وداع

 بسم‌الله
مسافر
و تمام تماس‌ها اکنون
متصل می‌شود به کرب و بلا
یا تماسی گرفت جامانده
یا خبر می‌رسد ز شور و صفا
*
و همین روزها تمام جهان
همه راه‌های روی زمین
منتهی می‌شود به جاده عشق
از حرم تا حریم ملک یقین
*
و همین روزها که باید من
کوله باری بزرگ بردارم
این همه دلْ شکسته را باید
یک‌به‌یک داخلش ‌بگنجانم...
*
من و کوله، مسافریم امروز
از نجف تا حریم‌ِخلوتِ دوست
کاش امسال را اجازه دهند
اربعینی‌شدن ز جانب اوست
*
و شما ای تمام یارانم
رفقا، دوستان، عزیزانم
کوله ام هم هنوز جا دارد
تا نماند دلی به دنبالم
*
و حلالم کن آخر کاری
ای‌بیانیّ خوب و دریایی
الوداع ای عزیز نورانی
روی ماهت مباد بارانی

پ.ن
۱- معلوم است که خودم سرِ همش کردم که...😊
۲- ان‌شاءالله و به لطف مولا، شنبه عازمم. خواستم شنبه بگذارم، گفتم شاید التماس دعایی از قلم بیفتد.
۳- قصد دارم این سفر را هم در فضای حقیقی طی کنم. پس ارتباط مجازیم، قطع می‌شود تا برگردم.

حمید انقلاب

بسم الله

نمایشگاه کتاب سال 93، به گمانم آخرین سالی که نمایشگاه کتاب در مصلی برگزار شد... 

مثل همیشه مشغول گشت و گذار هستم، میان دنیای کتاب های رنگارنگ، سیاه و سپید، باریک و قطور، جلدهای مقوایی و گالینگور... همیشه قدم زدن در نمایشگاه، به اندازه راه رفتن در طبیعت، جنگل و پارک، برایم لذت بخش است. به غرفه انتشارات صریر می رسم، نگاهم روی استند کتاب می چرخد و روی یکی می ایستد: سفر به روایت سرفه ها ـ سفرنامه هیروشیما عنوان جذابی است که مرا به سمت خود می کشد، دست می برم، کتاب را تورقی می کنم و یک نسخه اش را به سبد خریدم اضافه می کنم.

چند ماه می گذرد تا بالاخره کتاب از کتابخانه ام، به میز مطالعه م رسد و یک روزه به انتها می رسد. روایت شیرین، جذاب، خواندنی و روان سفرنامه، نام نویسنده اش را در ذهنم حک می کند: حمید حسام راوی جانبازِ کتاب، از خودش چیزی ننوشته است. فقط یک جا اشاره می کند ادبیات خوانده و هم دوره قیصر امین پور در دانشکده ادبیات بوده است.

*

سال گذشته در یکی از کتابگردیهایم در فروشگاه سوره مهر، روی یکی کتاب می ایستم: سهم من از چشمان او ـ خاطرات حمید حسام کتاب را بر می دارم تا این بار راوی سفرنامه هیروشیما را بیشتر و بهتر بشناسم. راوی گمنامی که در آن کتاب، از مجروحیت و جانبازی همه اعضای گروه سخن گفته بود، اما درباره مجروحیت خودش، کلمه ای نگفته بود.

اما این بار روایت و قلمش به شیوایی کتاب سابق نیست. حمید حسام این بار ترجیح داده تا خاطراتش به قلم دیگری به زیور طبع آراسته شود و دور از انصاف بود که قلم خوبش را در بیان خاطرات خود بکار نبرد. و جفای بزرگی را در حق خوانندگانش روا داشت. چه اینکه روایت های خودنوشت دفاع مقدس، بسیار شیرین تر، جذاب تر و خواندنی تر از سایر روایت هاست.

*

وقتی خبر و متن تقریظ حضرت آقا بر روی کتاب وقتی مهتاب گم شد، در صدر اخبار رسانه ها قرار گرفت، دیگر حمید حسام را می شناختم. دیده بانی که بعد از جنگ، رشته ادبیات را ادامه داد و حالا چند وقتی است در زمینه تاریخ شفاهی، دست به قلم برده است. با فاصله کمی کتاب آب هرگز نمی میرد، کتاب اول و محل بحث اخبار فرهنگی شد و این بار هم نویسنده آن کسی نبود جز سردار حمید حسام

دو کتابی که در سال 95 و 96، بهترین های تاریخ شفاهی جنگ، شناخته شدند... و الحق که حضرت امام خامنه ای با تزبینی در تقریظ کتاب آب هرگز نمی میرد، از نویسنده آن نیز نام برده و تشکر کردند.

و امروز وقتی صبح، اخبار سایت های خبری را می دیدم، باز هم نام حمید حسام در صدر بود. این بار به عنوان چهره سال هنر انقلاب، از او تقدیر شده بود. با احترام به چهار کاندید دیگر چهره سال هنر انقلاب، آقایان محمدرضا دوست محمدی، محمدحسین مهدویان، مهدی نقویان و حسن روح الامین که هر چهار بزرگوار، در هنرهای خودشان، استادند و همیشه از دیدن تصویرسازی، نقاشی و فیلم های مستند و داستانی شان لذت برده ام، برای دنیای نویسندگی، خوشحالم. برای دنیای حروف، کلمات، جملات و بندها که یک نویسنده، توانست این عنوان را در رقابت با سایر هنرمندان، به دست بیاورد. چه اینکه مخاطبِ کتاب، عامه مردم نیستند و حضور و مطرح شدن کتاب و اثرگذاری اش در سطوح مختلف جامعه، هزینه، تبلیغات و توان بیشتری می طلبد. عکس، فیلم، مستند، تصویرنگاری، همگی مخاطب گسترده تری دارند و عموم جامعه، بیشتر با آن درگیر می شوند.

آقای سردار حسام!

تبریک

امیدوارم قلمتان همیشه برای رضای خدا بنویسد و در مسیر معرفی و رنگ آمیزی خاطرات هشت سال دفاع مقدس، تحریر کند...

ممنون بابت تمام لحظات خوبی که با خواندن کتاب هایتان، برایمان رقم زدید.

حلال

 بسم الله
گفته‌اند عارف باید چهار مرحله طی کند تا به او برسد...
می‌گویم عاشق باید چهار سفر را تمام کند تا به معشوق برسد.

اربعین، سفر به سوی حسین است، با حسین، همراه حسین، هم‌قدم حسین...
سفر الأربعین سفر بالحسین مع الحسین الی الحسین

حلال بفرمایید...
دعا کنید سفرهایم ناتمام نماند...

دعاگو و نایب الزیاره هستم...

سنابانو

کات 2

کات!
دقیقا سه شنبه ساعت 9 و نیم صبح، کارگردان زندگی گفت: کات...
سه شنبه ساعت 9 و نیم صبح بالاخره طیاره ما از زمین ایران بلند شد و در خاک عراق نشست...
یک هفته در بهشت زندگی کردم...
یک هفته در جوار حضرت پدر، حضرت ارباب و حضرت عمو...
7 روز...
و دوشنبه شب دوباره روز از نو...
و هنوز محو سفرم.
محو محو محو محو محو...
از بهشت تا بهشت...
از نجف تا کربلا...
و هزاران قدم که به نیابت از کریم اهل بیت برداشتم. و صدها گام که به نیابت از تمام ملتمسین دعا «احیاء منهم و الأموات» قدم زدم و هدیه کردم به کریم اهل بیت...
کلمات کم می آورند در توصیف لحظات ناب حسینی...
دعا کنید که قلم بچرخد در نوشتن از سفر عشق
و اگر هرسال هم بروی، تکرار نیست
حضور است
عشق است...
و هر سال یک اربعین است
و این زینب (سلام الله علیها) است که پرچم در دست گرفته و طلایه دار زائران برادر است.

اربعین 95

سم الله
سال گذشته که از اربعین برگشتیم، خیالم راحت شد، خب هر سال با همین کاروان می رویم دیگر...
اما
امسال همه چیز دست به دست هم داد تا نتوانیم با کاروانی که سال گذشته راهی شدیم، راه بیفتیم...
از طرفی همسفرهای دوسال گذشته ام، آمدنشان معلوم نبود.

من ماندم با تمام نگرانی های مادر، و دلشوره پدر که به هر کاروان و همسفری رضایت نمی دادند... کاروان ها یکی یکی پر می شد و من همسفر پیدا نمی کردم. روزهای محرم به سرعت عبور می کرد و ناامیدتر از روز قبل، فقط می گریستم.
تا روزی که رفتم دیدن عزیزی و اصرار که گوشی ات را روشن کن تا این مداحی را برایت بفرستم.«قدم قدم با یه علم ایشاالله اربعین بیام سمت حرم/با مدد شاه کرم ایشاالله اربعین بیام سمت حرم...»



دریافت
حجم: 5.84 مگابایت
شنبه ای بود که زنگ زدم به یکی هم کاروانی های سال گذشته، گفت هفته پیش ثبت نام کردیم و سلیت بسته شد. نتوانستم ادامه بدهم، آخرین امیدم بود.
تمام درازای شب، همین مداحی را گذاشتم وبه پهنای صورت اشک ریختم و فقط گفتم: «می خواهم بیایم، آقاجان! می دانی تاب ماندن ندارم. تاب تماشا ندارم... این دل کوچکم، تاب نرسیدن ندارد. تاب دیدن اربعین را در این شهر دودگرفته ندارد...»
دونفر از دوستانم دلشان پیش من بود، اما یکی گذرنامه اش گم شده بود و دیگری مرخصی نداشت... به هر کسی رو می انداختم، نمی امد، با همسرش می رفت، می خواستند آزاد بروند، شماره می گرفت و زنگ نمی زد.

یکی یکی روزها می گذشت، اینترنت، تلویزیون، رادیو و... همه چیز بوی اربعین می دادو خبر از رفتن و حالا مانده بودم بین زمین و هوا، همین جور دل کوچک من در سینه می زد و می پرسید: «آیا ما را هم راه می دهند... خدایا! بین 25 میلیون نفر، برای ما هم جا هست...»

هفته پیش دوستم بعد از اینکه خانه و دفترکارش را زیر و رو کرد، گذرنامه اش را پیدا کرد... حالا هیچ کاروانی جا نداشت. همه می گفتند چقدر دیر دارید اقدام می کنید...
«پای پیاده، همراه جاده، ره می سپارم به عزم زیارت/ در کوله بارم، چیزی ندارم، غیر از دلی مست شوق شهادت...»


دریافت
حجم: 9.34 مگابایت
این را هم یکی از دوستان آپلود کرد... حالا روضه هایم دوتا شد.
گذرنامه ها را برای ویزا دادم، تا بقیه کارها...
این مداحی را هم یکی از بچه های حوزه، لینک اش را گذاشت... اولین بار که شنیدمش، فقط گریه کردم که جامانده نباشم.
دریافت
حجم: 6.34 مگابایت
از اول هفته دنبال کاروان و جا گشتیم. پر شده بود، گران بود، طولانی می ماندند و... و حساسیت مامان بیشتر می شد. دو روز پیش با مادر بحثم شد، گفتم اگر راضی نیستید، نمی روم... همین امروز آخر مادر به یک وضعیت رضایت دادند وبلیط را گرفتیم. ویزاها همان شب رسید و الان روی میز است.

ویزا
بلیط...
ان شاءالله راهی می شویم.
امیدوارم حضرت ارباب هم زیر تذکره را امضا کرده باشند. نرویم برمان گردانند...

پ.ن 1: نظرات این پست با نام هایتان را همراه خواهم برد. دعایتان را همین جا سنجاق کنید تا همه را ان شاءالله با خود ببرم. برنامه ام نیست در راه به اینترنت سر بزنم، (اصلا گوشیم نت ندارد...)عملا تا دوشنبه شب 24 آبان، فرصت هست، امیدوارم پیک امینی باشم و به مقصد برسانمشان...

پ.ن 2: حلال بفرمایید اگر حرفی، سخنی، نکته ای از حقیر باعث رنجشتان شده و دعا بفرمایید لحظه لحظه و هر قدمی که بر می دارم در این سفر مورد رضایت خدا و آل الله صلوات الله علیهم اجمعین باشد...

اربعین

هر آنچه که به ذهنم رسید را بر روی صفحات ثبت کردم...

امیدوارم به درد کسی بخورد.

دعا کنید جزو جا ماندگان نباشم...


توصیه ها کمی دخترانه و زنانه می شود... به هر حال تجربه شخصی است.

توصیه های پیاده روی اربعین

کلمات کم می آید...

نمی شود
نمی توانم
نمی گنجد
عظمتی که دیدم
حس کردم
مصیبتی که لمس کردم...
کربلا
اربعین
نمی شد ماند
و حضرت پدر، آغوش گشود برای زائران حرم فرزندش

و
می دانست جز آل الله را، کسی یارای تحملش نیست
صلی الله علیک یا ثارالله و این ثاره


دلم می خواست تمام زخم های پایم را می شد و نگه می داشتم، تمام آنچه از دوست به من رسید...
هزاران بار خدا را شاکرم که امسال زیارت اربعین را قسمتم کرد...

خانه دوست

اربعین
کربلا
حسین
دعا

در زلال اقیانوس عشق، دعاگویتان هستم... حلال فرمایید.


می خواهم دور باشم از هر آنچه مرا از حقیقت به مجاز می رساند.
ان شاءالله وقتی رسیدید به این مطلب، در جوارم «او»یم.
نگفتم، چون باورم نمی شد بعد از این همه سال، بالاخره به «او» برسم.

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan