تلخِ تلخِ تلخ

بسم‌الله

شبیه هیچ‌چیز نبود تلخی‌اش. تلخ‌ترین طعمی که تابحال تجربه کردم، چشیدم... از دست‌دادن هر عزیزی، تلخ است. وقتی به فاصله سه‌روز، دو عزیز می‌روند، تلخی‌اش کم نمی‌شود، مصیبتش شانه‌ها را خم می‌کند و نبودنشان پشت آدم را خالی می‌کند.

تکیه‌گاه هر آدمی، بزرگ‌ترهای دوروبرش هستند. پدر، مادر، پدربزرگ، مادربزرگ و بعد خاله، دایی، عمه و عمو...

خاله مادرم و مادرِپدرم به فاصله سه‌روز تنهایم گذاشتند. شاید برای خیلی‌ها خاله‌مادر، دور باشد، اما برای من نبود. مثل مادربزرگ بود، دوست‌داشتنی‌ترین خاله دنیا، خاله‌ای که هیچ‌وقت طعم مادری را نچشید.

و مادربزرگ که پشتم بود، پناهم بود. دلم خوش بود به بودنش، دیدنش، شنیدن صدایش و تعریف‌هایش..،

یک هفته تلخ و سنگین و غمبار. هفته‌ای که شادترین روزش میلاد آقایمان بود و به احترامش روسری سپید پوشیدم و بقیه‌اش فقط مجلس غم بود و ماتم و دلتنگی برای دوعزیز دوست‌داشتنی و مهربان

سفرتان به سلامت


و تنها غم‌آل‌الله، تسکین دل‌های بی‌قرارمان است... و هرچند مجلس روضه‌ای نبود تا غم‌هایمان را در آن بزداییم... چقدر سخت است در شادترین ماه‌سال، سیاه‌پوش شدیم.

صبح شهادت، شام مرگ

بسم الله

ساعت ۱۵/۲۰ در کوچه شهید قجاوند، منتهی به خیابان شهید مدنی پایم را روی کلاچ و گاز و ترمز جابجا می کنم. در عصرِ روز تعطیل، خیابان، ترافیک بی سابقه ای را تجربه می کند.

بچه های مسجد در کوچه های منتهی به خیابان ایستاده اند تا گره های گرافیکی را باز کنند. بیمارستان ها که غالبا شلوغ است، مجلس هفتم شهید را هم اضافه کنید.

از روبروی مسجد عبور می کنم. بنر شهید محمد عبداللهی، روی طاقی روبرو مسجد، چشم نواز است. بنرآبی رنگ که در وسط آن  عکس شهید در جلوی گنبد طلای عمه سادات دیده می شود و جمله کلنا فداک یا زینب در سمت راست و نام شهید و تاریخ شهادت، در سمت چپ چاپ شده است. سمت راست خیابان و روبروی مسجد، بنرهای تسلیت به خانواده دیده می شود،

همین جور که در ترافیک میلی متری، خیابان را بالا می روم، چشمم به یک حجله می افتد 《لابد برای شهیده دیگه.》 اما دیدن عکس و نوشته زیر آن، مرا از اشتباه در می‌آورد. روی آگهی ترحیم نوشته شده: پسر و برادری مهربان، جوان ناکام... (نامش... بماند.)

جلوتر، بنر بزرگ هم از عکسش زده بودند... قیافه تازه درگذشته، بیش از بیست سال را نشان نمی دهد. در دور بعدی، به امید یافتن جای پارک، از جلوی مجلس ختم هم عبور می کنم. در حسینیه ای، چند کوچه بالاتر از مسجد، از ساعت ۳ تا ۴/۳۰. مجلسی برقرار است. مردهای خانواده متوفی بیرون در ایستاده‌اند و هر از گاهی تازه واردی، با گفتن تسلیت، وارد مجلس می شود.

بالاخره بعد یکساعت تلاش، ماشین را به مراتب دور از مسجد، پارک می کنم. الحمدلله که ساعت ختم از ۱۴/۳۰ تا ۱۷ است، وگرنه قطعا به مجلس نمی رسیدم.

*

دو مجلس ختم، برای دو جوان، در یک خیابان با چند کوچه فاصله

یکی شهید کامروا و دیگری جوان ناکام

هر که را صبح شهادت نیست، شام مرگ هست...

تولد/مرگ

بسم الله

نمای اولم را خیلی ها دیده اند، یک دختر کوچولوی ناز،

اما دوست دارم، نمای آخرم جز این نباشد...

اللهم ارزقنی شهادة فی سبیلک

یاد

  • فضای اداره روی اعصابم بود؛ دلم یک فضای دانشجویی و پر از شور و نشاط می خواست. توی اداره، هر کس فکر خودش است، فکر ترفیع، اضافه کاری، قرارداد... انگار خیلی ها یادشان می رود برای چه آمده اند...*
  • «امسال میای طرح؟!» دوستم، از بچه های بسیج، زنگ زد.
  • «میشه برم؟!»
  • استخاره اش خیلی خوب آمد. بابا دیگر حرفی نزدند.
  • قرار بود آموزش باشم، که رسیدم به امور دانشجویی و مسئولیت خوابگاه. 84 تا دختر دانشجوی بسیجی؛ نفسی می گرفت روزهای اول، سه ساعت در شبانه روز، بیهوش می شدم، خواب که هیچ. باید مادری برایشان می کردم.
  • روز آخر، بساطی راه انداخته بودیم. دلم نمی آمد جدا شوم. 40 روز زندگی کرده بودم. چگونه دخترهایم را می سپردم به امان خدا که بروند به امید دیداری که شاید هیچ وقت میسر نشود.
  • سال بعدش، روز سوم ماه مبارک، یک پیامک اشتباهی**، جگرم را آتش زد.. یکی از دخترها فوت کرده بود. تا زنگ نزدیم منزلشان که مطمئن شویم، باورم نشد... قرار بود همان سال، به عنوان خادم برود طرح که اجل مهلتش نداد... حرف های ضدونقیضی شنیدم درباره چرایی فوتش. اما چه می شود، دیگر «اسمایم» بر نمی گشت... راه دور و ماه مبارک، مانع شد که بروم. نهایت خیراتمان، سه ختم قرآنی شد که هدیه کردیم برایش...
  • یکســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال گذشت از آن روز تلخ. تلخ...
    اگر سری زدید، به رسم بزرگواری، فاتحه ای برایش قرائت فرمایید.***

*فضای اداری، خیلی سنگین است. حداقل برای بنده اوایلش قابل تحمل بود، بعد...

** «اسماء» اهل کازرون بود. از بچه های خوب استان فارس. یکی دیگر از بچه های استان فارس، که اهل فسا بود، به دلیل شباهت اسمی، شماره اش، جزو سامانه پیامکی بسیج کازرون، وارد شده بود... همین پیامک های اشتباهی، این خبر تلخ را رساند.

*** سال 91، توفیق داشتم که بروم طرح ولایت. سال 92، اسماء رفت... و امسال، یکسال است که گذشت.

روحتان را صفا دهید

حاشیه

  • این بار دوستم زودتر رسید و انتهای صف ایستاد. صفی که ایستاده بود که شیار را حتی روی زمین ببینند. (شیار در لیست سودای سیمرغ2، نبود؛ بنابراین این بار به صف گیشه پیوستیم...)
  • ده نفر، ده نفر می فرستاد طرف گیت، رسیده بودیم سر صف و جلویمان یک زن و شوهر جوانی بودند... یکدفعه، یک نفر با 3 بلیط شیار آمد و رو به مسئول صف گفت، من 2 تا بلیط اضافه دارم، چی کارش کنم؟! یعنی اگر آن دو نفر نبودند...
  • بی انصافی است که پول بلیط صندلی و زمین، یکی است.
  • چند دقیقه اول فیلم را ندیدیم. پشتم درد گرفت، جایی نبود برای تکیه دادن؛ اما... می ارزید.
  • بعدا خواندم که جناب مجیدی هم در این سانس، حضور داشته است.
  • این بار رأی ما را اخذ کردند.
  • قبل از اینکه رسما اعلام کنند سیمرغ بهترین بازیگر زن، بر شانه های کدام بازیگر می نشیند، (بعد از اینکه خیلی اتفاقی، تمام فیلم های کاندیداهای نقش اول زن را در جشنواره دیدم.) قطعا کسی جز خانم مریلا زارعی شایستگی گرفتن این سیمرغ جشنواره انقلاب را ندارد، سعی کردم بی انصافی نکنم، اما واقعا بازی شان حداقل یک سر و گردن از سایر رقبا بالاتر است، امیدوارم حق به حق دار برسد. با احترام به بازی خوب و دوست داشتنی خانم «حسیبا ابراهیمی» در نقش مرونا.
  • خوشحالم هر چند این جشنواره برایم تلخ بود، اما آخرش با دیدن سه فیلم خوب، حالم خوب شد.
  • این آخرین نقد جشنواره است، یکشنبه متروپل را ندیدم؛ دوشنبه، بجای «برف»، «شیار 143» را دیدم و امروز هم به دلیل خستگی بعد از راهپیمایی یوم الله، اصلا نرفتیم سینما... دوست دارم، دوستانی اگر این نوشته ها را خواندند، اعلام حضور کنند، ممنون.

متن

شیار 143

یک روایت زنانه؛ دقیق، پر از جزئیات لطیف از جنگ، اسارت، آزاده ها، رادیو عراق و... تمام جریاناتی که همیشه از دید مردها به تصویر کشیده شده است... و این بار وقتی یک زن داستان را شرح دهد، قطعا نکات ظریف را بیشتر می بیند، حس مادر را قوی تر به تصویر می کشد.

«الفت» را دوست دارم، خودش را، نگاهش را، جزئیاتش را، انتظارش را...

نمی گویم فیلم ایراد نداشت، داشت، کم هم نبود... از راش های عملیاتی که بدون دلیل انتخاب شده بود، تا فضای سرد و بی روح مصاحبه های گروه مستندسازی، و نیز یونس، که شخصیت پردازی اش ضعیف بود و... اما الفت، باورپذیر بود؛ دوست داشتنی، یک مادر منتظر، منتظر یک خبر از پسرش... 15 سال

از دست ندهید این روایت خوب و لطیف را... و خوشحالم که این فیلم را در جشنواره دیدم.

به رسم ادب، سر تعظیم فرود می آورم در برابر همه مادران شهدا، ایثارگران، مفقودین و جانبازان که کسی نفهمید در دل این مادران چه گذشت، چه ها گذشت، مردانه ایستادند و جگرگوشه هایشان را تقدیم انقلاب کردند...

خانم آبیـــــــار
و خانم زارعی
سپاس بابت آنکه هنرمندانه گوشه ای از رنج های این شیرزنان انقلاب را  بر روی پرده نقره ای سینما، به تصویر کشیدید.

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan