راز زینب

  • ۱۲:۰۰

بسم‌الله

خاطرات بازمانده از زینب، آخرش یک فیلمِ‌مستند ۳۸ دقیقه‌ای می‌شود.

یک کتاب که با عکس‌ها و مستنداتش، مجموعاً ۱۵۰ صفحه بیشتر نیست.

کاش کسی این وسط، زودتر سراغ زینب می‌رفت، همه را پیدا می‌کرد، همکلاسی‌ها، امام جمعه شهر، بچه‌های دبیرستان، مدیر مدرسه، همسایه، دوست، هم‌مسجدی و... زینب بیش از ۳۸ دقیقه و ۱۵۰ صفحه، کار کرده، تلاش کرده، فعالیت داشته که ره صد ساله را در ۱۴ سال پیموده. عشق علوم دینی داشته و بعد شهادت، مادر خواب می‌بیند که زینب در حوزه نجف‌اشرف، درس می‌خواند.

مهم عرض زندگی ماست، نه طولش. کیفیتش مهم است، نه کمیتش؛

قرار نیست به هر بهانه زندگی کنیم، به هر دلیلی عمر کنیم و هر چیزی ما را به این دنیا بند کند.

زینب، شب سال نو، عیدی‌اش را از خدا می‌گیرد و به لقاءالله می‌رسد...

*

پ.ن:

۱-بعضی از کتاب‌ها سبک هستند، سریع خوانده می‌شود. اما برخی‌ها ثقیل‌اند، سنگین‌اند، مدت‌ها طول می‌کشد تا از کتابخانه بیرون بیایند و خوانده شوند، اصلاً هم به حجم کتاب ربطی ندارد...

۲- راز درخت کاج، رزق میلاد حضرت ارباب بود. الحمدلله

۳- وقتی کتاب را خواندم، خجالت کشیدم از خودم که در امکانات، رفاه، توانمندی هنوز به هیچ‌کجا نرسیده‌ام...

۴- حتماً بخوانید.

۵- چهار خواهر و برادر، در جبهه بودند. دو برادر در خط مقدم و دوخواهر در بیمارستان آبادان... اما توفیق شهادت، نصیب زینب می‌شود که در شاهین‌شهر کار می‌کرد... جایی که برخلاف دلش، میلش قدم برداشت. خلوص زینب بیش از مهران، مهرداد و مینا و مهری بود...

۶- برای خدا باید کار کرد، چقدر بین خدا و دلمان، حواسمان به خدا هست؟

حمید انقلاب

  • ۰۸:۲۱

بسم الله

نمایشگاه کتاب سال 93، به گمانم آخرین سالی که نمایشگاه کتاب در مصلی برگزار شد... 

مثل همیشه مشغول گشت و گذار هستم، میان دنیای کتاب های رنگارنگ، سیاه و سپید، باریک و قطور، جلدهای مقوایی و گالینگور... همیشه قدم زدن در نمایشگاه، به اندازه راه رفتن در طبیعت، جنگل و پارک، برایم لذت بخش است. به غرفه انتشارات صریر می رسم، نگاهم روی استند کتاب می چرخد و روی یکی می ایستد: سفر به روایت سرفه ها ـ سفرنامه هیروشیما عنوان جذابی است که مرا به سمت خود می کشد، دست می برم، کتاب را تورقی می کنم و یک نسخه اش را به سبد خریدم اضافه می کنم.

چند ماه می گذرد تا بالاخره کتاب از کتابخانه ام، به میز مطالعه م رسد و یک روزه به انتها می رسد. روایت شیرین، جذاب، خواندنی و روان سفرنامه، نام نویسنده اش را در ذهنم حک می کند: حمید حسام راوی جانبازِ کتاب، از خودش چیزی ننوشته است. فقط یک جا اشاره می کند ادبیات خوانده و هم دوره قیصر امین پور در دانشکده ادبیات بوده است.

*

سال گذشته در یکی از کتابگردیهایم در فروشگاه سوره مهر، روی یکی کتاب می ایستم: سهم من از چشمان او ـ خاطرات حمید حسام کتاب را بر می دارم تا این بار راوی سفرنامه هیروشیما را بیشتر و بهتر بشناسم. راوی گمنامی که در آن کتاب، از مجروحیت و جانبازی همه اعضای گروه سخن گفته بود، اما درباره مجروحیت خودش، کلمه ای نگفته بود.

اما این بار روایت و قلمش به شیوایی کتاب سابق نیست. حمید حسام این بار ترجیح داده تا خاطراتش به قلم دیگری به زیور طبع آراسته شود و دور از انصاف بود که قلم خوبش را در بیان خاطرات خود بکار نبرد. و جفای بزرگی را در حق خوانندگانش روا داشت. چه اینکه روایت های خودنوشت دفاع مقدس، بسیار شیرین تر، جذاب تر و خواندنی تر از سایر روایت هاست.

*

وقتی خبر و متن تقریظ حضرت آقا بر روی کتاب وقتی مهتاب گم شد، در صدر اخبار رسانه ها قرار گرفت، دیگر حمید حسام را می شناختم. دیده بانی که بعد از جنگ، رشته ادبیات را ادامه داد و حالا چند وقتی است در زمینه تاریخ شفاهی، دست به قلم برده است. با فاصله کمی کتاب آب هرگز نمی میرد، کتاب اول و محل بحث اخبار فرهنگی شد و این بار هم نویسنده آن کسی نبود جز سردار حمید حسام

دو کتابی که در سال 95 و 96، بهترین های تاریخ شفاهی جنگ، شناخته شدند... و الحق که حضرت امام خامنه ای با تزبینی در تقریظ کتاب آب هرگز نمی میرد، از نویسنده آن نیز نام برده و تشکر کردند.

و امروز وقتی صبح، اخبار سایت های خبری را می دیدم، باز هم نام حمید حسام در صدر بود. این بار به عنوان چهره سال هنر انقلاب، از او تقدیر شده بود. با احترام به چهار کاندید دیگر چهره سال هنر انقلاب، آقایان محمدرضا دوست محمدی، محمدحسین مهدویان، مهدی نقویان و حسن روح الامین که هر چهار بزرگوار، در هنرهای خودشان، استادند و همیشه از دیدن تصویرسازی، نقاشی و فیلم های مستند و داستانی شان لذت برده ام، برای دنیای نویسندگی، خوشحالم. برای دنیای حروف، کلمات، جملات و بندها که یک نویسنده، توانست این عنوان را در رقابت با سایر هنرمندان، به دست بیاورد. چه اینکه مخاطبِ کتاب، عامه مردم نیستند و حضور و مطرح شدن کتاب و اثرگذاری اش در سطوح مختلف جامعه، هزینه، تبلیغات و توان بیشتری می طلبد. عکس، فیلم، مستند، تصویرنگاری، همگی مخاطب گسترده تری دارند و عموم جامعه، بیشتر با آن درگیر می شوند.

آقای سردار حسام!

تبریک

امیدوارم قلمتان همیشه برای رضای خدا بنویسد و در مسیر معرفی و رنگ آمیزی خاطرات هشت سال دفاع مقدس، تحریر کند...

ممنون بابت تمام لحظات خوبی که با خواندن کتاب هایتان، برایمان رقم زدید.

تصویری در دوردست‌ها

  • ۱۲:۵۵

بسم الله

داستان از حاج‌عیسی شهسواری شروع می‌شود. کارگری اهل روستای نیم‌دانگ که بعد از فوت پدر، بین خانواده بر سر املاک و زمین‌های کشاورزی دعوا می‌شود و او هم زندگی را رها کرده و در پی کار به گیلانغرب می‌آید. هنوز یکسال هم نشده که چند ریش‌سفید را به خواستگاری کوکب خانم می‌فرستد. کوکب، زن‌جوانیست که چند وقت پیش شوهر مرحومش، او را با دو بچه تنها گذاشته است. همه‌کاری در شهر می‌کند تا چرخ سخت زندگی را بچرخاند. مش‌عیسی می‌شود سایه سر حسن و حسین و کوکب... و یکسال بعد در آخرین روزهای سرد زمستان، من به دنیا می‌آیم و نامم را نصرت می‌گذراند.
خانواده با تولد من، پنج‌نفری می‌شود و چرخ سخت زندگی با کمک پدر و مادر می‌چرخد. روزهای کودکی در خانه‌ای کوچک با برادرهایم چندی دوام می‌آورد.
به آقاجان خبر رسیده که دعواهای زمین‌ها تمام شده و حالا می‌تواند در روستای پدری کشاورزی کند، اما مادر راضی به رفتن نیست.
دعواها، بحث‌ها! کشمکش‌ها تمامی ندارد و زنجیر محبت‌شان پاره می‌شود. حالا یک طرف من و پدریم و سمت دیگر مادر و حسن و حسین.
روز خداحافظی، پدر بقچه کوچکم را جمع می‌کند تا با هم به روستا برگردیم. چهارسال بیشتر ندارم، اما معنی جدایی را می‌فهمم. گریه می‌کنم، اشک می‌ریزم، پا می‌کوبم. نمی‌توانم بدون مادر زندگی کنم... مامان!نذار منو بره! آقاجون، تروخدا بمونیم. من می‌خوام پیش داداشام باشم...
همه همسایه‌ها جمع‌شده‌اند: مشدی! خب بذار بمونه!
- تو جوونی! ازدواج می‌کنی، بچه‌دار میشی! حالا نصرت بمونه! قول میدیم نذاریم اب تو دلش تکون بخوره...
و من همچنان گریه می‌کنم... دیگر نمی‌فهمم چه شد. صدای ضعیف مادر را می‌شنوم: نصرت، دخترم، خوبی!
و لیوانی را به لبم نزدیک می‌کنند: بخور اینو، بخور روله جان! بخورعزیزم...
نگاهم را به مادر می‌دوزم، چهره‌اش را از من پنهان می‌کند.... پادرمیانی همسایه‌ها جواب می‌دهد. بابا نگاهی می‌اندازد و می‌رود. ما می‌مانیم، بدون پدر و دوباره زندگی‌ روی ناخوشش را به ما نشان می‌دهد...
***
روایت خواهربسیطی، روایتی از شجاعت کُردهای باغیرتی است که شجاعانه در برابر متجاوز ایستادند. اگر خرمشهر، بعد از ۴۵ روز سقوط کرد و برادرجهان‌آرا مجبور به عقب‌نشینی شد، گیلانغرب، هیچ‌گاه سقوط نکرد و مردم شجاعش، نگذاشتند شهرشان زیر چکمه‌های سربازان بعث، بلرزد.
نگداشتند روی دیوارهای جئنا لنبقی بنویسند
و امان ندادند تا دشمن مسجد و استانداری را تصرف کند. هر چند شاید اگر احمد کشوری و دوستانش بعد از شکست حصر پاوه، به سراغ گیلانغرب نمی‌رفتند، سرنوشت این شهر هم خونین‌شهر می‌شد...
*
خواهربسیطی، همان سیده زهرا حسینیِ خرمشهر است. شیرزنی کُرد که همه‌جا هست، حتی بیشتر از زهرای ۱۷ ساله... در جبهه، امدادرسانی، حمل مجروحین و شهدا، امدادگری، گشت‌های شبانه، کفن و دفن شهدا، نگهبانی از پیکر آن‌ها...
نصرت، پشتش به حسین گرم است، برادری که دوشادوش او و در خط مقدم می‌جنگد...
هفته‌ای یکبار به مادر که بعد از حمله به گیلانغرب در خانه یکی از آشنایان، سُکنی گزیده بود، سر می‌زد. کارهای شخصی او را انجام می‌دهد و دوباره لباس رزم می‌پوشد. مانتو، اورکت بسیجی را تن می‌کند. بند اسلحه را روی دوش می‌اندازد، بندهای پوتینش را محکم می‌کند و به سمت جبهه می‌رود...
*
اما با شهادت حسین زندگی سخت می‌شود. مادر هم نمی‌تواند در برابر سرطان مقاومت کند و زمستان ۶۵، نصرت را تنها می‌گذارد. حسن، بعد از سال‌های دوری، با شنیدن خبر مرگ مادر می‌آید، انحصار وراثت می‌گیرد و همان دارایی مختصر را هم با خودش می‌برد.
حالا پدر و برادرها برای نصرت، بعد از این همه سال دوری، قیم می‌شوند. او هنوز رخت عزا دارد، که انتقالی‌اش را می‌گیرند و او را از شهرش دور می‌کنند. علی، برادر پدری می‌شود قیم خواهر بزرگتر. چرا وقتی علی و بابا خواستند برای نصرت تصمیم بگیرند، نظرش را نپرسیدند و فکر کردند به خاطر مجرد بودن، می‌توانند هر کاری بکنند. نصرت دختر صغیر نبود... ۱۸ ساله نبود. کاش به جرم ازدواج نکردن، او را بی‌عرضه حساب نمی‌کردند.خواهر بسیطی که همه او را به شجاعتش می‌شناختند، حالا کارگر نظافتچی اداره بهداری شده است، بی اورکت بسیجی، بدون اسلحه...
برادر به زور دو بار او را در بیمارستان اعصاب و روان بستری می‌کند. بار دوم پزشک‌ها سلامت روحی‌اش را تایید می‌کنند... حتی یکبار توبیخش می‌کند بخاطر اینکه موقع بمباران شهر، به کمک مجروحین رفته بود.
*
وقتی کسی تو را نفهمد،
زمانی که نگدارند مطابق میل‌ات زندگی کنی،
تو را از همه تعلقاتت جدا کنند،
حتی دیگر تا گیلانغرب و سر خاک هم نتوانی بری...
فقط
یک حاجت داری، تو هم بروی پیش همان کسانی که دوستشان داری... شاید این آخرین راهش بوده، در کتاب یکجا از خودکشی نامبرده، اما ننوشته چگونه، شاید اصلاً خودکشی نبوده... شاید دعایش را خدا شنیده و او را صدا کرده و پیش خودش برده‌است... شاید...


پ.ن: درکش می‌کنم، وقتی مجبورش کردند کارش را منتقل کند، دیگر دست به اسلحه نبرد. مجروح جابجا نکند... برادر کوچکترش قیم‌اش شد... نصرت، کاش خودت را بعد مرگ مادر نمی‌باختی!

اما خودکشی، هیچ توجیه شرعی، عقلی و اخلاقی ندارد...

اهدا می شود...

  • ۱۰:۲۷

مدال «مزخرفترین کتاب» که تا حالا خوانده ام،
اهدا می شود به

کتابی که تا حالا کلی جایزه خارجی گرفته و همه مان لااقل یکبار اسمش را شنیده ایم.

«سمفونی مردگان» عباس معروفی، واقعا از لحاظ محتوا مزخرف است، به تمام معنا... داستان ظاهرا متمول، اما بدبختانه یک خانواده اردبیلی که هر کدام به طرز فلاکت باری می میرند و تنها بازمانده داستان، پسری است که او را دیوانه می نامند و عاقبتش معلوم نمی شود.

این کتاب نه شاهکار است و نه قابل اعتنا در ادبیات. فقط وقت تلف کن است. با سختی تمامش کردم.

کتاب روانی نیست، توصیف هایش خیلی خوب است، خیلی خوب و دقیق. اما مضمون فلاکت باری دارد. پدری که دکه آجیل فروشی دارد، با 4 فرزند. مادری که همیشه گوشه آشپزخانه هست.

یوسف، آیدا و آیدین ـ که دوقلو هستند ـ، اورهان.

یوسف پسر ارشد است؛ در بچگی، به سبک چتربازهای روس اشغال گر ایران در جنگ جهانی دوم، با چتر از بالای بام می پرد، کلی از استخوان هایش می شکند، فلج می شود و به اصطلاح می شود یک تکه گوشت در گوشه خانه که اگر به او نرسند، بوی  تعفنش تمام خانه را بر می دارد. تا آخر عمر می خورد و بیرون می دهد. هیچ رقمه نمی میرد، حتی اگر به او غذا ندهند، گچ و آجر دیوار می خورد. یکبار خانه را هم سمپاشی می کنند تا حدی که همه جک و جانورها میمیرند، اما او همچنان نشخوار می کند. آخرش برادر کوچکتر (اورهان)، بعد از مرگ همه و گم شدن آیدین، او را به بیابان می برد. هر کاری که می کند، نمی تواند رگ دست یا شاهرگش را بزند. مایع غلیظ قهوه ای رنگی بیرون می آید وسریع هم خشک می شود. چاقو کوچکش است و به قلبش هم نمی رسد. زنده رنده خاکش می کند، اما وقتی می ترسد و او را در می آورد، همچنان دارد خاک می خورد. آخرالامر با سنگ بزرگی بر سرش می کوبد، سرش متلاشی می گردد.

آیدا، دختری که در پستوی آشپزخانه، می شورد، می سابد و می پزد و از رماتیسم رنج می برد. برادر یکی از همکلاسی های مدرسه، که خود خارج درس خوانده وساکن آبادان است، عاشقش می شود و آخر علیرغم مخالفت پدر، ازدواج می کند و پدر در مراسم عروسی حاضر نمی شود. آیدا، پسر کوچکی به نام سهراب دارد. نویسنده شرح زندگی و مرگ آیدا را کامل نمی گوید. ناگهانی روزنامه ای به دست آیدین می رسد که زنی به نام «آیدا» در آبادان خودسوزی کرد. آیدا و آیدین وابستگی شان بهم زیاد بود...

آیدین، پسری زرنگ و درسخوان که عشق ادبیات و شعر است و پدر کاسب، اینها را خزعبلات می داند. حتی شعرش در روزنامه هم چاپ می شود. دل به کاسبی نمی دهد. پدر یکبار کتاب هایش را می سوزاند واو را تبعید می کند به اتاق زیر پله. یکبار هم تمام اتاق را آتش می زد و می گوید این دود، شیاطین است که خارج می شود. مادر، آیدین را خیلی دوست دارد وتا لحظه مرگ، اورهان را بخاطر بدرفتاری با او نمی بخشد.
عاشق درس دانشگاه است، اما پول دانشگاه رفتن ندارد. بعد از آتش زدن اتاقش، مدتی در کارخانه چوب بری کار می کند، بعد هم که دنبالش می گردند برای رفتن خدمت زیر پرچم، صاحب کارخانه ـ که ارمنی است ـ او را در اتاق زیر کلیسا جا می دهد و برایش یک کارگاه قاب سازی راه می اندازد. قاب ها را آیدین می سازد و او می فروشد. چند سال آنجا زندگی می کند و با خواندن خبر مرگ آیدا، به خانه بازمی گردد. عاشق برادرزاده صاحب کارخانه، سورملینا (سورمه) می شود. با هم ازدواج می کنند، یکبار در کلیسا و بار دیگر در محضر. سورمه سر به دنیا آمدن دخترش، می میرد. اواخر داستان می فهمیم که دختری 15 ساله دارد و آیدین او را ندیده. آیدین بعد مرگ سورمه، شبه دیوانه ای می شود که او را «سوجی» می نامند. اورهان به تبعیت از پدر، قبولش ندارد و مدام امر و نهی می کند. مدتی هم در حجره پدر کار می کند، اواخر حتی برخی روزها، اورهان او را به نرده های خانه، زنجیر می کند... اخر داستان، ده روزی است که گم شده و اورهان برای یافتن و کشتنش به دنبال او می گردد که سرانجام خودش طعمه مرگ می شود.

اورهان، فرزند خلف خانواده از نظر پدر، یک کاسب به تمام معنا که راه و چاه را زود یاد می گیرد. خود را همه کاره خانه می داند و بعد از مرگ پدر زمام امور را دست می گیرد.به آیدین امرو  نهی می کند، با اینکه از او کوچکتر است. تمام اموالش را هم بعد مرگ پدر، با امضا از او می گیرد. یکبار هم در اتوبوس عاشق دختری می شود به نام «آذر»؛ مدتی با او زندگی می کند، اما آذر زن زندگی نیست، بچه دار هم نمی شود (البته به اصرار آذر می روند آزمایش می دهند و معلوم می شود مشکل از اوست، نه آذر) و طلاقش می دهد. نهایتا یکبار در بازار آذر را با دو فرزندش، و یکبار هم جلوی سینما با همسرش می بیند. اورهان جز پول دنبال چیز دیگری نیست. آخرش هم بعد مرگ همه، ده روزی است که دنبال آیدین می گردد. برف سختی باریده، در تاریکی راه می افتد، به یک طویله تاریک می رسد. پیرمردی را می بیند وقرار می شود با هم بروند. می خوابد، وقتی بیدار می شود، نه از پیرمرد و اسبش خبری است و نه ساعتش همراهش است. اخرش در آن طویله، وقتی از شدت سرما، توان ندارد، گرگ ها، به طویله حمله می کنند و او را می درند.

مادر هم زن بدبختی است که پدر نمی گذارد پایش را از خانه بیرون بگذارد. شیفته آیدین است...تا آخر عمر، مواظب یوسف است و هربار پدر حرف از مرگش می زند، مادر می گوید او که به کسی کاری ندارد. مرگ آیدا، برایش سنگین است. آخر عمر که زمین گیر شده، به اورهان سفارش آیدین را می کند.

پدر حجره آجیل فروشی دارد. کاسب، فقط راه خودش درست است و جز تنبیه روش تربیتی دیگری بلد نیست. آیدین و آیدا را از خانه فراری می دهد. آخر عمر، به اورهان سفارش می کند که همه چیز نصف نصف...

چندین شخصیت فرعی هم دارد که ظاهر موجهی دارند، اما... بماند.


پ.ن1: کتاب آنقدر بدبختی و فلاکت دارد که نه تنها قلمش آدم را نمی کشد، بلکه با جان کندن تمام می شود.

پ.ن2: هر وقت دیدید دشمنان از ما تعریف کردند، بدانید یکجای کار می لنگد.

پ.ن3: الحمدلله در خانه کتاب خوانی بزرگ شده ام. در خانه ما، خرید همه چیز اما و اگر داشت، جز کتاب. مثلا اگر وسیله ای را داشتیم و دوباره می خریدیم، می گفتند تو که داشتی، برای چه دوباره خریدی؟ (به هر حال خانه کارمندی بود و پدر مگر چقدر حقوق می گرفت.) اما کتاب هیچ وقت اما و اگر نداشت. همیشه کتاب جزء سبد اقلام ضروری خانواده بود. معمولا عیدی های سال نو، برای کتاب صرف می شد. اما مادر حواسش به یک چیز بود... اینکه چه چیزی می شود خوراک روحمان. همه کتاب ها را اول می خواند و بعد می داد به ما. با یک نگاه تیز دینی. حواسش به خطوط دینی بود...

خیلی هم دنبال کتاب خوب می گشتند. الان هم ملاکم همین است. وقتم را صرف خواندن کتاب هایی می کنم که معلوماتی به بنده بدهند نه اینکه فقط بُعد فنی شان قوی باشد.

روایتی از مردی بزرگ

  • ۲۰:۱۲

این بار که کتابخانه ام را مرتب کردم، فهمیدم.
فهمیدم در ادبیات بیش از همه چیز، اول ادبیات دفاع مقدس را دوست دارم و بعد زندگینامه ها را... زندگی نامه ها واقعیت را می نویسند، نه خیال و توهم... آدم هایی که واقعی اند. دوست ندارم لابلای خیالات زیاد بگردم... دوست دارم در جهان پیرامونم زندگی کنم...

امروز تمامش کردم، یک شبه زندگی نامه را. درباره آدمی بزرگ، آدمی که آنقدر بزرگ بود که در خیال امثال بنده نگنجد. کسی او را امام* می نامند.

«امام موسی صدر» آدم بزرگی هست... نمی گویم بود، برای اینکه همه هنوز منتظرند که برگردد. قرار بود دو، سه روز باشد، بعد حافظ اسد قول داد که تا 2، 3 ماه بعد، همه چیز تمام شود و حالا شده 30 سال... سن امثال بنده به درک شخصیت او نمی رسد. نمی توانیم این همه خوبی را در یک نفر هضم کنیم...

این کتاب را حتما بخوانید. باور کنید که آدم هایی هستند هنوز مثل او... آنقدر بزرگ و دست نایافتنی و آنقدر صمیمی و دست یافتنی...


* و او گفت: یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ (انبیاء/73)او لیاقت داشت که این صفت را به دنبال خود بکشد... امام

** یه یاد مرحوم احمدی سخا...
*** امام موسی صدر را دوست دارم، خیلی زیاااااااااااااد... اما این کتاب اما و اگرهایی برایم دارد. دوست داشتید همراه شوید با ادامه مطلب...

لذت خواندن تاریخ

  • ۱۶:۱۴

خوب بلد است بنویسد، اما سبک نوشتنش را هر کسی نمی پسندد. مورخی است که رمان می نویسد و وقتی کتاب هایش خوانده می شود، باورش سخت است که این کتاب، فقط رمان است، نه تاریخ. به خیال داستان مردمی است که نویسنده لحظه به لحظه با آن ها زندگی کرده. آنقدر در توصیف تواناست که جزء جزء صحنه را ببیند و بنویسد و نتوان از همان جزء جزء بدون تصور عبور کرد.

حریم قلم نگه می دارد، از زن ها می گوید، حتی توصیف می کند، اما حد را نگه می دارد... حتی اگر شخصیت های داستان مخلوقش باشند و او خالقشان.

همین توصیف ها، رشته های نامرئی می شوند که کتاب گذرا جلو نرود، در اوج هیجان، نمی توان صفحه ای را گذرا خواند تا انتهای داستان را دریافت. حتی اگر انتهای داستان در تقبلی ناشیانه و با خواندن یکی دو فصل انتهایی کتاب بشود فهمید.

«عریان در برابر باد» همان «کانی چاو» است. شهر مرزی کردستان با آداب و رسوم مردمان خوب کرد، جبهه های غرب، کومله ها و دموکرات ها، دعواها و دوستی های شیعه و سنی و گریزی می زند به حضور و فعالیت وهابیت...

دعوتتان می کنم به خواندن کتابی از جنس زندگی، دین و دفاع مقدس...


هَـذَا تَأْوِیلُ رُؤْیَایَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّی حَقًّا

این آیه درست آخر کتاب آمده، اما
تا همه کتاب را نخواندید، نمی فهمیدش تاویل رویا چه بود...

نگاه نو

  • ۱۴:۰۳

«سه سال پیش سفری داشتم به شهر حلب. قصدم خرید قطعه‌زمینی بود که در آن دوران بازنشستگی را سر کنم. خاطرات خوشی با همسرم در ایام جوانی از این شهر داشتیم. گفتم برای ایام پیری شهر مناسبی است. در اطراف شهر حلب روزها گشت و گذار داشتیم، در همان ایام با پیرمرد سمسار مسیحی آشنا شدم؛ اوایل با من به عنوان محققی که در صدد خرید قطعه زمینی هستم، سلام و علیکی می‌کرد؛ در همان دیدار اول، دو جلد تاریخ شهر حلب، یک قلمدان نقره‌ای، یک سورمه‌دان برای همسرم از او خریدم. به مرور زمان، وقتی که با شغلم و دلیل و علاقه‌ام نسبت به تاریح شهر حلب آشنا شد، دوستی‌اش مستحکم‌تر شد. گفت کتابی دارد که بعید می‌داند نمونه‌اش را در دانشگاه بیروت یا جای دیگر دیده باشم... »

داستان آغاز می شود، نامه ای است مطول از یولیوس به فرستاده ویژه دربار روم... قالب نامه اش، کسل کننده نیست. هر چند روایت، تغییر مخاطب نمی دهد و به صورت خطی، جریان یک نفر را بازگو می کند، اما خسته ات نمی کند.

آنقدر نویسنده خوب سرکارتان می گذارد که باور می کنید دارید یک ترجمه خوب از کتاب تاریخی نایابی را می خوانید، نه یک داستان...

قلم قیصری در این کتاب به مراتب پخته تر و گیراتر شده، و آنقدر کش دارد که یک نفس تا ته داستان را بخوانی. بر خلاف کتاب «سه دختر گل فروش» که هر چند مجموعه ای از داستان های کوتاه بود، اما فقط برای اینکه تمامش کنم، خواندم.

داستان، تحریف تاریخ نمی کند، روایت «جالوت» در دربار یزید را همگان خوانده ایم... یک مسیحی که 70 پشتش به حضرت داوود (علی نبینا و آله علیهم السلام) می رسیده، و در دربار خلیفه یزید! به دفاع از نوه پیامبر برمی خیزد... قطعا این حرکت و برخورد، یک شبه اتفاق نیفتاده و مقدماتی داشته، شاید می شد جزئیات بیشتری را با توجه به تاریخ بیان کرد.

هر چند هوای محرم، طلب می کند خواندن این چنین کتابی را، اما مانع از خواندنش در دیگر ماه ها و سال ها نمی شود...

یک روایت خوب از وقایع سال 61 هجری به نقل از یکی از رومیان ساکن شام

رود

  • ۰۲:۴۶

بیشتر از آنکه شاعر برایم مهم باشد، شعرها مهم اند...

سعی می کنم هیچ شاعری را مگر بزرگان ادب پارسی را در بست قبول نکنم. آن وقت اگر یک روزی یک شعر ناجور از آن آدم خواندم، خیلی رنجیده نمی شوم. آدمی، که خودم هم جزو همان هایم، ممکن الخطاییم.

مقدمه اش مفهوم داشت. «حق السکوت» را دوست نداشتم ونپسندیدم. به نظرم ریتم شعرهایش خوب نبود، کند بود... حتی با اینکه کتاب خیلی هدیه می دهم، «حق السکوت»ی که سالها پیش برای هدیه دادن خریدم، هنوز گوشه کتاب خانه خاک می خورد. برای اینکه بعد از خواندنش، پشیمان شدم. :|

اما

کتاب دوم این شاعر جوان، جنسش فرق دارد... روان و آرام. ساعتی خواندم و گریستم. انگار لازمش داشتم که بخوانم.
توصیه می کنم خواندنش را، هر چند طراحی جلد ساده وجذابی دارد، اما استفاده از 4 مقوا، برای جلد باعث شده عطف کتاب سخت باز شود.

دعوتتان می کنم امروز عصر، به صرف چای، شیرینی و

رودخوانی

من زنده ام

  • ۲۳:۳۵

این بار من، معصومه بودم، تو جیبی بابا... در کوچه پس کوچه های شهرم آبادان، با برادرانی از جنس غیرت و مردانگی که حتی بر نمی تابند که خواهر 12، 13 ساله شان کلاس آرایشگری برود. در همان هیاهو، با کتابخانه دبیرستان مصدق بزرگ شدم، انقلاب شد و پای ثابت مسجد و مدرسه و بعد هم یتیم خانه شدم.
جنگ، که مرا از تهران تا آبادان کشاند، و شرط ماندنم شد قولی که به سلمان دادم: از حالم خبر بدهم...
بعد در همان یتیم خانه، جرقه عشقمان زده شد، عمو سید بچه های یتیم خانه، که همان موقع ها که توی حال و هوای ازدواج نبودم، مکتوب از من خواستگاری کرد و آنقدر فکر نمی کردم به این جریان که اولین نامه عاشقانه اش را در ضریح حضرت شاهچراغ انداختم؛ (هر چند همان جا، جایش امن تر بود تا اینکه نگه می داشتمش و می رسید دست بعثی ها :))

در بین راه، دلم میخواست توی جیب هایم، یک آمپول تقویت شجاعت داشتم که به راننده ترسوی هلال احمر شیراز تزریق کنم و همه برادرهای شیرازی که مثلا داوطلبانه، برای کمک آمده بودند، اما همه شان جز 8 نفر، برگشتند... «مگر آبادان، بیرون خاک ایران بود که این کار رو کردند!»

و بعد مهربانی برادران که برای ما ماشین گرفتند، اما به شروع اسارتی ختم شد که فکر می کردیم آخرش 30 مهر 59 باشد، اما  12بهمن 62 بود.

من بودم و شمسی که او را مریم نامیدم و خواهرم شد؛ ترسیدم او را همین اول کار از دست بدهم... هر چند در کلاس های عقیدتی، کلی تمرین نترسیدن کرده بودیم، اما به هر چیزی جز اسارت، فکر می کردم.

برادر تکاورم، میراحمد، که نفهمیدم با آن بدن زخمی، چه شد، نه نام و نشانی از او ماند و نه پیکرش بازگشت. و حالا ما شده بودیم، من و مریم و فاطمه و حلیمه؛ و بازجویی، زندان الرشید و همان یک سنجاق قفلی که به قیمت جانم از لحاف های خانه جدایش کردم. و مادر که این بار در خواب به من 40 نان کنجدی داد و گفت، برای هر ماه، یک نان کافی است و آن وقت نفهمیدم وقتی این 40 نان تمام شود، آزاد می شویم.

ما بودیم و یک صندوقچه آهنی که فقط سه بار دریچه اش باز می شد. یک حمام... بدون لباس اضافی و وسایل بهداشتی، با شپش و کک، و موش هایی که دیگر میزبانمان بودند نه مهمان؛ و مورس که رابط ما بود با سلول های کناری، سید جواد تندگویان که ندیدیمش، اما صدایش آراممان می کرد؛ خلبان محمد لبیبی که قاصد خوش خبر برای  خانواده هایمان بود... و او اولین خبر را به خانواده ها داد که زنده هستیم.

و حالا هم خواهر داشتم و هم خواهر شوهر، فاطمه مرا برای علیرضا خواستگاری کرد و بله را هم همان جا به او دادم.

با دردهایی که هر لحظه بیشتر می شد؛ و نهایتا اعتصاب غذا برای رهایی از گمنامی و رسیدن به اردوگاه... 19 روز، و سرانجام اسیر شماره 3358 نام گرفتم و اولین نامه به خط خودم را نوشتم: من زنده ام. بیمارستان الرشید بغداد، معصومه آباد... 25/2/61

و حالا بعدِ دو سال، من اسیر 3358 بودم، واین بار مقصدمان، زندان الرشید نبود، هر چند اردوگاه موصل هم دست کمی از زندان نداشت. اولین هدیه برادران، یک گونی سبزی خوردن بود و حاج آقا ابوترابی که سیدمان بود، و دغدغه اش برای اینکه بداند آیا این حرام خورها، تغرضی به ما کرده اند یا نه...

شکنجه نشدیم، اما شکنجه برادرها، ذره ذره آبمان می کرد، برادرهایی که از همه چیزشان می گذشتند تا به ما کمک کنند، برای هر کاری، به نفعمان، اعتصاب می کردند. و حالا آن ها بودیم که بدنشان میزبان کابل های گرگ صفتانی می شد که سیری ناپذیر بودند.

و... تا قفس اردوگاه عنبر... لباس های نو، خیاط خانه، مأموران صلیب سرخ، و آخرش هم چادر... و دومین عکسی که برای خانواده هایمان فرستادیم. و نامه هایی که می آمد، هر کدام از یکی از برادرها و خواهرها، از همه جای ایران... عکس های برادرزاده های عزیزم... و نامه ای ناشناس که هماره بوی امید داشت و شادی... و همین نامه ها، خبر علیرضا را برایم رساند، علیرضا سهم دنیای من نبود، سهم خدا بود که برداشتش، قبل از اینکه بهم برسیم.
...
یک شب
باران که نگذاشت در قفسمان بمانیم و بعد فرودگاه بغداد، آنکارا... ایرانی ها، مأمورین هلال احمر... چقدر 48 ساعت قرنطینه سخت گذشت، و اولین صدا، صدای داداش کریم بود، چهارسال بود که دلم برای صدایش تنگ شده بود... فقط گفت:«معصومه به من نگاه کن!»

اولین عکس بعد از آزادی
اما
من،
«معصومه» نیستم، وقتی یک لحظه هم شهامتش را ندارم.


خانم دکتر آباد
عفو کنید جسارتم را؛ خودم را گذاشتم جای شیرزنی از تبار آبادان قهرمان، شما سی سال این رنج را بر دوش کشیدید و آن را نرسیده، تصاحب کردم؛ کلماتتان را نمی خواندم، می بلعیدم...  وقتی شما بعد از چهارسال سختی، و با ناباوری، دوباره برگشتید به خاک ایران عزیزمان، هنوز زمینی نشده بودم.
سپاسگزارم که این بار سنگین را با ما تقسیم کردید، امیدوارم لیاقت داشته باشم که سنگینی این بار را بر شانه هایم حمل کنم.
منت نهادید که ما را در مدال افتخارتان سهیم کردید. ان شاءالله ظرفیت این افتخار را داشته باشم.
...
اشک همیشه پرده شفافی برای خواندن نیست، گاه دیگر از پشت آن، کلمات کتاب دیده نمی شوند. مجالی باید برای سبک شدن.
گریستم بر معصومیت دختران سرزمینم که در میان گرگ صفتان درنده، اسیر بودند، برای دل نگران مادری که تمام شهر را نفس کشید تا ردی از دخترکش بیابد... نذرهای بی بی... دل نگرانی کریم، رحیم، سلمان و... که همه جا را وجب به وجب می گشتند برای یافتن پاره تنشان... به مادر چه بگویند که همه برادرها دور معصومه بودیم، اما او ناپدید شد.

دوست دارم دستانتان را بوسه باران کنم،
قدم هایتان را که هرگز در برابر دشمن، خم نشد...


کتاب من زنده ام، معصومه آبادآنقدر روان، شیوا و جذاب نگاشته شده که تعریف نمی خواهد. زمین گذاشته نمی شود داستان رنج و محنت شیرزنانی که افتخار زنان پاک این سرزمینند.
از دست ندهید روایت زینب وار شیرزنانی از تبار ایران زمین.

چشم های منتظر

  • ۰۱:۵۰

امروز بالاخره تمام شد، در روزهای پایانی ماه شعبان المعظم...
می خواستم کارهای دیگری بکنم، اما روایتی جذاب و خواندنی باعث شد که کتاب را همین امروز تمام کنم. بیش از آنکه نثر کتاب جذاب باشد، روایت و سفر منحصربه فردش، وابسته ات می کرد «رونوشت های انتقال ضریح جدید امام حسین (علیه السلام) از قم به کربلا»سفری که دیگر بعید می دانم تکرار شود... یک تریلی با 30% ضریح جدید، از قم حرکت کرد تا کربلا، یک تریلی اسقاطی... و این مردم اند، که به عشق حسین، ساعت ها، و شاید چند روز، می ایستادند تا ضریح امام از راه برسد، در هر شهر، بزرن، جاده، ده، روستا...

شاید روایت تکرار باشد، اما پر است از خنده و گریه... گاهی بی امان گریه می کنی، و گاهی از ته دل می خندی و افسوس می خوری «کاش می شد من هم با این ضریح همراه می شدم...»

از دست ندهید این همراهی را...


*نقدهایم را می گذارم برای بعد...
** همه اینها بدین معنا نیست که  از خواندن خسته نشوی.

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan