میز کار

روی میز کار همه چیز پیدا می شود

و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الإکرام

  • ۱۶:۵۸

یک مشت، تا وقتی یک معما باقی می ماند که کسی نفهمد داخلش چیست.

اما اگر وقتی یک نفر فهمید چی قایم کردی، حتی اگر مشتت هنوز هم مشت باشد، دیگر بسته بودنش فایده ندارد.

دستت رو شده.

همیشه دوست داشتم رازم بماند همان ته ته دلم... اما دستم رو شد. :(

حس می کنم عمر این وبلاگ هم تمام شد، وقتی نتوانست آن چیزی که من می خواهم باشد.

...


پ.ن خطاب به مخاطب خاص: از دستتان ناراحت نیستم، از خودم دلخورم که نتوانستم عوض شوم. شرمنده.

پست 244

کات 2

  • ۲۱:۵۱

کات!
دقیقا سه شنبه ساعت 9 و نیم صبح، کارگردان زندگی گفت: کات...
سه شنبه ساعت 9 و نیم صبح بالاخره طیاره ما از زمین ایران بلند شد و در خاک عراق نشست...
یک هفته در بهشت زندگی کردم...
یک هفته در جوار حضرت پدر، حضرت ارباب و حضرت عمو...
7 روز...
و دوشنبه شب دوباره روز از نو...
و هنوز محو سفرم.
محو محو محو محو محو...
از بهشت تا بهشت...
از نجف تا کربلا...
و هزاران قدم که به نیابت از کریم اهل بیت برداشتم. و صدها گام که به نیابت از تمام ملتمسین دعا «احیاء منهم و الأموات» قدم زدم و هدیه کردم به کریم اهل بیت...
کلمات کم می آورند در توصیف لحظات ناب حسینی...
دعا کنید که قلم بچرخد در نوشتن از سفر عشق
و اگر هرسال هم بروی، تکرار نیست
حضور است
عشق است...
و هر سال یک اربعین است
و این زینب (سلام الله علیها) است که پرچم در دست گرفته و طلایه دار زائران برادر است.

اربعین 95

  • ۰۷:۵۷

سم الله
سال گذشته که از اربعین برگشتیم، خیالم راحت شد، خب هر سال با همین کاروان می رویم دیگر...
اما
امسال همه چیز دست به دست هم داد تا نتوانیم با کاروانی که سال گذشته راهی شدیم، راه بیفتیم...
از طرفی همسفرهای دوسال گذشته ام، آمدنشان معلوم نبود.

من ماندم با تمام نگرانی های مادر، و دلشوره پدر که به هر کاروان و همسفری رضایت نمی دادند... کاروان ها یکی یکی پر می شد و من همسفر پیدا نمی کردم. روزهای محرم به سرعت عبور می کرد و ناامیدتر از روز قبل، فقط می گریستم.
تا روزی که رفتم دیدن عزیزی و اصرار که گوشی ات را روشن کن تا این مداحی را برایت بفرستم.«قدم قدم با یه علم ایشاالله اربعین بیام سمت حرم/با مدد شاه کرم ایشاالله اربعین بیام سمت حرم...»



دریافت
حجم: 5.84 مگابایت
شنبه ای بود که زنگ زدم به یکی هم کاروانی های سال گذشته، گفت هفته پیش ثبت نام کردیم و سلیت بسته شد. نتوانستم ادامه بدهم، آخرین امیدم بود.
تمام درازای شب، همین مداحی را گذاشتم وبه پهنای صورت اشک ریختم و فقط گفتم: «می خواهم بیایم، آقاجان! می دانی تاب ماندن ندارم. تاب تماشا ندارم... این دل کوچکم، تاب نرسیدن ندارد. تاب دیدن اربعین را در این شهر دودگرفته ندارد...»
دونفر از دوستانم دلشان پیش من بود، اما یکی گذرنامه اش گم شده بود و دیگری مرخصی نداشت... به هر کسی رو می انداختم، نمی امد، با همسرش می رفت، می خواستند آزاد بروند، شماره می گرفت و زنگ نمی زد.

یکی یکی روزها می گذشت، اینترنت، تلویزیون، رادیو و... همه چیز بوی اربعین می دادو خبر از رفتن و حالا مانده بودم بین زمین و هوا، همین جور دل کوچک من در سینه می زد و می پرسید: «آیا ما را هم راه می دهند... خدایا! بین 25 میلیون نفر، برای ما هم جا هست...»

هفته پیش دوستم بعد از اینکه خانه و دفترکارش را زیر و رو کرد، گذرنامه اش را پیدا کرد... حالا هیچ کاروانی جا نداشت. همه می گفتند چقدر دیر دارید اقدام می کنید...
«پای پیاده، همراه جاده، ره می سپارم به عزم زیارت/ در کوله بارم، چیزی ندارم، غیر از دلی مست شوق شهادت...»


دریافت
حجم: 9.34 مگابایت
این را هم یکی از دوستان آپلود کرد... حالا روضه هایم دوتا شد.
گذرنامه ها را برای ویزا دادم، تا بقیه کارها...
این مداحی را هم یکی از بچه های حوزه، لینک اش را گذاشت... اولین بار که شنیدمش، فقط گریه کردم که جامانده نباشم.
دریافت
حجم: 6.34 مگابایت
از اول هفته دنبال کاروان و جا گشتیم. پر شده بود، گران بود، طولانی می ماندند و... و حساسیت مامان بیشتر می شد. دو روز پیش با مادر بحثم شد، گفتم اگر راضی نیستید، نمی روم... همین امروز آخر مادر به یک وضعیت رضایت دادند وبلیط را گرفتیم. ویزاها همان شب رسید و الان روی میز است.

ویزا
بلیط...
ان شاءالله راهی می شویم.
امیدوارم حضرت ارباب هم زیر تذکره را امضا کرده باشند. نرویم برمان گردانند...

پ.ن 1: نظرات این پست با نام هایتان را همراه خواهم برد. دعایتان را همین جا سنجاق کنید تا همه را ان شاءالله با خود ببرم. برنامه ام نیست در راه به اینترنت سر بزنم، (اصلا گوشیم نت ندارد...)عملا تا دوشنبه شب 24 آبان، فرصت هست، امیدوارم پیک امینی باشم و به مقصد برسانمشان...

پ.ن 2: حلال بفرمایید اگر حرفی، سخنی، نکته ای از حقیر باعث رنجشتان شده و دعا بفرمایید لحظه لحظه و هر قدمی که بر می دارم در این سفر مورد رضایت خدا و آل الله صلوات الله علیهم اجمعین باشد...

حال این روزهایم

  • ۰۸:۴۹
  • ۵۲

اربعین

  • ۰۸:۰۰

هر آنچه که به ذهنم رسید را بر روی صفحات ثبت کردم...

امیدوارم به درد کسی بخورد.

دعا کنید جزو جا ماندگان نباشم...


توصیه ها کمی دخترانه و زنانه می شود... به هر حال تجربه شخصی است.

توصیه های پیاده روی اربعین

۱ ۲ ۳ . . . ۲۲ ۲۳ ۲۴
کتاب اول
کتاب راهنما...
اینجا از همه چیز می نویسم با چاشنی اخلاص
Designed By Erfan Powered by Bayan