حرّ

بسم الله

همه ما یک «حرّ» در وجودمان داریم، باید یاد بگیریم این حُرّ را حرّ کنیم، وگرنه می میرد، و دیگر هر چه هست، مردگی است.

یادبگیریم هر جا فهمیدیم اشتباه کردیم، بازگردیم.

نگاه نو

«سه سال پیش سفری داشتم به شهر حلب. قصدم خرید قطعه‌زمینی بود که در آن دوران بازنشستگی را سر کنم. خاطرات خوشی با همسرم در ایام جوانی از این شهر داشتیم. گفتم برای ایام پیری شهر مناسبی است. در اطراف شهر حلب روزها گشت و گذار داشتیم، در همان ایام با پیرمرد سمسار مسیحی آشنا شدم؛ اوایل با من به عنوان محققی که در صدد خرید قطعه زمینی هستم، سلام و علیکی می‌کرد؛ در همان دیدار اول، دو جلد تاریخ شهر حلب، یک قلمدان نقره‌ای، یک سورمه‌دان برای همسرم از او خریدم. به مرور زمان، وقتی که با شغلم و دلیل و علاقه‌ام نسبت به تاریح شهر حلب آشنا شد، دوستی‌اش مستحکم‌تر شد. گفت کتابی دارد که بعید می‌داند نمونه‌اش را در دانشگاه بیروت یا جای دیگر دیده باشم... »

داستان آغاز می شود، نامه ای است مطول از یولیوس به فرستاده ویژه دربار روم... قالب نامه اش، کسل کننده نیست. هر چند روایت، تغییر مخاطب نمی دهد و به صورت خطی، جریان یک نفر را بازگو می کند، اما خسته ات نمی کند.

آنقدر نویسنده خوب سرکارتان می گذارد که باور می کنید دارید یک ترجمه خوب از کتاب تاریخی نایابی را می خوانید، نه یک داستان...

قلم قیصری در این کتاب به مراتب پخته تر و گیراتر شده، و آنقدر کش دارد که یک نفس تا ته داستان را بخوانی. بر خلاف کتاب «سه دختر گل فروش» که هر چند مجموعه ای از داستان های کوتاه بود، اما فقط برای اینکه تمامش کنم، خواندم.

داستان، تحریف تاریخ نمی کند، روایت «جالوت» در دربار یزید را همگان خوانده ایم... یک مسیحی که 70 پشتش به حضرت داوود (علی نبینا و آله علیهم السلام) می رسیده، و در دربار خلیفه یزید! به دفاع از نوه پیامبر برمی خیزد... قطعا این حرکت و برخورد، یک شبه اتفاق نیفتاده و مقدماتی داشته، شاید می شد جزئیات بیشتری را با توجه به تاریخ بیان کرد.

هر چند هوای محرم، طلب می کند خواندن این چنین کتابی را، اما مانع از خواندنش در دیگر ماه ها و سال ها نمی شود...

یک روایت خوب از وقایع سال 61 هجری به نقل از یکی از رومیان ساکن شام

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan