ولادت

بسم الله

کاش سال دیگر...

میلادِ موعود را با مولود آن جشن بگیریم.

انهم یرونه بعیدا و نراه قریبا


پ.ن:

1- مخاطب خاص: با احترام، اما روش های دیگری برای رساندن مطلب و نشان دادن موقعیت مکانی وجود دارد، بجز ناهار وشام!  :)

2- پنجره شمالی خانه ما

3- پنجره شمالی را دوست دارم، چون مجالی برای باورها، اعتقادات و ایمانم می شود.

4- الحمدلله علی کل حال

غلط

بسم‌الله
دیدینگ دیییدینگ...
مدتی طول کشید تا از میان وسایل داخل کیف، گوشی را پیدا کند. در آورد، نگاهی به شماره‌ای کرد که خبر از کسی می‌داد که می‌خواهد با او حرف بزند. آنقدر نگاه کرد تا قطع شد.
و دوباره...
این بار وقتی زنگ گوشی، تمام شد، گوشی را داخل کیف انداخت و با دستمالِ‌کاغذی، اشک‌هایش را پاک کرد...
سرش را بلند کرد و نگاهی به محراب مسجدی انداخت که درست روبه‌رویش بود، آن وقتِ‌روز، کوچه خلوت بود.
خدا جون! نمی‌بخشمش... اصلاً مگه باید ببخشمش؟ مگه هر کی، هر کاری کرد، بعد با یه ببخشید، حل میشه؟ هر کی، هر غلطی کرد، پشتش بگه معذرت می‌خوام، باید گفت باشه...
همین جور اشک می‌ریخت و زیر لب حرف می‌زد، صدای ماشین را که از دور شنید، رویش را به سمت دیوار کرد. اشک‌هایش را پاک کرد، روسری‌اش را مرتب کرد، ماشین از پشتش رد شد، دوباره نگاهی به ورودی مسجد انداخت و خواست...
یاد امروز صبح افتاد، سلام نماز را داد، سجده کرد: استغفرالله ربی و اتوب الیه... خیلی سریع جانماز را جمع کرد و دنبال کارش رفت.
چرا خدا باید با همان استغفار، او را ببخشد...
بابت کار دیروز،
دعوا با مادر،
قضاشدن نماز
و...
*
نگاهی به ساعتش انداخت، قدم‌هایش را تند کرد تا به سر کوچه برسد، در همین حال، گوشی‌اش را درآورد، روی فلش قرمز رنگ بالای آن کلیک کرد، شماره را گرفت:
بوق
بوق...
_الو
= سلام...

سکوت

بسم‌الله

بعد از این همه سال زندگی، اولین باری است که در ساختمانی جنوبی، ساکن می‌شویم. به بناهای شمالی عادت داشتم که در واحد‌های جنوبی‌اش زندگی کنیم و پنجره‌ اتاق به حیاطِ خانه باز شود... بعضی وقت‌ها هم پنجره قدی اتاق به تراسِ کوچک باز می‌شد که مرا در عمق آسمان جا می‌داد و فرسنگ‌ها از محیط ناامن کوچه دور می‌ماندم.

وقتی کلید را قفلِ در آهنی می‌چرخاندم، اول گل‌ها و درخت‌ها به استقبال می‌آمدند. بهار، فرصتی بود که گاهی چند دقیقه‌ای در حیاط نفس بکشم، بنشینم، قدم بزنم. مهمترین مزیتش این بود که می‌شد مهمان‌ها را از لحظه‌ای که از ماشین میاده می‌شوند تا ورودی ساختمان، رصد کرد. خصوصاً برای مراسم خواستگاری، بهترین مزیت بود.

عادت داشتم تابستان‌ها، افتاب فقط تا پنجره اتاق بیاید و زمستان‌ها در وسط اتاقم پهن شود. چقدر خوابیدن در زیر آفتاب کم‌فروغ زمستان، لذت‌بخش بود.

اما این بار وقتی اسباب کشیدیم، اتاق‌شمالی خانه سهم من شد و همه لذت‌ها، خاطرات و تجربیاتم را تغییر داد.

هر چند پنجره بزرگ شمالی، تا می‌تواند نور هدیه می‌کند، اما دلم برای آفتابِ‌زمستانی، تنگ شده است. درخت چنار کوچه، درست روبروی پنجره، بالا رفته‌است و کوچه با تمام زمختی، شلوغی و ناامنی‌اش، دیوار به دیوار اتاقم شده‌است.

در خانه قبل، با وجود فاصله‌اش از کوچه، به پنجره‌های دوجداره، عادت کرده بودم؛ اما اینجا پنجره آهنیِ اتاق، امانت‌دار خوبی است و همه کوچه، سرما، گرما و سروصدایش را به من می‌رساند، از صدای زنگ خانه‌های اطراف تا مکالمات تلفنی، احوالپرسی اهالی محل و...

اینجا سجاده‌ام را رو به دیوار پهن کرده‌ام، انگار بین من و خدا فاصله افتاده‌است، هر چه دیوار به دیوار مسجد باشم، اما چه سود که از مسجد، فقط همسایگی‌اش مانده و منی که روزی مشتاق خواندن همه نمازهایم در مسجد بودم، حالا در کنج خانه، قامت می‌بندم. روحانی مسن مسجد که فرزند واقفِ‌مسجد است، ترجیح می‌دهد این منبر و محراب، برای خودش بماند، آنقدر عین‌های نماز را با غلظت ادا می‌کند که غین می‌شود و نماز همه را خراب می‌کند. هر چه پرسیدم و جستجو کردم، گفتند اگر یقین به اشتباه‌خواندن داشته باشی، نمی‌توانی اقتدا کنی. این بود که ترجیح دادم آبروی خودم برود که بگویند اهلِ‌مسجد نیست تا اینکه از آبروی امام‌جماعت مایه بگذارم و نمازهایم را فرادا در مسجد بخوانم.

*

چند ماه دیگر، دوسال می‌شود که ساکن این‌خانه‌ایم. دیگر با همه‌چیزش خو گرفته‌ام. حالا فکر می‌کنم این اتاق، مجال خوبی برای تمرین نوشتن است. صداهایی که هر روز، سوژه‌های جدیدی را برایم تداعی می‌کند. سوژه‌هایی که هر روز اتفاق می‌افتد و من در خیالم، برایش هزار قصه می‌بافم.

نمی‌گویم هر روز، اما هر از گاهی، شاید یکی از خیالاتم را به دست کلمات سپردم تا آن را روایت کند...

*

پ.ن:

تمام دیباچه موضوع کوچه نگاره را در سکوت سحرگاه نوشتم. کوچه‌ای که مزین به نام شهیدی است که شاید در همین حوالی زندگی می‌کرده‌است. جالب این است که اتفاقی، مزارش را در گلزار شهدا دیدم و فاتحه‌ای برایش فرستادم.

در همین سطور آخر، کامیونی عبور کرد و چند کلاغ، تسبیح صبحگاهی گفتند. هر روز این موقع، صدای جاروی رفتگر محل، شنیده می‌شد. امروز، هنوز نیامده، شاید هم زودتر کوچه را تمیز کرده و رفته است کوچه بغل...

شاید یک زمانی کوچه‌نگاره‌هایم، ارزش خواندن پیدا کرد و فکر کردم می‌شود به ناشری امین سپرد... فعلا که همین صفحات مجازی، محل امنی برای نگهداری‌اش است...

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan