استعداد

این متن را تعبیر به از خودتحویلگیری نکنید، لطفاً

و اگر می توانید کمکم کنید...
خدا را کرور کرو شکر، که استعداد به آدمی داد. اینکه آدم مستعد کاری باشد.
اما یک زمانی فکر می کنم که کاش اینقدر علاقه به کارهای مختلف نداشتم که هی بخواهم از علایقم بزنم و محدودش کنم. مگر آدم چندبار عمر می کند که بخواهد به همه علایقش برسد.
خوش به حال کسی که استعداد درس خواندن دارد، فقط درس. عین چی می خواند ومی رود جلو، هوشش را هم دارد...
یکی استعداد هنری دارد، اصلاً درس توی کله اش نمی رود. میرود دنبال هنر وعشق می کند. نمایشگاه می گذارد و...
یکی استعداد کار فنی دارد و می رود تا تهش
یکی استعداد مدیریت دارد
دیگری استعداد ورزشی دارد، بدن ورزیده، خوب، پر توان، می رود دنبالش تا ته ته ته... تا سکوهای قهرمانی دنیا...
یکی هم هست که عاشق تدریس است... می رود دنبالش...
اما یک نفر که همه چیز دارد چه؟!
استعداد همه اش را دارد، باید به کدامش برسد؟! (غلو است که بگویم استعداد همه اش...)
سردرگم می ماند. سراغ هر کاری که می رود، فکر می کند از بقیه اش عقب ماند. :|
یا نمی داند الان تکلیف است که برود دنبال کدامش؟! درس، هنر، ورزش؟!
بدتر از آن می دانید چیست اینکه آدم برود دنبال هنر، به همه اش هم علاقه داشته باشد، اما اگر تخصصی می خواهد برود سراغش، یکی را باید انتخاب کند، حجم، گرافیک، تصویرسازی، خیاطی...
این دیگر خیلی زور است...

هویه

خیلی وقت بود می خواستم بروم سراغش، اما توی شهر به این بزرگی، اصلا جاهایی که همیشه همه وسایل خیاطی را داشتند، پیدا نکردمش. آخرش کارم کشید به بازار ومشیر خلوت

2 تا شابلون و یک هویه...
این هم اولین نتیجه کار، با امکانات محدود و یک آدم تنبل که حوصله خرید کردن سایر وسایل مورد استفاده را ندارد. :)

هویه کاری


پ.ن1: هویه کاری، کار پر زحمتی نیست، یکی دقت می خواهد و دیگری حوصله. کلاس نرفتم. نکته ها را از یکی دوتا انجمن پیدا کردم و یک دوست خوب که بلد است و هر زمان و مکانی که بخواهم، راهنمایی ام می کند.
پ.ن2: هویه، دو تا درس خوب به من داد. اول صبر و حوصله، دوم همیشه فرصت جبران نیست.

  1. همه فن ها، با بالا رفتن مهارت، سرعت کار هم بیشتر می شود. اما هویه کاری، برعکس است. چون باید با سرعت مشخص و فشار ملایم، پارچه هویه شود. سرعت کار که بالا رود، هم پارچه خراب می شود و هم وقتت هدر می رود.
  2. آدم ایده آل گرایی هستم. خصوصا در کار هنری... هر گوشه ای از کار که اشتباه شود، می شکافم و دوباره درست می کنم. حتی اگر 5، 6 بار این اتفاق بیفتد. اما در هویه کاری، خصوصا در مرحله آخر کار و وصل روی پارچه اصلی، باید بی خیال این ایده آلم شوم. چون باید دوباره یک پارچه بزرگ برداری و از نو شروع کنی. دقت بالایی می طلبد چنین کاری... همیشه فرصت جبران نیست.

پ.ن3: سوزاندن دست، جزو اتفاقات عادی است که در این کار می افتد. خیلی عادی... :|

توصیه

هنر چیزی نیست که همه استعدادش را داشته باشند، چیزی نیست که همه خوششان بیاید.
مقوله ای نیست که همه آن را بپسندند...
یک خواهش دوستانه از همین گروه
لطف کنید وقتی یک نفر کار هنری انجام می دهد و شما اصلا نمی پسندیدنش، یا به نظرتان برای آن کار مدنظر مناسب نبود، از روی آن آدم رد نشوید ونهایتا بگویید من دوستش ندارم. نه اینکه کلا کار را بهم بریزید و بگویید به نظرم خیلی بد است و به درد نمی خورد، اصلا این چه کاغذی است و...

هنر، از روح لطیف بر می خیزد. لطافت روح هنرمند را خدشه دار نکنید.


پ.ن: البته این حرف ها به آن معنا نیست که هر چیزی مزخرفی که طرف درست کرد با 4 تا خط خطی، کلی به به و چه چه کنید...

لذت هنر

هنوز هم وقتی می نشینم سر کار هنری، زمان و مکان را فراموش می کنم...
اینکه الان کجام؟
چه کارهای مهمتری دارم؟!
چه قرارهایی را باید قطعی کنم؟!
کجا ها باید بروم؟!
و مهمتر اینکه الان چه ساعتی از روز است... و فقط این گوشی ام است که یادآوری می کند وقت نماز است.
دو روز کامل از من وقت گرفت، درست کردن زمینه ای کلاژی برای حیوانات منجوقی و مرواریدی که حاصل کار تابستان های کودکی است. و ثمره اش شد، دو تابلوی کلاژ منحصر به فرد! :) که یکی جنگل شد و دیگری دریا... البته جنگلش، جنگل شد به معنای واقعی کلمه و کمی شلوغ؛ و تقریبا هیچ کدام از گل مصنوعی های خانه مان از دستم در امان نماندند...

حالا می ماند جا دادن اینها توی کمد؛ و چقدر دردناک است این همه زحمتی که باید خاک بخورد.

سر درست کردن کلاژها، خیلی یاد برنامه «لذت نقاشی» افتادم... اینکه یک موجودی اینجا هست و حالا فقط باید نشانش دهم. خودش باید تصمیم بگیرد که زندگی کند...

کلاژ دریا
عکس نوشت: هنوز قاب نشده...

کلاژ جنگلعکس نوشت: حقیقتا نجاری بلد نیستم. این قاب چوبی هم پایه دسته گل زیبایی بود که بالاخره این شکلی شد. :)


پ.ن 1: خاک خوردنش توی کمد، دلیل دارد زیاد... یکی اش این است که اتاقم جایی برای زدن تابلو ندارد. بزرگترین اشتباه یک نفر که کار هنری می کند، این است که دیوار بزرگ و خوب اتاق را، پوستر دیواری بزند؛ قشنگ است، اما دیگر جایی برای تابلو نمی ماند. :) اینجا مستأجریم. یادم باشد این بلا را سر اتاق بعدی نیاورم.
پ.ن 2: ننوشتم هنرمند، چون هنرمند تعریفی دارد که حقیر در دایره مصادیقش جایی ندارم.
پ.ن3: از بچگی دلم می خواست دیوار اتاقم، سراسر تابلو باشد... از لوح های تقدیر تا... :) شاید یک روزی. وقتی بنشینم و تمام کارهایی را که دوست دارم، انجام دهم. همه کارهای نیمه تمام کودکی را تمام کنم. فکر کنم اندازه یک نصفه دیوار بشود.

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan