معامله جاسوس

بسم‌الله

وقتی ساعت یک ربع به نه هر شب، پای کانال سه میخکوب می‌شوم، فقط حسرت یک چیز را می‌خورم. حسرت فراری دادن جاسوسی را که اینقدر نیروهای اطلاعاتی و عملیاتی برای کشف، پیداکردن روابط و دستگیری‌اش زحمت کشیدند.

و به راحتی آب‌خوردن، فراری‌اش دادیم. بر سر مذاکرات هیچ!

یادمان نرود به سیب و گلابی‌های برجام، فراری دادن جیسون رضائیان را هم اضافه کنیم.


پ.ن

۱: از دست ندهید سریال خوب، خوش‌ساخت و پلیسی گاندو را.

۲: انتظار روزی را می‌کشم که وزیرفعلی امورخارجه در جلسه دادگاه، پاسخگوی خیانت‌هایش به این مرز و بوم باشد، در همین دنیا...

عشق‌های دهه ۹۰

بسم‌الله

خسته شدم از الگوی‌های عاشقانه‌ای که هیچ، تاکید می‌کنم هییییییییییچ ثمره‌ای در دنیای واقعی ندارد، یک در هزار و حتی یک در میلیون، ازدواج‌هایی که بر مبنای رفاقت‌های خیابانی بوده و زندگی خوبی دارند.

لااقل می‌دانم آنانی که دنبال ازدواجند، کمتر دوران دوستی را دور از چشمِ خانواده‌ها امتداد می‌دهند، نه اینکه مرتب و مدام، همدیگر را ببینند، قرار بگذارند، دل بدهند و قلوه بگیرند.

اسمش را هم می‌گذارند نامزدی! الگوهای ناموفق دهه ۹۰ کم بود، الگوهای دهه ۶۰ هم اضافه شد. لحظه گرگ و میش آنقدر روایتش از دهه ۶۰ خنده‌دار است که احتمالاً نویسنده نه تنها دهه ۶۰ نبوده، بلکه حتی با یک جوان دهه ۶۰‌ای هم حرف نزده و یا یک کتاب هم نخوانده‌است.

مسخره است نامزدی هادی و سیما، یاسمن و حامد...

چرا نسل قبل ما را لکه‌دار می‌کنید؟ نسل جدید را به گند کشیدید، کافی نبود. چرا در ذهن کودک و نوجوان امروز که شاید پدر ومادرش هم متولدین دهه ۶۰ باشند و حوصله حرف‌های پدربزرگ و مادربزرگ را نداشته باشند، اینگونه القا می‌کنید جوانان دهه ۶۰ همین بودند. حتی آن جبهه‌ای و رزمنده‌اش، حتی خانواده انقلابی و شهید داده‌اش، نمی‌گویم اصلاً اینگونه نبوده، اما آنقدر شایع نبوده است. پدر و مادر من هم در بحبوبه انقلاب بوده‌اند، عشق‌هایش را دیده‌اند، در محیط کار و دانشگاه... (خودشان هم سنتی ازدواج کردند، کاملاً سنتی) روایتشان با شما، خیلی فرق دارد.اگر علاقه‌ای هم به دختر همسایه و همکار و هم‌مسجدی بوده، منتهی به قرارها و دیدن‌های عاشقانه نمیشده، بلکه رسمش فرستادن یک واسطه بوده و حتی اگر جواب اول منفی بود، قرارهای پنهانی ادامه نداشت، اما اصرار بود، انقدر می‌رفتند تا وصال محقق شود.

حداقل آنقدر دین‌دار بودند که بدانند این قرارها و دیدن‌ها فقط مجلس حرام است و اثر خیر ندارد...

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

دختری به نام لیلا

بسم‌الله

دختری به نام لیلا، دختری بی‌حجاب، بی‌قید و مرفه است. اما بر اثر اتفاقی با یک پسر مذهبی آشنا می‌شود. پسر برای عدم اختلاط با دختر و در مظان اتهام‌قرار نگرفتن، به خودش آسیب وارد می‌کند.

دختر، عاشق پسر مذهبی می‌شود. نمازخوان و چادری می‌شود. عالم و آدم را واسطه می‌کند تا با او ازدواج کند. مخالف اصلی، عمویش است که با همدرستی نامزد سابق او، برایش پاپوش می‌دوزد و او را به کلانتری و دادگاه می‌کشاند.

دختر بعد از ازدواج باردار می‌شود و با مرگ شوهرش، فرزندش به دنیا می‌آید و نام پدر را روی پسر می‌گذارد. از خانواده‌خودش کسی پشتیبانش نیست. او به سختی می‌تواند بر مشکلات غلبه کند و زندگی جدیدی را با پسرش شروع نماید...

سؤال: این خلاصه کدام سریال است؟

الف) تنهایی لیلا

ب) پدر

ج) هر سریالی که حامد عنقا بنویسد...

پ.ن: دنیا اینقدر تیره و تار نیست جناب عنقا

This is us

بسم‌الله

این روزها دنبال فیلم‌ و سریال‌های زبان اصلی می‌گردم، البته فیلم و سریالهایی که کمتر خشونت ضد و خورد در آن باشد. فیلم های علمی ـ تخیلی هم به مذاقم خوش نمی آید. در گشت و گذارها به سریال This is us، تولید شبکه NBC آمریکا رسیدم؛ که تا بحال در دوفصل ۱۸ قسمتی‌ساخته شده است. یک زندگی کاملاً آمریکایی با همه المان‌ها و خرده فرهنگ‌های جامعه آمریکا +عشق، محبت، وفاداری، غیرت و نوع‌دوستی است؛ که البته بعد از +اش، بیشتر جزو خیالات و تخیلات نویسنده است و مصادیقش در جامعه آمریکا زیر ده‌درصد است.

در جامعه بی‌بند و بار امریکا، آنقدر روابط دور و ضعیف است که دایی و عمو را uncle ، خاله و عمه را aunt  و همه نسبت‌های دوم شامل دخترخاله، پسرخاله، پسر دایی، دختر دایی، دخترعمو، پسرعمو، دخترعمه و پسرعمه تحت نام cousin قرار می‌گیرد. (به نظرم این گونه نامیدن، فقط نشان عدم ارتباط و علقه است.) حتی دیگر مفاهیمی چون پدر، مادر و فرزند مفهومش را از دست داده است. آن وقت در قرن ۲۱، کارگردان امریکایی سعی دارد در عین عادی جلوه‌دادن تمام فرهنگ‌ها و ضدفرهنگ‌ها، مثل قمار، دزدی، روابط نامشروع، حاملگی‌های نامشروع، دوستی دختر و پسر، نوشیدنی‌های الکلی، خوانندگی زنان درکافه‌ها، سوزاندن اجساد و...  عشق‌، محبت، نوع‌دوستی را در فیلم به نمایش بگذارد. خانواده‌ای که بر مبنای عشق بنا می‌شود. با پایه محبت بالا می‌رود. نوع‌دوستی سفیدها آن هم نسبت به سیاه‌پوستان، بی‌نظیر است. (آن هم در جامعه‌ای که پلیس‌ها سیاهان را مورد خشونت فیزیکی قرار داده و حتی به راحتی می‌کشند.) وفاداری و عشق‌ورزی زن و شوهر نسبت به هم نمونه است. حتی فکر طلاق را هم نمی‌کنند. دوست صمیمیِ پدر خانواده، چند سال بعد از مرگ پدر، با مادر ازدواج می‌کند. اما قبل از ازدواج با او، هیچ محبتی نسبت به او نداشته چه اینکه معتقد بوده تا زمان زنده‌بودن جک (پدرخانواده)، او با همسرش ربکا (مادرخانواده)  مکمل هم و یکی بودند و قابل تمایز و تشخیص از هم نبودند.

در جامعه‌ای که حتی به زور بچه‌دار می‌شوند، خانواده‌ای سفیدپوست با از دست دادن یکی از سه‌قلوهایشان، کودک سیاهی را با اصرار و پیگیری فراوان و علیرغم مخالف قاضی سیاه پوست، به فرزندی می‌پذیرند.

*

پ.ن:

1- بعد از دیدن نصفه و نیمه یکی از تیزرهای سریال، فهمیدم سانسور چه نعمتی است. (واقعا بدون سانسورش، ارزش دیدن ندارد.)

2- چندسال قبل، آن زمان که در فصلنامه زنان کار می کردم، مقاله‌ای در مجله به چاپ رسید که برآیند پایان نامه‌ای بود درباره «روابط خانوادگی در سینمای ده ساله ایران»، مولف با بررسی ثانیه به ثانیه فیلم پرفروش اول هر سال، به آمار نگران کننده‌ای رسید. از مجموع دوازده فیلم بررسی‌شده، فقط به اندازه چند دقیقه، روابط مسالمت‌آمیز و آرامی را بین زوجین نشان می‌دهد و در سایر فیلم‌ها، حتی یک ثانیه، خبری از روابط عاطفی بین زوجین نیست!

3- پیرو نکته دوم، می‌دانم آمار طلاق هر روز نگران کننده تر می شود؛ اما لااقل نصف جامعه ما (یک پله پایین تر می آیم) یک چهارم متاهلین جامعه ما، در صلح و صفا زندگی می کنند. محبت، وفاداری و عشق میان آن‌ها موج می زند. اما کارگردانان، فقط در همان نیمه تاریک دنبال سوژه هستند.

4- آنقدر زندگی جک و ربکا، ایرانی است، که خنده‌ام می گیرد. مادر، تمام مشغله‌ها و دلمشغولی‌هایش را برای زندگی تعطیل می‌کند. پدر فقط برای سه فرزندانش، تلاش می کند.

5- سوزاندن اجساد، فرهنگی است که متاسفانه سیاستمداران امریکایی، با جدیت دنبال گسترش و توسعه آن هستند. تبلیغات در این حوزه، بیداد می کند. امیدوارم  خاکسترش به کشور ما نرسد...

پدر

بسم‌الله
سلام آقای عنقا
نمی‌دانم زندگی خودتان شبیه حامد سریال پدر هست یا نه؟ شاید هم شبیه محمدبی‌نام سریال تنهایی لیلا...
اما
آقای عنقا
چرا در سریال‌هایتان، فیلم‌نامه‌هایتان، دخترها باید عاشق پسرهای مذهبی بشوند. حتی در تاریخ...مثل ویس که عاشق جمشید شد، لیلا که عاشق محمد شد و این‌بار لیلا عاشق حامد می‌شود!
*
چرا این فرهنگ را دنبال می‌کنید، دامن می‌زنید، ترویج می‌کنید و می‌خواهید نهادینه‌اش کنید...
*
چرا زندگی ما بچه مذهبی‌ها فقط به درد فیلم‌ها و سریال‌ها می‌خورد؟ مگر ما آدم نیستیم، دل نداریم، شادی نمی‌کنیم...
چرا همه ان‌هایی که نقش ما را بازی می‌کنند، بدتر از قبل می‌شوند...
چرا چادر می‌شود بازیچه‌شان...
خسته شدم انقدر که ادم‌ها فقط جلوی دوربین، امانت حضرت مادر را به بازی گرفتند...
چادر امانت است، یادگار است، نشانه‌ است، نه وسیله بازی و پول درآوردن!

مالاریا

بسم الله
الان دقیقاً این فیلم، فیلم‌نامه داشت؟
یاد داد اگر با خانواده مشکل دارید، با دوست پسرتان فرار کنید، وقتی هم تهدید به مرگ شدید، در یک صحنه به طور صوری، خود را بکشید و بعد تا آخر عمر با خیال راحت زندگی کنید!
*
نمی‌فهمم دقیقاً چه چیز این فیلم قابل دیدن است؟ حتماً آزاده نامداری‌اش؟
البته نه، توافق برجامی، بازگشت امید به زندگی و جشن و سرور و کارناوال خیابانی و ظریف مچکریم، وگرنه تنها چیزی که نداشت، فیلم‌نامه بود

ابراهیم سینمای ایران

بسم الله
سلام آقا ابراهیم...
شاید آن روز که نامت ابراهیم شد، می دانستند روزی باید جلوی بت های وسوسه و غرور و خودبینی بایستی.
و تبر را برداری، بت ها بشکنی و آن را روی شانه بت بزرگ بگذاری.
توفیق نبود که فیلم آخرت «به وقت شام» را ببینم. اما با بادیگارد، فهمیدم دفاع از نظام چه معنایی دارد، منتظرم زودتر پرده نقره ای، افتخار میزبانی ساخته جدیدت را پیدا کنند.
*
وقتی حرف های آن مثلا منتقد را شنیدم، دلم می خواست کاش آن فرد، فقط یک ساعت، در درگیری های داعش بود، تا بفهمد، معنای تخیل و واقعیت چیست! مرز مجاز و حقیقت کجاست، مفهوم ذهن و عینیت چه فرقی دارد. کاش لحظه ای می توانست از دنیای فیلم بیرون بیاید، ببیند، و باور کند آنچه که در دنیا اتفاق می افتد، خیال و وهم و تخیل و ذهنیت نیست.
*
فقط
آقا ابراهیم
سرباز نظام بمان... گاهی سعی می کنم فکر کنم کارگردان بعضی از فیلم هایت، تو نیستی. من هنوز با منطقِ سربازِنظام بودن، ارتفاع‌پست، موج مرده، به نام پدر، دعوت و گزارش یک جشن را درک نکرده‌ام.

برای نظام بساز که ما کارگردان وابسته به نظام، کم داریم.

تخریب به نام فرهنگ!

بسم الله

از اول هم مثل بقیه فیلم ها از کنار خودش، خبرهایش، پوسترهای و اخبار اکرانش گذشتم. اسم کمدی موزیکال کافی بود که حتی سراغش هم نروم.

مثل خیلی از فیلم های این روزها،

اصلا کمدی تبدیل شده است به هجو، دلقک بازی، رقصیدن با آهنگ های تند. مسخره ترین ژانر سینمای ایران، نه تنها حرف جدی ندارد، حرف شوخی هم بلد نیست بزند. یکبار توفیق اجباری شد که در اتوبوس بین جاده ای، فیلمی را با بازی رضا عطاران و مهناز افشار ببینم. به نظرم خیلی مسخره آمد. چند وقت بعد که با یکی از رفقا حرف می زنم، نمی دانم بحث سر کجا بود که شروع کردم از این فیلم حرف زدن. آنقدر بازی ها ضعیف بود که فکر کردم از فیلم های دهه ۷۰ است. با تعریف بخشی از داستان فیلم، دوستم خندید. بهم گفت: فلانی! اینکه نهنگ عنبره!

باورم نشد که مردم ما بابت این فیلم مزخرف، بی مزه، بدون فیلم‌نامه و هجو، اینقدر پول بی زبان داده باشند.

بگذریم

داشتم از این فیلم می گفتم. یکبار اتفاقی که از جلوی پوستر فیلم عبور کردم و نام بازیگرها را خواندم: حامد کمیلی، سارا بهرامی...

دوباره پوستر عکس را نگاه کردم. در همه پوسترها، استایل حامد کمیلی مشخص بود، اما تا بحال دقت نکرده بودم که بازیگر مقابلش و به اصطلاح سینمایی‌ها، پارتنر حامد کمیلی کیست.

با دیدن نام سارا بهرامی جا خوردم. البته که می‌دانم بدنه بازیگری اعتقادی به چهارچوب های دین ندارند، اما کاش کاوه صباغ‌زاده، زوج حامد کمیلی و سارا بهرامی را که با دو سریال خوش ساخت مذهبی‌-انقلابی، پروانه (درباره سازمان منافقین) و پرده‌نشین (سریال رمضانی چند سال پیش)، به شهرت رسیدند را به لجن نمی‌کشید.

حکایت این کارگردان جوان، همان حکایت قدیمی اصغر فرهادی است که بدترین نقش در فیلم فروشنده، برای ایفای نقش زنی فاحشه، کسی را انتخاب می کند که سال قبل، نقش یکی پاکترین بانوهای جهان را بازی کرد... مادر آخرین پیامبر خدا.


پ.ن۱: این حرف استخوان لای زخم است که هیچ وقت در نمی‌آید.

پ.ن۲: کجای کار رسیدیم که فیلم عصبانی نیستم، آخر هفته اکران می شود!

زندگی در بستر پرستاری

بسم الله

چندین سال مجموعه دوبله شده پرستاران، ساخت کشور استرالیا، سه شنبه شب ها، مهمان خانه هایمان بود. مجموعه خوب، خوش ساخت و روان. هربار با یک حادثه، اتفاق، مصدومیت، تصادف و ... این داستان روایت می شد. از بیماری ها و علائمش، اتفاقات، مراقبت ها و... کلی اطلاعات ریز و درشت را در اختیار مخاطب قرار می داد.

به اذعان کادر درمانی، اطلاعات درست پزشکی بر غنای این مجموعه می افزود. چه اینکه مشکلات کادر درمانی، اعم از ارتقاء، مرخصی، جابجایی و... را هم بیان می کرد.

***

سال گذشته، تبلیغات مجموعه ای تلویزیونی، ساخت رسانه ملی، با نام پرستاران در شبکه های مختلف سیما شروع شد. چه اینکه انتظار می رفت لااقل یک سر و گردن بالاتر از مشابه خارجی اش قرار گیرد و تهیه کننده نام آشنای آن، که سابقه ساخت ۴ سری مجموعه《عملیات ۱۲۵》 را در کارنامه اش داشت، نوید یک روایت داستانی خوب را می داد. ضمن اینکه خبرها رسیده از پشت صحنه، نشان می داد که برای این مجموعه، یک اورژانس اختصاصی ساخته شده تا در کار بیمارستان ها، اخلال ایجاد نشود.

اما با پخش سری اول و اوایل سری دوم مجموعه، بسیاری از انتظارها بی سرانجام ماند.

مجموعه تلویزیونی پرستاران، داستانی با تم اجتماعی است که در فقط در محیط بیمارستان روایت می شود. این روزها بیش از آنکه از بیماری ها، مشکلاتشان، علل بوجود آمد آن ها اطلاعات بدست بیاوریم، ذهن ببینندگان درگیر ۴، ۵ رابطه عاشقانه است که معلوم نیست چند رابطه، منتهی به ازدواج می شود. سمیرا و مهدی و این روزها سمیرا با کامران، خانم عزتی و دکتر پازوکی، سمیه و رضا، رامین و ساناز که بعد به پویا و ساناز تبدیل شد.

اطلاعات پزشکی نیز صرفا از طریق سوال و جواب های سر کلاس منتقل می شود. از تمامی مجموعه های پخش شده، فقط ۳، ۴ بیمار، داستان مشخصی داشتند که از قضا یکی از آن ها خواستگار پرستاری از بخش اورژانس است، یک مورد فرار زندانی از بیمارستان، یک مورد چاقوکشی خیابانی که در نهایت منجر به کشته شدن سرپرستار می شود.

از مشکلات کادر درمانی در ارتباط با شغل شان، فقط به کمبود پرستار، پایین بودن حقوق آن ها، و در یک داستان دزدیده شدن کیف دستی استاد پرستاری در زمان احیا در پارک اشاره شد.

کاش نویسندگان کار، بیش از انکه مثل همه مجموعه های تلویزیونی به داستان های عاشقانه تکراری روی می آوردند، بیشتر در موضوعات پزشکی مطالعه می کردند تا شاهد مجموعه ای بودیم که در شان کادر درمانی کشور عزیزمان باشد.

ذهن مشغول

وقتی چندتا چیز ذهنم را مشغول کرده باشد، دیگر نمی توانم تمرکز کنم، می نویسم تا مشغولیتش کم شود...

1- اول سریال ضد اطلاعاتی «تعبیر وارونه یک رؤیا»... واقعا ضد اطلاعاتی بود. یعنی اینقدر نیروهای اطلاعاتی ما ضعیفند که تمام آدم ها را بکشند وهیچ سرنخی به دست نیاورند. آخرش هم سیاوش از آتش عبور می کند، اما سرانجام می میرد.

آنقدر مشکل اطلاعاتی داشت که آدم خنده اش می گیرد. یک بار فریدون جیرانی برود و سر کلاس «بهروز افخمی» بنشیند تا یاد بگیرد چگونه کار اطلاعاتی بسازد. بعدا نگویید فلانی طرفدار بهروز افخمی است، نه! هر دو سر وته یک کرباسند. اما اگر یکبار فیلم «روباه» افخمی را دیده باشید، می فهمید چگونه می شود فیلم اطلاعاتی ـ جاسوسی ساخت و اینقدر نیروهای اطلاعاتی را پخمه، ضعیف، غیر حرفه ای واحساسی نشان نداد.

فیلم روباه، انصافا در چارچوب های امنیتی خووووووووووووووووووب کار می کند و وزارت اطلاعات را در حیطه عمل، کاربلد نشان می دهد ـ هر چند سوتی هم زیاد دارد، اما حداقل نیروها را زبده نشان می دهد ـ نه مثل جیرانی که

  • با 5، 6 تا آدم می خواهد پرونده وکیس به این سنگینی را جلو ببرد. 5، 6 تا آدمی که حتی یک سیستم ارتباطی مستقیم هم ندارند و هر بار برای تماس باید منتظر باشند تا مخابرات آن ها بهم وصل کند. هربار برای تماس با یکدیگر از تلفن همراه استفاده می کنند.
  • می گذارند تمام سرنخ ها بسوزد. آخر دستشان به هیچ کس نمی رسد که بتواند یک شبکه را شناسایی کنند.
  • با اینکه فهمیده اند جاسوسان، دریافته اند که تحت تعقیبند، اما حتی آدم هایشان را زیاد نمی کنند. با همان 4 تا آدم کار می کنند.
  • مأمور به تنهایی وارد زمین حریف می شود، در پارک جنگلی بی سر وتهی که رویا وارد شده و هاشم را به قتل می رساند؛ رؤیا خیلی راحت حامد ـ یکی از مأموران اطلاعات ـ را می کشد. مأموری که ساعتی پیش با لو دادن خودش در محضر و نقش طلبکار را بازی کردن، سوخته بود. اما باز هم همین مأمور به کارش ادامه می دهد.
  • نهایت ضد اطلاعات بودن، مأمورشان با زدن یکی از جاسوسان به شیشه، خیلی راحت شیشه را پایین می کشد و کشته می شود.
  • دو تا آدم را به عنوان تله گذاشته اند، اما آموزش های اولیه امنیتی را ندیده اند، بی سیم ندارند، حتی به آن ها اسلحه نداده اند. و دست آخر در یک قاب دراماتیک «سیاوش مشرقی» شهید می شود.

2- امروز خواهر یک چیزی گفت که برق از کله ام پرید. گروه صنعت سازان، که یک کارخانه تولید صنایع پلاستیکی است، پارسال و در نمایشگاه ایران پلاست، برند جدید خود را با نام «لیمون» معرفی کرد. حالا این ها اصلا مهم نیست، مهم این قسمت ماجراست که اگر لوگوی انگلیسی این برند برعکس شود، العیاذبالله با این کلمات مواجه می شویم : الله لا

لوگوی فارسی برند که ظاهرا مشکلی ندارد.

لوگوی انگلیسی و حالا برعکسش را ببینید... وجود حرف «i»  هم بین الف و باقی کلمه، تغییری در خواندن نمی دهد. بدترش آن است که ظروفش اکثرا یک بالا ویک پایین ندارد و در حالت عکس استفاده می گردد. وقتی سبد است. تأسف بارش آنجایی است که با همین نام تجاری از ظروف آشپزخانه بگیر تا سرویس پلاستیک دستشویی و حمام هم ساخته شده و روی همه شان هم لوگوی انگلیسی درج شده...

هر چند متأسفانه نزدیک یکسال از ثبت و مطرح کردن این لوگو گذشته و به تازگی متوجه این شیطنت طراح شده اند، اما باید خیلی سریع با آن برخورد شود و متخلفین به اشد مجازات برسند تا دیگر کسی اینگونه در کشور چنین شیطنت خطرناکی را نکرده وبا احساسات مردم مسلمان بازی نکند.

پ.ن1: مادر ما آنقدر پایه بود که زنگ زدند به شرکت. طرف کلی قسم آیه که اصلا این نیست و بدخواهان ما اینو گفتن و...

خواهر یک نکته خیلی خوب اشاره کردند. می دانید شأن نزول این آیه چیست: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَقُولُواْ رَاعِنَا وَقُولُواْ انظُرْنَا وَاسْمَعُوا ْوَلِلکَافِرِینَ عَذَابٌ أَلِیمٌ» (بقره/104)

"ابن عباس" مفسر معروف اسلام نقل مى ‏کند: مسلمانان صدر اسلام هنگامى که پیامبر (صلی الله علیه و آله) مشغول سخن گفتن بود و بیان آیات و احکام الهى مى‏ کرد، گاهى از ایشان مى‏ خواستند کمى با تانّى سخن بگوید تا بتوانند مطالب را خوب درک کنند، و سؤالات و خواسته‏ هاى خود را نیز مطرح نمایند. براى این درخواست، جمله‏ "راعنا" که از ماده"رعى" به معنى مهلت دادن است به کار مى‏ بردند. ولى یهود همین کلمه"راعنا" را از ماده "رعونه" که به معنى کودنى و حماقت است استعمال مى‏کردند. (در صورت اول مفهومش این است: "به ما مهلت بده" ولى در صورت دوم یعنی اینکه "ما را تحمیق کن"!). در اینجا براى یهود دستاویزى پیدا شده بود که با استفاده از همان جمله‏ اى که مسلمانان مى‏ گفتند، پیامبر یا مسلمانان را مسخره کنند. این آیه نازل شد و براى جلوگیرى از این سوء استفاده به مؤمنان دستور داد به جاى جمله "راعنا"، جمله "اُنظرنا" را به کار برند که همان مفهوم را مى‏رساند، و دستاویزى براى دشمن لجوج نیست.

نتیجه عملی: وقتی یک چیزی هست که دستاویز دشمنان می شود، تغییرش دهید، حتی وقتی هیچ قصد و غرض ندارید


بعدا نوشت: لوگوی انگلیسی تغییر پیدا کرد و حرف M و O از هم جدا شد تا این شبهه برطرف گردد... باتشکر

۱ ۲
در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan