سکوت

  • ۰۵:۵۵

بسم‌الله

بعد از این همه سال زندگی، اولین باری است که در ساختمانی جنوبی، ساکن می‌شویم. به بناهای شمالی عادت داشتم که در واحد‌های جنوبی‌اش زندگی کنیم و پنجره‌ اتاق به حیاطِ خانه باز شود... بعضی وقت‌ها هم پنجره قدی اتاق به تراسِ کوچک باز می‌شد که مرا در عمق آسمان جا می‌داد و فرسنگ‌ها از محیط ناامن کوچه دور می‌ماندم.

وقتی کلید را قفلِ در آهنی می‌چرخاندم، اول گل‌ها و درخت‌ها به استقبال می‌آمدند. بهار، فرصتی بود که گاهی چند دقیقه‌ای در حیاط نفس بکشم، بنشینم، قدم بزنم. مهمترین مزیتش این بود که می‌شد مهمان‌ها را از لحظه‌ای که از ماشین میاده می‌شوند تا ورودی ساختمان، رصد کرد. خصوصاً برای مراسم خواستگاری، بهترین مزیت بود.

عادت داشتم تابستان‌ها، افتاب فقط تا پنجره اتاق بیاید و زمستان‌ها در وسط اتاقم پهن شود. چقدر خوابیدن در زیر آفتاب کم‌فروغ زمستان، لذت‌بخش بود.

اما این بار وقتی اسباب کشیدیم، اتاق‌شمالی خانه سهم من شد و همه لذت‌ها، خاطرات و تجربیاتم را تغییر داد.

هر چند پنجره بزرگ شمالی، تا می‌تواند نور هدیه می‌کند، اما دلم برای آفتابِ‌زمستانی، تنگ شده است. درخت چنار کوچه، درست روبروی پنجره، بالا رفته‌است و کوچه با تمام زمختی، شلوغی و ناامنی‌اش، دیوار به دیوار اتاقم شده‌است.

در خانه قبل، با وجود فاصله‌اش از کوچه، به پنجره‌های دوجداره، عادت کرده بودم؛ اما اینجا پنجره آهنیِ اتاق، امانت‌دار خوبی است و همه کوچه، سرما، گرما و سروصدایش را به من می‌رساند، از صدای زنگ خانه‌های اطراف تا مکالمات تلفنی، احوالپرسی اهالی محل و...

اینجا سجاده‌ام را رو به دیوار پهن کرده‌ام، انگار بین من و خدا فاصله افتاده‌است، هر چه دیوار به دیوار مسجد باشم، اما چه سود که از مسجد، فقط همسایگی‌اش مانده و منی که روزی مشتاق خواندن همه نمازهایم در مسجد بودم، حالا در کنج خانه، قامت می‌بندم. روحانی مسن مسجد که فرزند واقفِ‌مسجد است، ترجیح می‌دهد این منبر و محراب، برای خودش بماند، آنقدر عین‌های نماز را با غلظت ادا می‌کند که غین می‌شود و نماز همه را خراب می‌کند. هر چه پرسیدم و جستجو کردم، گفتند اگر یقین به اشتباه‌خواندن داشته باشی، نمی‌توانی اقتدا کنی. این بود که ترجیح دادم آبروی خودم برود که بگویند اهلِ‌مسجد نیست تا اینکه از آبروی امام‌جماعت مایه بگذارم و نمازهایم را فرادا در مسجد بخوانم.

*

چند ماه دیگر، دوسال می‌شود که ساکن این‌خانه‌ایم. دیگر با همه‌چیزش خو گرفته‌ام. حالا فکر می‌کنم این اتاق، مجال خوبی برای تمرین نوشتن است. صداهایی که هر روز، سوژه‌های جدیدی را برایم تداعی می‌کند. سوژه‌هایی که هر روز اتفاق می‌افتد و من در خیالم، برایش هزار قصه می‌بافم.

نمی‌گویم هر روز، اما هر از گاهی، شاید یکی از خیالاتم را به دست کلمات سپردم تا آن را روایت کند...

*

پ.ن:

تمام دیباچه موضوع کوچه نگاره را در سکوت سحرگاه نوشتم. کوچه‌ای که مزین به نام شهیدی است که شاید در همین حوالی زندگی می‌کرده‌است. جالب این است که اتفاقی، مزارش را در گلزار شهدا دیدم و فاتحه‌ای برایش فرستادم.

در همین سطور آخر، کامیونی عبور کرد و چند کلاغ، تسبیح صبحگاهی گفتند. هر روز این موقع، صدای جاروی رفتگر محل، شنیده می‌شد. امروز، هنوز نیامده، شاید هم زودتر کوچه را تمیز کرده و رفته است کوچه بغل...

شاید یک زمانی کوچه‌نگاره‌هایم، ارزش خواندن پیدا کرد و فکر کردم می‌شود به ناشری امین سپرد... فعلا که همین صفحات مجازی، محل امنی برای نگهداری‌اش است...

سا قی
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
بابا در این حد دیگه شمالی و جنوبی بودن را می فهمم😁


اون تراس خونه من رو به شک انداخت.آخه محیط نامن کوچه!بعد شما میتیید تو تراس ...
فک می کنم خانمهای مذهبی کمتر در تراس ظاهر شوند و حس نامنی نراس برایشان بیشتر است تا کوچه

**** **** *** ****** ****** *********
** ***** *** **** *** ******** ****** ****** *****

فکر می کردم امانت داری در اینکه هرچی میشنوی بازگو نکنی
پنجره ای که حرفهای کوچه رو به شما میگه مال شما رو هم تو کوچه جار میزنه ها😀😀

ممنون از توضیح مفصلتون
یاد کتاب حرفه و فن راهنمایی افتادم😁
منم شک کردم که سوال کردید...
باز هم منظورم رو اشتباه رسوندم. تراس‌هایی که به حیاط می‌خورن، نه به کوچه.
بالکن اولین خانه پدری، دیواره سیمانی داشت و محصور بود، توی بالکن زیر انداز می‌انداختم و می‌نشستم.


این اتاق، روی کنسوله و از سطح زمین، چندین متر فاصله داره، برای همین اونقدر که صدا بالا میاد، صدای من پایین نمیره. یک بار باید چک کنم که ببینم با پنجره باز، چقدر صدا تو کوچه شنیده میشه.(البته وقتی پنجره بسته باشه، صدا کمتره...)
سا قی
سلام
توصیفاتتان خوب بود هرچند من تجسمم ضعیفه و نتونستم موقعیت خانه رو درست برای خودم تصویر کنم

فک کنم پنجره آهنی تمانت دار خوبی نیست درسته

منزل شما چرا باید خواستگار بیاد !!؟؟
علیکم سلام
کوچه‌هایی که شرقی، غربی هستند، یکسری از منازل، ضلع شمالی کوچه ساخته می‌شود و یکسری ضلع جنوبی.
ساختمان‌های شمالی، حیاط جلوی خانه است و درِ کوچه به حیاط باز می‌شود.
اما خانه‌هایی که ضلع جنوبی کوچه است، درِ کوچه به راه‌پله ساختمان می‌خورد و معمولا دسترسی حیاط برای واحد اول است.
این شمالی و جنوبی بودن ساختمان.

اما یکسری صحبت درباره واحد‌های شمالی و جنوبی است.بعضی از ساختمان‌ها، زیربنا کوچک است، یا واحدها بزرگ است و به هر حال، هر طبقه یک‌واحد است. و هر واحد، یکسری پنجره شمالی دارند و یکسری جنوبی و معمولا اتاق‌های خواب را ضلع جنوبی می‌سازند چون نور آن بهتر است.

اما در ساختمان‌هایی که هر طبقه بیش از یک واحد است، ممکن است، یکسری واحدهای شمالی باشند و یکسری جنوبی.
منزل اول پدری‌ام، ساختمان، شمالی بود و واحد ما جنوبی...
الان روشن شد؟

پنجره آهنی، اتفاقا امانت‌دار خوبی است، چون تمام و کمال، همه کوچه را به داخل خانه می‌آورد.

درباره حضور خواستگار در منزل فعلی صحبت نکردم، درباره خانه‌ای صحبت کردم که تمام دوران بچگی‌ام در آنجا گذشت، طبعا خواستگار می‌اید دیگر...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan