صبح شهادت، شام مرگ

بسم الله

ساعت ۱۵/۲۰ در کوچه شهید قجاوند، منتهی به خیابان شهید مدنی پایم را روی کلاچ و گاز و ترمز جابجا می کنم. در عصرِ روز تعطیل، خیابان، ترافیک بی سابقه ای را تجربه می کند.

بچه های مسجد در کوچه های منتهی به خیابان ایستاده اند تا گره های گرافیکی را باز کنند. بیمارستان ها که غالبا شلوغ است، مجلس هفتم شهید را هم اضافه کنید.

از روبروی مسجد عبور می کنم. بنر شهید محمد عبداللهی، روی طاقی روبرو مسجد، چشم نواز است. بنرآبی رنگ که در وسط آن  عکس شهید در جلوی گنبد طلای عمه سادات دیده می شود و جمله کلنا فداک یا زینب در سمت راست و نام شهید و تاریخ شهادت، در سمت چپ چاپ شده است. سمت راست خیابان و روبروی مسجد، بنرهای تسلیت به خانواده دیده می شود،

همین جور که در ترافیک میلی متری، خیابان را بالا می روم، چشمم به یک حجله می افتد 《لابد برای شهیده دیگه.》 اما دیدن عکس و نوشته زیر آن، مرا از اشتباه در می‌آورد. روی آگهی ترحیم نوشته شده: پسر و برادری مهربان، جوان ناکام... (نامش... بماند.)

جلوتر، بنر بزرگ هم از عکسش زده بودند... قیافه تازه درگذشته، بیش از بیست سال را نشان نمی دهد. در دور بعدی، به امید یافتن جای پارک، از جلوی مجلس ختم هم عبور می کنم. در حسینیه ای، چند کوچه بالاتر از مسجد، از ساعت ۳ تا ۴/۳۰. مجلسی برقرار است. مردهای خانواده متوفی بیرون در ایستاده‌اند و هر از گاهی تازه واردی، با گفتن تسلیت، وارد مجلس می شود.

بالاخره بعد یکساعت تلاش، ماشین را به مراتب دور از مسجد، پارک می کنم. الحمدلله که ساعت ختم از ۱۴/۳۰ تا ۱۷ است، وگرنه قطعا به مجلس نمی رسیدم.

*

دو مجلس ختم، برای دو جوان، در یک خیابان با چند کوچه فاصله

یکی شهید کامروا و دیگری جوان ناکام

هر که را صبح شهادت نیست، شام مرگ هست...

تولد/مرگ

بسم الله

نمای اولم را خیلی ها دیده اند، یک دختر کوچولوی ناز،

اما دوست دارم، نمای آخرم جز این نباشد...

اللهم ارزقنی شهادة فی سبیلک

یاد

  • فضای اداره روی اعصابم بود؛ دلم یک فضای دانشجویی و پر از شور و نشاط می خواست. توی اداره، هر کس فکر خودش است، فکر ترفیع، اضافه کاری، قرارداد... انگار خیلی ها یادشان می رود برای چه آمده اند...*
  • «امسال میای طرح؟!» دوستم، از بچه های بسیج، زنگ زد.
  • «میشه برم؟!»
  • استخاره اش خیلی خوب آمد. بابا دیگر حرفی نزدند.
  • قرار بود آموزش باشم، که رسیدم به امور دانشجویی و مسئولیت خوابگاه. 84 تا دختر دانشجوی بسیجی؛ نفسی می گرفت روزهای اول، سه ساعت در شبانه روز، بیهوش می شدم، خواب که هیچ. باید مادری برایشان می کردم.
  • روز آخر، بساطی راه انداخته بودیم. دلم نمی آمد جدا شوم. 40 روز زندگی کرده بودم. چگونه دخترهایم را می سپردم به امان خدا که بروند به امید دیداری که شاید هیچ وقت میسر نشود.
  • سال بعدش، روز سوم ماه مبارک، یک پیامک اشتباهی**، جگرم را آتش زد.. یکی از دخترها فوت کرده بود. تا زنگ نزدیم منزلشان که مطمئن شویم، باورم نشد... قرار بود همان سال، به عنوان خادم برود طرح که اجل مهلتش نداد... حرف های ضدونقیضی شنیدم درباره چرایی فوتش. اما چه می شود، دیگر «اسمایم» بر نمی گشت... راه دور و ماه مبارک، مانع شد که بروم. نهایت خیراتمان، سه ختم قرآنی شد که هدیه کردیم برایش...
  • یکســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال گذشت از آن روز تلخ. تلخ...
    اگر سری زدید، به رسم بزرگواری، فاتحه ای برایش قرائت فرمایید.***

*فضای اداری، خیلی سنگین است. حداقل برای بنده اوایلش قابل تحمل بود، بعد...

** «اسماء» اهل کازرون بود. از بچه های خوب استان فارس. یکی دیگر از بچه های استان فارس، که اهل فسا بود، به دلیل شباهت اسمی، شماره اش، جزو سامانه پیامکی بسیج کازرون، وارد شده بود... همین پیامک های اشتباهی، این خبر تلخ را رساند.

*** سال 91، توفیق داشتم که بروم طرح ولایت. سال 92، اسماء رفت... و امسال، یکسال است که گذشت.

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan