همرنگی

  • ۱۱:۲۸

بسم الله

نفر اول گفت نرو

دومی اصرار کرد بمان

سومی نهیب زد کجا

چهارمی جلویم ایستاد: نمی ذارم بری!

پنجمی...

خدا گفت:بیا

و همین یک حرف کافی بود، همین یک کلمه...

همه این حرف ها را به حضرت ارباب زدند، دوست و دشمن، رفیق و یار... برادر و همراه...

خدایا

در صراط حق

ذره ای ما را به خودمان وامگدار...

قدم به قدم

  • ۱۰:۱۵

بسم الله

بچه ها را دیدید وقتی می خواهند راه رفتن یادش بدهند...

اول پایِ بچه را می گذارند روی پای خودشان،

بعد یک نفر دستش را می گیرد و آرام، آرام قدم برمی دارد،

مرحله بعد دستش را به دیوار، میز، مبل می گدارد،

بعد یک اسباب بازی روبه رویش می گدارند که به هوای اسباب بازی بیاید،

دستش را می گیرند،

بعد روبه رویش می نشینند و تشویقش می کنند...

قدم به قدم...

شیطان هم دقیقا همین کار را می کند، درِ باغ سبز نشان می دهد، اما... فقط

س

ر

ا

ب

است...

سراب

و لکن الله رمی

  • ۰۸:۴۰

بسم الله

برای اولین بار که تیر و کمان، یا قبضه سلاح، دست می گیری، حس غریبی است، اینکه می شود بزنم یا نه، به هدف می خورد یا نه، نشانه گیری ام صحیح است یا نه،

وقتی تیر پرتاب می شود، دوست داری تا جلوی سیبل بروی و ببینی درست خوره یا نه، و معمولا، نخورده...

تازه می فهمی باید چه نکاتی را رعایت کنی،

دستت را درست بگیری، چشمت از کجا باید هدف را ببیند،

نفس را حبس کنی،

ورزش باد چگونه است،

...

و یادمان می رود علت تامه اش، خداست.

هر چه تیر بیندازی، بیشتر می فهمی، همه چیز دست تو نیست.

زندگی هم همین است.

شاید برای همین است که توصیه شده به فرزندانتان تیراندازی بیاموزید تا مشق زندگی یاد بگیرند...

روزی

  • ۰۹:۰۴

بسم الله

گاهی

یادمان می رود خدا روزی می دهد،

پس برای کسب درآمد بیشتر،

کرایه بیشتر نگیر، کارمزد بالاتر طلب نکن، زیر میزی نخواه، زیرآب رفیق، همکار و... را نزن، در ساعت کاری، کار دیگری برای درآمدزایی بیشتر انجام نده، جنس را دوبرابر نکن، سر سال خمسی، اضافه ها را نبخش تا دیگر نخواهی خمس بدهی...

همه این کارها را می کنیم، بعد برکت می رود، ۸ مان، گروی ۹ می شود و فکر می کنیم باید این کارها را بیشتر انجام دهیم تا آخر ماه کفگیرمان به ته دیگ نخورد.

اما...

این پول های حرام، یک جایی چنان تلف می شود که نمی فهمیم مشکل کجاست! و باز دور باطل...

امیدوار...

  • ۱۱:۵۴

بسم الله

مضطر شده ای؟

وقتی حرف هیچ کس آرامت نمی کند،

دیدن هیچ کس، تسلایت نمی دهد،

بودن هیچ ادمی، خیالت را اسوده نمی کند...

هیچ تماسی، امیدوارت نمی سازد...

همان

وقت

قرآن بردار، بسم الله که گفتی، بازش کن...

این

تنها راه چاره توست... تنها امید، روزنه...

اسراف

  • ۱۹:۳۰

مَصرف و مُسرف

فرقش فقط یک س و ص است.

اما مصرف کننده کسی است که کالا، خوراک، پوشاک را به جا و درست استفاده می کند، اما مُسرف، همان چیز را اگر به او بدهی، نابجا بکار می برد...

دقت کنیم که مُسرفیم یا مصرف کننده؟

فقیر

  • ۱۱:۲۹

بسم الله

اگر قرار است آیه دیگری را هم بزنیم به دیوار اتاق، همین است... بگذاریم درست کنار همان آیه قبل...

وقتی باور کنیم، هیچ نداریم در برابر خدا، پس به هرانچه خدا به تو بدهد، محتاجی...

هر آنچه خدا به تو بخواهد بدهد...

...


هر آیه ای را که به ان نگاه کنیم، درنگ کنیم، تامل کنیم، تفکر، تعقل...

دلمان می خواهد قاب کنیم و بزنیم روی دیوار...

تک تک

۶ هزار ایه قران زیباست،

اما

گاهی

یک ایه عجیب با دلت بازی می کند...

انفاق

  • ۰۶:۲۱

بسم الله

و چه بسا مفسرین هم خطا رفته اند، وقتی مصداق این آیه را ام المومنین ندانسته اند...

که انفاق خدیجه کبری (سلام الله علیها) مثال آبی بود که نهال اسلام با آن آبیاری شد.

خیلی بیش از ۷ خوشه و هفتصد دانه...

انفاق بانو هنوز بعد از ۱۴ قرن، شکوفاست، بار می دهد...

تنها دیدار

  • ۰۳:۱۴

چهار سال و 11 ماه، یک ماه مانده تا پنج‌ساله شدن... همان دوتا کانال سیاه و سفید تلویزیون، تصاویر و فیلم‌های امام را نشان می‌داد. یادم هست چقدر به بابا اصرار کردیم که ما را ببرد جماران. نشد، نتوانست... یک‌بار هم که یکی از دوستانش کارت دیدار گرفته بود، بابا را پیدا نکرد که کارت‌ها را برساند دستش.
هر روز آخر اخبار می‌گفتند برای سلامتی امام(ره) دعا کنید. امام(ره) روی تخت بود، کنار تخت می‌ایستاد و نماز می‌خواند. بعد از مدتی دیگر نشسته می‌خواند. هر روز تلویزیون را می‌دیدم و دعا می‌کردم امام(ره) خوب شود و ما برویم دیدنش. همیشه شنیده بودم که امام(ره) بچه‌ها را خیلی دوست دارد...
بابا صبح رفته بود بیرون، خواب بودیم، بیدار که شدیم، مادر گفت امام(ره) رفت... مگر دختربچه‌ی پنج‌ساله چقدر مرگ را می‌شناسد. دلش طاقت نیاورد. از من و خواهرم قول گرفت که چادرش را بگیریم و ول نکنیم. فرزند چهار ماهه‌اش را هم بغل کرد و ما را برد مصلی... همان‌جا کنار دیوارها و نرده‌های مصلی، زیرانداز انداخت و گفت از همین‌جا با امام(ره) حرف بزنید. هنوز تصویرش توی ذهنم حک شده، یک پیکر سفیدپوش در یک اتاقک شیشه‌ای. اصرار به مادر که نمی‌شود ما برویم جلو؟ مواظبیم بین مردم گیر نکنیم! از همین کنار می‌ریم! مادر فقط گفت: « من نمی‌تونم. بگردید اگر بین جمعیت بابا را پیدا کردین، با بابا برید جلو...»
دوقدم از مادر دور می‌شدیم، نهیب می‌زد که جایی نرویم. چقدر میان مردم سیاهپوش، دنبال پدر گشتیم و نبود. چقدر چشم گرداندیم که پدر را ببینیم. بابا نبود و ما فقط برای اولین و آخرین بار امام را از کنار دیواره‌های مصلی دیدیم.

*
هنوز هم تصور کاری که مادر کرد، برایم مشکل است. بردن سه‌تا بچه قد ونیم‌قد به مصلی، در بین خیل عظیم جمعیتی که هر دقیقه‌اش یکی آن وسط له می‌شد، غش می‌کرد، از هوش می‌رفت، نشدنی است. حداقل من جرئت مادر را ندارم. خرداد امسال، بیست و هشتمین سالگرد همان روزهاست، روزهای پر از گریه، توسل، نذر برای رهبری که قلب ملت بود.

هنوز هم وقتی صدای آقای حیاتی را می‌شنوم، چشمانم پر از اشک می‌شود:
«انا لله وانا الیه راجعون، روح بلند پیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان جهان حضرت امام خمینی به ملکوت اعلی پیوست...»

غرور

  • ۰۷:۰۶

بسم الله

این آیه را همین امروز، به دیوار اتاق بزنیم. جایی که دقیقا جلوی چشممان باشد، هر وقت کم آوردیم، ادعا داشتیم، فکر کردیم کسی هستیم، گمان بردیم کاری کردیم و و و و

یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم...

بعد فکر کنیم به نعمتش

به لطفش

به رحمتش

به غفرانش...

 و زیر لب زمزمه کنیم، استغفر الله ربی و اتوب الیه


پ.ن: خواستم مشمول آیه چند روز قبل نشوم... اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم و انتم تتلون الکتاب...

دیوار اتاقم... :)

۱ ۲
در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan