نامزد، غیرت، ناموس

بسم الله
بگویم توفیق بود،
فرصت شد،
امکانش به وجود آمد،
...
بالاخره پای تماشای فیلم لاتاری نشستم.
متاسفانه اتفاقی است که دارد در مملکت می‌افتد.
قاچاق دختران به کشورهای حاشیه خلیج، اتفاق دوری نیست.
به بهانه مترجم، مدلینگ و هزار کوفت و درد دیگر...
نوشین هم نمونه یکی از همین دخترکان...

پ.ن: اگر هنوز نرفته‌اید، حتماً ببینید...


*
کاش آقایمان زودتر بیاید...
کاش دختران سرزمینم می‌فهمیدند نباید به هیچ بهانه‌ای، با هیچ عذری، بدون هیچ وعده‌ای، زندگی آن سوی اب‌ها را رویایی‌تر از این سو نبینند...
...
اما کاش
کارگردانان و تهیه‌کنندگان مذهبی ما، برای نشان‌دادن قبح قاچاق و نشان‌دادن غیرت، دوستی دختر و پسر، معاشرت، تماس و دیدنشان را توجیه نمی‌کردند.
باور کنیم که این راهش نیست، وقتی پدر دختری اجازه نداد، باید در جهت کسب رضایتش تلاش کرد، نه اینکه در خفا او را ببیند، زنگ بزند، با هم بیرون بروند و...

سیاسی ترین جشنواره ای که یادم هست...

حیف شد، دوران ریاست جمهوری جناب دکتر احمدی نژاد، هی جایزه ها را به خودمان ندادیم، هی ترسیدیم بگویند جناح بندی می کنند، به خودشان جایزه می دهند، بقیه را نمی بینند...
اما
در دوران تدبیر و امید...
به راحتی مطرح ترین کارگردان جناح راست را نادیده گرفتند... ابراهیم حاتمی کیا، کارگردانی است که حتی اگر کاری بسازد که زمین تا آسمان هم ایراد بگیرم، نمی توانم بگویم از کارگردانی اش چیزی کم گذاشته...
هیچ کدام از فیلم های ابراهیم حاتمی کیا، کارگردانی ضعیفی نداشته، سمبل نکرده، از سکانسی گذرا عبور نکرده، اما به راحتی دیده نمی شود در دولت تدبیر و امید...

باز دم هیأت داوران جشنواره 32 ام گرم، که اسم ابراهیم حاتمی کیا و فیلمش را جزو نامزدهای بهترین فیلم و بهترین کارگردانی قرار دادند، هیأت داوران جشنواره 34 ام که کلا ترجیح دادند ابراهیم حاتمی کیا را از لیست نامزدها هم خط بزنند...


به قول معروف «زمستان می رود و روسیاهی اش به ذغال می ماند» این جشنواره هم تمام شد، اما در تاریخ می ماند که ضعیف ترین هیأت داوران، مال جشنواره 34 ام بود، آنقدر که تصمیم گرفت «ابراهیم حاتمی کیا» را نبیند.

فیلمی که تحسین منتفد مخالف و موافق را برانگیخت... آقا ابراهیم!
دمت گرم!
خوشحالم که هستند سینماگرانی که یاد و نام «ابراهیم حاتمی کیا» را زنده کنند. خصوصاً آقای پرستویی که سنگ تمام گذاشت.

«سیانور» هم دیده نشد... یا نخواستند ببینند... یا...
ندیدمش، فقط می توانم بگویم نقدها ونوشته ها، و سابقه این کارگردان جوان نشان می دهند که اصول کارگردانی را خوب بلد است.

استهزا

وقتی بخواهند مسخره مان کنند، همین می شود...
اختتامیه جشنواره فیلم فجر، با یک ساعت تاخیر پخش می شود. خب پخش نکنید... وقتی همه ملت از رسانه های دیگر می توانند اختتامیه را رصد کنند. :|

شیار

این یادداشتی که در جای دیگری، درباره شیار در جشنواره نوشتم. این روزها که شیار، بالاخره رنگ اکران به خود گرفت، بازنشرش خالی از لطف نیست.

حاشیه

  • این بار دوستم زودتر رسید و انتهای صف ایستاد. صفی که ایستاده بود که شیار را حتی روی زمین ببینند. (شیار در لیست سودای سیمرغ2، نبود؛ بنابراین این بار به صف گیشه پیوستیم...)
  • ده نفر، ده نفر می فرستاد طرف گیت، رسیده بودیم سر صف و جلویمان یک زن و شوهر جوانی بودند... یکدفعه، یک نفر با 3 بلیط شیار آمد و رو به مسئول صف گفت، من 2 تا بلیط اضافه دارم، چی کارش کنم؟! یعنی اگر آن دو نفر نبودند...
  • بی انصافی است که پول بلیط صندلی و زمین، یکی است.
  • چند دقیقه اول فیلم را ندیدیم. پشتم درد گرفت، جایی نبود برای تکیه دادن؛ اما... می ارزید.
  • بعدا خواندم که جناب مجیدی هم در این سانس، حضور داشته است.
  • قبل از اینکه رسما اعلام کنند سیمرغ بهترین بازیگر زن، بر شانه های کدام بازیگر می نشیند، (بعد از اینکه خیلی اتفاقی، تمام فیلم های کاندیداهای نقش اول زن را در جشنواره دیدم.) قطعا کسی جز خانم مریلا زارعی شایستگی گرفتن این سیمرغ جشنواره انقلاب را ندارد، سعی کردم بی انصافی نکنم، اما واقعا بازی شان حداقل یک سر و گردن از سایر رقبا بالاتر است، امیدوارم حق به حق دار برسد. با احترام به بازی خوب خانم «حسیبا ابراهیمی» در نقش مرونا.
  • خوشحالم هر چند این جشنواره برایم تلخ بود، اما آخرش با دیدن سه فیلم خوب، حالم خوب شد.

متن

شیار 143

یک روایت زنانه؛ دقیق، پر از جزئیات لطیف از جنگ، اسارت، آزاده ها، رادیو عراق و... تمام جریاناتی که همیشه از دید مردها به تصویر کشیده شده است... و این بار وقتی یک زن داستان را شرح دهد، قطعا نکات ظریف را بیشتر می بیند، حس مادر را قوی تر به تصویر می کشد.

«الفت» را دوست دارم، خودش را، نگاهش را، جزئیاتش را، انتظارش را...

نمی گویم فیلم ایراد نداشت، داشت، کم هم نبود... از راش های عملیاتی که بدون دلیل انتخاب شده بود، تا فضای سرد و بی روح مصاحبه های گروه مستندسازی، و نیز یونس، که شخصیت پردازی اش ضعیف بود و... اما الفت، باورپذیر بود؛ دوست داشتنی، یک مادر منتظر، منتظر یک خبر از پسرش... 15 سال

از دست ندهید این روایت خوب و لطیف را... و خوشحالم که این فیلم را در جشنواره دیدم.

به رسم ادب، سر تعظیم فرود می آورم در برابر همه مادران شهدا، ایثارگران، مفقودین و جانبازان که کسی نفهمید در دل این مادران چه گذشت، چه ها گذشت، مردانه ایستادند و جگرگوشه هایشان را تقدیم انقلاب کردند...

خانم آبیـــــــار
و خانم زارعی
سپاس بابت آنکه هنرمندانه گوشه ای از رنج های این شیرزنان انقلاب را  بر روی پرده نقره ای سینما، به تصویر کشیدید.

مصطفی به روایت ابراهیم

حاشیه

  • صبح شنبه، کلاس داشتم، بعد رفتم مجلس ختم یکی از هم دانشگاهی های دوران کارشناسی، بنده خدا بر اثر سرطان از دنیا رفت، با دو فرزند دبستانی، بی مادری سخت است... خدا صبر دهد، به همه شان...
  • آدم صف های هنردوستان را که می بیند، خدا را شکر می کند که بلیط دارد برای دیدن فیلم...
  • باز هم رأی گیری نکردند... این بار صندوق ها را پشت و رو گذاشتند. واقعا نمی فهمم چرا... توضیحات خانه سینما قابل قبول نیست.
  • به قول یک بنده خدایی: حداقل سال 88، ادعای تقلب که شد، رأی مردم را گرفتند، اما ادعا شد که آراء خوانده نشد؛ اما در این جشنواره، اصلا رأی گرفته نمی شود.

متن

فیلم «چ»

نظرم این است که فیلم خوب را نباید خلاصه اش را گفت، باید رفت و دید... اما فیلم بد را خلاصه می گویم که عمرتان را بر باد ندهید بر سر دیدنش.

«چ» دیدنی بود، نه تعریف کردنی...

نکات

  1. خیلی ها گفتند، بنده هم موافقم که در این فیلم انتظار نداشته باشید، آنچه از شهید چمران در ذهن دارید را ببینید. این فیلم، روایت ابراهیم است از مصطفی.
  2. بی انصافی بود که از هوانیروز در شکست حصر پاوه، نام برده شد، اما از شهید کشوری، ذکری به میان نیامد.
  3. انصافا «فریبرز عرب نیا» هم خوب بازی کرد، هم گریمش خوب از آب درامده بود... (غیر از عینک؛ عینک شهید چمران، غیر از بزرگی، شیشه ضخیمی دارد، اما در چ، خیلی شیشه عینک، باریک است.) هر چند ادعا شود که انتخاب عرب نیا برای ایفای نقش چمران، اشتباه بود.
  4. این فیلم، درست در مقابل فیلم «شیار143» قرار می گیرد؛ «چ» یک روایت مردانه است از جنگ و شیار یک روایت زنانه؛ به نظرم هر کدام در جای خود ارزشمند است و قابل ستودن؛ برای همین هم بازیگر نقش اول مرد در شیار، خیلی بازی ندارد، و در نقطه مقابل «هانا» (با بازی ستودنی مریلا زارعی) در چ... و چقدر خوب که امسال «شیار143» ساخته شد تا برای اولین بار یک روایت زنانه خوب ببینیم؛ و قطعا یک زن، روایتی زنانه را بهتر از یک مرد به تصویر می کشد...
  5. چمرانِ ابراهیم، سلاح ندارد؛ سلاح را اصغر وصالی جلویش می گذارد... چمرانِ ابراهیم، یک کت و شلواری است نه یک چریک... چمرانِ ابراهیم...
  6. پوستر انگلیسی «چ»، عالی است.

موتوا بغیظکم

حاشیه

  • این بار صندوق های رأی را کلا برداشته بودند. از همین جا اعلام می کنم: سیمرغ منتخب تماشاگران، به هر فیلمی که تعلق بگیرد، یک دروغ است، چون منتخب فقط بخشی از تماشاگران است، نه همه آن ها. حتی اگر «چ» باشد.آن وقت نمی دانم چرا پس هر بار، جناب پسیانی قبل از هر فیلم روی پرده ظاهر می شود، و با ادبیاتی عامیانه: می گوید «تو! تو! می توانی داور جشنواره باشی... » و تشویقمان می کند به رأی دادن.
  • این بار تنها رفتم. دوستان هر کدام به دلیلی نیامدند... اتوبوس هم دیر آمد، و گفت تا ته خط هم نمی رود و تا رسیدم خانه، شده بود 8.
  • مسیر آخر را ایستاده بودیم کنار خیابان تا ماشین بیاید، یک ماشین آمد و مسیر را گفتیم و ایستاد. آقایی جلوتر از بنده بود، اول در جلو را باز کرد، و بعد بخاطر حقیر منصرف شد و رفت عقب. با اینکه ماشین سمند بود و فضای پشت آن بزرگ... تشکر کردم، اما نمی دانم شنید یا نه. کلی برای این احترامش و حفظ حریمی که برای چادرم قائل شد، دعایش کردم. دمتان گرم!

متن

فیلم «عصبانی نیستم»

خلاصه فیلم

نوید یک دانشجوی معترض ستاره دار، که جز راهپیمایی سکوت و پاشیدن رنگ روی ماشین به قول خودش دکتر قلابی، هیچ کاری نکرد، اما با وجود اینکه شاگرد اول کلاس بود، از دانشگاه تهران اخراج شد؛ او اهل کردستان است، و در دوره تحصیل عاشق  دختری به نام «ستاره» می شود. بعد از اخراج، کار بازار را پیش گرفت، چون صاحب کارش از او خواست مثل یک شرخر عمل کند، با او درگیر شد و نتیجه اینکه اخراج گردید. او آدم عصبی است، یک دوره هم رفت پیش دکتر روان پزشک و او یک سری قرص به او داد.

دو همخانه دارد که هر دو هنرمند! هستند؛ و 8 سال به آن ها مجوز کار کردن نداده اند و ان ها هم روانی شده اند... شاید اسمش را بتوان گذاشت افسردگی. نوید سر هر کاری می رود، یا از او سوء پیشینه می خواهند که ندارد، و یا از او کاری می خواهند که در چارچوب اصولش نیست؛ مثلا می رود مدتی در یک دفتر املاک کار می کند،  مشتری ای را که پیدا کرده برای خانه یک آدم به ظاهر مذهبی که سپرده بود به آدم مجرد خانه نمی دهد، یک خواهر و برادر بودند؛ و در دفاع از مشتری که تنها نیست و با برادرش است، با مالک بگو مگو می کند و نهایتا کار را ول می کند. دو نفر از دوستانش هم به او پیشنهاد کار می دهند، اولی که یک فروشگاه ماشین دارد، از او می خواهد که قطعات ماشین های آخرین مدل را بدزدد و به او بدهد، چون لوازم یدک خودروها گران است، و واردات ندارند... و دومی می خواهد که با او همکار شوند، و در خیابان الکی درگیر شود تا او بتواند جیب یا کیف او را بزند.

پدر ستاره، از او می خواهد که دست از سر دخترش بردارد و می گوید دوره عشق و عاشقی گذشته، و بهتر است او و ستاره، بجای ازدواج با هم، هر کدام همسری مایه دار انتخاب کنند. پدر ستاره، به قول خودش کارمند یک مبل فروشی است. اما بیشتر به نظر می رسد، مدیر یکی از فروشگاه های مبل است، هر چند سرمایه مال او نیست، او مدیریت یک مغازه بزرگ به او سپرده شده است؛ و می گوید زندگی اش می چرخد. و شاهد مثال، پولدار بودن را یک آقا شهرام، 23 ساله ای می داند که برج دارد. نوید یک ماه از پدر ستاره مهلت می خواهد، اما پدر همه چیز را به ستاره می گوید و 5 شنبه ای مهمان دعوت می کند (ظاهرا خواستگار ستاره اند) ستاره سراغ نوید می رود، نوید هم می رود پیش آقای جوادی و با او هم درگیر می شود.

در این مدت نوید، کلی از دوستانش را واسطه می کند که از «باقری» صاحب کار اولش، طلبش را بگیرد، دست آخر خودش می رود سراغ او، و بعد از یک کتک جانانه که می خورد، پولش را باقری می اندازد جلویش...

صحنه اخر جلوی دانشگاه، ستاره با نگرانی نوید را می بیند، و به دم خانه ستاره می روند و می گوید می خواهد با پدر ستاره حرف بزند و می رود داخل.

نکات

  1. خلاصه داستان «خرداد92: نوید و ستاره در تهران زندگی می کنند.» هیچ اثری از خرداد بودن ندارد؛ نه فصل امتحانات است و نه تبلیغات انتخاباتی از سر و روی شهر می ریزد. فقط یکجا ستاره به نوید می گوید: اصلا نپرسیدی که امتحانم را چه جور دادم؟! یا یکجا نشان می دهد دارند درس می خوانند... اما فضای امتحانات خیلی مشخص نبود. توی فصل امتحانات وارد هر وسیله نقلیه ای که می شوی، حداقل یکی دو نفر سرشان توی کتاب و خصوصا جزوه است.
  2. سوال اینجاست که اگر نوید و ستاره، همکلاس بودند و در قضایای سال 88 باهم، چرا نوید ستاره دار شد و ستاره نشد!؟
  3. سوء پیشینه تعریف دارد؛ حکم کمیته انضباطی دانشگاه، نمی شود سوء پیشینه؛ مگر اینکه طرف در درگیرهای خیابانی دستگیرشده باشد، پرونده اش در قوه قضائیه رسیدگی شده باشد.
  4. یکجا نشان می دهد یکی از طرفداران سبز، یک بچه مذهبی، ظاهرا بسیجی! را زیر باد کتک گرفته که نوید جلویش را می گیرد، می گوید ما که نباید مثل آن ها باشیم... قبول، نیروی انتظامی در جاهایی خشن برخورد کرد، اما در همان راهپیمایی سکوت بود که یک مادر ودخترش پشت در مهد کودک به ضرب گلوله جان باختند. یک پایگاه بسیج آتش گرفت، مسجد لولاگر سوخت... تخریب باجه های تلفن، ایستگاه های اتوبوس، شیشه های مغازه، عابربانک ها، آتش ردن اتوبوس و کلی جنایت دیگر، کار بسیج نبود. این هم نمونه جدید، همین امروز
  5. نوید را شرایط افسرده کرده، برای همین عصبی است. با چندین نفر درگیر شده و کتک کاری می کند. و بعد تماشاچی همذات پنداری می کند. حتی اگر شرایط آنقدر سخت باشد، به هیچ وجه نباید دست روی کسی بلند کرد، مگر در مقام دفاع. نمی دانم این چه منطقی است که نوید دارد و درگیر می شود. در هیچ کدام از درگیرها حق درگیرشدن و کتک زدن نداشت، چرا جواز درگیری می دهد کارگردان؟!
  6. یکجا رسما منطق مالکی را که برایش مستأجر پیدا کرده را مسخره می کند: مالک می گوید به آدم مجرد، خانه نمی دهم. نوید اصرار دارد که مجرد یعنی تنها واین خانم با برادرش است. خب این دوتا با هم فرق دارند... اما کارگردان از زبان مشتری که با مالک دعوایش می شود، خطاب به مالک که نام خانوادگی اش، طالبی است، می گوید: طالبان! و اینجا بود که صدای کف تماشاگران سالن را پر کرد...
    کارگردان می گوید که آن هایی که در رأس نظامند، منطق ندارند مثل طالبان، آدم هایی مفت خور، فربه که فقط حرف زور می زنند...
  7. ضمن اینکه منطق این آدم، با دو تا دوست نوید که پیشنهاد دعوا و دزدی می دهند، یکی نیست... نبوده. اما از نظر کارگردان فرقی ندارد.
  8. نوید یا آبی می پوشد و یا خاکستری... وقتی خاکستری پوشیده، لباس ستاره آبی است با گل های ریز و معمولا آبی به تن دارد و در مقابلش، ستاره قرمز پوشیده... ترکیب آبی و قرمز، می شود بنفش، رنگ انتخاباتی جناب روحانی. این تقابل رنگ به کرات دیده می شود.
  9. نمای اخر تأیید قرار فیس بوکی فستیوال «آب بازی» در پارک آب و آتش است... آنچه در پارک آب و آبش اتفاق افتاد، خلاف دین بود و هیچ توجیه عقلی و شرعی نداشته و ندارد...
  10. بالای تخت نوید، پر است از صفحه اول روزنامه های اصلاح طلب، از سال 76تا سال های معاصر... خبرهایی از جناب خاتمی، کرباسچی و... نمی دانم ایشان چندسال دانشجو بودند؟! و در صدر اخبار سیاسی. به گفته فیلم، 26 ساله است، یعنی متولد 66، یعنی 76، فقط ده سالش بوده.
  11. پوستر بزرگ مصدق، توی اتاق نوید است... جایی که می گوید مصدق و فاطمی اسطوره بوده اند و تمام نمی شوند...  اگر نمی دانید، بدانید مصدق طرفدار همکاری با آمریکا بود... و می گفت باید رفت زیر بلیط آن ها... اصلا آدم عزت مداری نبود؛ استاد ایدئولوژیکشان هم دکتر شریعتی است... درباره دکتر شریعتی حرف بسیار است و منصفانه ترین حرف را حضرت آقا زدند: شریعتی یک اسلام دوست بود، نه اسلام شناس.
  12. یک جایی از قول شریعتی، می گوید حضرت امیر(علیه السلام)، حکومت عادلانه داشت و یک زندانی سیاسی هم نداشت. سوال! حضرت با ام المومنین عایشه چه کرد؟! غیر آز آن بود که او را با 40 محافظ به مدینه برگرداند و ظاهرا در مدینه نگهش داشت... که جایی نرود، کاری نکرد و عملا در حصر نگهش داشت.
  13. یک پوستر مرتب توی فیلم زوم می شود: War is Over، با پس زمینه سیاه... (توی خانه نوید و رفقایش، روی در یکی از اتاق ها)
  14. باز هم بگویم؟!
در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan