پرو مجازی

بسم‌الله

از وقتی می‌شد اینترنتی خرید کرد، می‌کردم. چندبار از فروشگاه شهروند خریدم. قبلش هم دیجی‌کالا و دیجی‌استایل و بامیلو را زیر و رو کرده بودم.

خرید وسایل یک طرف، به قابلیت خوب و مطلوبی در خرید لباس رسیده بودم. معمولاً سایزهایی که می‌خریدم اشتباه نبود، اما جنس‌هایش چرا... چندتا لباس بد خریدم، می‌شد پس فرستاد، اما دیر کردن و بدموقع آمدن پیک‌ها، باعث می‌شد از خیر بازپس‌فرستادنش بگذرم. اعصاب و وقتم بیشتر از یک لباس، ارزشمند بود. گاهی ۶ ساعت انتظار، وقت کمی نبود.

روسری را راحت می‌خریدم. در کنار چندتا لباس بد - البته هر کدامش را چندین و چندبار پوشیدم و استفاده شد، مشکل یکی‌ این بود که اصلاً مدلش به من نمی‌امد و دومی جنس بدی داشت و خیلی چروک می‌شد- چندتا لباس خوب، تک و قشنگ هم خریدم.

وقتی خواندم درصدی از سهام این دو شرکت را خارجی‌ها خریدند، بدجور در ذوقم خورد و حسابم را بستم. تمام

بعدها که کانال‌های فروش لباس، وارد شبکه‌های اجتماعی داخلی هم شد -با توجه به اینکه تلگرام نداشتم- خیلی مردد بودم در خرید لباش از کانال‌های بی‌نام و نشان.

مدت‌ها رصد کردم، تا رسیدم به یک کانال. از نام ادمین که سادات بود و عکسش چادری، تا نام‌خوب انتخابی برای کانال و از همه بهتر، تقیدش به مسائل شرعی در پوشاندن صورت مانکن‌ها

کلی هم پیام‌های تشکر...

خیلی گذشت تا خودم را راضی کردم به خریدن لباسی که خیلی وقت بود دنبالش بودم. سفارش مزون‌دوز بود و ۱۰ روز کاری طول می‌کشید.

شد ۱۲ روز و بالاخره فرستاد.

کار تمیز دوخته شده بود، اما شباهت کمی به انچه که من می‌خواستم داشت... از رنگ و مدل گرفته تا رنگ متفاوت خرج‌کار با پارچه‌اصلی.

چک و چانه‌ها با ادمین فروش که فهمیدم با یک واسطه دیگر به مزون سفارش داده (وکلا نه کار را دیده و نه مزون را می‌شناسد) و صحبتِ پیامکی با خیاط که فهمیدم هنوز پولی دریافت نکرده و قول پیگیری و حل مشکل!

خیلی تجربه تلخی بود که هنوز تمام نشده! می‌خواهند یک هفتم هزینه را پس بدهند برای درست شدن کار که از خیر همه چیز بگذرم.

می‌شود حقوقی پیگیری کرد، اما باز هم هزینه و وقتم ارزشمندتر از یک لباس است، تجربه تلخی بود، با شما هم به اشتراک می‌گذارم.

به هیچ‌وجه از کانال‌های متفرقه و اینترنتی لباس نخرید، هرگز!

اگر خیلی مجبورشدین، شرط کنید نصف هزینه را بعد از دیدن کار واریز می‌کنید و تمام! مثل من برگ برنده‌تان را نسوزانید.

پ.ن: یک حقوقی پشیمان!😑 عالم بی‌عمل!

اول، دوم، سوم، چهارم یا حتی بیشتر!؟

بسم‌الله

خیلی‌وقت بود بحثش داغ شده بود. دلم می‌خواست بنویسم درباره‌اش، به عنوان کسی که اندازه ارزنی فقه خوانده و لای کتاب‌های اصول گشته است. از همان ۱۴، ۱۵ سالگی که مسیرم به مدرسه معارف رسید تا همین امروز که مشغول اخذ مدرک سطح ۳ حوزه علمیه خواهران هستم.

قریب ۲۰ سالی می‌گذرد. البته نه خواندن این درس‌ها ۲۰ سال طول بکشد. پشت هم نبوده، اما مرا از خواندن دروس معارفی غافل نکرده است؛ خیلی فکر کردم برای نوشتن، اما گمان بردم شاید میل شخصی و هوا و هوس در آن دخیل شده‌است.

*

تعدد زوجات یا همان چندهمسری، بحثِ‌داغ این روزهاست. بحثی که با برنامه بدون توقف، عمومی شد، با اطلاعیه کارگاه چندهمسری، شعله‌ور شد و امید می‌رفت با انتشار نظر رهبری، حداقل تکلیف نیروهای مذهبی و حزب‌اللهی مشخص بشود که نشده همچنان.

بحث فقهی، اجتماعی، روانشناسی و حقوقی.

اینکه این اتفاق، مزیت است، حق است، امکان است یا مانع؟

و در مقابلش، باید گارد گرفت، پذیرفت، دست‌ها را بُرد بالا و یا بالاتر، خودمان برای این اتفاق آستین بالا بزنیم.

حرف رهبری، فصل‌الخطاب است برای من. اینکه حضرت‌آقا این امر را مباح غیرمستحب دانسته‌اند. یعنی فقط جواز است، و لاغیر. و وقتی می‌گویند غیرمستحب. یعنی جوازی است که حتی توصیه نشده از این جواز بهره بگیرید. در ادامه امام‌خامنه‌ای، آن را با توجه به شرایط جامعه، جایز نمی‌دانند.

همه شبهاتی هم که درباره دفاع از چندهمسری، بیان می‌شود، قابل پاسخگویی است.

از اینکه اگر سنت است، چرا مانع می‌شوید؟

از آمار دختران مجرد جامعه!

از احساس دِین متمولین نسبت به آمار بالای دختران مجرد،

از...

یادمان باشد که امام‌خامنه‌ای فرمودند مباح غیرمستحب که با توجه به شرایط امروز نظرشان نسبت به این امر، خوشبینانه نیست.

والسلام علی من اتبع الهدی

پ.ن: یعنی توجیهاتشان درباره نظر رهبری، زیر سوال بردن سایت رسمی دفتر حفظ و نشر آثار مقام معظم رهبری و برداشت‌هایشان، خیلی خنده‌دار است. خیلی!

ادعای ولایت‌پذیری می‌کنند و هی صغری و کبری می‌بافند!

رفیقِ شفیق

بسم‌الله

از بچگی همراهم بود. همان‌وقت‌ها که فقط یک مدل بود، مادر کلی خلاقیت به خرج داد و برایمان مدل‌دارش کردکرد و گاهی اوقات همراهم بود.

از وقتی رفتم مدرسه، شد رفیق همیشگی‌ام.

شاید دوره‌ای شُل شد، رفت عقب، اما انگار با چسب، چسبیده بود.

بعداً درست شد، کامل شد، شد تاج زندگیم، زندگیم.

هیچ‌وقت عقب نرفت، حذف نشد تا امروز... الحمدلله

یکبار بخاطر فحش خوردم،

امشب بخاطرش، کتک هم خوردم، نزدیک بود جدا شود، که نشد... بی‌غیرت‌ها زیاد بودند که کتک‌خودمان را دیدند و از جایشان تکان نخوردند.

انگار یکبار برایم ثابت می‌شد تا قدر این رفیقِ‌شفیقِ همیشگی را بیشتر بدانم. قدر چادرم را...


پ.ن: اینجا هر گونه بحثی درباره

چرا حجاب،

چقدر حجاب،

برای چه حجاب،

به قول بعضی‌ها، چرا به بقیه گیر می‌دهیم، تذکر می‌دهیم و... در حد توان، آزاد است. با روی باز پذیرای صحبت‌ها، نقدها، حرف‌ها هستم. به شرطی که بحث کنیم، ارام، منطقی، قدم به قدم. شاید من اشتباه می‌کنم.

قصه لباس ها

بسم‌الله

  • خیلی از مشاغل، لباسِ‌فرم دارند. مثل آتش‌نشان‌ها، مهمان دارها، نظامی‌ها... حتی با اینکه شغل‌شان پرزحمت است و فعالیت زیادی دارند، رنگ لباسشان روشن است، مثل نیروهای راهنمایی و رانندگی و نیروهای دریایی در  تابستان که لباس سفید می‌پوشند. لباس‌هایی که فکر می‌کنم گاهی باید هر روز شسته شوند.

  • برخی از مشاغل، لباسِ کار دارند. مثل مکانیک ها، تعمیرکارها، آشپزها، کادر درمانی...

  • قریب به اتفاق رشته های ورزشی، لباس مخصوص دارند.

  • اکثر کارخانجات و ادارات برای لباس پوشیدن، آئین‌نامه دارند؛ همیشه چند ردیف از مانتو فروشی‌ها، اختصاص دارند به مانتو، شلوارهای اداری؛ (هرچند بخاطر چادر، من هر مانتویی که دوست داشتم با هر رنگی، زیر چادر می‌پوشیدم.)

  • همه ما، حتی اگر شاغل هم نباشیم، لااقل دو سه سری لباس داریم. لباس خانه و لباس بیرون خانه. (بماند بعضی‌ها برایشان این تفاوت وجود ندارد.) پوشش بیرون خانه هم متفاوت است، برای وقتی که اداره، کلاس، باشگاه، دانشگاه و... می‌رویم یا وقتی مهمانی دعوتیم. الان مهمانی‌ها هم درجه‌بندی دارد. از مهمانی‌های صمیمی و دورهمی های خودمانی، تا مجالس رسمی‌تر و نهایتش مجالس عقد و عروسی است که بهترین لباس‌هایمان را می‌پوشیم.

  • گاهی وقتی چندجا کار داریم، لباس مهمانی‌مان را می‌گذاریم در ساک و با خودمان می‌بریم. از صبح، تنمان نمی‌کنیم، مبادا کثیف شود، عرق کنیم و وقتی به مهمانی می‌رسیم، لباسمان موجه نباشد.

  • شاید برای خیلی از کارها، لباس مخصوص هم داشته باشیم. مثلاً آقایانی که روی منقل زحمت جوجه و کباب و گوجه‌اش را می‌کشند، معمولاً یک لباس دارند برای همین کار... گاهی لباس‌شان برای شستن ماشین هم متفاوت است.

*

همه ما، برای روبروشدن با آدم‌های مختلف، رفتن به مکان‌های متفاوت و انجام مشاغل، لباس مخصوص داریم؛  و بهترین، قشنگترین‌شان را هم می‌گذاریم برای مجالس عروسی... حتی برای سنین مختلف، مثلاً لباسی که در بیست سالگی می  پوشیدیم را در 50 سالگی نمی پوشیم.

  • اما چرا برای نمازمان، پوشش مخصوص نداریم؟ گاهی حتی یک جانماز هم نداریم، مهری را از روی طاقچه برمی‌داریم و نماز می‌خوانیم. گاهی چادرمان را هزار وصله می‌زنیم و با همان نماز می‌خوانیم.

  • مگر بالاتر، بهتر، مهمتر از قرار ملاقات با خدا هم داریم؟ حالا چون روزی 5 نوبت است، باید برایمان عادی شود؟ هر جا می رویم یک جانماز می‌گیریم و نماز می‌خوانیم. شما هر وقت مهمانی می‌روید، از میزبان، لباس می گیرید برای شرکت در مهمانی‌اش؟ مگر پوشش نماز، فقط چادر است؟ چرا همیشه لباس هایمان را با خود می‌بریم، اما لباس و پوشش نمازمان همراهمان نیست؟

  • یعنی مهمانی خلق خدا، از دعوت خدا مهمتر است؟ نمی گویم از فردا لباس های مهمانی مان را برای نماز استفاده کنیم. اما شاید بهترین پوششِ‌خانم‌ها برای نماز، همان لباس سپید احرام باشد... آقایان هم که توصیه‌ها درباره‌شان زیاد است، بروند سراغ باب لباس نمازگزار...

لباس سپید احرامم را نمی‌دانم کجا گذاشته‌ام. باید پیدایش کنم برای وعده ملاقات بعدی...

 

پ.ن: اول برای خودم نوشته ام، بعد برای بقیه...

اولین

بسم الله

همه ما، بارها اولین چیزهای زندگی مان را تجربه کردیم، هر آدمی یک بار زندگی می کند و در زندگی اش، همه اولی ها خاص می شود. مهم نیست چند نفر قبل او رفته اند، خوانده اند، نوشته اند... برای او می شود خاص! و گاهی خیلی خاص

می خواهد اولین گریه، قدم، صدا، کلمه باشد،

یا اولین روز مدرسه، دوست، نمره بیست و جایزه...

نوع اولش را بقیه برایش ذوق دارند و بقیه اش را خودش، بیشتر حظ می برد.

و حالا برایم این روزها،  اولین کتاب محقق شد.
اولین کتابی که فیپا گرفت و چاپ رسمی شد. هر چند گروهی و فقط یکی از مقالات به قلمم است. ذوق خاصی دارد بعد از یکسال انتظار...

باشد همیشه قلم هایمان برای خدا بنویسد و بس.

پ.ن:
۱- چقدر خوشحالم که این اولین، در مسیر دین است.
الحمدلله علی کل حال
۲- اینجا برایم حیاط خلوت نوشتن است که بدون پیش داوری خوانده شوم. پس بر من ببخشید که نام کتاب را نمی‌گویم.

شادمانی کنار ارباب

بسم‌الله

مهدی شادمانی را خیلی وقت است می‌شناسم. از روزهایی که خواننده یادداشت‌هایش بودم در همشهری جوان، گاه بیگاه نوشته‌هایش چاپ می‌شد، تا وقتی نویسنده ثابت شد، مسئول صفحه بود و قبل از کن‌فیکون شدن مجلات، معاون سردبیر بود، یعنی همه کاره!

هشت‌ماهی هم در همشهری جوان قلم زدم، باواسطه رییسم بود. با واسطه بود، چون نویسنده یک بخش بودم و هیچ‌وقت ندیدمش؛ یعنی از باب اداری و مدیریتی ندیدمش. اما نظرش، نظراتش درباره یادداشت‌ها و مقالاتم به واسطه مسئول صفحه مربوطه، به گوشم می‌رسم. و چند یادداشتی که بنا به مصالح او، به زیور چاپ اراسته نشد.

همه حرص‌هایی که با واسطه درباره‌ام خورد. اینکه مطلب دیر شده، نرسید و من باید می‌نوشتم و داشتم تلاش می‌کردم، اما تمام نمی‌شد. بماند قسط اخر دستمزدها بابت ۷، ۸ متن آخر که ۵۰۰ تومنی می‌شد حوالی سال ۹۵، بالاخره به دستم نرسید.

می‌گذارمش پای ردمظالم، بابت حرص‌هایی که خورد، این به آن در...

*

مهدی شادمانی جزو آدم‌هایی بود که آخر زندگی تکلیفش با خودش مشخص شد. عاشق خدا شد بابت تمام سختی‌ها، رنج‌ها، مصیبت‌ها، دردها. ماند برای خدا، شاکر شد، دوستش داشت، خیلی بیشتر امثال منی که ادعاهایمان گوش فلک را کر کرده است.

من هنوز نمی‌فهمم عشق به خدا با طرفداردواتیشه بودن تیم فوتبال، چگونه جمع می‌شود؟

نمی‌فهمم نوای قرآن با آهنگ‌های موسیقی، کجا کنار هم قرار می‌گیرد؟

اینکه تصمیم گرفت نام بچه‌اش را آوا بگذارد، چون هیچ بار فرهنگی، مذهبی و ملی ندارد، و بعداً بخاطر اسمش، مجبور به تحمل شرایطی نشود که دوست ندارد، چگونه با عاشق‌خدا بودن، با رسم و راه معصومین جمع می‌شود؟

هنوز هم این تناقض‌ها را نمی‌فهمم.

اما

می‌دانم وقتی حضرت ارباب، شب اول محرم صدایش می‌کند، قطعاً تمام تناقض‌هایش حل شده، وگرنه عزایش، مصیبتش با عزای ارباب یکی نمی‌شد؛ و همین عزای ارباب و اشک برای سیدالشهداء، ارامشی است که بر دل و روح و جان خانواده‌اش می‌نشیند، ان‌شاءالله

طلب صبر می‌کنم از خدا برای همسر همراهش و کودکانی که امسال عاشورا، معنی بی‌پدری را لمس می‌کنند، می‌فهمند و با دختر کوچک حسین (علیه‌السلام)، فرزندان کاروان کربلا همدرد می‌شوند.

لایوم کیومک یا اباعبدالله

شروع تاریخ!

بسم‌الله

شد مبدا تاریخ... گذر از شهر آبا و اجدادی به شهری دور، از شهر خودش به شهری دیگر، از همه علقه‌ها و وابستگی‌هایش به جایی ناشناخته، از مکه به مدینه برای تشکیل حکومت اسلامی. شاید قرار بود همیشه یادمان باشد هرچند هجرت سخت است و طاقت‌فرسا

دل‌بریدن مشکل است،

اما گاهی مبدا خیلی از تغییرات است،

شروع خوبی‌هاست،

سرچشمه خیرات است،

آنقدر که شهرِمقصد به نامت ضرب شود، هر چند تازه وارد باشی.

قرار بود مسلمانان یادشان باشند، هر چه دارند و هستند، از هجرت شروع شده است.

و سالمان شد هجری قمری. خدا خیام را بیامرزد برایمان تقویم جلالی نوشت و بعدا نجم‌الدوله، آن را هجری شمسی کرد. و سال ۱۳۰۴ هجری شمسی به تصویب مجلس شورای ملی رسید. مبداش را همان هجرت گذاشت و شد .

اما اتفاقی در سال هجری قمری افتاد. هجرت، اول ربیع‌الاول بود، نه اول محرم. محرم اولین ماه سال بود، قبل از اسلام؛ بعد اسلام، هجرت، مبنای تاریخ شد و ماه‌ها را می‌شمردند، مثلاً ۴۰ ماه بعد هجرت، از همان ربیع‌الاول هم می‌شمردند و مبنا سال شماری بوده.

بعدها خلیفه دوم، وقتی در تاریخ گذاری به مشکل برخورد، عده‌ای از اصحاب را جمع کرد و مشورت خواست برای محاسبه ماه‌شماری و سال شماری. پیشنهاد امیرالمومنین، همان هجرت بود. اما پیشنهاد توسط خلیفه دوم تغییر یافت و شروع سال را دو ماه و بیست روز عقب کشید! یعنی محرم سال اول هجری، در زمان واقعی، وقتی است که هنوز هجرت رخ نداده‌است.

شروع سال، هجرت پیامبر بود از مکه به مدینه بود و ماه اول سال، ربیع‌الاول... اما بعدها این تغییر باعث شد شادی سال نو با مصیبت سیدالشهداء، رنگ ببازد.

کاش یک زمانی تقویم رسمی کشورهای عربی اصلاح شود و دوباره ربیع‌الاول بشود اول سال...

شروعی همراه با بهار

پ.ن: این یک مقاله خوب، کامل و جامع دراین باره

https://www.google.com/url?q=http://ensani.ir/fa/article/download/189769&sa=U&ved=2ahUKEwia15vGsaDkAhVKDuwKHXuMCJsQFjABegQICBAB&usg=AOvVaw1R662zJfIsp3ZSj8IJI_py

حق همه چیز را محترم شماریم!

باسمه‌تعالی

اپیزود اول:

می‌رسم خانه، چشمانش خیس بود، خیس خیس خیس... سشوار به دست نشسته بود و با دقت یکی یکی‌اش را خشک می‌کرد، اما نمی‌توانست سرش را نگه دارد، گردنش می‌افتاد: اگه بمیره چی!

اپیزود دوم:

بخواب مامانی، بخواب، بعد تو تو دنیا هیچ‌چیز واسم مهم نیست و دوست دارم زودتر بیام پیش تو.

اپیزود سوم:

... قربونت برم الهی...! زود رفتی از پیشمون...دیگران هر چی می‌خوان بگن که موقعش بود...اما نه...همشون بی‌خود میگن...خیلی زود بود. می‌خواستم قشنگ‌ترین تابلوی جهان رو ازت بکشم... زیباترین جمله‌های دنیا رو برات بنویسم... جذاب‌ترین کمیک‌استریپ رو ازت بکشم... اما نتونستم.

*اپیزود اول، ۷، ۸ سال پیش در خانه ما اتفاق افتاد، وقتی مهمان داشتیم و همه اردک‌ها از آب پریده بودند بیرون، اما ارشد (از اول از همه بزرگتر بود و اسمش ارشد ماند.) در آب مانده بود، پاهایش یخ زده بود. خواهرم پرهایش را یکی یکی خشک کرده بود و چشمانش خیس بود، اگر ارشد امشب بمیرد چه؟ و الحمدلله خوب شد.

*اپیزود دوم، یادداشت خانم هانیه توسلی بود که چند وقت پیش برای فقدان گربه‌اش گذاشته بود.

* و سومی، یادداشت بزرگمهرحسین‌پور برای گربه‌اش مشا

اینا را اول گفتم تا بگویم من حیوان خانگی داشته‌ام، حیوان خیلی می‌فهمد، خیلی عاطفه دارد، خیلی دوست‌داشتنی و مهربان است، اگر اتفاقی برایش بیفتد، حسابی آدم را بهم می‌ریزد، یادم هست روزی که مجبور شدیم بخاطر اعتراض همسایه طبقه بالا، بدهیمشان بیرون، کسی که قرار بود ببرتشان، زود آمد، آنقدر سریع خودم را رساندم که دستم درد گرفت، گریه‌ام گرفت، یکی یکی بغلشان کردم، بوسیدمشان و گذاشتیمشان توی سبد، بعدها گاهی یادشان هم می‌کردیم و با خاطره‌هایشان زندگی می‌کردیم، می‌کنیم. اما هیچ‌وقت آن‌ها را دخترم و پسرم خطاب نکردم، هیچ‌وقت مثل از دست دادن یک آدم، برایشان اشک نریختم، هیچ‌وقت قربانشان نرفتم، هیچ وقت آرزوی همجواری با امام معصوم را به همجواری با حیوان تنزل نداده‌ام.

آهای آدم‌ها

شما آدمید، اشرف‌مخلوقات، بهترین خلق روی زمین، قطعاً سگ و گربه و قناری آدم نمی‌شوند، چرا شما خودتان، ارزشتان، مقامتان و مرتبه‌تان را در حد حیوان پایین می‌آورید. سگ فحش نیست، قبول، اما سگ، ادم هم نیست، چرا خودتان را پدر و مادر سگ، صدا می‌کنید!

چرا همه چیز را قاطی می‌کنیم؟

چرا افراط و تفریط می‌کنیم؟

اسلام می‌گوید اگر کسی کمی آب داشته باشد، مخیر شود بین وضوگرفتن و دادن آب به حیوان، دومی مقدم است. در محدوده خانه خدا، اجازه کشتن پشه را هم نمی‌دهد، اما از آن‌طرف مسلمانان را از همجواری‌، با سگ و گربه پرهیز می‌دهد!

این دین، همان دین است قطعاً...

گربه و سگ و قناری و اردک و مرغ و خروس و... جای فرزند را نمی‌گیرد. چیزی جای چیز دیگر نیست!

این حجم عاطفه برای آدم‌هاست، جای درست خرجش کنیم.

از طرف دیگر، حیوانات را از همجواری باهم‌نوع، محروم نکنیم، شما دوست دارید تنهایی بین کرگدن‌های مهربان زندگی کنید؟!

دعای من

بسم‌الله

یکی از وبلاگ های دعوت عمومی کرده به چالش، این بار چالش دعای منتخب! حالا منم و یک مفاتیح، یادگار سفرهای عمره و حج که بعدها همراه پیاده روی های اربعینم هم بود. در میان گشت های سعودی، کوچکی اش باعث می شد راحت بین وسایل و در جیبم مخفی اش کنم تا بتوانم صفحه به صفحه اش را نفس بکشم، ببلعم.

حالا از کدامش را بنویسم!؟

  • دعای عهد را بنویسم، همان که گفته‌اند هر روز بخوانم، سعی می کنم، اما گاهی خواب، کار دیگر مانع می شود. گاهی زمزمه می کنم: اللَّهُمَّ إِنْ حَالَ بَینِی وَ بَینَهُ الْمَوْتُ الَّذِی جَعَلْتَهُ عَلَی عِبَادِک حَتْما مَقْضِیا، فَأَخْرِجْنِی مِنْ قَبْرِی مُؤْتَزِرا کفَنِی شَاهِرا سَیفِی مُجَرِّدااما حال ندارم، حالا که زنده ام، ایستاده بخوانم و درازکش تمامش می کنم.
  • امین الله را چند وقت است کشف کرده ام، وقتی می‌گویم السلام علیک یا امین الله فی ارضه، بنا به حالم، گاهی حس می‌کنم روبروی حرم حضرت پدر ایستاده ام، روبروی ایوان طلا...
  • یا وقتی جامعه کبیره می‌خوانم و هربار می‌رسم به نصرتی لکم معدة، نمی‌دانم به حال خودم گریه کنم یا بخندم! چه ادعای غریبی...
  • شاید هم باید از دعای بعدنمازصبح امام عصر بنویسم، اخرش مستحب است دست در دست بگذاری و بگویی... اللهم هذه بیعة له فی عنقی...
  • آل‌یاسین را هم نگویم بهتر است! گاهی نفسم می‌گیرم تا تمام شود.
  • از عشق‌بازی های ندبه بنویسم، آنجا که عبارات دعا درباره غایب است و وقتی به نام حضرت مادر می‌رسد، مخاطب حضور می‌یابد:  أَیْنَ ابْنُ النَّبِیِّ الْمُصْطَفَی وَ ابْنُ عَلِیٍّ الْمُرْتَضَی وَ ابْنُ خَدِیجَهَ الْغَرَّاءِ وَ ابْنُ فَاطِمَهَ الْکُبْرَی  بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی وَ نَفْسِی لَکَ الْوِقَاءُ وَ الْحِمَی2  و آیا هنوز نشسته دعا می‌خوانم یا شیرفهم شده‌ام بلندشوم، هرچند از حضورشان چیزی نفهمم.
  • یا از عشق‌بازی با خدا... و لایمکن الفرار من حکومتک... خداا! نمی توانم فرار کنم، یعنی اگر می شد میرفتم؟ آنجایی که ضجه می زند اگر مرا در آتش بیندازیم، داد می زنم دوستت دارم!
  • خاطرات مکه مرا پرت می کند به طواف های دور بیت الله، آن جا که همه دعاهایی که خطاب به خداست جان می گیرند و نازل می شوند، مهم نیست جوشن کبیر بخوانی، یا یستشیر، مجیر یا مشلول... همه اش یا هیچ کدام...
  • اجرنا من النار یا مجیر شب های سپید رمضان، حال و هوایم را بارانی می کند، یاد طواف های بیت الله.
  • دعای ماه رمضان را بگذارید نگویم، وقتی هر شب بعد هر فریضه گفته اند برای حج دعا کنیم اللهم ارزقنی حج بیتک الحرام و گاهی تمام صورتم خیس می شود، خدایا می شود دوباره مرا میان حجاجت جا دهی؟
  • یا وقتی افتتاح را می خوانم، دعایی که خدا به ما حق شکایت داده: اللهم انانشکو الیک فقد نبینا
  • یا ابوحمزه اش... تک تک فرازهایش، همه نازهایی که عبد با معبود می کند، عاشق با معشوق می گوید...
  • باز هم می خواهی بگویم، از عاشورا، از زیارتی که هر بار می خوانم انگار خون ارباب، جاری می شود! بک علینا و علی جمیع اهل الاسلام... علی جمیع اهل السماوات... داغت، عزایت، اشکت بر همه اهل آسمان ها سنگین است.
  • شاید هم فقط چند صفحه آخر، آنجا که حضرت مادر، جواب  می دهد: و علیک السلام یا قرة عینی و ثمرة فؤادی...3 نور دیده ام، میوه قلبم.

بگذارید همین جا بمانم، سراغ صحیفیه فاطمیه و سجادیه و... نروم.

همه این دعاها دعای من هست ونیست... هر دعایی جای خودش را دارد، رزق هر کسی از دعا متفاوت است، من نمی توانم بگویم گل رز را بیشتر دوست دارم یا مریم یا نرگس... هر کدام جا خودش عزیز و است و خوش بو و دوست داشتنی و خواستنی...

کتاب های دعا، باغ گل اند، هر دعایی عطر خودش را دارد، صفای خودش را می طلبد، اثر خودش را می گذارد.

فقط یک چیز آموخته ام و فقط سعی می کنم رعایت کنم. چطور پیش پدر، مادر، استاد، معلم و... با ادب قرار می‌گیریم؛ در محضر دعا همین گونه باشیم.

از همین امروز، یک قدم به ادب نزدیک شویم. اگر راحت می‌نشستیم، دوزانو بنشینیم، اگر دو زانو هستیم، بایستیم، اگر نشسته‌ایم، بعضی از ادعیه را در سجده بخوانیم. روبرویمان و مورد خطابمان حضرت حق است یا معصومین علیهم السلام... بزرگترین، مهمترین ودوست داشتنی ترین های عالم... ادب کنیم، تا لبریزمان کنند از معارف ناب ادعیه...


1- خدایا اگر بین من و او مرگى که بر بندگانت حتم و قطعى ساختى حائل شد، کفن پوشیده از قبر مرا بیرون آور، با شمشیر از نیام برکشیده.

2- کجاست فرزند پیامبر برگزیده، و فرزند علی مرتضی، و فرزند خدیجه روشن جبین، و فرزند فاطمه کبری؟، پدر و مادر و جانم فدایت شود، برایت سپر و حصار باشم...

3- بخشی از حدیث کساء

معامله جاسوس

بسم‌الله

وقتی ساعت یک ربع به نه هر شب، پای کانال سه میخکوب می‌شوم، فقط حسرت یک چیز را می‌خورم. حسرت فراری دادن جاسوسی را که اینقدر نیروهای اطلاعاتی و عملیاتی برای کشف، پیداکردن روابط و دستگیری‌اش زحمت کشیدند.

و به راحتی آب‌خوردن، فراری‌اش دادیم. بر سر مذاکرات هیچ!

یادمان نرود به سیب و گلابی‌های برجام، فراری دادن جیسون رضائیان را هم اضافه کنیم.


پ.ن

۱: از دست ندهید سریال خوب، خوش‌ساخت و پلیسی گاندو را.

۲: انتظار روزی را می‌کشم که وزیرفعلی امورخارجه در جلسه دادگاه، پاسخگوی خیانت‌هایش به این مرز و بوم باشد، در همین دنیا...

۱ ۲ ۳ . . . ۷ ۸ ۹
در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan