کف

جزو کارهایی که تا حالا نکرده بودم، طراحی آرم، لوگو و ست اداری بود که به لطف اعتمادی که بهم کردند، این کار هم انجام شد...
لوگوی انگلیسی وفارسی...
الان بعد از حدود یک ماه کار طاقت فرسا، احساس رضایت می کنم. واقعا کار هنری، وقت گیر است و همانقدر هم لذت بخش...
چون قرار است ثبت شود، بنابراین به اشتراک نمی گذارمش...


*نام پست برگرفته از حس رضایت است، از ذوق و خوشحالی، «کف» کردم. :) خخخخخخخ

ضمنا هر کسی هم که کار را ببیند، کف می کند، خصوصا وقتی بگویی کار اول طرف است.

معلم

از همان اول یاد گرفتیم، یعنی مادر یادمان داد که روی پای خود بایستیم...
هر سال تحصیلی، تعطیلات عید که شروع می شد یک گلدوزی دست می گرفتیم تا روز معلم تمامش کنیم.
سال اول، یک دسته گل صورتی دوختم
سال دوم، یک عروس
سوم، طاووسی با سرمه و منجوق سفید
چهارم، همان طاووس اما رنگارنگ
و پنجم باز هم همان طاووس...

هر سال با ذوقی وصف ناشدنی هدیه ام را تقدیم می کردم به معلمان عزیزم. 
معلم کلاس سوم همه هدایا را بازگرداند و فقط مال مرا گرفت. آن هم گفت برای اینکه کار خودش است... چقدر چپ چپ نگاهم کردند، چقدر ذوق کردم، چقدر برایم لذت بخش بود... چقدر...

از این معلم های عزیزم که همه شان برایم دوست داشتنی بودند، فقط در این سال ها همان معلم را دیگر ندیده ام. معلم کلاس اول، هنوز مرا یادش بود، معلم کلاس پنجم، هنوز دفتر مشق هایم را نگه داشته بود، معلم کلاس دوم را در مسجد دیدم. معلم کلاس چهارم هم اصلا مرا نشناخت، گفت فقط قیافه ات آشناست. همین...

این روزها سهمم از روز معلم، زدن پیامکی است برای معلم ها و اساتیدی که هنوز هم شماره هایشان در گوشی ام ذخیره شده...

اگر انگلیسی تان خوب است، بخوانید... :)


پ.ن1: الرحمن*علم القرآن* خلق الإنسان... و خدا اولین معلم بود، و مهربانی لازمه تعلیم...

پ.ن2: دیروز از پدر نوشتم و امروز از معلم؛ یادمان نرود که سر لوحه احترام به معلم را از حضرت پدر آموختیم. «من علمنی حرفا فقد صیرنی عبدا»

رنگ و نور و نگار

آشنایی ام بر می گردد به دوران دانشجویی در مقطع کارشناسی. آن وقت که تازه یک جوجه دانشجو محسوب می شدم. :)
وقتی که پی در پی از ما تحقیق می خواستند و همین جور باید در کتابخانه مجلس و ملی پرسه می زدیم تا بتوانیم 4 تا کتاب پیدا کنیم. در حوزه دینی که واویلایی بود برای خودش.

اینقدر خط کتاب ها قدیمی بود، چاپ های سنگی، ترجمه نداشت. اگر ترجمه داشت، تطابقش سخت بود و خلاصه... یک آیه قرآن را میخواستی توی 5 تا تفسیر ببینی، باید عزا می گرفتی.

اولین نرم افزاری که دیدم، مجموعه کتب حدیثی بود. اینقدر قابلیت نرم افزار خوب بود که شیفته اش شدم. (یحتمل هنوز تمام کارکردهایش را هم نمی دانم.) اما  انگار دنیا را به ما داده بودند. اینکه می شد سرچ کرد در تمام کتب حدیثی، با قابلیت تطبیق و یادداشت گذاشتن و... صفحه اش رنگی بود، خودش صفحه یادداشت داشت. چقدر راهنمایش خوب بود خدایی...

مجموعه تفاسیرش که در آمد، 25هزار تومان بود. همه با هم پول عیدی هایمان را گذاشتیم روی هم و توی نمایشگاه خریدیمش. یعنی ذوق زده بودیم شدید... اینکه الان با قابلیت یک سرچ کلی چیز می شود پیدا کرد و قس علی هذا...

رصد می کردیم، خصوصا تقدیرهایی که حضرت آقا کرده بوده اند، و همین جور مجموعه کارهایی که هی گسترده تر می شد، جذاب تر، کاربردی تر...

حالا

مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی (نور)، از تولید برنامه ها در قالب دیسکت شروع کرد،  والان می گویند 25 سال سابقه دارد. آنقدر دایره تحقیقات و تولیداتش زیاد شده که شخصا هر بار وارد صفحه اش می شوم، کم می اورم از این همه اطلاعات و فناوری.

یکی از سایت های وابسته به همین مرکز «نور رنگ» است. هر چند خیلی کار دارد، اما یک سایت است که بسیاری از تولیدات تصویری و گرافیکی را رایگان در اختیار همه قرار می دهد، از تصویرهای پس زمینه، کارت پستال، قالب وبلاگ و...

از دست ندهید حس خوب تصاویر پس زمینه اش را...


پ.ن1: اینقدر دامنه کارشان وسیع است که الان هر برنامه ای برای خودش یک تیم تشکیل می دهد و می رود جلو، خصوصاً برنامه های اصلی و مهم و کاربردی. و تمام سایت های وابسته از کتابخانه نور، مجموعه مقالات نور و... با یک نام کاربری باز می شود، سرچ می شود و ذخیره. البته این برنامه ها الان درآمد هم دارند و برای ذخیره اطلاعات از یک حدی بیشتر باید پولش را هم بدهید، ولی می ارزد...

خیلی خوشحالم که الان این مرکز اسلامی دارد عین یک ماشینی جلو می رود که کسی دیگر نمی تواند جلوی رشدش را بگیرد و ترمزش را بکشد.

نمی گویم آنجا همه چیز گل و بلبل است، قطعا نیست و نخواهد بود... اما دستاوردهایشان که آنقدر کاربردی است که شخصاً بدون هیچ تعلق خاطر مادی و معنوی، واقعا از این سامانه ها بهره می برم و استفاده می کنم... این یکی را تازه قبل عید کشف کردم و عجیب شگفت زده ام کرد. چون فکر نمی کردم وارد این عرصه بشوند. هر چند هنور خیلی جای کار هست. خیلی

پ.ن2: و خدا خودش آخر همین کارهاست... هر نوع خلقی را که به دقت نظر کنیم، آنقدر تنوع دارد که واقعا آدم را مسحور می کند... و همه اش برای یک چیز است...  إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لآیَاتٍ لِّأُوْلِی الألْبَابِ (آل عمران/190)

ادامه... سامان دهی :)

در راستای تقاضا و اصرار دوستان! از کارهای هنری سامان دهی شده در اواخر سال 93، چشمتان را به جمال کارهایم روشن می کنم. باشد که شما هم به تکاپو بیفتید...

گلدوزیرومیزی1: گلدوزی ـ بعد از اصرار بسیار در جهت انجام کار بزرگتر از 20*20، اخرش تبدیل شد به رومیزی یک متر در یک متر در سالهای جوانی. پدر که مصرّ بود که تمام نمی کنی. اما بالاخره تولد 21 سالگی ام بود که تمامش کردم. آستری دادم، دورش را دو ردیف روبان چسباندم (با زان فیکس) و 4 تا منگوله هم درست کردم و 4 طرفش آویزان کردم. (گفته باشم که خود آستری زدن برای همچین رومیزی ای، خیلی کار می برد. چون باید یک بار کوک بخورد، دوخته شود، چرخ کاری هم شود... یک 6، 7 ساعتی زمان برد.)

چون پستم طولانی می شود، اگر دوست داشتید بقیه کارها را ببینید، بروید سراغ

سامان دهی

هی دیدم همه جا طرح سامان دهی راه انداختند، :) گفتم عقب نمانم. در همین راستا، طرح سامان دهی گلدوری، منجوق دوزی، روبان دوزی سالهای کودکی، نوجوانی و جوانی را به راه انداختم و بعد از یک هفته و اندی تمام شد. البته هنوز کارهای نیمه تمام در زمینه قلاب باقی، هویه کاری و بافتنی وجود دارد. :)

در تابستان ها کودکی و نوجوانی، دلمشغولی ام همین گلدوزی بود، هیچ وقت هم مادر نمی گذاشت کار بزرگ بردارم،1 نتیجه اینکه کلی گلدوزی، منجوق دوزی 20*20 (حالا کمی بزرگتر یا کوچیکتر...)داشتم.

7 تاش را تور دوختم و انداختم روی میزها و داخل طبقات کتابخانه. 4 تاش را که طرح میوه بود را یک رومیزی بزرگترش کردم. 6 تا هم کار منجوق و مروارید بود که از آن ها هم 2 تا رومیزی درآوردم. اضافه بفرمایید آستری و درست کردن یک رومیزی گلدوزی شده 1 متر در یک متر، دوختن یک رومیزی روبان دوزی برای میز تحریر. (3، 4 روزه تمام شد، اما چون اتاقم را داشتم تمیز می کردم، به رومیزی که رسید، نصفه رهایش کردم، به امید آنکه یک روزه تمام شود که 4 روز طول کشید. :) )اتاقم یک هفته تمام روی هوا بود.حالا هم نایب الزیاره همه دوستان حاضر و غایب مشهدم. البته وقت گذاشتن توی نت را نداشته وندارم.

دعابفرمایید و حلال تا سال تحویل


1- در روانشناسی کودک توصیه شده که به بچه ها کارهای کوچک بدهید تا تمام کنند و خوشحال باشند از موفقیت. کارهای بزرگ را ممکن است به سرانجام نرسانند و دلشکسته و سرخورده بشوند...

خط

چقدر دلم برای دوات و قلم و کاغذ تنگ شده، برای کشیده شدن صدای قلم روی کاغذ... جیـــــــــــــــــــــــــــــــر

استعداد

این متن را تعبیر به از خودتحویلگیری نکنید، لطفاً

و اگر می توانید کمکم کنید...
خدا را کرور کرو شکر، که استعداد به آدمی داد. اینکه آدم مستعد کاری باشد.
اما یک زمانی فکر می کنم که کاش اینقدر علاقه به کارهای مختلف نداشتم که هی بخواهم از علایقم بزنم و محدودش کنم. مگر آدم چندبار عمر می کند که بخواهد به همه علایقش برسد.
خوش به حال کسی که استعداد درس خواندن دارد، فقط درس. عین چی می خواند ومی رود جلو، هوشش را هم دارد...
یکی استعداد هنری دارد، اصلاً درس توی کله اش نمی رود. میرود دنبال هنر وعشق می کند. نمایشگاه می گذارد و...
یکی استعداد کار فنی دارد و می رود تا تهش
یکی استعداد مدیریت دارد
دیگری استعداد ورزشی دارد، بدن ورزیده، خوب، پر توان، می رود دنبالش تا ته ته ته... تا سکوهای قهرمانی دنیا...
یکی هم هست که عاشق تدریس است... می رود دنبالش...
اما یک نفر که همه چیز دارد چه؟!
استعداد همه اش را دارد، باید به کدامش برسد؟! (غلو است که بگویم استعداد همه اش...)
سردرگم می ماند. سراغ هر کاری که می رود، فکر می کند از بقیه اش عقب ماند. :|
یا نمی داند الان تکلیف است که برود دنبال کدامش؟! درس، هنر، ورزش؟!
بدتر از آن می دانید چیست اینکه آدم برود دنبال هنر، به همه اش هم علاقه داشته باشد، اما اگر تخصصی می خواهد برود سراغش، یکی را باید انتخاب کند، حجم، گرافیک، تصویرسازی، خیاطی...
این دیگر خیلی زور است...

صدمین فصل

امروز تولد مهربان خواهر است... سال ها کنار هم بوده ایم و زندگی کردیم و ان شاءالله باز هم امتداد داشته باشد این همراهی وهمدلی.

*****

دیروز با دوستی قرار داشتم که سه سال از ازدواجش می گذرد و فرصتی دست نداد که ببینمش. الان هم در مملکت خارجه زندگی می کند. افتخار داد و وسط تمام کارها، ساعتی با هم بودیم. دست به کار شدم و مثل همیشه، یک کارت هدیه برایش درست کردم. هر چند مثل بقیه کارهایم نشد.

اتاقم شده بود مثال بازار شام، دیدم که تمام وسایل کارت سازی ام همین جور ریخته، فرصت غنیمت شمرده وکارتی را هم برای خواهر عزیزم ساختم و این شد نتیجه اش...

کارتعکس نوشت: علاقمندان انیمیشن، حتما فهمیدند که عکس از کجا امده؟! :) این هم یک کلاژ محسوب می شود. بالایش را هم بندینک دادم که بتوان آویزان کرد.

ادامه مطلب هم بخشی از کارت هایی است که بعد از دوران دانشجویی ساختم... قبلش هم می ساختم، اما آن وقت ها نه دوربین دیجیتال بود و نه اصلاً فکر می کردم که آرشیو کارهایم را نگه دارم... :|

هنر سرخپوستی

باز هم تصمیم گرفتم بروم ودر یک هنر دیگر سرک بکشم... نمی دانم چه ربطی به رفاقت دارد واقعاً، اسمش هم ظاهراً ایرانی نیست و از آن طرف آب ها آمده: «دستبند دوستی»1

بارها دیده بودم و چند بار هم رفته بودم  تو سایت ها، ظاهرش نشان می داد که نباید کار سختی باشد. پایان امتحان و نیاز به یک تفریح، دیشب مرا مصمم نشاند پای همین لب تاب... و نهایتش، همین امشب تبدیل شد به دو فقره بافت...

سمت چپ، دستبند باریکی است که برای تمرین و شروع انتخابش کردم و دوم بند ساعتی که مدت ها بود دلم می خواست برای این ساعت، یک بند درست کنم. بندی که بتوان با هر لباسی دست کرد.

 و این هم نتیجه کار...

دستبند دوستیعکس نوشت: قطعا هنوز سراغ درست کردن ساعت و انگشتر و کلا بدلیجات نرفتم. (هنوز... شاید وقتی دیگر:) ).
ست انگشتر وساعت را از یک مغازه ابتیاع کردم. بند ساعت پارچه ای بود و فوق العاده ناهمگون. اولین کار، دوختن یک بند پارچه ای دیگر بود از یاقیمانده چادر نمازها... مشکلم با آن بند، اول، سفید بودن زمینه اش بود؛ دوم چون پارچه گل های ریز آبی سبز داشت، دیگر نمی شد با هر لباسی دست کرد. :|


1- معادل انگلیسی اش می شود: Friendship bracelet؛ اول فقط فارسی جستجو کردم. مدل ها، بد نبود. اما با سرچ انگلیسی به مجموع عظیمی از مدل ها وبافت ها رسیدم که... نمونه:

  1. http://friendship-bracelets.net
  2. www.braceletbook.com

سایت اول، 1462ص، هر ص 20طرح، و سایت دوم، 894 ص، هر ص، 20 طرح. البته تکراری هم دارد، اما رسماً سرگیجه گرفتم از این همه طرح... ضمن اینکه تعداد رنگ و نخ کار را هم مشخص کرده.

نکته مهم این است که این کار اگر گفتید از کجا آمده؟! سرخپوستان... (برخلاف آنچه در کتب تاریخی به خوردمان دادند که سرخپوستان، نوعی از زردپوستان هستند) ساکنین اصلی قاره امریکا که مهاجرین اروپایی، بعد از رسیدن به قاره آمریکا، قتل عامی گسترده ای نسبت به آنان انجام دادند. اکنون سرخپوستان در آمریکا، با همان تیپ و شمایل زندگی می کنند. :)

ادامه مطلب، توضیحات کاربردی و طولانی است برای کسی که می خواهد برود دنبال این کار...

هویه

خیلی وقت بود می خواستم بروم سراغش، اما توی شهر به این بزرگی، اصلا جاهایی که همیشه همه وسایل خیاطی را داشتند، پیدا نکردمش. آخرش کارم کشید به بازار ومشیر خلوت

2 تا شابلون و یک هویه...
این هم اولین نتیجه کار، با امکانات محدود و یک آدم تنبل که حوصله خرید کردن سایر وسایل مورد استفاده را ندارد. :)

هویه کاری


پ.ن1: هویه کاری، کار پر زحمتی نیست، یکی دقت می خواهد و دیگری حوصله. کلاس نرفتم. نکته ها را از یکی دوتا انجمن پیدا کردم و یک دوست خوب که بلد است و هر زمان و مکانی که بخواهم، راهنمایی ام می کند.
پ.ن2: هویه، دو تا درس خوب به من داد. اول صبر و حوصله، دوم همیشه فرصت جبران نیست.

  1. همه فن ها، با بالا رفتن مهارت، سرعت کار هم بیشتر می شود. اما هویه کاری، برعکس است. چون باید با سرعت مشخص و فشار ملایم، پارچه هویه شود. سرعت کار که بالا رود، هم پارچه خراب می شود و هم وقتت هدر می رود.
  2. آدم ایده آل گرایی هستم. خصوصا در کار هنری... هر گوشه ای از کار که اشتباه شود، می شکافم و دوباره درست می کنم. حتی اگر 5، 6 بار این اتفاق بیفتد. اما در هویه کاری، خصوصا در مرحله آخر کار و وصل روی پارچه اصلی، باید بی خیال این ایده آلم شوم. چون باید دوباره یک پارچه بزرگ برداری و از نو شروع کنی. دقت بالایی می طلبد چنین کاری... همیشه فرصت جبران نیست.

پ.ن3: سوزاندن دست، جزو اتفاقات عادی است که در این کار می افتد. خیلی عادی... :|

۱ ۲
در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan