حق خوری

حق خوری در هر سطحی اتفاق می افتد...
توی خیابان و در صف اتوبوس،
در یک خانه و خوردن سهم خواهر یا برادر،
در یک اداره و پارتی بازی برای استخدام یک نفر دیگر که حقش نیست،
حتی می تواند این حق خوری، قانونی هم باشد...
اینکه تصویب بشود کسانی فقط می توانند استخدام شوند که سابقا سه سال اینجا کار کرده باشند و طبعا کسی می تواند سه سال، بدون استخدام، در یک اداره کارکند که قبلا با رابطه وارد شده باشد و...

حالا هم در سطح جهانی...
بر اساس مقررات مسابقات جهانی؛ تیم ستارگان جهان از میان سه بازیکن برتر هر فاکتور (بر اساس آمار) که عضو یکی از چهار تیم مرحله نیمه نهایی باشند، برگزیده می شود.

با همین قانون مسخره، حق فردی بازیکنان کشورمان، خورده شد. به خاطر 1 مسابقه بیشتر و صرف صعود، این قانون گذاشته شود، با اینکه در 12بازی سابق، این بازیکنان تیم ما بودند که با عملکرد فردی خوب طبق ارزیابی های خودشان، برترین فرد آن پست بودند. جای اما و اگر دارد...
حداقل اینکه تا قبل از شروع مسابقه فینال  و رده بندی، سید محمد موسوی عراقی، با اختلاف فاحش با نفر بعدی، بهترین مدافع روی تور مسابقات بود... بماند که سید سعید معروف، فرهاد ظریف و فرهاد قائمی نیز هر کدام در مرتبه دوم بهترین پاسور، بهترین بازیکن آزاد و بهترین دریافت کننده قرار داشتند.

تیم ملی والیبال

این قانون، پایمال کردن حق است، برای اینکه همه می دانند که بازی گروهی از بازی فردی جداست و ممکن است یک بازیکن عالی، در  یک تیم نسبتا خوب نتواند مقام تیمی خوبی کسب کند، اما خودش خیلی خوب باشد...

بماند که تیم ستارگان مسابقات 2014 لهستان، در برخی از پست ها، دونفر را معرفی کرد...


پ.ن1: لهستان قهرمان شد، با استفاده های نابجا از امتیاز میزبانی.
اینکه سیستم صوت سالن ها را در اختیار داشت و هر کاری که خواست، کرد... کاری که تا حالا سابقه نداشته.
مکان مسابقات عادلانه نبود... تمام 13 بازی تیم خودشان، در یک شهر برگزار شد، اما تیم های سایر کشورها، بخاطر بازی ها، مکرر در لهستان جابجا شدند، با اتوبوس یا هواپیما...

تیم ما هم 4 سفر داشت در این مسابقات... 4 سفر داخلی در کشور لهستان.

پ.ن2: بچه ها، از همان لهستان با پرواز مستقیم راهی مسابقات آسیایی اینچئون شدند. خستگی 6 ماه مسابقه و اردو چیزی نیست که به همین راهی از تنشان به در رود. حالا هم همه انتظار طلای والیبال مسابقات آسیایی را دارند. راستی، بابت این دوسری مسابقات سنگین، چقدر پاداش به بازیکنان دادید که حالا انتظار مدال طلا دارید. (در یکی دومرحله، پاداش های لیگ جهانی، پرداخت شد، اما در مسابقات جهانی، ما که خبری نشنیدیم...)
پ.ن3: کاپیتان معروف، به نمایندگی از بچه های تیم والیبال، خواسته اند که فدراسیون، خانواده هایشان را راهی کره کنند... درخواست کمی است. امیدوارم اجابت شود. این حداقل کاری است که در جهت تقویت روحیه بازیکنان می توان انجام داد.

پ.ن4: در راستای پ.ن3، خوشحال شدم این را دیدم: قرارشده همسر و فرزندان والیبالیست ها، راهی اینچئون شوند...

حال خوب

یه خواب خوب، چقدر می تونه حال آدمو خوب کنه...

چقدر می تونه به آدم امید بده
چقدر می تونه آدم رو دلگرم کنه...

وقتی یه عزیزی که مدت هاست ازش بی خبرم بوده، یه خواب ببینه برایم، اون هم شب تولد امام رضا (علیه السلام)
عیدی آقا دیر، اما به دستم رسید... شکر

السلام علیک یا شمس الشموس یا انیس النفوس یا مدفون بأرض طوس...

والیبال

آخرین بازی ایران است در مسابقات قهرمانی جهان...
الان ست دوم شروع شده و تلویزیون همین جور همه چیز پخش می کند، جز مسابقه ایران و روسیه. نشسته ام روبروی تلویزیون، لب تابم هم روشن است در صفحه اصلی مسابقات و همین جور منتظرم که نتایج آنلاین تغییر کند...

یعنی سوالم این است که این عدم ارتباط تصویری، چرا فقط برای والیبال به وجود می آید.

نمی دانم چرا تلاششان اینقدر بی نتیجه است. چرا این اتفاق سر مسابقات فوتبال به وجود نمی آید...

تازه شروع شد. بعد از پایان ست اول و امتیاز 10ـ 11 به نفع ایران.

تغییر ذائقه

نمی دانم ذائقه مردم عوض شده، یا آنقدر فیلم بد دیده اند، که به چنین فیلمی راضی شدند یا به مرگ می گیرند که به تب راضی شویم یا...

همه اینها را نوشتم برای فیلم «طبقه حساس» یک داستان، تکراری، دستمالی شده، مسخره، ضد دین، ضد انقلاب...
 نمی دانم کجایش دیدن داشت، کجایش ارزش دیدن داشت... حتی به نظرم ارزش خرید DVD هم نداشت، چه برسد به سینما رفتن و جشنواره دیدن.

نمی دانم مدیران سینمایی ما احمقند، یا خواستند از دل رضا عطاران دربیاورند که پارسال سیمرغ بلورینی را که حقش بود را ندادند تا امسال با مسخره ترین بازی اش، سیمرغ بگیرد و سیمرغ های پارسال را به استهراء بکشد.

واقعا بازی کردن در نقش یک آدم لوده، به ظاهر مذهبی و متعصب و در باطن یک آدم عیاش، بزن بهادر که عشق دعواکردن دارد، سیمرغ داشت؟! آن هم سیمرغ جشنواره فجر انقلاب؟!
بعد دقیقا نتیجه اخلاقی فیلم چه بود؟!

*
واقعا قابل مقایسه بود با نقش سال قبلش در «دهلیز»!!
نقشی که تا اواسط فیلم باور نمی کردم بازیگرش رضا عطاران باشد و هر لحظه فکر می کردم الان می زند زیر خنده و می گوید همه تان سر کارید...

دهلیز، همه اش زندگی بود... و طبقه حساس، تنها چیزی که نداشت، زندگی بود.

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

تنهایی

کتابفروشی مهجور
آدم هایی جمع شده اند که یکبار مرگ تقریبی را تجربه کرده اند.

ـ هیچ وقت نمی تونی تنها باشی...
ـ هیچ کس نمی تونه تنها باشه.
ـ مگه خودش بخواد
ـ خودشم بخواد نمی شه، تو وقتی که تنهایی، داری به بقیه فکر می کنی. تصمیم می گیری.
ـ آره
ـ آدم تنهاهم تنها نیست.
ـ اینجوری که نگاه کنی، آره، حتی تو خوابم تنها نیستی.

این دیالوگ را دوست دارم، بین «علی» و «مهتاب»، در سریال «یادآوری»

خانه آرزوها

فکر می کنم اگر یک زمانی، خانه ای داشتم حتی با باغچه ای کوچک، سه درخت در آن بکارم، انجیر، توت و شاتوت...

توت

خانه پدربزرگ آنقدرها دلباز بود که از صبح تا عصر هم نتوانیم همه جایش را بازی کنیم... روزها، از وسطی، گرگم به هوا، بدمینتون تا دوچرخه سواری می کردیم و شب ها، جان می داد برای قایم باشک؛ آنقدر ها سوراخ سمبه داشت که کسی به همین راحتی پیدایمان نکند و همیشه از گرگ شدن بدم می آمد...

شب های مهمانی، تعدادمان بیشتر می شد و گاهی چراغ قوه هم به ابزارِ گرگِ بازی اضافه می شد. دور تا دور خانه حیاط بود و باغ؛ باغی که تک تک درختانش را پدربزرگ کاشته بود و با دلو آب برایشان آب می برد... (بعدها یک جاهایی را راه آب باز کردند.) درختان سیب، گیلاس، انجیر، شاتوت، زیتون، توت، آلو، آلبالو، گردو، انگور. باغستانی بود برای خودش... اینکه می گویم بود، برای این است که در طول این سال ها، خیلی جاها را بنایی کردند و خیلی از درخت ها از بین رفت...

هنوز هم البته خیلی هایش مانده. میوه ها، دوره ای می رسید از اواخر بهار، اوایلش توت بود و آخر هایش انجیرهای ریز وشیرین که مربا می شد برای فصل سرما.

انجیراولین بار مزه توت و شاتوت و انجیر را آنجا چشیدم و همین شد که دیگر هیچ توت و شاتوت و انجیری، زیر زبانم مزه نکرد.دلم خوش بود، فصل توت، یک دل سیر می روم زیر درخت و توت می خورم و فقط توت زیر درخت مزه می دهد و بس. زیر درختان میوه، یکی درمیان، میوه ها نصیب سبد می شد و بقیه اش سهم خودمان. 
درخت های انجیر، عجب سخاوتی داشتند، (بعدها البته فهمیدم، تعمداٌ پدربزرگ، سر شاخه ها را می زد تا درخت ها عرضی رشد کنند، نه طولی) اصلا شاخه هایش بالا نمی رود که بخواهی تلاش کنی برای چیدنش. آنقدر انجیر با پوست می خوردم که زبانم می سوخت، اما از رو هم نمی رفتم... «این اخریشه»، اما تا آخری، حداقل ده تا انجیر مانده بود. انجیرهایی که دل سرخشان لای پوست سبز دوام نیاورده و می شکفت...
با شاتوت، خیلی شوخی نمی کردم، معمولا توی چیدن، همراهی نمی کردم. لکه های قرمزش تا مدت ها، روی لباس هایمان یادگار می ماند. دوست داشتم شاتوت دستچین را وقتی می رسید خانه و آب می انداخت توی سطل؛ 

شاتوتتا مدت ها فکر هم نمی کردم این میوه ها را بشود توی بازار روز پیدا کرد. با یکی دوبار چشیدن میوه های بازاری، برایم ثابت شد جای خوردن و چیدن این میوه ها، همان پای درخت است، نه توی کیسه های خرید...

دلم یک باغچه کوچک می خواهد که تمام دوست داشتنی هایم را بکارم. درخت توت، شاتوت و انجیر به جای خود؛ حتما یک بوته گل سرخ هم می کارم... گل یخ هم جای خود را دارد... ساقه های رونده امین الدوله و قطره طلا... دلم گللدان یاس هم می خواهد. یاس سفید.
احتمالا جایی بماند، یاس زرد و به ژاپنی هم بکارم، عجیب طراوت می دهد اول بهار به باغچه.

فکر کنم باغچه خانه رویاهایم زیادی بزرگ شد؟!

این روزها

امشب دلم می خواهد بی بهانه بنویسم، بی هیاهو، بی دلیل...
می دانم نوشتم نمی دانم و ادای نوشتن را در میاورم.
امروز رفتم دیدن یک صاحب عزا، مسافرت بود و نبود در عزای عزیزش... اما هنوز یادش بود که مسافرت رفت، بی سوغات بازنگردد که نوه ها، نمی فهمند سفر بدون سوغات یعنی چه...

امروز رفتم زیر درخت انجیر و به اندازه همه سال هایی که دیگر شاخه های انجیر را لمس نکردم، لمسش کردم، انجیر کندم و نخوردم. قبلا آنقدر زیر درخت انجیر، انجیر می خوردم که زبانم می سوخت، اما این بار انجیرها مزه خاک می داد، اصلا همه زندگی هایمان مزه خاک گرفته، دود، غبار، آلودگی... دیگر هیچ چیز تمیز نیست.

امروز دلم می خواست سر می گذاشتم و همانجا زیر درخت های انجیر، می خوابیدم، و وقتی بیدار می شدم، همه چیز مثل سابق بود، انجیرهای شفاف، بدون مزه خاک.

امروز دلم می خواست چوب جادو داشتم و همه چیز را به حالت قبلش بر می گرداندم... مثل سابق می شد همان کوچه های خاکی، همان کوه های بلند، همان استخر آبیاری، همان درخت ها...

اما
همه چیز عوض شده، و خودمان
 بزرگ شدیم و مثلا عاقل و بالغ، اما نه عاقلیم و نه بالغ... کودکی شدیم که همه چیز و همه کس ما را به بازی می گیرند.
امروز کودکانی را دیدم که دیگر بچه نبودند، نمی دویدند، بازی نمی کردند، می نشستند یکجا و فیلم وکارتون نگاه می کردند، بازی می کردند، بی هدف، بی مبنا، بی دلیل... برای وقت گذرانی. ما هم مثل همان هاییم، اما سرگرمی هایمان بزرگتر شده...

امروز
تمام شد، یک تابستان تمام شد وهیچ کار نکردم، روزهای عمر لیز می خورند و ما حسرت روزهای جوانی تباه شدیمان را...
و چقدر ارزان فروختیم جوانی را...

ارزان... فقط دخترها!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

جانی

مهم نیست چه کاره ای؟!
صهیونیست باشی که نوزاد فلسطینی بکشی!
داعشی باشی که سر پیر و جوان و کودک و خُرد را از تن جدا کنی،
آمریکایی باشی که کشتن کودکان و زنان را، حق دفاع مشروعِ رژیم صهیونیستی بدانی،
یا نیزه دست بگیری و بروی توی دریا و بشوی شکارچی نهنگ و کوسه...
یا ظاهرا آشپزی باشی که می خواهی غذای خاص سرو کنی، و ماهی نیمه جان، سِرو می کنی
یا آشپز دیگری باشی که بخندی به یک ماهی، که سر از تنش جدا کردی و وقتی هنوز جان در بدن دارد، از وسط نصفش می کنی و کلی خوشحالی که این کار را آنقدر سریع می کنی که هنوز تن ماهی، جانی دارد و تکان های شدید می خورد و تو! می توانی مهارش کنی.*

اولئک کالأنعام بل هم اضل...


پ.ن:

  1. این آخری، آنقدر فیلمش چندش آور بود که نخواستم کسی را ناراحت کنم، برای همین هم لینکش را نگذاشتم.
  2. نمی دانم چرا، اما فقط بعد از دیدن این فیلم گفتم که خدا همین جوری، پوستت رو قلفتی بکنه! :(
  3. قساوت شاخ و دم نداری، وقتی بتوانی زجر حیوانات را نظاره کنی، لذت ببری، دیگر فرقی نمی کند «او» که دارد مقابلت زجرکش می شود، آدم است با حیوان... رسد آدمی بجایی که خودش را هلاک کند.
  4. خدا گفت: «سخر لکم ما فی السماوات و ما فی الأرض» اما نگفت که هر غلطی که می خواهید بکنید... گفت آداب دارد. اگر دقت کنید حتی در نحوه ذبح حیوانات ـ آن هایی که حلالند.ـ زجرکش کردن نیست. این یک میزان باشد برایتان، هر حیواناتی که کشتنش همراه زجر است، حرام است. چقدر سر گوسفند کشتن که اینقدر هم ذبح می شوند، آداب دارد... روز باشد، آب بدهید، گرسنه نباشد، جلوی حیوان دیگری نباشد، چاقو تیز باشد، حتی خدا گفته لقب رحمانیت و رحمیتم را بر زبان جاری نسازید. همین جا! سر شتر نگفته اند که گردنش را بزنید، چون گردن کلفتی دارد و حیوان بیچاره زجر می کشد...
  5. مردن یک گنجشک را هم طاقت ندارم... دستم نمی رود عکس ها و فیلم های جنایات داعش را ببینم...
  6. یک تبصره:
     کلی حرف دارد... نمی شود به همین راحتی حکم دارد، فقط یک سوال است. «یسبح لله ما فی السماوات و ما فی الأرض»، و مگر نه این است که گیاهان و درختان هم جزو همین ما فی السماوات هستند! پس چرا اینقدر راحت، آنان را سر می بریم؟! آخرش هم می گوییم به شهرداری جریمه می دهیم!
  7. قطعا بند6، اگر اثبات هم شود، درجه قساوتش به حد بالاهایی نیست. شاید اصلا نشود اسمش را گذاشت قساوت. ضمن اینکه بند6، یک کار فقهی ـ حقوقی وسیع می خواهد.

توبیخ

عیبی ندارد، بگذار به اندازه موهای سرم، بخاطر حفظ حریم و عادت نکردن به خیلی از چیزها که شاید برای خیلی ها عادی باشد، از سوی نزدیکترین کسانم توبیخ شوم...

فدای لبخند آقایمان...


پ.ن: آدمی سخت گیر در دینداری نیستم، اما دوست ندارم روابطم با نامحرم عادی شود، حتی نزدیکترینشان...
دوست ندارم سر یک سفره با آن ها بنشینم...
دوست ندارم...

۱ ۲
در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan