سامان دهی

هی دیدم همه جا طرح سامان دهی راه انداختند، :) گفتم عقب نمانم. در همین راستا، طرح سامان دهی گلدوری، منجوق دوزی، روبان دوزی سالهای کودکی، نوجوانی و جوانی را به راه انداختم و بعد از یک هفته و اندی تمام شد. البته هنوز کارهای نیمه تمام در زمینه قلاب باقی، هویه کاری و بافتنی وجود دارد. :)

در تابستان ها کودکی و نوجوانی، دلمشغولی ام همین گلدوزی بود، هیچ وقت هم مادر نمی گذاشت کار بزرگ بردارم،1 نتیجه اینکه کلی گلدوزی، منجوق دوزی 20*20 (حالا کمی بزرگتر یا کوچیکتر...)داشتم.

7 تاش را تور دوختم و انداختم روی میزها و داخل طبقات کتابخانه. 4 تاش را که طرح میوه بود را یک رومیزی بزرگترش کردم. 6 تا هم کار منجوق و مروارید بود که از آن ها هم 2 تا رومیزی درآوردم. اضافه بفرمایید آستری و درست کردن یک رومیزی گلدوزی شده 1 متر در یک متر، دوختن یک رومیزی روبان دوزی برای میز تحریر. (3، 4 روزه تمام شد، اما چون اتاقم را داشتم تمیز می کردم، به رومیزی که رسید، نصفه رهایش کردم، به امید آنکه یک روزه تمام شود که 4 روز طول کشید. :) )اتاقم یک هفته تمام روی هوا بود.حالا هم نایب الزیاره همه دوستان حاضر و غایب مشهدم. البته وقت گذاشتن توی نت را نداشته وندارم.

دعابفرمایید و حلال تا سال تحویل


1- در روانشناسی کودک توصیه شده که به بچه ها کارهای کوچک بدهید تا تمام کنند و خوشحال باشند از موفقیت. کارهای بزرگ را ممکن است به سرانجام نرسانند و دلشکسته و سرخورده بشوند...

وضعیت علمی

  • وقتی یک استادیار بازنشسته با زدوبنددوبار حکم بازنشستگی اش را لغو می کند و بدون سابقه مشخص، ارتقا می گیرد به دانشیاری
  • وقتی یک کارشناسی ارشد مهندسی، بدون هیچ سابقه درخشانی در حوزه علوم انسانی وفقط با زد وبند، می شود استادیار گروه علوم انسانی
  • وقتی کلی مطالعات می توان کرد در حوزه علوم انسانی واسلامی و اینقدر حضرت آقا تأکید می کنند روی این مسئله، آن وقت میز ارمنی شناسی در پژوهشگاه تشکیل می شود تا بودجه یک بیت المال کشور اسلامی، صرف ارمنی شناسی شود!!!!!!!!!!!!!
  • وقتی جشن انقلاب، با ساز ودهل گرامی داشته می شود.
  • وقتی نماینده زنان فعال عرصه سیاسی، جلوزاده، ابتکار (به عنوان قهرمان زمین!)، شجاعی وفرشته بازرگان (دختر مهندس بازرگان، نهضت آزادی که امام خطرشان را بدتر از منافقین دانست) می شوند که با مصاحبه از این افراد، تاریخ شفاهی زنان بعد انقلاب را بنویسند...
  • وقتی سخنران مدعو جشن انقلاب، می شود مجیدانصاری...
  • وقتی یک آدمی که فقط با زد وبند وبه لطف مقاله نویسی دوستانش، می شود کارشناس برتر پژوهشی!
  • زمانی که یک آدم کاملا سیاسی که از راه دور دکترا می گیرد و مقالاتش اصلا صبغه علمی ندارد، می شود معاون یک مرکز پژوهشی...

دیگر چه انتظاری می توان از پژوهش داشت در مملکت اسلامی!


اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا


سابقه همکاری دارم در این مرکز عریض و طویل... الحمدلله قبل از این سیاسی بازی ها به لطف قبول شدن همزمان در حوزه و دانشگاه، آمدم بیرون. وگرنه با ... می انداختنم بیرون. هر چه می گذرد چقدر خوشحال تر می شود که از آنجا امدم بیرون. :|

چگونه ته سریال را آب ببندیم یا قسمت آخر «گذر از رنج ها»

رسماً دو قسمت آخر را آب بستند. یک قسمت هم نبود، چه برسد به دو قسمت. فکر کنم کارگردان و فیلمنامه نویس، بعد از همه بلاهایی که سر شخصیت اصلی داستان آوردند، تصمیم گرفتند دیگر رهایش کنند به حال خودش تا 30 سال در آرامش و در کوهستان زندگی کند.

«گذر از رنجها»، زندگی دختری بود به نام دنیا، از تولد تا مرگ... البته بهتر است بگوییم زندگی اش از تولد تا شهادت مهرداد. فارغ از فضای خوب داستان، سریال چند ایراد داشت...

1- مادر حمید، وقتی می رود خواستگاری دنیا، چادر مشکی سرش است، با کش. کش اصلا قبل از انقلاب مرسوم نبوده،  و با شروع انقلاب و چادری شدن کسانی که چادری نبودند، چادرها کش دار شد.

2- مهرداد از زمان حضور در جبهه تا شهادتش، کمتر از یک ماه و اندی طول می کشد. خیلی زود شهیدش می کند.

3- دو قسمت آخر واقعا آب بندی بود. انگار کارگردان نمی دانست باید داستان را چگونه تمام کند. بازیگرهای بزرگسالی حسین و زهرا که به غایت بد بازی کردند. بازیگر اصلی هم اصلا بلد نبود نقش پیرزن بازی کند. آنقدر مسخره درآمده بود که...

4- نمی دانم کارگردان مجوز نبش قبر را از کجا آورد که جنازه حمید را درآورد و کنار مهرداد دفن کرد!

5- عکس های سر خاک هم... مهرداد که اصلا شبیه خودش نبود و فکر کنم بازیگر مربوطه، یک عکس خودش را آورده برای این کار. عکس حمید هم طی سالها تغییر کرد. خب اگر این یکی عکس بود، چرا عکس قبلی رو استفاده می کردند. یحتمل هم داده بودند عکس حمید را رنگی کنند. چون قبل انقلاب که عکس ها همه سیاه وسفید بود.

6- سوال بزرگم این است که وقتی حسین و زهرا اینقدر به مادرشان علاقه داشتند، چطور راضی شدند مادر را در کوهستان و ییلاق تنها بگذارند و بروند شهر.

7- جدا از بازی های کلیشه ای گروه مستندسازی، هضم نمی کنم نوع حضورشان در شمال را. اینکه یک دختر راه بیفتد با 6، 7 تا پسر برود مسافرت...

ولی در کل سریال خوبی بود. هر چند از قسمت های متعدد سریال، نهایتا نصفش را بیشتر ندیدم.

گذر از رنج ها


یک مسئله ای را دقت کردید. اینکه جدیداً رویکرد سریال سازی سینما به سمت خانم ها متمایل شده، نقش اول مجموعه تلویزیونی یک خانم موفق است که سختی های بسیاری را تحمل کرده. به عنوان یک خانم، نمی گویم این رویکرد درست است یا غلط، اما واقعا تمام انسان های موفق را زنان تشکیل نمی دهند که اینقدر روی این مسئله مانور زیاد شده. از «نرگس» فکر کنم شروع شد، تا «ستایش»، «پروانه»، «تا ثریا» بگیر و «پرده نشین ـ هدی ـ»، «مدینه»، «زمانه»، «آوای باران»، «انقلاب زیبا»، «آخرین بازی»، «حانیه (البته خلاف نام سریال، به نظرم شخصیت اصلی سعید بود نه حانیه)» و همین «گذر از رنج ها»...

البته ظاهرا فقط رویکرد تلویزیونی ایران نیست. کره ای ها هم تا توانستند درباره شخضیت های اقسانه ای خانم ها، سریال ساختن. :دی

فرصت

شما خیلی آدم مهربانی هستید،
خیلی کاربلد
هر وقت، هر کسی گیر می کند، یاد شما می افتد،
خیلی دستتان به خیر است...
اما
اگر
روزی
کسی
از شما خواهشی کرد
خواستید قرار بگذارید
قول بدهید
قرارشد کاری انجام دهید
لطفا
اگر وقت ندارید
راحت بگویید: نه!
خیلی خوب است که آدم سبب خیر شود، حدیث داریم،
خدا هر وقت بنده ای را دوست داشته باشد، او را مسبب خیر رساندن به دیگران قرار می دهد.
اما
از آن حدیث است که نشانه مؤمن سه چیز است: راست گویی، امانت داری، وفای به عهد.

خیر رساندن به دیگران، مستحب است و وفای به عهد، واجب،
پس مستحب را به خاطر واجب ترک نکنید...


پ.ن1: کاش برای رسیدن به بندگی زندگی کنیم، نه اینکه بندگی را فدای زندگی کنیم.
پ.ن2: این اول تذکری است برای خودم که چند وقتی است «نه» گفتن را تمرین می کنم.
پ.ن3: این مطلب، مخاطب خاص و عزیزی دارد که بعید می دانم اصلا بداند این مطلب برای او، در اینجا نوشته شده.

نگاه نو

«سه سال پیش سفری داشتم به شهر حلب. قصدم خرید قطعه‌زمینی بود که در آن دوران بازنشستگی را سر کنم. خاطرات خوشی با همسرم در ایام جوانی از این شهر داشتیم. گفتم برای ایام پیری شهر مناسبی است. در اطراف شهر حلب روزها گشت و گذار داشتیم، در همان ایام با پیرمرد سمسار مسیحی آشنا شدم؛ اوایل با من به عنوان محققی که در صدد خرید قطعه زمینی هستم، سلام و علیکی می‌کرد؛ در همان دیدار اول، دو جلد تاریخ شهر حلب، یک قلمدان نقره‌ای، یک سورمه‌دان برای همسرم از او خریدم. به مرور زمان، وقتی که با شغلم و دلیل و علاقه‌ام نسبت به تاریح شهر حلب آشنا شد، دوستی‌اش مستحکم‌تر شد. گفت کتابی دارد که بعید می‌داند نمونه‌اش را در دانشگاه بیروت یا جای دیگر دیده باشم... »

داستان آغاز می شود، نامه ای است مطول از یولیوس به فرستاده ویژه دربار روم... قالب نامه اش، کسل کننده نیست. هر چند روایت، تغییر مخاطب نمی دهد و به صورت خطی، جریان یک نفر را بازگو می کند، اما خسته ات نمی کند.

آنقدر نویسنده خوب سرکارتان می گذارد که باور می کنید دارید یک ترجمه خوب از کتاب تاریخی نایابی را می خوانید، نه یک داستان...

قلم قیصری در این کتاب به مراتب پخته تر و گیراتر شده، و آنقدر کش دارد که یک نفس تا ته داستان را بخوانی. بر خلاف کتاب «سه دختر گل فروش» که هر چند مجموعه ای از داستان های کوتاه بود، اما فقط برای اینکه تمامش کنم، خواندم.

داستان، تحریف تاریخ نمی کند، روایت «جالوت» در دربار یزید را همگان خوانده ایم... یک مسیحی که 70 پشتش به حضرت داوود (علی نبینا و آله علیهم السلام) می رسیده، و در دربار خلیفه یزید! به دفاع از نوه پیامبر برمی خیزد... قطعا این حرکت و برخورد، یک شبه اتفاق نیفتاده و مقدماتی داشته، شاید می شد جزئیات بیشتری را با توجه به تاریخ بیان کرد.

هر چند هوای محرم، طلب می کند خواندن این چنین کتابی را، اما مانع از خواندنش در دیگر ماه ها و سال ها نمی شود...

یک روایت خوب از وقایع سال 61 هجری به نقل از یکی از رومیان ساکن شام

خط

چقدر دلم برای دوات و قلم و کاغذ تنگ شده، برای کشیده شدن صدای قلم روی کاغذ... جیـــــــــــــــــــــــــــــــر

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan