هدیه

بخشیدن کار سختی نیست...

اما

لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون

از آنچه دوست دارید، ببخشید تا به بر ونیکی برسید، نه از آنچه دوست ندارید، لازم ندارید و دورریختنی است...


چند وقتی است تمرین می کنم بخشیدن را، از هر آنچه هدیه نباشد. هدیه را نمی بخشم، چون یادگاری است از یک عزیز.

  • ۱۷۲

آزادی

می گفت: خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد می زنند:
آزادی..آزادی...آزادی...
و عابران خسته می پرسند:
آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال می کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی، آزادی قبل از انقلاب بود...
گفتم: از"غرب" که به آزادی نگاه کنی، آزادی قبل از انقلاب است، از"امام حسین (ع)" که به آزادی نگاه کنی، آزادی درست می افتد بعد از انقلاب.
پس بنگر در کدامین سو ایستاده ای و به آزادی می نگری


پ.ن1: خیلی تعبیر قشنگی بود...

پ.ن2: عادت ندارم به کپی برداری بدون آدرس...
فقط الان نمی توانم لینک منبع اصلی را بگذارم. چون مال پلاس است و پلاس بنده خیلی وقته باز نمی شود وفقط ایمیل هایش می آید.
یک دوست پلاسی با نام Haj Mahdi

دم دست

می دانید دم دست گذاشتن یک چیز، یعنی کجا؟!
یعنی تمام وسایل کتاب، دفاتر وجزواتم را بگردم، و پیدایش نکنم...
برای اینکه دم دست گذاشته بودمش... :|


آدم منظمی هستم. معمولا چشم بسته هم می توانم به کسی آدرس بدهم که فلان وسیله کجاست... حافظه تصویری خوبی هم دارم.
اما
امان از وقتی که چیزی را گم کنم وندانم کجاست... :(

حکایت بنده و جزوه درس سمینار ارشد... می خواستمش که نیست که نیست که نیست. یک اتاق تکانی کردم. فقط لای لباس هایم را نگشتم.

استهزا

وقتی بخواهند مسخره مان کنند، همین می شود...
اختتامیه جشنواره فیلم فجر، با یک ساعت تاخیر پخش می شود. خب پخش نکنید... وقتی همه ملت از رسانه های دیگر می توانند اختتامیه را رصد کنند. :|

استعداد

این متن را تعبیر به از خودتحویلگیری نکنید، لطفاً

و اگر می توانید کمکم کنید...
خدا را کرور کرو شکر، که استعداد به آدمی داد. اینکه آدم مستعد کاری باشد.
اما یک زمانی فکر می کنم که کاش اینقدر علاقه به کارهای مختلف نداشتم که هی بخواهم از علایقم بزنم و محدودش کنم. مگر آدم چندبار عمر می کند که بخواهد به همه علایقش برسد.
خوش به حال کسی که استعداد درس خواندن دارد، فقط درس. عین چی می خواند ومی رود جلو، هوشش را هم دارد...
یکی استعداد هنری دارد، اصلاً درس توی کله اش نمی رود. میرود دنبال هنر وعشق می کند. نمایشگاه می گذارد و...
یکی استعداد کار فنی دارد و می رود تا تهش
یکی استعداد مدیریت دارد
دیگری استعداد ورزشی دارد، بدن ورزیده، خوب، پر توان، می رود دنبالش تا ته ته ته... تا سکوهای قهرمانی دنیا...
یکی هم هست که عاشق تدریس است... می رود دنبالش...
اما یک نفر که همه چیز دارد چه؟!
استعداد همه اش را دارد، باید به کدامش برسد؟! (غلو است که بگویم استعداد همه اش...)
سردرگم می ماند. سراغ هر کاری که می رود، فکر می کند از بقیه اش عقب ماند. :|
یا نمی داند الان تکلیف است که برود دنبال کدامش؟! درس، هنر، ورزش؟!
بدتر از آن می دانید چیست اینکه آدم برود دنبال هنر، به همه اش هم علاقه داشته باشد، اما اگر تخصصی می خواهد برود سراغش، یکی را باید انتخاب کند، حجم، گرافیک، تصویرسازی، خیاطی...
این دیگر خیلی زور است...

صدمین فصل

امروز تولد مهربان خواهر است... سال ها کنار هم بوده ایم و زندگی کردیم و ان شاءالله باز هم امتداد داشته باشد این همراهی وهمدلی.

*****

دیروز با دوستی قرار داشتم که سه سال از ازدواجش می گذرد و فرصتی دست نداد که ببینمش. الان هم در مملکت خارجه زندگی می کند. افتخار داد و وسط تمام کارها، ساعتی با هم بودیم. دست به کار شدم و مثل همیشه، یک کارت هدیه برایش درست کردم. هر چند مثل بقیه کارهایم نشد.

اتاقم شده بود مثال بازار شام، دیدم که تمام وسایل کارت سازی ام همین جور ریخته، فرصت غنیمت شمرده وکارتی را هم برای خواهر عزیزم ساختم و این شد نتیجه اش...

کارتعکس نوشت: علاقمندان انیمیشن، حتما فهمیدند که عکس از کجا امده؟! :) این هم یک کلاژ محسوب می شود. بالایش را هم بندینک دادم که بتوان آویزان کرد.

ادامه مطلب هم بخشی از کارت هایی است که بعد از دوران دانشجویی ساختم... قبلش هم می ساختم، اما آن وقت ها نه دوربین دیجیتال بود و نه اصلاً فکر می کردم که آرشیو کارهایم را نگه دارم... :|

خبر مرگش

مُرد
SAUDI KING DIES
یعنی این بار به جای سال، باید ماه شماری کنیم؟!
خدایا آماده مان کن برای ظهور...

  • ۲۲۷

رود

بیشتر از آنکه شاعر برایم مهم باشد، شعرها مهم اند...

سعی می کنم هیچ شاعری را مگر بزرگان ادب پارسی را در بست قبول نکنم. آن وقت اگر یک روزی یک شعر ناجور از آن آدم خواندم، خیلی رنجیده نمی شوم. آدمی، که خودم هم جزو همان هایم، ممکن الخطاییم.

مقدمه اش مفهوم داشت. «حق السکوت» را دوست نداشتم ونپسندیدم. به نظرم ریتم شعرهایش خوب نبود، کند بود... حتی با اینکه کتاب خیلی هدیه می دهم، «حق السکوت»ی که سالها پیش برای هدیه دادن خریدم، هنوز گوشه کتاب خانه خاک می خورد. برای اینکه بعد از خواندنش، پشیمان شدم. :|

اما

کتاب دوم این شاعر جوان، جنسش فرق دارد... روان و آرام. ساعتی خواندم و گریستم. انگار لازمش داشتم که بخوانم.
توصیه می کنم خواندنش را، هر چند طراحی جلد ساده وجذابی دارد، اما استفاده از 4 مقوا، برای جلد باعث شده عطف کتاب سخت باز شود.

دعوتتان می کنم امروز عصر، به صرف چای، شیرینی و

رودخوانی

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan