زهرایی که من نمی‌شناسم

حریم امن حرم

روایتی از انقلاب

قدم‌های رزمنده

حج، آلمان، ارمنستان

 بسم‌الله
نمی‌دانم همت چه کسی بود که بالاخره دست‌نوشته‌های دکتر مجتبی رحماندوست به چاپ  رسیده‌است. برادر کوچکتر مصطفی رحماندوست که خودش ید طولانی در نویسندگی دارد، شعر هم می‌گوید، اما معمولاً برادرش آن را نمی‌پسندد.
 این خاطرات، اگر قرار بود چاپ شود، باید سال‌ها پیش شناسه کتاب‌خانه ملی را اخذ می‌کرد.
بعد از این هم سال خاک خوردن، خاطرات سفر سال ۱۳۶۲ به آلمان جهت معالجه، ۸۸ به ارمنستان، ۹۰ به لبنان و بیروت و ۸۲ به
عمره، در سال ۹۶، به زیورچاپ آراسته‌شده است.
قلم داستان‌نویسی مجتبی رحماندوست را بیش از سفرنامه‌هایش دوست دارم. سفرنامه‌هایش، تکرار مکررات زیاد دارد. به نظر مطالب و اتفاقات تکراری، لزوما نباید در سفرنامه قید شود.
سفرنامه آلمان خواندنی‌تر است. شرح درد و رنج یک جانباز جنگی از روزگاری که برای درمان در کشور المان می‌گذراند. از شرح عمل‌های سخت، دست و پای قطع شده،  دوران نقاهت، همراه بیمار و... که برای هر کدام می‌توان ساعت‌ها اشک ریخت. آدم‌هایی که برای امنیت ما رفتند و بخشی از وجودشان را فدا کردند. البته نویسنده سعی می‌کند احساس ترحم ایجاد نکند.
کاش نویسنده‌ دیگری کار را  بازنویسی می‌کرد تا توصیف و صحنه‌پردازی بیشتری در سفرنامه استفاده می‌شد. تنها مشکل سفرنامه اول، یکدست نبودن افعال است و زمان بین ماضی و مضارع تغییر می‌کند.

نویسنده اصرار دارد که تکرات مکررات را بگوید. مونولوگ نویسی‌اش در سفرنامه‌های بعد، آزاردهنده است، متن سخنرانی‌هایش اگر از کتاب حذف شود، به جایی بر نمی‌خورد. مخاطب کتاب مشخص نیست. این نوشته‌هابرای خواننده عام و از همه‌جا بی‌خبر نوشته شده  یا گزارش سفر است.

*
سه‌سفرنامه آخر، بیشتر شبیه یک گزارش شخصی سفر است تا سفرنامه‌ برای خواننده‌ای که تابحال ان‌جا نبوده‌است.
سفرنامه عمره، حرف تازه‌ای برای گفتن ندارد و نویسنده، چون سفر اولش نیست، نگاه دقیق و توصیفی درباره اماکن و افراد ارائه نمی‌دهد.
اگر نویسنده هدف سفرنامه‌نویسی داشت، هر سفر مجلد جدایی طلب می‌کرد، مشروط بر اینکه همت بیشتری جهت توصیف فضا، اماکن و افراد مصروف می‌کرد.
از جمله کتاب‌هایی بود که خواندنش بیش از حدّانتظار طول کشید.
۱۳۹۷/۲/۲۹

قطار مهاراجه

 بسم‌الله
قزوه را به شعر و شاعری می‌شناسیم، به اشعار آئینی‌اش.
خیلی‌ها هم چندسالی است او را در جایگاه مجری جلسات شعر رمضانیه بیت دیده‌اند. اما دست به قلم خوبی دارد. با پرستو در قافش، دوره دبیرستان آشنا شدم و با این کتاب، در نمایشگاه کتاب امسال.
۵ سال رایزن خانه‌فرهنگ بودن، از او هندشناس قابلی ساخته است.
این کتاب را به صورت خاطرات ناپیوسته، نقل کرده، هر چند اگر همت می‌کرد و این پنج‌سال را به صورت پیوسته و مستمر می‌نوشت، و عکس‌هایش را ضمیمه می‌کرد، خاطرات معاصری بود که می‌توانست راه‌گشای همه دوستداران و مسافرین هند شود.
 از دهلی‌نو، نظام‌الدین اولیاء و گداهایش، مرشداباد و امام‌باره‌اش، میمون‌، سگ، فیل ، گاوهایی دارد که با با آدم‌ها زندگی می‌کنند، از عاشق‌علی و شیبه‌الحسن هم می‌گوید

سفرنامه‌اش همه‌جا را معرفی‌کرده است. گریزی هم به سفر اهالی ادبیات و شاعران ایرانی به هند می‌زند.
و به جز خاطره‌ای که اتفاقا در پشت‌ کتاب هم ذکر شده، موضوعات و نوشتنش را دوست دارم.
شاید روزی همه این ۵ سال را برایمان روایت کند.

۱۳۹۷/۲/۲۷


پ.ن: دوری یک ماهه از فضای مجازی فرصتی فراهم کرد که بخشی از کتاب‌هایی که در کتابخانه‌ام، خاک می‌خورد را بخوانم. بعد از خواندن کتاب، به عادت مألوف، چند خطی می‌نگارم، باشد که برای کسی مفید واقع شود.

راز زینب

بسم‌الله

خاطرات بازمانده از زینب، آخرش یک فیلمِ‌مستند ۳۸ دقیقه‌ای می‌شود.

یک کتاب که با عکس‌ها و مستنداتش، مجموعاً ۱۵۰ صفحه بیشتر نیست.

کاش کسی این وسط، زودتر سراغ زینب می‌رفت، همه را پیدا می‌کرد، همکلاسی‌ها، امام جمعه شهر، بچه‌های دبیرستان، مدیر مدرسه، همسایه، دوست، هم‌مسجدی و... زینب بیش از ۳۸ دقیقه و ۱۵۰ صفحه، کار کرده، تلاش کرده، فعالیت داشته که ره صد ساله را در ۱۴ سال پیموده. عشق علوم دینی داشته و بعد شهادت، مادر خواب می‌بیند که زینب در حوزه نجف‌اشرف، درس می‌خواند.

مهم عرض زندگی ماست، نه طولش. کیفیتش مهم است، نه کمیتش؛

قرار نیست به هر بهانه زندگی کنیم، به هر دلیلی عمر کنیم و هر چیزی ما را به این دنیا بند کند.

زینب، شب سال نو، عیدی‌اش را از خدا می‌گیرد و به لقاءالله می‌رسد...

*

پ.ن:

۱-بعضی از کتاب‌ها سبک هستند، سریع خوانده می‌شود. اما برخی‌ها ثقیل‌اند، سنگین‌اند، مدت‌ها طول می‌کشد تا از کتابخانه بیرون بیایند و خوانده شوند، اصلاً هم به حجم کتاب ربطی ندارد...

۲- راز درخت کاج، رزق میلاد حضرت ارباب بود. الحمدلله

۳- وقتی کتاب را خواندم، خجالت کشیدم از خودم که در امکانات، رفاه، توانمندی هنوز به هیچ‌کجا نرسیده‌ام...

۴- حتماً بخوانید.

۵- چهار خواهر و برادر، در جبهه بودند. دو برادر در خط مقدم و دوخواهر در بیمارستان آبادان... اما توفیق شهادت، نصیب زینب می‌شود که در شاهین‌شهر کار می‌کرد... جایی که برخلاف دلش، میلش قدم برداشت. خلوص زینب بیش از مهران، مهرداد و مینا و مهری بود...

۶- برای خدا باید کار کرد، چقدر بین خدا و دلمان، حواسمان به خدا هست؟

حمید انقلاب

بسم الله

نمایشگاه کتاب سال 93، به گمانم آخرین سالی که نمایشگاه کتاب در مصلی برگزار شد... 

مثل همیشه مشغول گشت و گذار هستم، میان دنیای کتاب های رنگارنگ، سیاه و سپید، باریک و قطور، جلدهای مقوایی و گالینگور... همیشه قدم زدن در نمایشگاه، به اندازه راه رفتن در طبیعت، جنگل و پارک، برایم لذت بخش است. به غرفه انتشارات صریر می رسم، نگاهم روی استند کتاب می چرخد و روی یکی می ایستد: سفر به روایت سرفه ها ـ سفرنامه هیروشیما عنوان جذابی است که مرا به سمت خود می کشد، دست می برم، کتاب را تورقی می کنم و یک نسخه اش را به سبد خریدم اضافه می کنم.

چند ماه می گذرد تا بالاخره کتاب از کتابخانه ام، به میز مطالعه م رسد و یک روزه به انتها می رسد. روایت شیرین، جذاب، خواندنی و روان سفرنامه، نام نویسنده اش را در ذهنم حک می کند: حمید حسام راوی جانبازِ کتاب، از خودش چیزی ننوشته است. فقط یک جا اشاره می کند ادبیات خوانده و هم دوره قیصر امین پور در دانشکده ادبیات بوده است.

*

سال گذشته در یکی از کتابگردیهایم در فروشگاه سوره مهر، روی یکی کتاب می ایستم: سهم من از چشمان او ـ خاطرات حمید حسام کتاب را بر می دارم تا این بار راوی سفرنامه هیروشیما را بیشتر و بهتر بشناسم. راوی گمنامی که در آن کتاب، از مجروحیت و جانبازی همه اعضای گروه سخن گفته بود، اما درباره مجروحیت خودش، کلمه ای نگفته بود.

اما این بار روایت و قلمش به شیوایی کتاب سابق نیست. حمید حسام این بار ترجیح داده تا خاطراتش به قلم دیگری به زیور طبع آراسته شود و دور از انصاف بود که قلم خوبش را در بیان خاطرات خود بکار نبرد. و جفای بزرگی را در حق خوانندگانش روا داشت. چه اینکه روایت های خودنوشت دفاع مقدس، بسیار شیرین تر، جذاب تر و خواندنی تر از سایر روایت هاست.

*

وقتی خبر و متن تقریظ حضرت آقا بر روی کتاب وقتی مهتاب گم شد، در صدر اخبار رسانه ها قرار گرفت، دیگر حمید حسام را می شناختم. دیده بانی که بعد از جنگ، رشته ادبیات را ادامه داد و حالا چند وقتی است در زمینه تاریخ شفاهی، دست به قلم برده است. با فاصله کمی کتاب آب هرگز نمی میرد، کتاب اول و محل بحث اخبار فرهنگی شد و این بار هم نویسنده آن کسی نبود جز سردار حمید حسام

دو کتابی که در سال 95 و 96، بهترین های تاریخ شفاهی جنگ، شناخته شدند... و الحق که حضرت امام خامنه ای با تزبینی در تقریظ کتاب آب هرگز نمی میرد، از نویسنده آن نیز نام برده و تشکر کردند.

و امروز وقتی صبح، اخبار سایت های خبری را می دیدم، باز هم نام حمید حسام در صدر بود. این بار به عنوان چهره سال هنر انقلاب، از او تقدیر شده بود. با احترام به چهار کاندید دیگر چهره سال هنر انقلاب، آقایان محمدرضا دوست محمدی، محمدحسین مهدویان، مهدی نقویان و حسن روح الامین که هر چهار بزرگوار، در هنرهای خودشان، استادند و همیشه از دیدن تصویرسازی، نقاشی و فیلم های مستند و داستانی شان لذت برده ام، برای دنیای نویسندگی، خوشحالم. برای دنیای حروف، کلمات، جملات و بندها که یک نویسنده، توانست این عنوان را در رقابت با سایر هنرمندان، به دست بیاورد. چه اینکه مخاطبِ کتاب، عامه مردم نیستند و حضور و مطرح شدن کتاب و اثرگذاری اش در سطوح مختلف جامعه، هزینه، تبلیغات و توان بیشتری می طلبد. عکس، فیلم، مستند، تصویرنگاری، همگی مخاطب گسترده تری دارند و عموم جامعه، بیشتر با آن درگیر می شوند.

آقای سردار حسام!

تبریک

امیدوارم قلمتان همیشه برای رضای خدا بنویسد و در مسیر معرفی و رنگ آمیزی خاطرات هشت سال دفاع مقدس، تحریر کند...

ممنون بابت تمام لحظات خوبی که با خواندن کتاب هایتان، برایمان رقم زدید.

تصویری در دوردست‌ها

بسم الله

داستان از حاج‌عیسی شهسواری شروع می‌شود. کارگری اهل روستای نیم‌دانگ که بعد از فوت پدر، بین خانواده بر سر املاک و زمین‌های کشاورزی دعوا می‌شود و او هم زندگی را رها کرده و در پی کار به گیلانغرب می‌آید. هنوز یکسال هم نشده که چند ریش‌سفید را به خواستگاری کوکب خانم می‌فرستد. کوکب، زن‌جوانیست که چند وقت پیش شوهر مرحومش، او را با دو بچه تنها گذاشته است. همه‌کاری در شهر می‌کند تا چرخ سخت زندگی را بچرخاند. مش‌عیسی می‌شود سایه سر حسن و حسین و کوکب... و یکسال بعد در آخرین روزهای سرد زمستان، من به دنیا می‌آیم و نامم را نصرت می‌گذراند.
خانواده با تولد من، پنج‌نفری می‌شود و چرخ سخت زندگی با کمک پدر و مادر می‌چرخد. روزهای کودکی در خانه‌ای کوچک با برادرهایم چندی دوام می‌آورد.
به آقاجان خبر رسیده که دعواهای زمین‌ها تمام شده و حالا می‌تواند در روستای پدری کشاورزی کند، اما مادر راضی به رفتن نیست.
دعواها، بحث‌ها! کشمکش‌ها تمامی ندارد و زنجیر محبت‌شان پاره می‌شود. حالا یک طرف من و پدریم و سمت دیگر مادر و حسن و حسین.
روز خداحافظی، پدر بقچه کوچکم را جمع می‌کند تا با هم به روستا برگردیم. چهارسال بیشتر ندارم، اما معنی جدایی را می‌فهمم. گریه می‌کنم، اشک می‌ریزم، پا می‌کوبم. نمی‌توانم بدون مادر زندگی کنم... مامان!نذار منو بره! آقاجون، تروخدا بمونیم. من می‌خوام پیش داداشام باشم...
همه همسایه‌ها جمع‌شده‌اند: مشدی! خب بذار بمونه!
- تو جوونی! ازدواج می‌کنی، بچه‌دار میشی! حالا نصرت بمونه! قول میدیم نذاریم اب تو دلش تکون بخوره...
و من همچنان گریه می‌کنم... دیگر نمی‌فهمم چه شد. صدای ضعیف مادر را می‌شنوم: نصرت، دخترم، خوبی!
و لیوانی را به لبم نزدیک می‌کنند: بخور اینو، بخور روله جان! بخورعزیزم...
نگاهم را به مادر می‌دوزم، چهره‌اش را از من پنهان می‌کند.... پادرمیانی همسایه‌ها جواب می‌دهد. بابا نگاهی می‌اندازد و می‌رود. ما می‌مانیم، بدون پدر و دوباره زندگی‌ روی ناخوشش را به ما نشان می‌دهد...
***
روایت خواهربسیطی، روایتی از شجاعت کُردهای باغیرتی است که شجاعانه در برابر متجاوز ایستادند. اگر خرمشهر، بعد از ۴۵ روز سقوط کرد و برادرجهان‌آرا مجبور به عقب‌نشینی شد، گیلانغرب، هیچ‌گاه سقوط نکرد و مردم شجاعش، نگذاشتند شهرشان زیر چکمه‌های سربازان بعث، بلرزد.
نگداشتند روی دیوارهای جئنا لنبقی بنویسند
و امان ندادند تا دشمن مسجد و استانداری را تصرف کند. هر چند شاید اگر احمد کشوری و دوستانش بعد از شکست حصر پاوه، به سراغ گیلانغرب نمی‌رفتند، سرنوشت این شهر هم خونین‌شهر می‌شد...
*
خواهربسیطی، همان سیده زهرا حسینیِ خرمشهر است. شیرزنی کُرد که همه‌جا هست، حتی بیشتر از زهرای ۱۷ ساله... در جبهه، امدادرسانی، حمل مجروحین و شهدا، امدادگری، گشت‌های شبانه، کفن و دفن شهدا، نگهبانی از پیکر آن‌ها...
نصرت، پشتش به حسین گرم است، برادری که دوشادوش او و در خط مقدم می‌جنگد...
هفته‌ای یکبار به مادر که بعد از حمله به گیلانغرب در خانه یکی از آشنایان، سُکنی گزیده بود، سر می‌زد. کارهای شخصی او را انجام می‌دهد و دوباره لباس رزم می‌پوشد. مانتو، اورکت بسیجی را تن می‌کند. بند اسلحه را روی دوش می‌اندازد، بندهای پوتینش را محکم می‌کند و به سمت جبهه می‌رود...
*
اما با شهادت حسین زندگی سخت می‌شود. مادر هم نمی‌تواند در برابر سرطان مقاومت کند و زمستان ۶۵، نصرت را تنها می‌گذارد. حسن، بعد از سال‌های دوری، با شنیدن خبر مرگ مادر می‌آید، انحصار وراثت می‌گیرد و همان دارایی مختصر را هم با خودش می‌برد.
حالا پدر و برادرها برای نصرت، بعد از این همه سال دوری، قیم می‌شوند. او هنوز رخت عزا دارد، که انتقالی‌اش را می‌گیرند و او را از شهرش دور می‌کنند. علی، برادر پدری می‌شود قیم خواهر بزرگتر. چرا وقتی علی و بابا خواستند برای نصرت تصمیم بگیرند، نظرش را نپرسیدند و فکر کردند به خاطر مجرد بودن، می‌توانند هر کاری بکنند. نصرت دختر صغیر نبود... ۱۸ ساله نبود. کاش به جرم ازدواج نکردن، او را بی‌عرضه حساب نمی‌کردند.خواهر بسیطی که همه او را به شجاعتش می‌شناختند، حالا کارگر نظافتچی اداره بهداری شده است، بی اورکت بسیجی، بدون اسلحه...
برادر به زور دو بار او را در بیمارستان اعصاب و روان بستری می‌کند. بار دوم پزشک‌ها سلامت روحی‌اش را تایید می‌کنند... حتی یکبار توبیخش می‌کند بخاطر اینکه موقع بمباران شهر، به کمک مجروحین رفته بود.
*
وقتی کسی تو را نفهمد،
زمانی که نگدارند مطابق میل‌ات زندگی کنی،
تو را از همه تعلقاتت جدا کنند،
حتی دیگر تا گیلانغرب و سر خاک هم نتوانی بری...
فقط
یک حاجت داری، تو هم بروی پیش همان کسانی که دوستشان داری... شاید این آخرین راهش بوده، در کتاب یکجا از خودکشی نامبرده، اما ننوشته چگونه، شاید اصلاً خودکشی نبوده... شاید دعایش را خدا شنیده و او را صدا کرده و پیش خودش برده‌است... شاید...


پ.ن: درکش می‌کنم، وقتی مجبورش کردند کارش را منتقل کند، دیگر دست به اسلحه نبرد. مجروح جابجا نکند... برادر کوچکترش قیم‌اش شد... نصرت، کاش خودت را بعد مرگ مادر نمی‌باختی!

اما خودکشی، هیچ توجیه شرعی، عقلی و اخلاقی ندارد...

رهش یا ارمیا، اپیزود سوم

بسم الله

از امیرخانی، خوشم می‌آید. قلم روانی دارد، مسلّط به ادبیات است، کلمات، جملات و بندها را می‌شناسد، دنیایش کوچک است و شخصیت‌هایش را رها نمی‌کند. ارمیای رمانِ ارمیا، در بیوتن سر از آمریکا و منهتن درمی‌آورد و در رهش، سالیانی است که به وطن بازگشته و در کوه‌های شمالِ تهران، در ظاهر چوپانی می‌کند، اما در حقیقت برای خودش مامنی ساخته که دور از هیاهوی شهر، زندگی کند، کتاب بخواند، اینترنت‌گردی کند و پالاگلایدر سوار شود. ارمیا، همان رضا است، شخصیت دوم اوست یا لااقل شخصیت محبوبش است که شاید مابه ازاء خارجی هم داشته باشد. حاج علی آقای فتاح، هر چند در منِ‌او، عاقبت‌بخیر شد، اما در قیدار هم ردی از او و کوره آجرپزی‌اش به چشم می‌خورد تا او را فراموش نکنیم.

سفرنامه هایش را بی کم و کاست دوست دارم، خواندنی، روان، شیرین و با تصویرسازی های درست و خوانش خوب... یکی از مهمترین نکات سفرنامه نویسی را در کارگاهی 4 ساعته، از او آموختم.

از امیر خانی خوشم نمی‌آید ادبیات نوشتاری‌اش، برایم قابلِ‌ فهم نیست، وقتی رهبر را ره‌بر می‌نویسد که می‌شود ره‌بُر هم آن را خواند. از سوی دیگر، قلمش حد ندارد، حرمتی نمی‌شناسد، از نوشتن هیچ‌چیز پروا نمی‌کند، چه در صحنه روبروشدن علی و مهتاب و رفاقت طولانی‌شان، دیسکوی شبانه، حرف‌های هنجارشکن راننده‌های گاراژ یا شماره یک ایلیا در آسمان تهران.
این حرف را یکبار دیگر در نقد قیدار نوشتم و احتمالاً وقتی در وبگاه شخصی‌اش، بازنشر داده، لابد خوانده‌است. به نطرم وقتی قلم و آنچه می‌نویسد، ارزش قسم‌الهی را دارد، باید حد داشته باشد، حرمت بشناسد، نباید هر کلامی را بنویسد، هر چیزی را مشق کند و هر صحنه‌ای را تصویر کشد.

امیرخانی خوان هستم. جز دو مقاله بلندش درباره نفت و فرار مغزها، همه کتاب‌هایش را خوانده‌ام. ارمیا، ازبه، داستانِ‌سیستان، جانستان‌کابلستان، منِ‌او، بیوتن، قیدار و رهش جایی در کتابخانه شخصی‌ام دارند. ناصرارمنی را چندوقت پیش هدیه دادم و خواندن غالب یادد‌اشت‌هایش در سایت لوح، باعث شد رغبتی به خریدن و خواندن سرلوحه‌ها نداشته باشم.

امیرخانی خوان نیستم برای کتابش صف نمی‌کشم، دنبالش نمی‌گردم، اخبارش را پیگیری نمی‌کنم، نظراتش در باب فرهنگ، هنر، سیاست، اقتصاد را می‌خوانم، اما در تصمیم‌گیری‌ها و نظراتم، کم‌اثر است.نوشته‌هایش را دنبال می‌کنم و سعی می‌کنم نقد منصفانه بنویسم. چون نویسنده‌ای اثرگذار و جریان‌است و نمی‌خواهم در دنیای بی‌رمقِ نشر، از تنها نویسنده مذهبی جریان‌ساز عقب بمانم.

و اما رهش...
تصویرسازی‌هایش از تهران، اغراق نیست، حقیقتی تلخ است که نمی‌دانم چه‌وقت و چه‌زمانی مدیران، سیاستمداران را تکان می‌دهد که لااقل دیگر در تهران، تراکم نفروشند... و برج‌ها را در همین‌جا متوقف کنند. علا، لیا و ایلیا شخصیت‌های اصلی داستانند. این بار راوی داستان، لیا است که گاهی ایلیا به جای مامان لیا، او را مالیا صدا می‌کند و یک فصل، صدای صفوراست که از برج فرازنده شنیده می‌شود.
امیرخانی، معدن سنگ ایستاده، برج مخابراتی وسط کوه و تخریب باغات تهران را زیر سؤال می‌برد از ترافیک و قانیاهایش شاکی است که همانند شعر معروف 《یه حاجی بود، یه گربه داشت》 تسلسل باطل است، و لیا با گفتن این حرف‌ها، در مهمانی شهرداران پایتخت، همه چیز، حتی ارتقاء شغلی همسرش علا را متزلزل می‌کند.
این کتاب برعکس همه نوشته‌های امیرخانی جز 60 صفحه اخر، کشش یک داستان پرفراز و نشیب را ندارد.

لیا، نماد پایتخت و زبان گویای نویسنده شده‌است شاید چون مدینه، به اعتبار تاء تانیث، مؤنث است - هرچند اگر شهر را بلد ترجمه کنیم، می‌توان معامله مذکر هم با او کرد- و شاید چون عروس هزار داماد است.
نویسنده این‌بار تصمیم گرفته به جای ارمیا، علی، قیدار و رضا، لیا باشد، اما نتوانسته از پسِ دغدغه‌های زنانه، بربیاید. زنانگی‌اش را نمی‌تواند به تمامه توصیف کند. نگرانی‌هایش مردانه است. لیای رهش، زن نیست، زن حتی اگر مثل مرد، کار کند، بدود، تلاش کند، باز هم ظرافت‌هایی دارد که از دید مرد، مخفی می‌ماند.

پیشنهادِ آخر
اگر کتاب‌خوان هستید، این اثر را از دست ندهید، ارزش حداقل یکبار خواندن را دارد.
اگر کتاب‌خوان، نیستید...
اگر دوست داری واقعیت‌های تلخ پایتخت و پایتخت‌نشینی را بدانید، رَهِش را حتماً بخوانید تا شاسد باور کنید جایی که من زندگی می‌کنم، به هر چیزی جز شهر، شباهت دارد.
اما اگر دنبال رمانی از جنس منِ‌او، قیدار و بیوتن، هستید باید بگویم نه فقط من، بلکه بسیاری از طرفداران رضا امیرخانی، معتقدند رَهِش، در برابر سایر رمان‌هایش، حرفی برای گفتن ندارد.

۱ ۲
در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan