اندر احوالات مطبوعات چی بودن

  • ۲۲:۰۸

یک زمانی آرزو داشتم یک نوشته ام توی روزنامه یا مجله چاپ بشه
زمان ما چاپ شدن، مساوی بود با معروف شدن و ...
بعدها که گذشت، دیدم همچین روزنامه نگارها هم آدم های خاصی نبودن و نیستن.
تازه سواد و مطالعه شون خیلی هم نیست، اما جرأت دارن که بنویسن.
هیچ وقت جرأت نوشتن نداشتم.
       همیشه از بد بودن نوشته ام، می ترسیدم،
                همیشه فکر می کردم دارم چیز بی خودی می نویسم که ارزش خوندن نداره و...

حتی چند سال قبل که با یک نشریه داخلی همکاری می کردم، کلی برای سردبیر ان قلت می آوردم که نمیشه، نمی تونم و...

حالا
بعد از 4، 5 ماهی که با یک نشریه منظم و کمی کمتر از پاره وقت همکاری می کنم (یعنی هر یک شماره درمیون، مطلبی ازم چاپ میشه، ممکنه 2 صفحه باشه یا یک ستون فقط) می فهمم مطبوعات چی بودن، کار جالبی نیست، حداقل دیگه تو این سن وسال...
فقط زحمت است و گم شدن همه روزها در هم. هیچ چیز سر جای خودش نیست.

مثلا همین دو ساعت پیش فکر می کردم یکشنبه بخاطر نیمه شعبان تعطیله! :)
باید جلوتر فکر کنم،
برنامه ریزی کنم،
یادداشت و مطلب بنویسم،
برای اینکه بقیه مردم سر وقت و مناسبت و تاریخش، مطلب رو بخوانند. :/
همه زندگی ام بهم می ریزد  برای بقیه آدم ها،
ماهنامه هم همین است. مثلا یادم است دو سال متوالی، یادداشت ولادت حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) را در فاطمیه دوم می نوشتم. :| ولی خب اینقدر روزهام قروقاطی نبود که حالا برای هفته نامه دارد بهم می ریزه.

چند ماهی است که در آینده زندگی می کنم... هفته اول خرداد تا دو روز دیگر تمام می شود.


* عنوان روزنامه نگار به بنده صدق نمی کند...

* خیال ادامه دادنش را به شکل فعلی ندارم. حالا هم همه چیز بخاطر دوست عزیزی است که مسئول صفحه شده و دست تنهاست. البته وقت هم دارم. استرس اینگونه نوشتن خیلی زیاد است. هفته پیش، دو ساعته، یک صفحه نوشتم... از اول فکر کردنش تا انتها... :|

* تا امروز، فکر کنم حدود 20 تا مطلب کوتاه و بلند به قلمم چاپ شده... نمی دانم چقدر از پول هایی که بابت این کار می گیرم، حلال است. :/ (آخه نمی شود منبع زد، مگر خیلی رسمی باشد، نقل صحبت حضرت آقا یا حضرت امام باشد.)

* ن و القلم و مایسطرون... بیشتر دقت کنیم در آنچه می نگاریم

بنت الهدی
من هم خیلی وقت ها دوست دارم دست نوشته هایم را ببرم انتشاراتی و بگویم چاپش کنید. بعد هم خیال میبافم مدام که آدم معروفی میشوم و همه آرزو دارند کتاب های بعدی ام زودتر چاپ شود.
ولی هرگز چنین کاری نخواهم کرد. حتی اگر از طول این آرزو بمیرم.
همانطور که روزی یادداشت نویسی و مقاله در آوردن را بوسیدم و کنار گذاشتم.
سلام...
من هم یک زمانی همین فکر را می کردم، اما بعدش وقتی نوشته هایی را دیدم و خواندم که به مراتب سطح علمی پایین تری از نوشته هایم داشتند، تصمیم گرفتم که بنویسم. باشد که زکات علم و قلم را بدهیم.
همطاف یلنیـــز
سلام سلام
"یک زمانی آرزو داشتم یک نوشته ام توی روزنامه یا مجله چاپ بشه
زمان ما چاپ شدن، مساوی بود با معروف شدن و ...
بعدها که گذشت، دیدم همچین روزنامه نگارها هم آدم های خاصی نبودن و نیستن.
تازه سواد و مطالعه شون خیلی هم نیست، اما جرأت دارن که بنویسن."
و
هم زمان هم آرزو داشتم روزنوشت هایم کتاب شود و باز متوجه شدم چاپ کتاب هم، نه معروفم می کند نه نشانه بالابودن سوادم است
و
وبلاگنویس هستم ^_^
سلام
خوبه
آرزوهای مشابه داریم. شاید یک روزی کتاب هم چاپ کنیم، اما به قول شما نه نشان معروفیت است و نه بالا بودن سواد... :)
سا قی
دست مریزاد

دقت شما در نوشتار اگر همانند دقتتون در خواندن باشه قطعا نوشتهاتون عالیه
سلام علیکم...
نظر لطف شماست. نمونه نوشته هام که همین جا هست... فعلا اینوبلاگ به نوشته های کاغذی ام متصل نشود، بهتر است.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan