از امروز تا ۴۰ روز

بسم‌الله
قطعا عکس‌نگاره‌هایم را یک گوشه کناری می‌نویسم تا فراموش نشوند.
کوچه نگاره‌ها را هم کنارش می‌گذارم. درباره سیما، سینما و کتاب و بقیه چیزهای مهم و غیر مهم، هم اگر حرف‌هایم زیاد تلمبار/تلنبار شد، شاید پیش‌نویس ذخیره‌اش کنم تا در وقتی معهود، رونمایی‌اش کنم.
حس می‌کنم کلا خالی شدم...
از احساس، گفتار، کلمات...
آنقدر در اجتماع چرخیدم که از خودم غافل شدم.
باید بگردم و پیدایش کنم.
از امروز تا ۴۰ روز دیگر که ان‌شاءالله اگر زنده بودم، عید فطر می‌نویسم.
از همین امروز
الان
دلم برای ماه مبارکِ‌نیامده، تنگ شده است...
روزی که ۹ بار می‌خوانیم: الذی جعلته للمسلمین عیدا


پ.ن: به کجا رسیده‌ایم که شام میلادِ امام عصر، در شادی اعیاد شعبانیه، تعطیلات آخرِهفته، هیاهوی گرانی‌دلار، فیلتر تلگرام، زلزله یاسوج، عصبانی نیستم، فیلمی بدونِ فیلم‌نامه و بازی و فقط با تدوین، فیلم حامی‌فتنه اکران شده‌است؟!!!!!!!!!!!!!

ولادت

بسم الله

کاش سال دیگر...

میلادِ موعود را با مولود آن جشن بگیریم.

انهم یرونه بعیدا و نراه قریبا


پ.ن:

1- مخاطب خاص: با احترام، اما روش های دیگری برای رساندن مطلب و نشان دادن موقعیت مکانی وجود دارد، بجز ناهار وشام!  :)

2- پنجره شمالی خانه ما

3- پنجره شمالی را دوست دارم، چون مجالی برای باورها، اعتقادات و ایمانم می شود.

4- الحمدلله علی کل حال

غلط

بسم‌الله
دیدینگ دیییدینگ...
مدتی طول کشید تا از میان وسایل داخل کیف، گوشی را پیدا کند. در آورد، نگاهی به شماره‌ای کرد که خبر از کسی می‌داد که می‌خواهد با او حرف بزند. آنقدر نگاه کرد تا قطع شد.
و دوباره...
این بار وقتی زنگ گوشی، تمام شد، گوشی را داخل کیف انداخت و با دستمالِ‌کاغذی، اشک‌هایش را پاک کرد...
سرش را بلند کرد و نگاهی به محراب مسجدی انداخت که درست روبه‌رویش بود، آن وقتِ‌روز، کوچه خلوت بود.
خدا جون! نمی‌بخشمش... اصلاً مگه باید ببخشمش؟ مگه هر کی، هر کاری کرد، بعد با یه ببخشید، حل میشه؟ هر کی، هر غلطی کرد، پشتش بگه معذرت می‌خوام، باید گفت باشه...
همین جور اشک می‌ریخت و زیر لب حرف می‌زد، صدای ماشین را که از دور شنید، رویش را به سمت دیوار کرد. اشک‌هایش را پاک کرد، روسری‌اش را مرتب کرد، ماشین از پشتش رد شد، دوباره نگاهی به ورودی مسجد انداخت و خواست...
یاد امروز صبح افتاد، سلام نماز را داد، سجده کرد: استغفرالله ربی و اتوب الیه... خیلی سریع جانماز را جمع کرد و دنبال کارش رفت.
چرا خدا باید با همان استغفار، او را ببخشد...
بابت کار دیروز،
دعوا با مادر،
قضاشدن نماز
و...
*
نگاهی به ساعتش انداخت، قدم‌هایش را تند کرد تا به سر کوچه برسد، در همین حال، گوشی‌اش را درآورد، روی فلش قرمز رنگ بالای آن کلیک کرد، شماره را گرفت:
بوق
بوق...
_الو
= سلام...

سکوت

بسم‌الله

بعد از این همه سال زندگی، اولین باری است که در ساختمانی جنوبی، ساکن می‌شویم. به بناهای شمالی عادت داشتم که در واحد‌های جنوبی‌اش زندگی کنیم و پنجره‌ اتاق به حیاطِ خانه باز شود... بعضی وقت‌ها هم پنجره قدی اتاق به تراسِ کوچک باز می‌شد که مرا در عمق آسمان جا می‌داد و فرسنگ‌ها از محیط ناامن کوچه دور می‌ماندم.

وقتی کلید را قفلِ در آهنی می‌چرخاندم، اول گل‌ها و درخت‌ها به استقبال می‌آمدند. بهار، فرصتی بود که گاهی چند دقیقه‌ای در حیاط نفس بکشم، بنشینم، قدم بزنم. مهمترین مزیتش این بود که می‌شد مهمان‌ها را از لحظه‌ای که از ماشین میاده می‌شوند تا ورودی ساختمان، رصد کرد. خصوصاً برای مراسم خواستگاری، بهترین مزیت بود.

عادت داشتم تابستان‌ها، افتاب فقط تا پنجره اتاق بیاید و زمستان‌ها در وسط اتاقم پهن شود. چقدر خوابیدن در زیر آفتاب کم‌فروغ زمستان، لذت‌بخش بود.

اما این بار وقتی اسباب کشیدیم، اتاق‌شمالی خانه سهم من شد و همه لذت‌ها، خاطرات و تجربیاتم را تغییر داد.

هر چند پنجره بزرگ شمالی، تا می‌تواند نور هدیه می‌کند، اما دلم برای آفتابِ‌زمستانی، تنگ شده است. درخت چنار کوچه، درست روبروی پنجره، بالا رفته‌است و کوچه با تمام زمختی، شلوغی و ناامنی‌اش، دیوار به دیوار اتاقم شده‌است.

در خانه قبل، با وجود فاصله‌اش از کوچه، به پنجره‌های دوجداره، عادت کرده بودم؛ اما اینجا پنجره آهنیِ اتاق، امانت‌دار خوبی است و همه کوچه، سرما، گرما و سروصدایش را به من می‌رساند، از صدای زنگ خانه‌های اطراف تا مکالمات تلفنی، احوالپرسی اهالی محل و...

اینجا سجاده‌ام را رو به دیوار پهن کرده‌ام، انگار بین من و خدا فاصله افتاده‌است، هر چه دیوار به دیوار مسجد باشم، اما چه سود که از مسجد، فقط همسایگی‌اش مانده و منی که روزی مشتاق خواندن همه نمازهایم در مسجد بودم، حالا در کنج خانه، قامت می‌بندم. روحانی مسن مسجد که فرزند واقفِ‌مسجد است، ترجیح می‌دهد این منبر و محراب، برای خودش بماند، آنقدر عین‌های نماز را با غلظت ادا می‌کند که غین می‌شود و نماز همه را خراب می‌کند. هر چه پرسیدم و جستجو کردم، گفتند اگر یقین به اشتباه‌خواندن داشته باشی، نمی‌توانی اقتدا کنی. این بود که ترجیح دادم آبروی خودم برود که بگویند اهلِ‌مسجد نیست تا اینکه از آبروی امام‌جماعت مایه بگذارم و نمازهایم را فرادا در مسجد بخوانم.

*

چند ماه دیگر، دوسال می‌شود که ساکن این‌خانه‌ایم. دیگر با همه‌چیزش خو گرفته‌ام. حالا فکر می‌کنم این اتاق، مجال خوبی برای تمرین نوشتن است. صداهایی که هر روز، سوژه‌های جدیدی را برایم تداعی می‌کند. سوژه‌هایی که هر روز اتفاق می‌افتد و من در خیالم، برایش هزار قصه می‌بافم.

نمی‌گویم هر روز، اما هر از گاهی، شاید یکی از خیالاتم را به دست کلمات سپردم تا آن را روایت کند...

*

پ.ن:

تمام دیباچه موضوع کوچه نگاره را در سکوت سحرگاه نوشتم. کوچه‌ای که مزین به نام شهیدی است که شاید در همین حوالی زندگی می‌کرده‌است. جالب این است که اتفاقی، مزارش را در گلزار شهدا دیدم و فاتحه‌ای برایش فرستادم.

در همین سطور آخر، کامیونی عبور کرد و چند کلاغ، تسبیح صبحگاهی گفتند. هر روز این موقع، صدای جاروی رفتگر محل، شنیده می‌شد. امروز، هنوز نیامده، شاید هم زودتر کوچه را تمیز کرده و رفته است کوچه بغل...

شاید یک زمانی کوچه‌نگاره‌هایم، ارزش خواندن پیدا کرد و فکر کردم می‌شود به ناشری امین سپرد... فعلا که همین صفحات مجازی، محل امنی برای نگهداری‌اش است...

وبلاگ نویس؟

بسم الله 1
هیچ وقت وبلاگ نویس حرفه‌ای نشدم. وبلاگ نویسی شغلم نبود. بلد نبودم تبلیغات کنم. شاید باید با خودم صادق باشم و بگویم اصلا نوشته‌هایم ارزش خواندن نداشت که خواندنی باشد.
*
معتاد وبلاگ‌نویسی شدم، اما نظرات زیر پست‌هایم بیشتر از ده تا نمی‌شد.
شاید هم از شناخته‌شدن ، قضاوت شدن، می‌ترسیدم. چه زمانی که در اوج جوانی بودم، چه الان که بیش از ده‌سال از حضورم در صفحات مجازی می‌گذرد.
اما باید اقرار کنم همیشه، همه وبلاگ‌هایم، یکی دوتا خواننده پایه داشت، دارد که مرا تشویق به نوشتن می‌کنند.
نمی‌دانم لابلای خاطرات ترم‌تابستانی سال ۸۴، چه چیزی پیدا کردند که جزوه‌های واحد عمره دانشجویی، برایشان اینقدر خواندنی بود.2

عکس نوشت1: اولین قالب برای اولین وبلاگم... عمرش به 7 سال رسید... بعدها قالب های جدید و مرتبط تری پیدا کردم.


یا لابلای قاصدک‌های باغچه‌ام، چه دیدند... 3

2: این دومین وبلاگم بود. عملاً خواستم شخصی نویسی ها را از خاطرات عمره ام جدا کنم و این عنوان و تاریخ آخرین پست است.

3: این هم وبلاگی که یک ماه فقط عمر کرد و از 7 پست، دو نوشته ام در لیست برگزیده های پارسی بلاگ قرار گرفت.

یا پرینت‌های ذهنام چه چیز خواندنی و جذابی داشت، حتی وقتی که همه مطالبش به عطش 4کربلا رسید، باز هم می‌آمدند، می‌خواندند، نظر می‌دادند...

4: این هم عنوان اولین پست وبلاگ است که تا قبل از شروع این وبلاگ، می نوشتمش.


یا حتی خاطرات حج و عمره‌ام5 که هنوز ناتمام مانده.

و حالا هم میزکار شلوغم که همه چیز روی آن پیدا می‌شود...
*

این وسط هم البته طاقچه ای ساختم تا خاطرات کتاب خواندن ها و تجربیاتم را با دوستان طلبه، به اشتراک بگذارم که به نتیجه نرسید و از صفحات مجازی حذفش شد.

5: این هم عنوان اولین پست اش بود.

و این روزها، عکس‌نگاره6


*
وقتی چندسال قبل، عمره دانشجویی - ۲ واحد را بعد از بک گرفتن از همه اطلاعاتش، پاک کردم، دوباره همه کامنت‌ها را خواندم. آن وقتی که حاج‌آقا انجوی‌نژاد، برایم کامنت می‌گذاشت و چقدر دلم برای دلگرمی‌ها و تشویق‌هایشان تنگ شده. زمانی که حاج آقای دیگری، وبلاگ عطش را می خواند...

*
دلم برای کامنت‌های همه خواننده‌های پایه‌ام تنگ شده، زمانی که وبلاگ‌هایم را بستم و هیچ رد و نشانی از خودم نگذاشتم. جالب‌تر آنکه همان وبلاگ عمره دانشجویی، سبب شد رفاقتی جدید، عمق ده‌ساله‌ای پیدا کند و خواننده‌ای خاموش، رفیقم شود.

داستان وبلاگ نویسی ام هنوز امتداد دارد... نمی دانم چرا این حرف ها را زدم. شاید از روی همین حرف ها و وبلاگ ها، کسی ردم را پیدا کند، مرا بشناسد، اما دیگر برایم شناخته شدن مهم نیست.7 همه نوشته هایم، روز قیامت مقابلم صف می کشند و باید برای تک تکشان جواب پس بدهم.

خدایا کمکم کن نوشته ها، خط خطی ها، خاطرات، نقل ها، همه برای رضای تو باشد و بس...


پ.ن

1: این پست، جرقه نوشتن این یادداشت شد.

2: وبلاگ عمره دانشجویی ـ 2 واحد، که با نام ورودی 84 می نوشتم. آدرسش این بود: termetabestani.parsiblog.com؛ البته بعد از پاک کردنش، این آدرس را شخص دیگری می نویسد. ایمیل vorodi84@gmail.com هم یادگار همان وبلاگ است. نامم را گذاشتم ورودی 84، چون سال 84، مشرف شدم. اما خیلی ها فکر کردند ورودی 84 دانشگاه بودم که نبودم.

3: با نام و آدرس قاصدک، می نوشتم.

4: این وسط وبلاگ ستاره ای بدرخشید را جا انداختم، چون عمرش کوتاه بود، در حد یک ماه.
مطالب وبلاگ پرینت های ذهن را خیلی دوست داشتم به اینجا بیاورم. البته نه همه اش را... اما نرم افزار مهاجر در این سه سال، هنوز نسخه بلاگ اسکایش قرار است بیاید.

5: بعد از عمره دانشجویی ـ 2 واحد، درست اش کردم تا خاطرات حج ام را روی آن بگذارم. اما هنوز بعد از 8 سال، ناتمام مانده و پیش نمی رود، البته در این سال ها، محمل سفرنامه های اربعینی ام شده است. هر وقت خاطراتش تمام شد، اینجا لینکش را می گذارم.

6: چند پست عکس نگاره را هم در همین وبلاگ گذاشتم، اما بعد تصمیم گرفتم هویت مستقلی برایش ایجاد کنم. الان عکس نگاره را در 7 شبکه اجتماعی ایرانی و یک وبلاگ می نویسم.

عکس نگاره روایت خودش را دارد. یک عکس با 8 متن و به اصطلاح امروزی ها، 8 کپشن متفاوت.

از کپی کردن یکسان مطلب در همه جا، خوشم نمی آید. هر بار یک عکس انتخاب می کنم و سعی می کنم از 8 زاویه به آن نگاه کنم و 8 مطلب متفاوت بنویسم. اما گاهی ذهنم یاری نمی کند و کمتر می شود. آن وقت است که ترجیح می دهم به جای کپی، آن عکس را در بعضی از کانال ها نگذارم. عکس نگاره، برای خودم فقط تمرین ذهنی است تا تنوع زاویه دیدی را که ثمره 8 ماه روزنامه نگاری و مطبوعات نویسی بود را از دست ندهم.

7: البته هنوز یک حیاط خلوت شخصی مانده است... یک وبلاگ با خوانده هایی اندازه انگشتان یک دست...

8: الان که دوباره متن را خواندم، حس کردم نوشتن این پست، برایم تکراری است... قبلاً خوابش را دیده بودم.

9: اعترافات 11 سال وبلاگ نویسی، قبل از شروع دوازدهمین سال...

خواب

بسم الله

باورکردنش سخت است که بالاخره در 47138 کلمه تمام شد... 

الحمدلله رب العالمین...

وقتی می گویم تمام شد، یعنی الان پرینت گرفته اش، دقیقاً جلوی رویم قرار دارد...

تمام

نویسندگی کار سختی است...
نمیدانم چرا کلمات جهان تمام شده، عبارت ها تکرار میشود، جملات تکرار می شود...
انگار دیگر مترادفی وجود ندارد.

پ.ن: نیمچه نویسنده ایی که گمان برد با چند جایزه برای سفرنامه و خاطره و متن کوتاه، می تواند عنوان نویسنده را یدک بکشد، حاشا و کلا
هنوز اول راه که چه عرض کنم، به اول راه هم نرسیده است.

محض کاری نداره

بسم الله

وقتی هنر  را دوست داشتی باشی،

ذوق و حوصله اش را هم داشته باشی

البته درصدی استعداد هم لازم است.

می توانی کارهای مختلف هنری انجام بدهی.اصلا هم لازم نیست چپ و راست، هر کلاسی که این روزها مد شده را بروید. من بلد نیستم، کارهایی که به نظرم ساده و راحت است را برایش کلاس بگذارم. گلدورزی، قلاب بافی، شماره دوزی، هویه کاری، بافتنی، روبان دوزی، منجوق بافی، سرمه دوزی، جعبه سازی، تکه دوزی و...

البته اصول دارد. اما این روزها با یک جستجوی نه چندان پیشرفته، می توانید صفر تا صدش را یاد بگیرید. مثلا وقتی گلدوزی بلدید، شماره دوزی و روبان دوزی، سهل و راحت می شود.

وقتی کمی خیاطی و کار با چرخ را بدانید، تکه دوزی مثل آبِ خوردن است.

***

پ.ن۱: وِردِ زبانم شده: اینکه کاری نداره! این عکس را هم خواهر امروز صبح فرستاد و زیرش نوشت: محضِ کاری نداره!😁

پ.ن۲: می دانم نرخ این کلاس ها گران است. و به نظرم، نرخ اش این نیست، و فقط این سوال برایم می ماند، این همه پول و درآمد، حلال است؟

پ.ن۳: البته که اینجا خیلی خواننده ندارد، اما سابقا، بسیاری از کارهای هنری ام را در همین وبلاگ بار گزاری کردم.

پ.ن۴: این هم یک نمونه سبک زندگی جناب ساقی.

هدیه۱

بسم الله

دنیا، سخت است، مشکلات دارد، درد دارد، اما می توان گاهی برای دلت، لبخند هدیه بگیری...

مثل همین حوض آبی ماهی

***

رومیزی هنر دست خودم است... :)

پرت

بسم الله
دلم می خواهد برگردم به ده سال قبل، ۲۳ سالگی ام. ان زمانی که تازه مدرک کارشناسی را گرفتم و فکر کردم ده سال آینده کجا ایستاده ام.
قطعا فکرم هیچ شباهتی به اینجایی که هستم، نداشت... کاش می شد این ده سال را دوباره ساخت...
۱ ۲ ۳ . . . ۵ ۶ ۷
در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan