قربانی قربان

بسم الله

قربانیِ قربان، قرار نبود پیامبرزاده باشد، دردانه پدر، یکی یکدانه مادر، جد اعلای پیامبر خاتم.

قربانیِ قربان، بیش از هفت هزار شهیدی بودند که در قتلگاه قربان، قربانی شدند...

فاجعه منا را فراموش نمی کنیم...

محسنین

بسم الله

اولین محسن تاریخ، زمینی نشده، آسمانی شد، اما همان ۶ ماه زندگی جنینی، سند مظلومیت مادر شد...

و بقیه محسنین هم یاد گرفتند، جا پای او بگذارند و با شهادتشان، نیکوکاری را تمام کنند و صدای مظلومیت شوند.

و خدا هم خوب وعده اش را عمل کرد: انا لانضیع اجر المحسنین

یک زمانی نه کسی محسن حاجی حسنی کارگر را می شناخت. نه میان خبرنگاران سیما، محسن خزائی یادش بود و نه در میان مدافعان حرم، نامی از محسن حججی بود.

اما

این روزها همه محسنین را می شناسند یعرفونه کما یعرفونه ابنائهم... کاش در راهشان ثابت قدم باشیم.

انتظار تمام شد؟

انا لله و انا الیه راجعون

بعد از قریب 84 روز از فاجعه خونین منا، بنا به اداره تشخیص هویت عربستان سعودی، خادم ضیوف الرحمن حاج عمار میر انصاری در مقبرة الشهدای منا به خاک سپرده شده...

و بنا به وصیت ایشان، پیکری هم به ایران بازنخواهد گشت.

وقتی خانواده بزرگوارشان، اینگونه پذیرفته اند، احترام می گذارم به باور و نظرشان...

همین...

دعا کنید خداوند صبر دهد به خانواده عزیزشان، خصوصا همسرگرامی و فرزندانشان...


پی نوشت 8/10/94: به حرف سعودی های از خدا بی خبر که نمی توان اعتماد کرد، اعتماد نکردم... اما وقتی خود شهید می آید و همه چیز را تأیید می کند، باور می کنم که حالا همسر حاج عمار مانده با سه یادگار عزیز...

کلاس آخر

آخرین بار است که استاد قدم در حیاط دانشگاه گذاشتند...
آخرین روزی که می شود استاد را در دانشگاه دید.

دم در بنرهای بزرگ تسلیت زده اند، ورودی را که رد می کنیم، این بار مینی بوس ها ما را از باغ رد می کنند و به حیاط اصلی می رسانند.

تمام دانشگاه را بنرهای تسلیت پر کرده از هر مرکزی که آقای دکتر با آنجا همکاری داشتند، پژوهشگاه حوزه ودانشگاه، رادیو معارف و...

بزرگترین بنر را زده اند بین ساختمان های دوقلوی دانشگاه و کنار عکس خندان دکتر نوشته اند: «نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار/ چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم»

گفته اند کلاس آخر استاد، در صحن دانشگاه برگزار می شود. ساعت ۸ است تا ۹ ونیم؛ این بار کلاس ظرفیت مشخص ندارد.

ساعت ۸ و نیم است. قاری می خواند: یا ایتها النفس المطمئنة...

و استاد می رسند و اشک ها می شود مقدمه استقبال.

روی درست دانشجویان و اساتید... می گذارندشان در جایگاه ویژه و وقتی پیکر استاد آرام می گیرد، این حلقه بانوان است که پیکر سه رنگ را در آغوش می گیرند... همسرش و دخترانش، اقوام، شاگردان.

کلاس آخر استاد، در صحن دانشگاه برگزار شد، اما این بار استاد مستمع بود و شاگردان فقط باریدند...

دانشجوی حقوقی به نمایندگی از همه ما، وداعنامه می خواند: انالله و انا الیه راجعون...

استاد این بار خیلی صبر نمی کنند، عجله دارند برای رفتن، بر خلاف همیشه که کلاس ها رأس ساعت شروع می شد و رأس ساعت تمام، اما ۸ ونیم می رسند ونیم ساعت هم نمی مانند.

پیکرمطهر را بلند می کنند تا به مراسم تشییع اصلی برسانند. بچه ها را می بینم، از شیراز واصفهان کوبیده اند و خود را رساندند... و اشکها  مجالی می یابند برای باریدن؛ و حالا حرف جلسات دفاع است، مهربانی استاد، تعریف هایش، کلاس هایش...

اتوبوس ها آماده است، و قطار اتوبوس های سبز، همه را می رساند تا ابتدای مسیر تشییع.

استاد، زودتر رسیده، مارش می نوازند و حرکت می کنند به سمت حرم بانو. استاد همه را جا می گذارد، مثل همیشه...  آنقدر تند می رفت کسی به گرد پایش نمی رسید. همیشه در راهروهای دانشگاه، باید دنبال استاد می دویدیم.

حرم، نماز و در صفوف آخر، بسیاری از اساتید به نام حقوق را می شد دید.
و حرکت به سمت گلزار شهدا...

پیاده می رویم تا گلزار... ساعت ۱۱ ونیم نشده، استاد در خانه ابدی شان آرام می گیرند.

و تمام

عزیزی ظاهرا از بستگانش است، از همسر می گوید که دیگر مدینه نرفت. با هم رفتند وتنها بازگشت... از خانه ای که قبل از رفتنش، یک ماه پیش برای همسر وفرزندانش خرید... از وداع هایی که کردند.

حالا ما مانده ایم وتمام کلاس خالی که انتظار استاد را می کشند...

این روزهای بدون استاد، سخت می گذرد، خیلی...


باور دارم... « وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللهِ اَمواتًا بَل اَحیآءٌ عِندَ رَبِّهِم یرزَقون»

  • ۱۳۵

استادم...

سلام استاد...

بهشت گوارای وجود،

چقدر خوب رفتید، چقدر پاک، بعد عرفات و در لباس احرام...

استاد چه شد که همه چیز گذشتید، از این همه دانشجو که با کلی ذوق توی صف انتظار مانده بودند که با شما پایان نامه بگذرانند
از این همه شاگرد که به امید بعد ۱۵ مهر بودند، تا کلاس های شما تشکیل شود

همه مان اطلاعیه روی سایت دانشگاه، روی برد را خوانده بودیم که کلیه کلاس های شما تا ۱۵ مهر تشکیل نمی شود.

اما استاد...

قرار بود کلاس ها فقط تا ۱۵ مهر تشکیل نشود.
قرار بود بعد ۱۵ مهر بیایید...

روز آخر خودتان گفتید،
وقتی با اصرار خواستم پورپزال را بخوانید و گفتید وقت ندارم، گفتید مسافرم، کلی کار دارم...

پرسیدم استاد! کی برمی گردید؟ گفتید یک ماه دیگر...

قرار ۳۰ روزه بود، اما شد ۳۳ روز...
بر نگشتید،
برگرداندنتان...

جامه ای که قرار بود فقط لباس احرام باشد، کفنتان شد...

  

استاد! کلاس های حقوق بشر، یادتان هست؟
دیدید هیچ کس حقوق بشر را رعایت نکرد؟ دیدید هیچ کس رحم نکرد؟ حتی در حریم امن الهی و به حاجیان بی دفاع...

استاد
کلاس مسئولیت بین المللی دولت ها چطور؟
عربستان! مگر مسئولیت ندارد تا جواب خون ها را بدهد؟

  

کلاس معاهدات...
ما کلی معاهدات دوجانبه داریم با عربستان! داریم... اما کو گوش شنوا؟! کجا برویم متهمشان کنیم به نقض معاهده، نقض حقوق بشر، نقض مسئولیت؟!

  

استاد به چه کسی شکایت کنیم حالا، به کدام دادگاه بین المللی؟ به چه کسی جز خدای عادل می توان شکایت کرد؟! که در حریم امنش و در کنار خانه اش، استاد ما را گرفتند؟ وزنه علمی دانشگاه...

  • ۱۳۲

غدیر

فردا شاید کسی بیاید عید دیدنی غدیر... امروز رولت خرما درست کردم. هدیه شادی اش تقدیم به آقایمان...

رولت خرما

فقط به نیت حضرت پدرفکر کردم عید بدون شیرینی نمی شود و این روزها با این خبرهای تلخ، شیرینی اساسی هم نمی شود گذاشت. :(

بیایید نگذاریم غم هایمان آنقدر پررنگ شود، که شادی غدیر را فراموش کنیم.

امروز بزرگترین عید شیعه است... بیایید برای یک روز هم وسط این همه مصیبت، شاد باشیم... آل سعود این کار را کردند تا عیدمان را عزا کنند. ما عزاداریم، عزا ۴۶۵ شهید واقعه منا را...

یادمان باشد ما را به جرم شیعه بودن، سنگ می زنند، هر چی داریم از همین غدیر داریم... هر چه داریم. :) امروز شده، به سختی هم یک لبخند روی لبانتان بدوزید.

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی بن ابی طالب و الأئمة المعصومین علیهم السلام

برای استاد...

  • نمی خواهم باور کنم آگاهی درج شده روی سایت دانشگاه که:
    کلیه کلاس های آقای دکتر... ، تا 15 مهر ماه تشکیل نمی شود. شاید حداکثر یک هفته بعد، جایش را دهد به یک تیتر مشکی بزرگ: «آقای دکتر...»
  • نمی خواهم باور کنم ممکن است دوهفته بعد، سه هفته یا چهار هفته دیگر حداکثر باید یک موضوع بردارم با استادی دیگر...
  • نمی خواهم باور کنم، شاید آقای دکتر دیگر هیچ وقت جواب تلفنم را ندهد...
  • نمی خواهم باور کنم احتمال دارد همه ایمیل هایم به آقای دکتر بی جواب بماند...
  • نمی خواهم باور کنم...

راه می روم و برای خودم روضه می خوانم
        ریز ریز اشک می ریزم
              نذر می کنم
                    قرآن می خوانم
                         ختم می گیرم
                              دعا می کنم
التماس خدا می کنم:
«خدایا
می شود یک فرصت دیگر بدهی تا از حضورش بهره ببرم؟!
می شود بگذاری این پایان نامه را با ایشان تمام کنم؟
می شود رحم کنی به همه،
                             همسرش،
                                فرزندانش،
                                   بستگان،
                                      دوستان،
                                          همکاران،
                                             شاگردان... »

استاد!
می شود برگردید؟!

خدایا!

می شود برشان گردانید؟

خدایا می شود کابوس مفقود بودنشان، به سالم برگشتنشان ختم شود؟

می شود هیچ کدام از فکرهایم، شایدهایم، احتمالاتم، غلط باشد؟

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا «أمن یجیب المضطر إذا دعاه و یکشف السوء»

برای او

مهم نیست که این آدم را در این همه سالی که فامیل شدیم، چندبار دیده ام...مهم نیست در این ۸ سال، ۸ بار هم ندیدمش...
مهم نیست
هیچ کدامش...

مهم دل پدر، مادر، خواهر، برادر، همسر، فرزندان و همه فامیل است که برای دیدنش تنگ شده...
دختربزرگش، هر روز ریز ریز اشک می ریزد، و هر روز به امید دیدن پدر، از مدرسه می آید.
دختر کلاس دومی بابا، بهانه پدر می گیرد،
مادر مانده جواب بچه ها را چه بدهد، وقتی که صبح عید گفت، دوتا جمعه دیگر، بابا خانه است.
پسرش، ۶ ماهه شده، تازه شیرینی اش است، دندان درآورده، و درست از شب عرفه، به «بابا، بابا» گفتن افتاده...
همسر ۶ روز است، هر بار به امیدی شماره پدر را می گیرد و تلفنش خاموش است.

مادر بلند بلند گریه می کند، اشک می ریزد...
پدر انگار در همین ۶ روز، به اندازه ۱۰ سال پیرشده.

و هنوز هیچ خبری نیست

تنها خبر، این است که بعد از حادثه دیدنش که داشته کمک می کرده. اما سوال «پس کجاست؟» ۶ روز است بی جواب مانده، همین...


فقط خبرهایش به من می رسد... پا به پای همه پیامک هایی که زدیم، گریه کردم...

خدایا

فرزند، برادر، همسر و پدر را برسان... به حق بچه های کوچکش که اشک در چشمانشان حلقه زده... نگذار بیش از این چشمشان به در بماند...

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

  • ۸۳

فاجعه منا

انا لله وانا الیه راجعون
زائران ایرانی
131 نفر قربانی 1
85 نفر مجروح
400 مفقود... :( 3
دعا کنیم تا هر چه سریع تر مفقودین، پیدا شوند، زنده...


1: «و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله» آقایمان گفتند ان شاءالله مشمول این آیه اند... مهاجرین به سمت خدا ورسول...

2: به احترام جانباختگان فاجعه منا... سه روز عزای عمومی

3: حال خانواده مفقودین از همه بدتر است. از دیروز حالتی بین خوف و رجاء را تجربه می کنند، دعا کنید برایشان...

بعدا نوشت: یکی از بستگان جزو مفقودینه... 2 روز است که قوت غالب خانواده، اشک است وآه و گریه... دعا کنید که سلامت یافت شود... دعاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

94/7/5
یکی از اساتید دانشگاهمون هم جزو مفقودینه... امروز فهمیدم. قبل سفر دیدمشون. رفتم فرم کمیسیون موارد خاص رو برام امضاء کنند، بر خلاف همیشه، خیلی آروم بود و خیلی راحت امضاء کرد... امروز یکی از بچه ها زد، برای پورپزالت دنبال یه استاد دیگه باش! دکتر جزو مفقودینه. خشکم زد...

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan