حریم امن حرم

روایتی از انقلاب

تبریک روزدختر

بسم‌الله
تا حالا فکر کرده‌اید، تبریک گفتن، یعنی چه؟ چرا تبریک می‌گوییم؟
به نظر می‌رسد تبریک گفتن، خوشحالی و شادی گوینده را بابت یک اتفاق، موقعیت یا وضعیت می‌رساند.
مثلاً وقتی به عروس و داماد تبریک می‌گوییم، یعنی خوشحالیم شما با هم ازدواج کردید.
زمانی که روزمادر، برای عزیزترین، مهربانترین موجود زمین، تحفه‌ای می‌بریم و تبریک می‌گوییم، ابراز شادمانی است از اینکه شما مادرم هستید.
هنگامی که روز پرستار را به دلسوزترین قشر بیمارستانی، تبریک می‌گوییم، معنایش می‌شود خوشحالیم که شما پرستارید.
*
گاهی بعضی از روزها و نام‌گذاری‌ها، تبریک ندارد. شادباش، پارچه‌نوشته و حتی هدیه نمی‌خواهد، فقط یک یادآوری است تا فراموش نکنیم، یادمان نرود، گرد و خاک رویش ننشیند که این روز هست، عده‌ای، مردمی و شهروندانی هستند که با این وضعیت، در کنارمان حضور دارند و زندگی، رفاه، شغل و حمایت می‌خواهند،
مثلاً روز معلول، روز جهانی عصای سفید، روز بیماری‌های خاص، تبریک و شادباش ندارد. نمی‌تواند به یک معلول گفت: روز معلول را تبریک می‌گویم. تا به حال فکر کرده‌اید تبریک روزِ معلول، چه معنایی می‌دهد؟ یعنی خوشحالیم که روبرویمان، یک معلول نشسته؟ از وضعیتش، شادیم؟
*
حالا حکایت روز دختر است که به بعضی‌ها باید تبریک گفت و گروهی دیگر را از لیست تبریک‌ها، شادباش‌ها حذف کرد.
چه بخواهیم و نخواهیم، قبول کنیم یا نکنیم، کلمات بر اساس معنای عرفی تعریف می‌شوند، معنا می‌یابد و در جامعه ما، به کسی دختر گفته می‌شود که هنوز مردی را به همسری برنگزیده است.
قبول، ازدواج، تنها راه ادامه زندگی نیست. چه بسیار دخترانی که بدون اتکا بر هیچ مردی، راه خوشبختی را یافته‌اند.
اما
فردا اگر خواستید، روز دختر را تبریک بگویید، لطفاً رده سنی مخاطبان گوشی‌تان را با دقت نگاه کنید، گاهی یک تبریک شما که با کلی ذوق و انرژی ارسال شده است، ممکن است در روز میلادبانوی اب و آینه، دلِ دختری را برنجاند. دختری سال‌هاست منتظر مانده تا مردی راه خانه‌اش را پیدا کند.
پ.ن۱: گاهی تبریک‌ها عمومی است و برای همه می‌فرستیم، برای همه دخترهای دور وبرمان. اما گاهی از سر دلسوزی، دعای خیر، آخر تبریک‌‌ها می‌نویسیم: ان‌شاءالله سال دیگه این روز رو بهت تبریک نگم. روی صحبت من با این نگاه است...

پ.ن۲: یک توصیه هم به دخترهایی که طبق همه آمارها، از سن و سال ازدواج، عبور کرده‌اند. رفقا، دوستان، نه آمارها مهم هستند، نه حرف و حدیث دوست، آشنا و فامیل. اگر قرار است ازدواج کنید، مطمئن باشید کسی پشت شما هست که تک تک گل‌هایی که روی زمین کاشته را فراموش نمی‌کند. وقتش که برسد، دیگر آمار، ارقام و حرف و حدیث، راه به جایی نمی‌برد.
مهم شما هستید که باید آینده زندگی‌تان را با دستان خود بسازید. همین امروز، برنامه زندگی را ترسیم کنید، با برنامه‌هایی که خودتان بتوانید از پسِ آن‌ها برآیید. بدون همسر و فرزند...
و کمی تمرین صبوری لازم است نسبت به همه پیامک‌های تبریکی که این شب‌ها و روزها می‌رسد و ارسال یک تشکر بابت همه دوستان و رفقایی که فقط دوست دارند شما را خوشحال ببینند.

پ.ن۳: عده‌ای خرده گرفتند که چرا دختر عزیز ازدواج‌نکرده را با معلولین و روشن‌دلان مقایسه می‌کنی؟ مگر عیب و ایرادی دارند؟ سوال: این هم یکی از همان زاویه‌‌دیدهای غلط است. مگر کسی که به هر دلیل، وضعیت سالم جسمی ندارد، می‌شود عیب و ایراد؟ چرا هر وقت به گروهی که متفاوت از ما هستند، نگاه ترحم‌آمیز داریم؟


یا علی

قدم‌های رزمنده

حج، آلمان، ارمنستان

 بسم‌الله
نمی‌دانم همت چه کسی بود که بالاخره دست‌نوشته‌های دکتر مجتبی رحماندوست به چاپ  رسیده‌است. برادر کوچکتر مصطفی رحماندوست که خودش ید طولانی در نویسندگی دارد، شعر هم می‌گوید، اما معمولاً برادرش آن را نمی‌پسندد.
 این خاطرات، اگر قرار بود چاپ شود، باید سال‌ها پیش شناسه کتاب‌خانه ملی را اخذ می‌کرد.
بعد از این هم سال خاک خوردن، خاطرات سفر سال ۱۳۶۲ به آلمان جهت معالجه، ۸۸ به ارمنستان، ۹۰ به لبنان و بیروت و ۸۲ به
عمره، در سال ۹۶، به زیورچاپ آراسته‌شده است.
قلم داستان‌نویسی مجتبی رحماندوست را بیش از سفرنامه‌هایش دوست دارم. سفرنامه‌هایش، تکرار مکررات زیاد دارد. به نظر مطالب و اتفاقات تکراری، لزوما نباید در سفرنامه قید شود.
سفرنامه آلمان خواندنی‌تر است. شرح درد و رنج یک جانباز جنگی از روزگاری که برای درمان در کشور المان می‌گذراند. از شرح عمل‌های سخت، دست و پای قطع شده،  دوران نقاهت، همراه بیمار و... که برای هر کدام می‌توان ساعت‌ها اشک ریخت. آدم‌هایی که برای امنیت ما رفتند و بخشی از وجودشان را فدا کردند. البته نویسنده سعی می‌کند احساس ترحم ایجاد نکند.
کاش نویسنده‌ دیگری کار را  بازنویسی می‌کرد تا توصیف و صحنه‌پردازی بیشتری در سفرنامه استفاده می‌شد. تنها مشکل سفرنامه اول، یکدست نبودن افعال است و زمان بین ماضی و مضارع تغییر می‌کند.

نویسنده اصرار دارد که تکرات مکررات را بگوید. مونولوگ نویسی‌اش در سفرنامه‌های بعد، آزاردهنده است، متن سخنرانی‌هایش اگر از کتاب حذف شود، به جایی بر نمی‌خورد. مخاطب کتاب مشخص نیست. این نوشته‌هابرای خواننده عام و از همه‌جا بی‌خبر نوشته شده  یا گزارش سفر است.

*
سه‌سفرنامه آخر، بیشتر شبیه یک گزارش شخصی سفر است تا سفرنامه‌ برای خواننده‌ای که تابحال ان‌جا نبوده‌است.
سفرنامه عمره، حرف تازه‌ای برای گفتن ندارد و نویسنده، چون سفر اولش نیست، نگاه دقیق و توصیفی درباره اماکن و افراد ارائه نمی‌دهد.
اگر نویسنده هدف سفرنامه‌نویسی داشت، هر سفر مجلد جدایی طلب می‌کرد، مشروط بر اینکه همت بیشتری جهت توصیف فضا، اماکن و افراد مصروف می‌کرد.
از جمله کتاب‌هایی بود که خواندنش بیش از حدّانتظار طول کشید.
۱۳۹۷/۲/۲۹

قطار مهاراجه

 بسم‌الله
قزوه را به شعر و شاعری می‌شناسیم، به اشعار آئینی‌اش.
خیلی‌ها هم چندسالی است او را در جایگاه مجری جلسات شعر رمضانیه بیت دیده‌اند. اما دست به قلم خوبی دارد. با پرستو در قافش، دوره دبیرستان آشنا شدم و با این کتاب، در نمایشگاه کتاب امسال.
۵ سال رایزن خانه‌فرهنگ بودن، از او هندشناس قابلی ساخته است.
این کتاب را به صورت خاطرات ناپیوسته، نقل کرده، هر چند اگر همت می‌کرد و این پنج‌سال را به صورت پیوسته و مستمر می‌نوشت، و عکس‌هایش را ضمیمه می‌کرد، خاطرات معاصری بود که می‌توانست راه‌گشای همه دوستداران و مسافرین هند شود.
 از دهلی‌نو، نظام‌الدین اولیاء و گداهایش، مرشداباد و امام‌باره‌اش، میمون‌، سگ، فیل ، گاوهایی دارد که با با آدم‌ها زندگی می‌کنند، از عاشق‌علی و شیبه‌الحسن هم می‌گوید

سفرنامه‌اش همه‌جا را معرفی‌کرده است. گریزی هم به سفر اهالی ادبیات و شاعران ایرانی به هند می‌زند.
و به جز خاطره‌ای که اتفاقا در پشت‌ کتاب هم ذکر شده، موضوعات و نوشتنش را دوست دارم.
شاید روزی همه این ۵ سال را برایمان روایت کند.

۱۳۹۷/۲/۲۷


پ.ن: دوری یک ماهه از فضای مجازی فرصتی فراهم کرد که بخشی از کتاب‌هایی که در کتابخانه‌ام، خاک می‌خورد را بخوانم. بعد از خواندن کتاب، به عادت مألوف، چند خطی می‌نگارم، باشد که برای کسی مفید واقع شود.

هامون

بسم‌الله

اسمش را زیاد شنیده بودم، خیلی زیاد، اینکه عده‌ای هنوز که هنوز است، عاشق ان فیلم هستند. به سن من قد نمی‌داد که ببینمش...

اما چند سال بزرگتر ازما، بعد از حدود ۳۰ سال از ساخت و اکرانِ فیلم، عاشقش هستند، با آن زندگی می‌کنند، دیالوگ‌هایش را حفظ‌اند، اگر هنوز هم اکران شود، با اشتیاق آن را می‌بینند، عده‌ای به آن شناخته می‌شوند و نام خودشان را گذاشته‌اند: هامون‌باز

امروز بالاخره دیدمش. فیلمی که ارزش یکبار دیدن را دارد، فقط برای اینکه بفهمیم در ۳۰ سال پیش هم مردم دنبال تعریف جدید از دین می‌گشتند، تعریفی که بدون نماز و روزه و دعا و توسل، به خدا برسند، هنوز هم دنبال همانند... کارگردان هم آن را تایید می‌کند. هنوز هم مشکل همان‌جاست که هر کسی فکر می‌کند چون مسلمان است، دین‌شناس هم می‌شود.

مصداق این کلام الهی...

إِنَّ الَّذینَ یَکفُرونَ بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ وَیُریدونَ أَن یُفَرِّقوا بَینَ اللَّهِ وَرُسُلِهِ وَیَقولونَ نُؤمِنُ بِبَعضٍ وَنَکفُرُ بِبَعضٍ

زندگی با چشمان باز

بسم الله
این هم عاقبتِ چشمان بسته پرستو
که سر خود انصراف می‌دهد،
بدون اطلاع پدر، مشغول کار می‌شود،
دیروقت می‌آید،
با موکل‌هایش بیش از حد خوش و بش می‌کند،
همه محله را به خودش بدبین می‌کند،
با مقدم، طرح آشنایی می‌ریزد تا بچه زن صیغه‌اش را به دست آورد،
دستِ آخر هم همین عقل کل بودن، برادرش را به کشتن می‌دهد...

پیام اخلاقی
۱- بچه‌های پایشان به دانشگاه رسید، باید ولشان کنید، آزادی است دیگر.
۲- خانواده مذهبی، یعنی تحجر، فضولی، سرک کشیدن و خفقان. پس باید از ان فرار کرد. در داستان فیلم، هیچ‌جا اشاره‌ای نمی‌کند که چرا فضای خانه سنگین بوده و علی و پرستو هر دو از آن فراری بودند...

۳- ارتباط با نامحرم قبیح و خط قرمز است، وگرنه دیدن، حرف زدن، لبخند زدن، رستوران و کافی‌شاپ و... که اشکالی ندارد.

پ.ن:

۱-کلا رسول صدرعاملی عادت دارد که خط قرمزهای دینی را انقدر عادی جلوه دهد که باورکنیم تا بحال ما اشتباه کرده‌ایم...

۲- ارزش وقت‌تلف‌کردن ندارد... من اینقدر رو و داخل جلد همشهری جوان، تبلیغش را دیده بودم که باید می‌فهمیدم آخرش چیست...

۳- تماس و لمس از روی لباس هم عامداً بلااشکال است، شک نکنید... (توجیه‌المسائل رسول صدرعاملی)

نامزد، غیرت، ناموس

بسم الله
بگویم توفیق بود،
فرصت شد،
امکانش به وجود آمد،
...
بالاخره پای تماشای فیلم لاتاری نشستم.
متاسفانه اتفاقی است که دارد در مملکت می‌افتد.
قاچاق دختران به کشورهای حاشیه خلیج، اتفاق دوری نیست.
به بهانه مترجم، مدلینگ و هزار کوفت و درد دیگر...
نوشین هم نمونه یکی از همین دخترکان...

پ.ن: اگر هنوز نرفته‌اید، حتماً ببینید...


*
کاش آقایمان زودتر بیاید...
کاش دختران سرزمینم می‌فهمیدند نباید به هیچ بهانه‌ای، با هیچ عذری، بدون هیچ وعده‌ای، زندگی آن سوی اب‌ها را رویایی‌تر از این سو نبینند...
...
اما کاش
کارگردانان و تهیه‌کنندگان مذهبی ما، برای نشان‌دادن قبح قاچاق و نشان‌دادن غیرت، دوستی دختر و پسر، معاشرت، تماس و دیدنشان را توجیه نمی‌کردند.
باور کنیم که این راهش نیست، وقتی پدر دختری اجازه نداد، باید در جهت کسب رضایتش تلاش کرد، نه اینکه در خفا او را ببیند، زنگ بزند، با هم بیرون بروند و...

راز زینب

بسم‌الله

خاطرات بازمانده از زینب، آخرش یک فیلمِ‌مستند ۳۸ دقیقه‌ای می‌شود.

یک کتاب که با عکس‌ها و مستنداتش، مجموعاً ۱۵۰ صفحه بیشتر نیست.

کاش کسی این وسط، زودتر سراغ زینب می‌رفت، همه را پیدا می‌کرد، همکلاسی‌ها، امام جمعه شهر، بچه‌های دبیرستان، مدیر مدرسه، همسایه، دوست، هم‌مسجدی و... زینب بیش از ۳۸ دقیقه و ۱۵۰ صفحه، کار کرده، تلاش کرده، فعالیت داشته که ره صد ساله را در ۱۴ سال پیموده. عشق علوم دینی داشته و بعد شهادت، مادر خواب می‌بیند که زینب در حوزه نجف‌اشرف، درس می‌خواند.

مهم عرض زندگی ماست، نه طولش. کیفیتش مهم است، نه کمیتش؛

قرار نیست به هر بهانه زندگی کنیم، به هر دلیلی عمر کنیم و هر چیزی ما را به این دنیا بند کند.

زینب، شب سال نو، عیدی‌اش را از خدا می‌گیرد و به لقاءالله می‌رسد...

*

پ.ن:

۱-بعضی از کتاب‌ها سبک هستند، سریع خوانده می‌شود. اما برخی‌ها ثقیل‌اند، سنگین‌اند، مدت‌ها طول می‌کشد تا از کتابخانه بیرون بیایند و خوانده شوند، اصلاً هم به حجم کتاب ربطی ندارد...

۲- راز درخت کاج، رزق میلاد حضرت ارباب بود. الحمدلله

۳- وقتی کتاب را خواندم، خجالت کشیدم از خودم که در امکانات، رفاه، توانمندی هنوز به هیچ‌کجا نرسیده‌ام...

۴- حتماً بخوانید.

۵- چهار خواهر و برادر، در جبهه بودند. دو برادر در خط مقدم و دوخواهر در بیمارستان آبادان... اما توفیق شهادت، نصیب زینب می‌شود که در شاهین‌شهر کار می‌کرد... جایی که برخلاف دلش، میلش قدم برداشت. خلوص زینب بیش از مهران، مهرداد و مینا و مهری بود...

۶- برای خدا باید کار کرد، چقدر بین خدا و دلمان، حواسمان به خدا هست؟

۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶
در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan