گاهی دانستن، خوب نیست...

بسم‌الله

چقدر فکر می‌کنید به مرگ؟

فکر می‌کنید چقققققدر بهتون نزدیکه؟

بعد اگه یه اتفاقی بیفته و بفهمید تاریخ دقیق مرگ‌تون چه زمانی است. کجا و چه جوری، چیکار می‌کنید! ( و قبل از گفتن تاریخ دقیق، باهاتون شرط کنند حق ندارید دعا کنید که زمانش تغییر کنه.)

تازگی‌ها به مرگ خیلی فکر می‌کنم... حس‌می‌کنم خیلی وقت است از نیمه عمرم رد شدم.

کاش خداوند با شهادت از این دنیا ببرتمان.

طعم زندگی

بسم‌الله

شیرینی چاپ اولین کتاب را داشتم مَزمَزه می‌کردم، چه اینکه تازه رفتم یک جلدش را تحویل گرفتم، هنوز شیرینی‌اش زیر زبانم بود که دهانم تلخ شد، تلخ‌ترین طعمی که چشیده بودم.

خواستم بگویم نخ تسبیح زندگیمان پاره شد، خجالت کشیدم... یعنی فقط در حد نخ‌تسبیح؟

نوشتم سنگ زیرین آسیابمان شکست، فکر کردم شان و جایگاهش، خیلی بیشتر از این حرف‌ها بود!

فکر کردم بنویسم ریشه‌هایمان خشکید، یعنی اینقدر نباید دیده شوند؟

و تصمیم گرفتم بی‌خیال مقدمه شوم...

مادربزرگم رفت

 دنیا در هم تنیده است... یادمان بماند: لِّکَیْلَا تَأْسَوْا عَلَىٰ مَا فَاتَکُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ 


ﺗﺎ [ ﺑﺎ ﻳﻘﻴﻦ ﺑﻪ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻫﺮ ﮔﺰﻧﺪ ﻭ ﺁﺳﻴﺒﻲ ﻭ ﻫﺮ ﻋﻄﺎ ﻭ ﻣﻨﻌﻲ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭﻱ ﻧﻴﺴﺖ ] ﺑﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺷﻤﺎ ﺭﻓﺖ ، ﺗﺄﺳﻒ ﻧﺨﻮﺭﻳﺪ ، ﻭ ﺑﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻋﻄﺎ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ، ﺷﺎﺩﻣﺎﻥ ﻭ ﺩﻟﺨﻮﺵ ﻧﺸﻮﻳﺪ...

سوریه مبارکه حدید/۲۳

مَرد

بسم‌الله

هنوز ناامید نشدم از خوبی...

از آدم‌هایی که بی‌چشمداشت خوبند،

بی‌توقع می‌بخشند

و بی‌دلیل مهربانی می‌کنند.

الحمدلله که خدا گاهی اوقات در کارهایی که مردانگی می‌خواهد، مردانی را سر راهم قرار داده که رسم مردانگی بلدند.

ما فیلم نیستیم!

بسم‌الله

این یادداشت فقط یک دردودل است، همین. نه عصبانیم، نه دلخورم، نه چیز دیگری؛ فقط بخشی از یک سبک زندگی است.

چند نکته به عنوان مقدمه:

  1. لطفاٌ تا انتها بخوانید.
  2. اول بگویم این قید را قبول ندارم، اما به عرف احترام می‌گذارم که ما را بچه مذهبی، حزب‌اللهی، ولایتی و امثالهم می‌نامند. بعضی‌ها هم می‌گویند چماق به دست‌ها و امل و... (مذهب مال همه است، نه ما... اما خیلی ها ما را بخاطر پوشش چادر، مذهبی می نامند)
  3. زندگی ما فیلم نیست، سریال هم نیست. متاسفانه کارگردانها یاد گرفته اند ما را فقط در فیلم وسریال ها نشان دهند و بازیگرها آموخته اند در فیلم ها شکل ما بشوند اما در واقعیت مدل خودشان زندگی کنم. لطفاٌ جای ما بازی نکنید، ما فیلم نیستیم.

می‌خواهم درباره خودمان حرف بزنم، مایی که نه کنسرت می‌رویم، در تئاترها معمولاٌ دیده نمی شویم. مجالسمان مختلط نیست؛ گاهی حتی بلد نیستیم برقصیم؛ عروسی‌هایمان بدون آهنگ است؛ در گوشی‌ها و تبلت هایمان پر از موسیقی نیست،  اوقات فراغتمان را موسیقی پر نمی‌کند، و زندگی‌مان بدون رقص و موسیقی جریان دارد.

  • ما شادیم. خیلی بیشتر از آن‌هایی که فکر می‌کنند شاد هستند. ما برای شادبودن به خنده‌های بلند، جیغ‌های سالن کنسرت، بگوبخند با مردها، دوست‌پسر، رقصیدن، ایروبیک، لباس‌های تنگ یا رنگ‌های تند، لاک‌های رنگارنگ، رنگ موهای آنچنانی، آرایش‌های فشن، رانندگی‌های باسرعت، گربه و سگ و... نیاز نداریم. شاید خیلی‌ها فکر کنند پس اگر این‌ها را از زندگی حذف کنیم، مگر دلیل دیگری هم برای شادی باقی می‌ماند؟

بله، باقی می‌ماند، ما با چیزهایی شاد می‌شویم که شاید فکر کنید شادی با آنها معنا ندارد، شعار نیست، غلو نمی‌کنیم، ادا درنمی‌آوریم، ما هر وقت دلمان بگیرد، خودمان را می‌رسانیم به حرم، خواه حرم سیدالکریم در شهرری باشد یا امام رئوف یا کریمه اهل‌بیت. مزارهای شهدا هم تا دلتان بخواد درگوشه کنارشهر پیدا می‌شود.

می‌نشینیم سرسجاده و با خدا حرف می‌زنیم، قرآن را باز می کنیم تا حرف خدا را بشنویم.

خودمان را می‌رسانیم مجلس روضه و این امام است که همه غم‌ها را از روی دلمان برمی‌دارد و سبک‌بار از مجلس بیرون می‌آییم، مثل پر...

تفریح، مسافرت، کافه، سینما، پارک مان هم سر جای خودش است. اما لازم نیست هرجایی برویم، بارها شده بخاطر دودسیگار و آهنگ‌های تند یا برخوردهای نامتعارف، قیدکافه‌گردی را زده‌ایم.

مجالس مداحی، کیفش خیلی بیشتر از کنسرت است. یک بار امتحان کنید. آنقدر دست می‌زنیم که تمام کف دست‌هایمان سرخ می‌شود؛ شادیم بخاطر شادی اهل بیت.

  • دید و بازدیدهایمان به خوشی است و بدون گناه؛ اگر مجلس زنانه باشیم، بلدیم به خودمان برسیم، از لباس و کفش و آرایش گرفته تا لاک و کیف و زیورآلات؛ اما این رسیدن ها و خوش تیپ بودن ها، برای مجالس زنانه است، نه کوچه و خیابان و بازار و اداره.

  • موقع رانندگی کردن، با هر دور فرمان، روسری مان لیز نمی خورد.

  • ما گرممان می شود، خیلی بیشتر از همه. زیر چادر، حتی اگر لباس نخی بپوشیم، خیس عرق می شویم، اما حریممان و حیایمان، برایمان مهمتر از همه چیز است.

  • عادت نداریم توی کوچه و خیابان بگردیم، بی خود و بی هدف و بی جهت. یا سرِ کار هستیم، یا در خانه، اگر سری به مراکز خرید هم بزنیم، دنبال خرید لازم هستیم، نه پاساژگردی تفریحی. برای همین ما را نمی بینید، اما اگر فرصت بود یک بار راهپیمایی 22 بهمن، روزقدس  یا نمازعیدفطر، در محل تجمع حاضر شوید تا ببینید چقدر تعدادمان بیشمار است.

  • یاد نگرفته ایم با چادرمان خودنمایی کنیم، چه در فضای مجازی و چه حقیقی. نگین و منجوق و مروارید و... چادر را به جای پوشش می کند تبرج.

  • شاید خیلی از ما، زیر چادر مشکی بپوشیم، برای اینکه راحتیم. کمتر دیده می شویم و به چشم می آییم. نه اینکه حوصله شستن لباس را نداشته باشیم یا لباس هایمان را ماهی یکبار بشوییم.

  • هر چند همه فکر می کنند اگر دانشگاه رفتیم با سهمیه بوده، اگر اختلاسی شده، تقصیر ماست، اما غالب ما با حقوق کارمندی زندگی کردیم، می کنیم، اهل ولخرجی نیستیم، به ندرت در حساب هایمان 1 میلیون می ماند، مگر کارمندان که آن را برای اجازه یا پول پیش خانه کنار گذاشته اند.

  • همه مان هم فقیر و بیچاره نیستیم. قشر مرفهی هم بین مان پیدا می شوند. اما پولشان را از اختلاس و زیرمیزی و ... در نمی آورند.

  • گاهی صورتمان را با سیلی سرخ نگه می داریم؛ اما دست به اخاذی، گدایی، زیرمیزی و... نمی زنیم.

  • پدرهایمان مهربانترین پدرهای دنیا هستند. بعضی هایشان برای خودمان و بخاطر نگرانی شان، سرمان داد زده‌اند. شاید عده کمی از ما، کتک‌هایی هم در بچگی خورده‌اند. اما یاد نداریم با کمربند و خط کش و... سراغمان بیایند.

  • عشقمان اربعین است و پیاده روی، اردوهای جهادی، گلزارشهدا و مدافعین حرم و... .

  • ما آدمیم، فیلم نیستیم. لطفاٌ جای ما بازی نکنید، وقتی باورمان، اعتقادمان و عملمان برایتان مسخره است.

پ.ن:

۱- بین همه قشر آدمی، آدم بد و کارچاق کن و... وجود دارد. نمی گویم امثال ما اینگونه نیستند، هستند. اما نه اینکه همه اتفاقات را بر سر ما خراب کنند.

۲- متاسفانه چندسالی است آرایش کردن میان قشر ما باب شده است، نه می کنم، نه می پسندم و نه صحیح است... دوستان را هم اگر ببینم، تذکر می دهم، خیلی جدی! :)

۳- مذهب برای زندگی دنیاست، نه آخرت. به ما یاد می دهد چگونه با قواعد دنیا زندگی کنیم.

۴- قشر ما هم یک طیف است، وسیع و بزرگ و مختلف.

۵- خوشی های زودگذر و کوتاه دنیا را که دین برایمان ممنوع کرده، باشد برای بقیه. خوشی های حلال، دلچسب است و شیرین و دوست داشتنی.

۶- اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

تلخِ تلخِ تلخ

بسم‌الله

شبیه هیچ‌چیز نبود تلخی‌اش. تلخ‌ترین طعمی که تابحال تجربه کردم، چشیدم... از دست‌دادن هر عزیزی، تلخ است. وقتی به فاصله سه‌روز، دو عزیز می‌روند، تلخی‌اش کم نمی‌شود، مصیبتش شانه‌ها را خم می‌کند و نبودنشان پشت آدم را خالی می‌کند.

تکیه‌گاه هر آدمی، بزرگ‌ترهای دوروبرش هستند. پدر، مادر، پدربزرگ، مادربزرگ و بعد خاله، دایی، عمه و عمو...

خاله مادرم و مادرِپدرم به فاصله سه‌روز تنهایم گذاشتند. شاید برای خیلی‌ها خاله‌مادر، دور باشد، اما برای من نبود. مثل مادربزرگ بود، دوست‌داشتنی‌ترین خاله دنیا، خاله‌ای که هیچ‌وقت طعم مادری را نچشید.

و مادربزرگ که پشتم بود، پناهم بود. دلم خوش بود به بودنش، دیدنش، شنیدن صدایش و تعریف‌هایش..،

یک هفته تلخ و سنگین و غمبار. هفته‌ای که شادترین روزش میلاد آقایمان بود و به احترامش روسری سپید پوشیدم و بقیه‌اش فقط مجلس غم بود و ماتم و دلتنگی برای دوعزیز دوست‌داشتنی و مهربان

سفرتان به سلامت


و تنها غم‌آل‌الله، تسکین دل‌های بی‌قرارمان است... و هرچند مجلس روضه‌ای نبود تا غم‌هایمان را در آن بزداییم... چقدر سخت است در شادترین ماه‌سال، سیاه‌پوش شدیم.

از امروز تا ۴۰ روز

بسم‌الله
قطعا عکس‌نگاره‌هایم را یک گوشه کناری می‌نویسم تا فراموش نشوند.
کوچه نگاره‌ها را هم کنارش می‌گذارم. درباره سیما، سینما و کتاب و بقیه چیزهای مهم و غیر مهم، هم اگر حرف‌هایم زیاد تلمبار/تلنبار شد، شاید پیش‌نویس ذخیره‌اش کنم تا در وقتی معهود، رونمایی‌اش کنم.
حس می‌کنم کلا خالی شدم...
از احساس، گفتار، کلمات...
آنقدر در اجتماع چرخیدم که از خودم غافل شدم.
باید بگردم و پیدایش کنم.
از امروز تا ۴۰ روز دیگر که ان‌شاءالله اگر زنده بودم، عید فطر می‌نویسم.
از همین امروز
الان
دلم برای ماه مبارکِ‌نیامده، تنگ شده است...
روزی که ۹ بار می‌خوانیم: الذی جعلته للمسلمین عیدا


پ.ن: به کجا رسیده‌ایم که شام میلادِ امام عصر، در شادی اعیاد شعبانیه، تعطیلات آخرِهفته، هیاهوی گرانی‌دلار، فیلتر تلگرام، زلزله یاسوج، عصبانی نیستم، فیلمی بدونِ فیلم‌نامه و بازی و فقط با تدوین، فیلم حامی‌فتنه اکران شده‌است؟!!!!!!!!!!!!!

ولادت

بسم الله

کاش سال دیگر...

میلادِ موعود را با مولود آن جشن بگیریم.

انهم یرونه بعیدا و نراه قریبا


پ.ن:

1- مخاطب خاص: با احترام، اما روش های دیگری برای رساندن مطلب و نشان دادن موقعیت مکانی وجود دارد، بجز ناهار وشام!  :)

2- پنجره شمالی خانه ما

3- پنجره شمالی را دوست دارم، چون مجالی برای باورها، اعتقادات و ایمانم می شود.

4- الحمدلله علی کل حال

غلط

بسم‌الله
دیدینگ دیییدینگ...
مدتی طول کشید تا از میان وسایل داخل کیف، گوشی را پیدا کند. در آورد، نگاهی به شماره‌ای کرد که خبر از کسی می‌داد که می‌خواهد با او حرف بزند. آنقدر نگاه کرد تا قطع شد.
و دوباره...
این بار وقتی زنگ گوشی، تمام شد، گوشی را داخل کیف انداخت و با دستمالِ‌کاغذی، اشک‌هایش را پاک کرد...
سرش را بلند کرد و نگاهی به محراب مسجدی انداخت که درست روبه‌رویش بود، آن وقتِ‌روز، کوچه خلوت بود.
خدا جون! نمی‌بخشمش... اصلاً مگه باید ببخشمش؟ مگه هر کی، هر کاری کرد، بعد با یه ببخشید، حل میشه؟ هر کی، هر غلطی کرد، پشتش بگه معذرت می‌خوام، باید گفت باشه...
همین جور اشک می‌ریخت و زیر لب حرف می‌زد، صدای ماشین را که از دور شنید، رویش را به سمت دیوار کرد. اشک‌هایش را پاک کرد، روسری‌اش را مرتب کرد، ماشین از پشتش رد شد، دوباره نگاهی به ورودی مسجد انداخت و خواست...
یاد امروز صبح افتاد، سلام نماز را داد، سجده کرد: استغفرالله ربی و اتوب الیه... خیلی سریع جانماز را جمع کرد و دنبال کارش رفت.
چرا خدا باید با همان استغفار، او را ببخشد...
بابت کار دیروز،
دعوا با مادر،
قضاشدن نماز
و...
*
نگاهی به ساعتش انداخت، قدم‌هایش را تند کرد تا به سر کوچه برسد، در همین حال، گوشی‌اش را درآورد، روی فلش قرمز رنگ بالای آن کلیک کرد، شماره را گرفت:
بوق
بوق...
_الو
= سلام...

سکوت

بسم‌الله

بعد از این همه سال زندگی، اولین باری است که در ساختمانی جنوبی، ساکن می‌شویم. به بناهای شمالی عادت داشتم که در واحد‌های جنوبی‌اش زندگی کنیم و پنجره‌ اتاق به حیاطِ خانه باز شود... بعضی وقت‌ها هم پنجره قدی اتاق به تراسِ کوچک باز می‌شد که مرا در عمق آسمان جا می‌داد و فرسنگ‌ها از محیط ناامن کوچه دور می‌ماندم.

وقتی کلید را قفلِ در آهنی می‌چرخاندم، اول گل‌ها و درخت‌ها به استقبال می‌آمدند. بهار، فرصتی بود که گاهی چند دقیقه‌ای در حیاط نفس بکشم، بنشینم، قدم بزنم. مهمترین مزیتش این بود که می‌شد مهمان‌ها را از لحظه‌ای که از ماشین میاده می‌شوند تا ورودی ساختمان، رصد کرد. خصوصاً برای مراسم خواستگاری، بهترین مزیت بود.

عادت داشتم تابستان‌ها، افتاب فقط تا پنجره اتاق بیاید و زمستان‌ها در وسط اتاقم پهن شود. چقدر خوابیدن در زیر آفتاب کم‌فروغ زمستان، لذت‌بخش بود.

اما این بار وقتی اسباب کشیدیم، اتاق‌شمالی خانه سهم من شد و همه لذت‌ها، خاطرات و تجربیاتم را تغییر داد.

هر چند پنجره بزرگ شمالی، تا می‌تواند نور هدیه می‌کند، اما دلم برای آفتابِ‌زمستانی، تنگ شده است. درخت چنار کوچه، درست روبروی پنجره، بالا رفته‌است و کوچه با تمام زمختی، شلوغی و ناامنی‌اش، دیوار به دیوار اتاقم شده‌است.

در خانه قبل، با وجود فاصله‌اش از کوچه، به پنجره‌های دوجداره، عادت کرده بودم؛ اما اینجا پنجره آهنیِ اتاق، امانت‌دار خوبی است و همه کوچه، سرما، گرما و سروصدایش را به من می‌رساند، از صدای زنگ خانه‌های اطراف تا مکالمات تلفنی، احوالپرسی اهالی محل و...

اینجا سجاده‌ام را رو به دیوار پهن کرده‌ام، انگار بین من و خدا فاصله افتاده‌است، هر چه دیوار به دیوار مسجد باشم، اما چه سود که از مسجد، فقط همسایگی‌اش مانده و منی که روزی مشتاق خواندن همه نمازهایم در مسجد بودم، حالا در کنج خانه، قامت می‌بندم. روحانی مسن مسجد که فرزند واقفِ‌مسجد است، ترجیح می‌دهد این منبر و محراب، برای خودش بماند، آنقدر عین‌های نماز را با غلظت ادا می‌کند که غین می‌شود و نماز همه را خراب می‌کند. هر چه پرسیدم و جستجو کردم، گفتند اگر یقین به اشتباه‌خواندن داشته باشی، نمی‌توانی اقتدا کنی. این بود که ترجیح دادم آبروی خودم برود که بگویند اهلِ‌مسجد نیست تا اینکه از آبروی امام‌جماعت مایه بگذارم و نمازهایم را فرادا در مسجد بخوانم.

*

چند ماه دیگر، دوسال می‌شود که ساکن این‌خانه‌ایم. دیگر با همه‌چیزش خو گرفته‌ام. حالا فکر می‌کنم این اتاق، مجال خوبی برای تمرین نوشتن است. صداهایی که هر روز، سوژه‌های جدیدی را برایم تداعی می‌کند. سوژه‌هایی که هر روز اتفاق می‌افتد و من در خیالم، برایش هزار قصه می‌بافم.

نمی‌گویم هر روز، اما هر از گاهی، شاید یکی از خیالاتم را به دست کلمات سپردم تا آن را روایت کند...

*

پ.ن:

تمام دیباچه موضوع کوچه نگاره را در سکوت سحرگاه نوشتم. کوچه‌ای که مزین به نام شهیدی است که شاید در همین حوالی زندگی می‌کرده‌است. جالب این است که اتفاقی، مزارش را در گلزار شهدا دیدم و فاتحه‌ای برایش فرستادم.

در همین سطور آخر، کامیونی عبور کرد و چند کلاغ، تسبیح صبحگاهی گفتند. هر روز این موقع، صدای جاروی رفتگر محل، شنیده می‌شد. امروز، هنوز نیامده، شاید هم زودتر کوچه را تمیز کرده و رفته است کوچه بغل...

شاید یک زمانی کوچه‌نگاره‌هایم، ارزش خواندن پیدا کرد و فکر کردم می‌شود به ناشری امین سپرد... فعلا که همین صفحات مجازی، محل امنی برای نگهداری‌اش است...

وبلاگ نویس؟

بسم الله 1
هیچ وقت وبلاگ نویس حرفه‌ای نشدم. وبلاگ نویسی شغلم نبود. بلد نبودم تبلیغات کنم. شاید باید با خودم صادق باشم و بگویم اصلا نوشته‌هایم ارزش خواندن نداشت تا خواندنی شود.
*
معتاد وبلاگ‌نویسی شدم، اما نظرات زیر پست‌هایم بیشتر از ده تا نمی‌شد.
شاید هم از شناخته‌شدن ، قضاوت شدن، می‌ترسیدم. چه زمانی که در اوج جوانی بودم، چه الان که بیش از سیزده سال از حضورم در صفحات مجازی می‌گذرد.
اما باید اقرار کنم همیشه، همه وبلاگ‌هایم، یکی دوتا خواننده پایه داشت، دارد که مرا تشویق به نوشتن می‌کنند.
نمی‌دانم لابلای خاطرات ترم‌تابستانی سال ۸۴، چه چیزی پیدا کردند که جزوه‌های واحد عمره دانشجویی، برایشان اینقدر خواندنی بود.2

عکس نوشت1: اولین قالب برای اولین وبلاگم... عمرش به 7 سال رسید... بعدها قالب های جدید و مرتبط تری پیدا کردم.


یا لابلای قاصدک‌های باغچه‌ام، چه دیدند... 3

2: این دومین وبلاگم بود. عملاً خواستم شخصی نویسی ها را از خاطرات عمره ام جدا کنم و این عنوان و تاریخ آخرین پست است.

3: این هم وبلاگی که یک ماه فقط عمر کرد و از 7 پست، دو نوشته ام در لیست برگزیده های پارسی بلاگ قرار گرفت.

یا پرینت‌های ذهنام چه چیز خواندنی و جذابی داشت، حتی وقتی که همه مطالبش به عطش 4کربلا رسید، باز هم می‌آمدند، می‌خواندند، نظر می‌دادند.

(مفصل درباره اش اینجا توضیح می دهم.)

4: این هم عنوان اولین پست وبلاگ است که تا قبل از شروع این وبلاگ، می نوشتمش.


یا حتی خاطرات حج و عمره‌ام5 که هنوز ناتمام مانده.

و حالا هم میزکار شلوغم که همه چیز روی آن پیدا می‌شود...
*

این وسط هم البته طاقچه ای ساختم تا خاطرات کتاب خواندن ها و تجربیاتم را با دوستان طلبه، به اشتراک بگذارم که به نتیجه نرسید و از صفحات مجازی حذف شد.

5: این هم عنوان اولین پست اش بود.

و این روزها، عکس‌نگاره6


*
وقتی چندسال قبل، عمره دانشجویی - ۲ واحد را بعد از بک گرفتن از همه اطلاعاتش، پاک کردم، دوباره همه کامنت‌ها را خواندم. آن وقتی که حاج‌آقا انجوی‌نژاد، برایم کامنت می‌گذاشت و چقدر دلم برای دلگرمی‌ها و تشویق‌هایشان تنگ شده یا زمانی که حاج آقای دیگری، وبلاگ عطش را می خواند.

*
دلم برای کامنت‌های همه خواننده‌های پایه‌ام تنگ شده، زمانی که وبلاگ‌هایم را بستم و هیچ رد و نشانی از خودم نگذاشتم. جالب‌تر آنکه همان وبلاگ عمره دانشجویی، سبب شد رفاقتی جدید، عمق ده‌ساله‌ای پیدا کند و خواننده‌ای خاموش، رفیقم شود.

داستان وبلاگ نویسی ام هنوز امتداد دارد... نمی دانم چرا این حرف ها را زدم. شاید از روی همین حرف ها و وبلاگ ها، کسی ردم را پیدا کند، مرا بشناسد، اما دیگر برایم شناخته شدن مهم نیست.7 همه نوشته هایم، روز قیامت مقابلم صف می کشند و باید برای تک تکشان جواب پس بدهم.

خدایا کمکم کن نوشته ها، خط خطی ها، خاطرات، نقل ها، همه برای رضای تو باشد و بس...



پ.ن

1: این پست، جرقه نوشتن این یادداشت شد؛

2: وبلاگ عمره دانشجویی ـ 2 واحد، که با نام ورودی 84 می نوشتم. آدرسش این بود: termetabestani.parsiblog.com؛ البته بعد از پاک کردنش، این آدرس را شخص دیگری می نویسد. ایمیل vorodi84@gmail.com هم یادگار همان وبلاگ است. نامم را گذاشتم ورودی 84، چون سال 84، مشرف شدم. اما خیلی ها فکر کردند ورودی 84 دانشگاه بودم که نبودم؛ ایمیلی که همین روزها، بالاخره حذف می شود.

3: با نام و آدرس قاصدک، می نوشتم.

4: این وسط وبلاگ ستاره ای بدرخشید را جا انداختم، چون عمرش کوتاه بود، در حد یک ماه.
مطالب وبلاگ پرینت های ذهن را خیلی دوست داشتم به اینجا بیاورم. البته نه همه اش را... اما نرم افزار مهاجر در این سه سال، هنوز نسخه بلاگ اسکایش قرار است بیاید؛ حالا هم که شده پنج سال، خبری نیست و بالاخره خودم دست به کار شدم و همه پست ها و نظراتش را آوردم.

5: بعد از عمره دانشجویی ـ 2 واحد، درست اش کردم تا خاطرات حج ام را روی آن بگذارم. اما هنوز بعد از 8 سال، ناتمام مانده و پیش نمی رود، البته در این سال ها، محمل سفرنامه های اربعینی ام شده است. هر وقت خاطراتش تمام شد، اینجا لینکش را می گذارم.

6: چند پست عکس نگاره را هم در همین وبلاگ گذاشتم، اما بعد تصمیم گرفتم هویت مستقلی برایش ایجاد کنم. الان عکس نگاره را در 7 شبکه اجتماعی ایرانی و یک وبلاگ می نویسم.

عکس نگاره روایت خودش را دارد. یک عکس با 8 متن و به اصطلاح امروزی ها، 8 کپشن متفاوت.

از کپی کردن یکسان مطلب در همه جا، خوشم نمی آید. هر بار یک عکس انتخاب می کنم و سعی می کنم از 8 زاویه به آن نگاه کنم و 8 مطلب متفاوت بنویسم. اما گاهی ذهنم یاری نمی کند و کمتر می شود. آن وقت است که ترجیح می دهم به جای کپی، آن عکس را در بعضی از کانال ها نگذارم. عکس نگاره، برای خودم فقط تمرین ذهنی است تا تنوع زاویه دیدی را که ثمره 8 ماه روزنامه نگاری و مطبوعات نویسی بود را از دست ندهم.

الان دیگر عکس نگاره فقط دوجا روایت می شود. کانال سروش و سایت عکس نگاره، تنوع متن ها را هم گذاشته ام و در همان سایت می نویسم تا انسجام داشته باشد و دسترسی به آن راحت باشد.

7: البته هنوز یک حیاط خلوت شخصی مانده است... یک وبلاگ با خوانده هایی اندازه انگشتان یک دست... این هم حذف شد و نوشته هایش جای دیگری ذخیره شد.

8: الان که دوباره متن را خواندم، حس کردم نوشتن این پست، برایم تکراری است... قبلاً خوابش را دیده بودم.

9: اعترافات 11 سال وبلاگ نویسی، قبل از شروع دوازدهمین سال... و حالا پانزدهمین سال..

10: در تاریخ 1398/2/31، بازنویسی و اصلاح گردید.

۱ ۲ ۳ . . . ۶ ۷ ۸
در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan