حماقت

بسم‌الله

نمی‌دانم چرا عبرت نمی‌گیرم. یاد ایات قرآن می‌افتم. آنجا که خداوند پیش‌بینی می‌کند در قیامت، اکثریتی نادم و پشیمانند و تمنای عمری دوباره دارند، اما خدا ادامه می‌دهد آن‌ها اگر برگردند باز اصلاح نمی‌پذیرند.

حکایت امثال من است. چندباری سرم به سنگ خورده از اینکه فیلم‌های مشهوری را دیده‌ام که قدر یک ارزن، ارزش دیدن نداشتند. اظهار ندامت و افسوس کردم از عمری که رفت، وقتی که تلف شد و...

باز دیدم.

البته برای خودم توجیه هم می‌کنم که می‌خواستم بدانم بازیگری که در سینمای انقلاب اسلامی بزرگ شد، سلبریتی شد، بخاطر بازی در کدام فیلم، توانست وطن‌فروشی کند آن هم در یک جشنواره خارجی!

آنقدر فیلم سخیفی است که حتی ارزش نقد نوشتن را هم ندارد. خیلی سخیف... درست مثل نامش، الحق که نام‌گذاری شایسته‌ای است بر روی فیلمی که نام تنها حیوانی است که خدا گفته از او هیچ منفعتی به دست نیاورید: خوک

پ.ن: نمی‌فهمم، درک نمی‌کنم، هضم نمی‌شود چرا در جمهوری اسلامی باید به چنین حشویاتی مجوزساخت داده شود. یاد جمله سیدشهیدان اهل‌قلم می‌افتم. در جمهوری اسلامی همه آزادند جز حزب‌اللهی‌ها

۱۲۷ ساعت

بسم‌الله
یک داستان کاملاً آمریکایی، آلن، جوانی که بعد از کار، کوه‌نوردی و صخره‌نوری اولویت زندگیش است. ترجیح می‌دهد تنها برود:  او، موسیقی و شب، جمع دوست‌داشتنی‌هایش را کامل می‌کند.

*
آنقدر به خودش مطمئن است که حتی به کسی نمی‌گوید مقصدش کجاست.
در یکی از تفریحات آخر هفته، حادثه‌ای در انتظار اوست و ۱۲۷ ساعتی زمانی است که سعی می‌کند مشکل به وجود آورده را حل کند.

دیدنی است...

پ.ن:

۱- سانسور نعمت بزرگی است.

۲- وقتی می‌گویم آمریکایی، یعنی همه المان‌های زندگی آمریکایی در آن دیده می‌شود.

پلاسکو

بسم‌الله

خلاصه داستان:

داستان یک عشق مثلثی است، محمود عاشق لادن است و لادن عاشق احد... حالا احد در پلاسکو کار می‌کند، آنجا هم کار نمی‌کرد، چیزی نمی‌شد.

فرامرز که بی‌کار است و خودش را جلوی ماشینِ‌مردم می‌اندازد و با اخاذی پول دیه، زندگی می‌گذارند. آتش‌سوزی پلاسکو هم برایشان خیر می‌شود. خانواده لادن گمان می‌کنند او و نامزدش زیر آوار مانده‌اند، محمود بی‌خیال لادن می‌شود. پدرش دیگر به او کاری ندارد. قرارِ قمار احد و بهمن هم برای او و صاحب‌کارش، خیر می‌شود. چون وقتی شبانه گاوصندوقش را می‌زنند تا با محتویاتش قمار کنند، بخشی را خودشان می‌برند، سند هم دستِ‌صاحبکارش می‌افتد. (سندی که صاحب‌کار گمان می‌کرده در پلاسکو سوخته است.) حالا این وسط طعنه‌ای هم به عدم‌اهمیت مردم به کالای ایرانی می‌زنند.

نقد داستان:

۱- ظاهرا جناب کیانی، همیشه تنها راهی که جلوی پای شخصیت‌هایش می‌گذارد، دزدی، قاچاق، زورگیری و قمار است.

۲- زندگی دارد سخت می‌گذرد، خیلی زیاد، سخت... اما نه اینکه تنها راه‌های حرام منتهی به برون‌رفت شود.

۳-این وسط، دلم برای آتش‌نشان‌ها می‌سوزد. قراربود این فیلم، درباره آن‌ها باشد. اما این قشر خدوم، فقط تیپ بودند و سیاهی‌لشگر.

۴- این همه تاکید و توصیه شده که از بسط‌دادن عشق‌های مثلثی و مربعی در فیلم‌ها و سریال‌ها پرهیز شود. اما کو گوش شنوا؟

۵- مثلاً الان با دیدنِ این فیلم، جوانان باید متنبه می‌شود که دنبال ازدواج‌هایی از روی هوس نروند. چون الان خواهرِلادن سرش به سنگ خورده و هزاربار خودش را لعنت می‌فرستد.

۶- جوانِ بی‌کار، بیکار است. بزرگ هم بشود، زن و بچه‌دار هم شود، از اخاذی پول درمی‌آورد. ولی به هرحال زندگی می‌گذرد.

دو رویی

بسم‌الله
حالم بهم می‌خورد از آدم‌هایی که بلد نیستند روی عقیده‌شان بایستند. نان جمهوری اسلامی می‌خورند، از جمهوری اسلامی پول درمی‌آورند، حتی در جهت اهداف جمهوری اسلامی فیلم می‌سازند، مستند طراحی می‌کنند، کارگردان یکی از جذاب‌ترین مستند-مسابقه‌های تلویزیونی هستند، بعد از آن طرف افتخار می‌کنند که زنشان، شهروند افتخاری پالرمو شده است، کتابی می‌نویسد که فقط تلخی‌ها را روایت کند، عشق‌شان گربه خانگی است، مخالف حجاب اجباری هستند و آن را برابر با اجبار کشف حجاب می‌دانند.
این همه تناقض برایم حل نمی‌شود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


پ.ن: می‌دانید معنای شهروند افتخاری چیست؟ یعنی تو اینقدر برایمان ارزش داری، که هموطن بنامیمت. یعنی اینقدر به نفع ما کار کردی، که اهل شهر ما باشی، یعنی اینقدر...

بعد آن وقت شهروند کشور دیگری شدن، کشوری که جزو اتحادیه اروپاست، و جز اهداف سیاسی خود دنبال چیزی نیست وقتی از نویسنده ایرانی تقدیر می‌کند بابت کتابی که از ایران جز سیاهی نشان نداده، یعنی خانم فلانی! دمت گرم که به نفع ما کار کردی نه کشور خودت...

تا آخرین لحظه

بسم‌الله

-من از هر چی جنگه، متنفرم.

زن مشکی‌پوش با شالی که وسطش سرش بود، با حرص این جمله را گفت. راست گفت.

اما

ما نجنگیدیم،

فقط،

دفاع کردیم...

*

تنگه ابوقریب، استاندارد فیلم‌های جنگی را یک سر و گردن بالاتر برد... گریم‌ها و جلوه‌های ویژه‌اش عالی بود، جابجایی مجروحین، حمل پیکر شهدا، تشنگی، موجی، شیمیایی...

همه اینا واقعیت جنگ بود و هست.

 این روایت تلخ و واقعی از جنگ را از دست ندهید که فقط این گوشه کوچکی از حماسه‌های هشت‌ساله ماست.

هامون

بسم‌الله

اسمش را زیاد شنیده بودم، خیلی زیاد، اینکه عده‌ای هنوز که هنوز است، عاشق ان فیلم هستند. به سن من قد نمی‌داد که ببینمش...

اما چند سال بزرگتر ازما، بعد از حدود ۳۰ سال از ساخت و اکرانِ فیلم، عاشقش هستند، با آن زندگی می‌کنند، دیالوگ‌هایش را حفظ‌اند، اگر هنوز هم اکران شود، با اشتیاق آن را می‌بینند، عده‌ای به آن شناخته می‌شوند و نام خودشان را گذاشته‌اند: هامون‌باز

امروز بالاخره دیدمش. فیلمی که ارزش یکبار دیدن را دارد، فقط برای اینکه بفهمیم در ۳۰ سال پیش هم مردم دنبال تعریف جدید از دین می‌گشتند، تعریفی که بدون نماز و روزه و دعا و توسل، به خدا برسند، هنوز هم دنبال همانند... کارگردان هم آن را تایید می‌کند. هنوز هم مشکل همان‌جاست که هر کسی فکر می‌کند چون مسلمان است، دین‌شناس هم می‌شود.

مصداق این کلام الهی...

إِنَّ الَّذینَ یَکفُرونَ بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ وَیُریدونَ أَن یُفَرِّقوا بَینَ اللَّهِ وَرُسُلِهِ وَیَقولونَ نُؤمِنُ بِبَعضٍ وَنَکفُرُ بِبَعضٍ

زندگی با چشمان باز

بسم الله
این هم عاقبتِ چشمان بسته پرستو
که سر خود انصراف می‌دهد،
بدون اطلاع پدر، مشغول کار می‌شود،
دیروقت می‌آید،
با موکل‌هایش بیش از حد خوش و بش می‌کند،
همه محله را به خودش بدبین می‌کند،
با مقدم، طرح آشنایی می‌ریزد تا بچه زن صیغه‌اش را به دست آورد،
دستِ آخر هم همین عقل کل بودن، برادرش را به کشتن می‌دهد...

پیام اخلاقی
۱- بچه‌های پایشان به دانشگاه رسید، باید ولشان کنید، آزادی است دیگر.
۲- خانواده مذهبی، یعنی تحجر، فضولی، سرک کشیدن و خفقان. پس باید از ان فرار کرد. در داستان فیلم، هیچ‌جا اشاره‌ای نمی‌کند که چرا فضای خانه سنگین بوده و علی و پرستو هر دو از آن فراری بودند...

۳- ارتباط با نامحرم قبیح و خط قرمز است، وگرنه دیدن، حرف زدن، لبخند زدن، رستوران و کافی‌شاپ و... که اشکالی ندارد.

پ.ن:

۱-کلا رسول صدرعاملی عادت دارد که خط قرمزهای دینی را انقدر عادی جلوه دهد که باورکنیم تا بحال ما اشتباه کرده‌ایم...

۲- ارزش وقت‌تلف‌کردن ندارد... من اینقدر رو و داخل جلد همشهری جوان، تبلیغش را دیده بودم که باید می‌فهمیدم آخرش چیست...

۳- تماس و لمس از روی لباس هم عامداً بلااشکال است، شک نکنید... (توجیه‌المسائل رسول صدرعاملی)

نامزد، غیرت، ناموس

بسم الله
بگویم توفیق بود،
فرصت شد،
امکانش به وجود آمد،
...
بالاخره پای تماشای فیلم لاتاری نشستم.
متاسفانه اتفاقی است که دارد در مملکت می‌افتد.
قاچاق دختران به کشورهای حاشیه خلیج، اتفاق دوری نیست.
به بهانه مترجم، مدلینگ و هزار کوفت و درد دیگر...
نوشین هم نمونه یکی از همین دخترکان...

پ.ن: اگر هنوز نرفته‌اید، حتماً ببینید...


*
کاش آقایمان زودتر بیاید...
کاش دختران سرزمینم می‌فهمیدند نباید به هیچ بهانه‌ای، با هیچ عذری، بدون هیچ وعده‌ای، زندگی آن سوی اب‌ها را رویایی‌تر از این سو نبینند...
...
اما کاش
کارگردانان و تهیه‌کنندگان مذهبی ما، برای نشان‌دادن قبح قاچاق و نشان‌دادن غیرت، دوستی دختر و پسر، معاشرت، تماس و دیدنشان را توجیه نمی‌کردند.
باور کنیم که این راهش نیست، وقتی پدر دختری اجازه نداد، باید در جهت کسب رضایتش تلاش کرد، نه اینکه در خفا او را ببیند، زنگ بزند، با هم بیرون بروند و...

فقط ایران اسلامی

بسم الله

مگر عشق ایتالیا، سوژه است که برایش فیلم ساخته شود؟ این همه عاشقِ سینه‌چاک همه کشورها در این مملکت پیدا می‌شود، حالا ایتالیایی‌اش بشود داستان اصلی یک فیلم؟

همان ایتالیایی که او را به بازیگری می‌کشاند، باعث می‌شود اخرین مدل موتور ایتالیایی‌اش را با یک ماشین ایرانی، طاق بزند، همان زبانی که سفری کاری را برایش رقم می‌زند که در نبودش فرزندش می‌میرد...

فرزندی که مرده به دنیا امدنش، باعث نابودی زندگی‌اش می‌شود، درست در لحظه‌ای که او مجوز ۷ جلد کتابِ ایتالیا ایتالیایش را گرفته و قرار است برای نوشتن بقیه مجلدات، ۶ ماهی مهمان سفیر باشد، همسرش ترجیح می دهد از زندگی او بیرون برود.

همه زندگی‌اش ایتالیا و به سه‌رنگ پرچم آنجاست. کارگردان ترجیح می‌دهد در ایران اسلامی، ایتالیای کوچکی بسازد، حتی تاکسی که نادر می‌گیرد تا با آن به فرودگاه برود، سبز است. برفا درختی که عاشقش می‌شود، معمولا قرمز می‌پوشد...

روی در اتاق به انگلیسی نوشته شده:‌‌Italian style

دختر ماجرا، برفاست و نادر، برف کوب...

*

چرا کارگردان بین این همه کشور، دست روی ایتالیا می‌گذارد؟ کشوری که سه‌رنگ اصلی پرچم‌اش با کشور ما یکی است... چرا فرانسه نه، انگلیس، اسپانیا و... حالا اگر طرف دانشجوی معماری بود یا یک کاتولیک دوآتشه، بیشتر باور می‌کردم که عاشق ایتالیاست، کشوری با همان سه‌رنگ پرچم، بدون اسلام، بدون لااله الاالله و الله اکبر...

خدا عاقبتمان را ختم بخیر کند.

پ.ن:

1: یکبار دیگر یادداشتی درباره این فیلم نوشتم: اینجا

2: ارزش دیدن ندارد.

3: نمی دانم چرا فیلم های موزیکال داستان تلخ دارند. یکی همین و دیگری سلام بمبئی

پستچی دوبار در می زند

بسم الله

بعد از ده‌سال، هنوز اسمش گوشه ذهنم بود پستچی سه بار در نمی‌زند.

از معدود فیلم‌های ایرانی که در ژانر وحشت دیدم. سه دوره زمانی از زندگی ابرام اقا

وقتی مادرش را شازده قجری در طبقه سوم امارتی می‌کشد، چه اینکه به تحریک همسر شازده، می خواست او را بکشد.

سال ها بعد، مدتی را با زن‌صیغه‌اش، در طبقه دوم سر می کند. عاشق حبیب نامی از نوچه های آقاطیب است و فقط یک ماه، صیغه او شده تا با پولی که از او می‌گیرد، حبیب را از زندان محمدرضا پهلوی آزاد کند.

و حالاپسرکی با دزدیدن دختر ناتنی اش، قصد جان او را کرده است و دختر، آن پسر را به زیرزمین همین امارت آورده است.

*

خانه‌ای که در هر طبقه‌اش، دوره‌ای از زندگی او اتفاق می‌افتد...

داستان بدی نداشت، اما تخیلش، زیاد بود... خانه‌ارواح که شب‌هنگام وقتی می‌خواهند از امارت بیرون بروند، در خروجی ناپدید می‌شود.

نهایتا با کشته شدن ابرام اقا در جوانی و پیری و بازگشت مادر به زندگی در دوره کودکی، همه چیز حل می‌شود.

پ.ن:

1- فیلم بدی نبود، اما آنقدرها هم جذاب نبود که توصیه کنم اگر کسی ندیده، حتما ببیند...

2- نام فیلم در یک دیالوگ گفته می شود، اما آنقدرها میان نام فیلم و داستان، ارتباط معنایی پیدا نمی کنم.

۱ ۲ ۳
در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan