمولین نسبت به آمار بالای دختران مجرد،

از...

یادمان باشد که امام‌خامنه‌ای فرمودند مباح غیرمستحب که با توجه به شرایط امروز نظرشان نسبت به این امر، خوشبینانه نیست.

والسلام علی من اتبع الهدی

پ.ن: یعنی توجیهاتشان درباره نظر رهبری، زیر سوال بردن سایت رسمی دفتر حفظ و نشر آثار مقام معظم رهبری و برداشت‌هایشان، خیلی خنده‌دار است. خیلی!

ادعای ولایت‌پذیری می‌کنند و هی صغری و کبری می‌بافند!

رفیقِ شفیق

بسم‌الله

از بچگی همراهم بود. همان‌وقت‌ها که فقط یک مدل بود، مادر کلی خلاقیت به خرج داد و برایمان مدل‌دارش کردکرد و گاهی اوقات همراهم بود.

از وقتی رفتم مدرسه، شد رفیق همیشگی‌ام.

شاید دوره‌ای شُل شد، رفت عقب، اما انگار با چسب، چسبیده بود.

بعداً درست شد، کامل شد، شد تاج زندگیم، زندگیم.

هیچ‌وقت عقب نرفت، حذف نشد تا امروز... الحمدلله

یکبار بخاطر فحش خوردم،

امشب بخاطرش، کتک هم خوردم، نزدیک بود جدا شود، که نشد... بی‌غیرت‌ها زیاد بودند که کتک‌خودمان را دیدند و از جایشان تکان نخوردند.

انگار یکبار برایم ثابت می‌شد تا قدر این رفیقِ‌شفیقِ همیشگی را بیشتر بدانم. قدر چادرم را...


پ.ن: اینجا هر گونه بحثی درباره

چرا حجاب،

چقدر حجاب،

برای چه حجاب،

به قول بعضی‌ها، چرا به بقیه گیر می‌دهیم، تذکر می‌دهیم و... در حد توان، آزاد است. با روی باز پذیرای صحبت‌ها، نقدها، حرف‌ها هستم. به شرطی که بحث کنیم، ارام، منطقی، قدم به قدم. شاید من اشتباه می‌کنم.

گاهی دانستن، خوب نیست...

بسم‌الله

چقدر فکر می‌کنید به مرگ؟

فکر می‌کنید چقققققدر بهتون نزدیکه؟

بعد اگه یه اتفاقی بیفته و بفهمید تاریخ دقیق مرگ‌تون چه زمانی است. کجا و چه جوری، چیکار می‌کنید! ( و قبل از گفتن تاریخ دقیق، باهاتون شرط کنند حق ندارید دعا کنید که زمانش تغییر کنه.)

تازگی‌ها به مرگ خیلی فکر می‌کنم... حس‌می‌کنم خیلی وقت است از نیمه عمرم رد شدم.

کاش خداوند با شهادت از این دنیا ببرتمان.

قصه لباس ها

بسم‌الله

  • خیلی از مشاغل، لباسِ‌فرم دارند. مثل آتش‌نشان‌ها، مهمان دارها، نظامی‌ها... حتی با اینکه شغل‌شان پرزحمت است و فعالیت زیادی دارند، رنگ لباسشان روشن است، مثل نیروهای راهنمایی و رانندگی و نیروهای دریایی در  تابستان که لباس سفید می‌پوشند. لباس‌هایی که فکر می‌کنم گاهی باید هر روز شسته شوند.

  • برخی از مشاغل، لباسِ کار دارند. مثل مکانیک ها، تعمیرکارها، آشپزها، کادر درمانی...

  • قریب به اتفاق رشته های ورزشی، لباس مخصوص دارند.

  • اکثر کارخانجات و ادارات برای لباس پوشیدن، آئین‌نامه دارند؛ همیشه چند ردیف از مانتو فروشی‌ها، اختصاص دارند به مانتو، شلوارهای اداری؛ (هرچند بخاطر چادر، من هر مانتویی که دوست داشتم با هر رنگی، زیر چادر می‌پوشیدم.)

  • همه ما، حتی اگر شاغل هم نباشیم، لااقل دو سه سری لباس داریم. لباس خانه و لباس بیرون خانه. (بماند بعضی‌ها برایشان این تفاوت وجود ندارد.) پوشش بیرون خانه هم متفاوت است، برای وقتی که اداره، کلاس، باشگاه، دانشگاه و... می‌رویم یا وقتی مهمانی دعوتیم. الان مهمانی‌ها هم درجه‌بندی دارد. از مهمانی‌های صمیمی و دورهمی های خودمانی، تا مجالس رسمی‌تر و نهایتش مجالس عقد و عروسی است که بهترین لباس‌هایمان را می‌پوشیم.

  • گاهی وقتی چندجا کار داریم، لباس مهمانی‌مان را می‌گذاریم در ساک و با خودمان می‌بریم. از صبح، تنمان نمی‌کنیم، مبادا کثیف شود، عرق کنیم و وقتی به مهمانی می‌رسیم، لباسمان موجه نباشد.

  • شاید برای خیلی از کارها، لباس مخصوص هم داشته باشیم. مثلاً آقایانی که روی منقل زحمت جوجه و کباب و گوجه‌اش را می‌کشند، معمولاً یک لباس دارند برای همین کار... گاهی لباس‌شان برای شستن ماشین هم متفاوت است.

*

همه ما، برای روبروشدن با آدم‌های مختلف، رفتن به مکان‌های متفاوت و انجام مشاغل، لباس مخصوص داریم؛  و بهترین، قشنگترین‌شان را هم می‌گذاریم برای مجالس عروسی... حتی برای سنین مختلف، مثلاً لباسی که در بیست سالگی می  پوشیدیم را در 50 سالگی نمی پوشیم.

  • اما چرا برای نمازمان، پوشش مخصوص نداریم؟ گاهی حتی یک جانماز هم نداریم، مهری را از روی طاقچه برمی‌داریم و نماز می‌خوانیم. گاهی چادرمان را هزار وصله می‌زنیم و با همان نماز می‌خوانیم.

  • مگر بالاتر، بهتر، مهمتر از قرار ملاقات با خدا هم داریم؟ حالا چون روزی 5 نوبت است، باید برایمان عادی شود؟ هر جا می رویم یک جانماز می‌گیریم و نماز می‌خوانیم. شما هر وقت مهمانی می‌روید، از میزبان، لباس می گیرید برای شرکت در مهمانی‌اش؟ مگر پوشش نماز، فقط چادر است؟ چرا همیشه لباس هایمان را با خود می‌بریم، اما لباس و پوشش نمازمان همراهمان نیست؟

  • یعنی مهمانی خلق خدا، از دعوت خدا مهمتر است؟ نمی گویم از فردا لباس های مهمانی مان را برای نماز استفاده کنیم. اما شاید بهترین پوششِ‌خانم‌ها برای نماز، همان لباس سپید احرام باشد... آقایان هم که توصیه‌ها درباره‌شان زیاد است، بروند سراغ باب لباس نمازگزار...

لباس سپید احرامم را نمی‌دانم کجا گذاشته‌ام. باید پیدایش کنم برای وعده ملاقات بعدی...

 

پ.ن: اول برای خودم نوشته ام، بعد برای بقیه...

اربعین ششم

بسم‌الله

اربعینِ امسال با هر سال متفاوت بود. اصلاً هر سال با سال قبل و سال‌های قبلش متفاوت است. خیلی زیاد...

هر سال تکرارِ یک سفر نیست، یک سفر جدید است. این جاده تکرار نمی‌شود، هیچ‌وقت.

تکرار، وقتی رشد داشته باشد، تکراری نیست.

مثل ساختمانی که از تکرار آجر و سیمان ساخته می‌شود، اما همه رشدش را می‌بینند. آجر ردیف چهلم با ردیف اول متفاوت است، هر چند ظاهرش یکی باشد، اما بنّا و معمار عمیقاً تفاوت را احساس می‌کند.

امسال هم به رسم هر سال، ان‌شاءالله خواهم نوشت روایت سفر به سرزمین عشق را...

امسال رزق زیارتتان را تمام کردند. در سفر ششم به محضر شش امام مشرف شدم. برای اولین بار، قدم بر خاک کاظمین و سامراء گذاشتم. سال‌های قبل، فرصتش، توفیق و دعوتش نبود.

جای آقایمان حضرت شمس‌الشموس، خالی بود میان پدر و پسر. باید اسم شهر را گذاشت پدر، عشق و پسر

ما را هر کجا ببرند، هر جا حالمان خوب شود، بازهم افتخارشان این است که در حریم رضوی متولد شده‌ایم. سال‌هاست سند کشورمان، شش‌دانگ به نام آقایمان زده شده است.

و شهر پدری امام زمان‌مان سُرّ مَن رای - که به اختصار سامرّاء خوانده می‌شود- صاحب‌زیارت جامعه‌کبیره، صاحب دعوت اربعین، عمه بزرگوار امام یازدهم و مادر گرانقدر خاتم‌الاوصیاء

و مگر می‌شود فقط یک‌ساعت فرصت باشد و بتوانی همه دلتنگی‌ات را اشک بریزی...

و شهر پدری‌ام نجف، حرم پدر و کاش حجابِ گوش‌ها و چشم‌هایمان برداشته شود تا لذت ببریم از هم‌کلامی با امام و امسال برای نخستین‌بار رسیدم به ضریح حضرت عمو، سه‌روز بعد از مردانه بودن ضریح، زنانه شده بود... و چه لذتی داشت تمام قد به ضریح چسبیدن.

و حرم حضرت ارباب... و ناحیه‌مقدسه، فقط در آنجا رنگ می‌گیرد، زنده می‌شود، نفس را بند می‌آورد، روضه‌های امام‌عصر جان می‌گیرد و قلب را فشرده می‌کند.

و همه سلام‌هایی که قطعاً جواب داده می‌شود...

السلام علی الشیب الخضیب

دعا کنید، بخواهید، اصرار ورزید برای اینکه قدم‌هایتان به کربلا برسد.

پ.ن:

۱- امسال فرصت نبود لیست اسامی را بنویسم، اما بعضی از رفقای اینجا را به نام و بعضی‌ها را به صورت کلی دعا کردم، ان‌شاءالله استجابت دعاها در زندگی‌مان جاری شود.

۲- کاش روزی قلم‌ها، روایت اربعین چهلم را بنویسد. یا خودم بنویسم یا به یادم بنگارند.

راهی

بسم‌الله
امسال هم ان‌شاءالله راهی هستم به سمت قرارگاه عشّاق
میعاد منتظران
اجتماع دلشیفتگان


باشد همگی ارزومندان به مراد دلشان برسند و زیارت اربعین قسمتشان شود. زیارتی که یکی از پنج‌ نشانه مومن است،

خاک

بسم‌الله
رسیدیم به جایی که قراربود اخرین خانه مادربزرگ باشد. داستان آدم‌های آنجا عجیب است.

از پسر ۲۳ ساله‌ای با یک دل‌درد ساده، راهی سرای باقی شد،

تا مادری که ۶ بچه را به یتیمی بزرگ کرد و همسایه مادربزرگ بود،

تا قصه‌های کارگران امامزاده،

قبور ۸۰ساله و پنجاه‌ساله‌ای که قرار بودآماده‌شود برای تدفین‌ جدید، سنگ‌هایی که دیگر اسم‌هایش هم معلوم نبود اما سالم بودن جنازه و کفن، باعث شد دوباره روی قبر پوشانده شود،

و قبری که همیشه از آن عقرب‌سیاه بیرون می‌امده، آنقدر که کارگران امامزاده، بی‌خیال کشتنشان شوند.
اینجا ته دنیاست و ابتدای جهان باقی
کاش درِ آخرین خانه دنیایمان، رو به بهشت بازشود

طعم زندگی

بسم‌الله

شیرینی چاپ اولین کتاب را داشتم مَزمَزه می‌کردم، چه اینکه تازه رفتم یک جلدش را تحویل گرفتم، هنوز شیرینی‌اش زیر زبانم بود که دهانم تلخ شد، تلخ‌ترین طعمی که چشیده بودم.

خواستم بگویم نخ تسبیح زندگیمان پاره شد، خجالت کشیدم... یعنی فقط در حد نخ‌تسبیح؟

نوشتم سنگ زیرین آسیابمان شکست، فکر کردم شان و جایگاهش، خیلی بیشتر از این حرف‌ها بود!

فکر کردم بنویسم ریشه‌هایمان خشکید، یعنی اینقدر نباید دیده شوند؟

و تصمیم گرفتم بی‌خیال مقدمه شوم...

مادربزرگم رفت

 دنیا در هم تنیده است... یادمان بماند: لِّکَیْلَا تَأْسَوْا عَلَىٰ مَا فَاتَکُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ 


ﺗﺎ [ ﺑﺎ ﻳﻘﻴﻦ ﺑﻪ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻫﺮ ﮔﺰﻧﺪ ﻭ ﺁﺳﻴﺒﻲ ﻭ ﻫﺮ ﻋﻄﺎ ﻭ ﻣﻨﻌﻲ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭﻱ ﻧﻴﺴﺖ ] ﺑﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺷﻤﺎ ﺭﻓﺖ ، ﺗﺄﺳﻒ ﻧﺨﻮﺭﻳﺪ ، ﻭ ﺑﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻋﻄﺎ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ، ﺷﺎﺩﻣﺎﻥ ﻭ ﺩﻟﺨﻮﺵ ﻧﺸﻮﻳﺪ...

سوریه مبارکه حدید/۲۳

عاشورا

بسم‌الله
مهم نیست امروز کجا بودی!
مسجد محل، هیأتی معروف، پای منبر آقای فلانی یا پامنبری آقای مداح،
شاید هم کنج خانه، توقفگاه بین‌راه، شیفت اداری، در نقش خادم هیأت،
مهم این است که از امروز حداقل
یک قدم
یک گام،
یک پله
به او نزدیک شویم.
و اولش
ابتدایش
گام نخستش، فقط یک چیز است.
نماز
اگر اول‌وقت خوانده شود..،
از همین امروز، تمام تلاشمان را بکنیم، اول‌وقتمان، انتهای وقت نشود.
۱ ۲ ۳ . . . ۱۳ ۱۴ ۱۵
در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan