رد

دوست دارم از من ردی بر صفحه روزگار بماند

این ردّ، می تواند خیلی چیزها باشد.
می خواهم اعمالم، ما تأخر هم داشته باشد، برای روزی که نیستم.

چپول

یکی از آرزوهای ما چپ دستها این است که یک روز محصولات مخصوص چپ دست ها بسازیم تا به شما 97٪ *بگوییم که ما چه می کشیم از دست این چاقوهایتان، پیچ هایتان، قفل هایتان، قیچی هایتان، چرخ های خیاطی، نقشه های قلاب بافی و بافتنی، این دنده ی ماشین مسخره، حتی گاز و ترمز و کلاج که همه کارهای سنگین را باید بسپاریم به سمت ضعیف و دست قوی، فقط باید کارهای سبک را بکند، این دستگیره های در، پنجره، یخچال و...، این موس تان که برای سمت راست طراحی شده، این چپ کلیک مسخره یتان، این شماره های کمکی کیبرد که به خودتان حال دادین و گذاشتین زیر دست راستتان ، آن صندلی های تکی تان که باعث می شد ما کتف مان کج بشود و در جلسات امتحان، به ما تهمت تقلب بزنند، چون همیشه باید کج می نشستیم، شماره گیرهای قدیم تلفن که باید انگشت رو میکردی تویش و می چرخاندی، درباز کن هایتان، ساعت های مچی که نمیشود با دست چپ کوکش کرد، آن قلم درشت من دراوردی یتان که کلی هم برای خودتان انحناهای خاص خطاطی مخصوص راست دست ها برایش ساختید، آن دکمه ی مسخره دوربین عکاسی که گذاشتینش سمت راست که ما دستمان بلرزد موقع عکس گرفتن، خط کش هایتان که شماره هایش میرود زیر دست آدم و... !**

روز جهانی چپ دست ها

نمی شود امروز ننوشت،
روز جهانی چپ دست ها،
روزی که بنا شد، برای اعتراض به راست دست بودن همه و چپ دست بودن ما...
امروز که این قضیه عمومی تر شده، وقتی یادداشت چپ دست ها را می خوانم، خیلی احساس همدردی می کنم.
وقتی پای تابلو، معلم چیزی می نوشت و از نظر من، همیشه جلوی نوشته هایش بود و زمانی که خودم می نوشتم، و همه می گفتند برو کنار...
وقتی می خواستم تیک بزنم و همه مسخره می کردند.
وقتی روی نیمکت می نشستم و همیشه دستم به دست بغلی می خورد، آن وقت وسط نیمکت را خط می کشیدیم که کسی از حدود تجاوز نکند.
وقتی میوه را یک جوری پوست می کندم که از نظر بقیه خنده دار بود... (چون چاقوها، راست دست بودند و من نمی توانستم میوه پوست بکنم.)
اتو کردن، فاجعه بود، هیچ وقت نتوانستم با میز اتو کنار بیایم... چون همیشه اتو سمت راست میز بود.
وقتی باید توی دفترچه دانشگاه آزاد، نوع معلولیت را می زدم: من چپ دست هستم. :(
وقتی روی صندلی سینما که بین صندلی ها، یک دسته است و همیشه برعکس همه ترجیح می دادم، دست چپ را روی دسته بگذارم و به دست بغلی می خورد.
وفتی از پستچی، بسته سفارشی یا پیشتاز را می گرفتم، باید امضاء می کردم، اما همیشه باید از دستش می گرفتم ورقه را، چون او جوری گرفته بود که یک راست دست می توانست امضا می کند.
وقتی سر جلسه همه امتحانات دانشگاه، مراقب را معطل می کردم که ورقه حضور و غیاب را امضاء کنم، هیچ وقت نتوانستم در حالیکه او ورقه را گرفته، امضاء کنم.
وقتی در سری صندلی تکی های دانشگاه، همیشه ترجیح می دادیم روی دوتا صندلی بنشینیم و همه چپ چپ نگاهمان می کردند که دوتا صندلی اشغال کردیم.
الان که فکر می کنم، می بینم یکسری مهارت ها در دوران بچگی، یادگیری شان سخت بود، که همیشه فکر می کردم چرا من نمی توانم، چرا اینقدر پیچیده است، چرا بعضی ها راحت می توانند، اما من هر سری مشکل دارم؟!... حالا می فهمم، نه کودن بودم و کند ذهن، و نه احمق و دست و پا چلفتی...
فقط
چپ دست بودم.

چپ دست ها

اقلیت بودن، همیشه هم بد نیست، هرچند اقلیت، باعث محدودیت می شود، اما همیشه آدم ها در محدودیت رشد می کنند، نه در رفاه...
ما چپ دست ها، حداقل می توانیم افتخار کنیم که خیلی بیشتر از راست دست ها، می توانیم از دست ضعیفمان، استفاده کنیم، چون جاهایی که مجبور بودیم، با ابزارها راست دست ها کار کردیم...
یاد گرفتیم رانندگی کنیم،
درها را باز کنیم،
قفل ها را بچرخانیم،
قیچی کنیم،
با کیبورد و اعداد کمکی کار کنیم،
با موس های مسخره و کلیک راست و چپ کنار بیاییم...

راست دست ها! هر چند ما خیلی اذیت شدیم، اما بیشتر یاد گرفتیم که زندگی کنیم.


* آمارچپ دست ها، متفاوت است، احتمالا چون همیشه راست دست ها، آمار گرفته اند... :دی؛ از 3 درصد گفته اند تا 15%.
**اول مطلب، با کمی دستکاری،  بخشی از یادداشت عزیز چپ دست دیگری است در سال های گذشته درباره روزمان.
*** روز جهانی تان مبارک، همه چپ دست های مهربان...
**** جالب است، عزیزی را می شناسم که با اینکه همه کارها را با دست راست انجام می دهد، اما با چپ می نویسد... :)
*****این تنها روز جهانی است که همیشه از بودنش لذت می برم.

خدا

خدا

فقط یه کربلا...

مرگ

حس می کنم این روزها، مرگ به ما خیلی نزدیک شده است.
امروز تشییع یکی از اقوام بود، فامیلی که ظاهرا نسبی و سبب به هم هیچ ارتباطی نداشتیم، اما نزدیک محسوب می شود.

امروز می گفتند قرار است جمعه، ختم باشد، اما هر چه می گردند، مساجد همه پر است...
مساجد همه پر است، یعنی از ساعت 1 تا مغرب، هر یکساعت و نیم، ختم، هفت یا چهلم کسی است؛ در تمام مساجد دور ونزدیک...
انگار آدم های دنیا دارند تمام می شوند، همه آدم هایی که یک زمانی با آن ها خاطره داشتیم. هر چند الحمدلله والمنه، از بستگان نزدیکم، جز یکی دو عزیز، همه در قید حیات اند، اما با خیلی از بزرگترهای مهربان فامیل، خاطره ها داشتم که حالا نیستند... آن هایی که به شرط بوس، هدیه می دادند وگاهی حتی از این همه محبت، صبرم لبریز می شد.
آن هایی که هر وقت دیدنشان می رفتم، کلی برای آمدن تشکر می کردند... ودلم می سوخت برای تنهایی شان.

دلم برای همه زیر خاک رفته ها تنگ شده، برای همه آن هایی که دلگرمی بچه ها بودند... برای تک تکشان


پ.ن1: آدم خاطراتش را با نسل های قبل و همسالانش می سازد، نه نسل بعدی. نسل بعدی شیرینند، مهربان، دوست داشتنی؛ اما برای تو آدم های خاطراتت نمی شوند. چون محبت می کنی نه اینکه محبت ببینی. برای فرزند، خواهرزاده ... شاید تو دنیایشان را بسازی، اما آن ها دنیایت را نمی سازند.

دنیای تو زمانی است که بزرگ می شوی، و آن را با تمام آدم های دوست داشتنی ات پر می کنی.

پ.ن2: دوستتان دارم تمام نسل بعد... اما  هیچ وقت باور نمی کنم من پیر می شوم و شما بزرگ...
ولی آخرش دنیا را به شما می دهیم.

من زنده ام

این بار من، معصومه بودم، تو جیبی بابا... در کوچه پس کوچه های شهرم آبادان، با برادرانی از جنس غیرت و مردانگی که حتی بر نمی تابند که خواهر 12، 13 ساله شان کلاس آرایشگری برود. در همان هیاهو، با کتابخانه دبیرستان مصدق بزرگ شدم، انقلاب شد و پای ثابت مسجد و مدرسه و بعد هم یتیم خانه شدم.
جنگ، که مرا از تهران تا آبادان کشاند، و شرط ماندنم شد قولی که به سلمان دادم: از حالم خبر بدهم...
بعد در همان یتیم خانه، جرقه عشقمان زده شد، عمو سید بچه های یتیم خانه، که همان موقع ها که توی حال و هوای ازدواج نبودم، مکتوب از من خواستگاری کرد و آنقدر فکر نمی کردم به این جریان که اولین نامه عاشقانه اش را در ضریح حضرت شاهچراغ انداختم؛ (هر چند همان جا، جایش امن تر بود تا اینکه نگه می داشتمش و می رسید دست بعثی ها :))

در بین راه، دلم میخواست توی جیب هایم، یک آمپول تقویت شجاعت داشتم که به راننده ترسوی هلال احمر شیراز تزریق کنم و همه برادرهای شیرازی که مثلا داوطلبانه، برای کمک آمده بودند، اما همه شان جز 8 نفر، برگشتند... «مگر آبادان، بیرون خاک ایران بود که این کار رو کردند!»

و بعد مهربانی برادران که برای ما ماشین گرفتند، اما به شروع اسارتی ختم شد که فکر می کردیم آخرش 30 مهر 59 باشد، اما  12بهمن 62 بود.

من بودم و شمسی که او را مریم نامیدم و خواهرم شد؛ ترسیدم او را همین اول کار از دست بدهم... هر چند در کلاس های عقیدتی، کلی تمرین نترسیدن کرده بودیم، اما به هر چیزی جز اسارت، فکر می کردم.

برادر تکاورم، میراحمد، که نفهمیدم با آن بدن زخمی، چه شد، نه نام و نشانی از او ماند و نه پیکرش بازگشت. و حالا ما شده بودیم، من و مریم و فاطمه و حلیمه؛ و بازجویی، زندان الرشید و همان یک سنجاق قفلی که به قیمت جانم از لحاف های خانه جدایش کردم. و مادر که این بار در خواب به من 40 نان کنجدی داد و گفت، برای هر ماه، یک نان کافی است و آن وقت نفهمیدم وقتی این 40 نان تمام شود، آزاد می شویم.

ما بودیم و یک صندوقچه آهنی که فقط سه بار دریچه اش باز می شد. یک حمام... بدون لباس اضافی و وسایل بهداشتی، با شپش و کک، و موش هایی که دیگر میزبانمان بودند نه مهمان؛ و مورس که رابط ما بود با سلول های کناری، سید جواد تندگویان که ندیدیمش، اما صدایش آراممان می کرد؛ خلبان محمد لبیبی که قاصد خوش خبر برای  خانواده هایمان بود... و او اولین خبر را به خانواده ها داد که زنده هستیم.

و حالا هم خواهر داشتم و هم خواهر شوهر، فاطمه مرا برای علیرضا خواستگاری کرد و بله را هم همان جا به او دادم.

با دردهایی که هر لحظه بیشتر می شد؛ و نهایتا اعتصاب غذا برای رهایی از گمنامی و رسیدن به اردوگاه... 19 روز، و سرانجام اسیر شماره 3358 نام گرفتم و اولین نامه به خط خودم را نوشتم: من زنده ام. بیمارستان الرشید بغداد، معصومه آباد... 25/2/61

و حالا بعدِ دو سال، من اسیر 3358 بودم، واین بار مقصدمان، زندان الرشید نبود، هر چند اردوگاه موصل هم دست کمی از زندان نداشت. اولین هدیه برادران، یک گونی سبزی خوردن بود و حاج آقا ابوترابی که سیدمان بود، و دغدغه اش برای اینکه بداند آیا این حرام خورها، تغرضی به ما کرده اند یا نه...

شکنجه نشدیم، اما شکنجه برادرها، ذره ذره آبمان می کرد، برادرهایی که از همه چیزشان می گذشتند تا به ما کمک کنند، برای هر کاری، به نفعمان، اعتصاب می کردند. و حالا آن ها بودیم که بدنشان میزبان کابل های گرگ صفتانی می شد که سیری ناپذیر بودند.

و... تا قفس اردوگاه عنبر... لباس های نو، خیاط خانه، مأموران صلیب سرخ، و آخرش هم چادر... و دومین عکسی که برای خانواده هایمان فرستادیم. و نامه هایی که می آمد، هر کدام از یکی از برادرها و خواهرها، از همه جای ایران... عکس های برادرزاده های عزیزم... و نامه ای ناشناس که هماره بوی امید داشت و شادی... و همین نامه ها، خبر علیرضا را برایم رساند، علیرضا سهم دنیای من نبود، سهم خدا بود که برداشتش، قبل از اینکه بهم برسیم.
...
یک شب
باران که نگذاشت در قفسمان بمانیم و بعد فرودگاه بغداد، آنکارا... ایرانی ها، مأمورین هلال احمر... چقدر 48 ساعت قرنطینه سخت گذشت، و اولین صدا، صدای داداش کریم بود، چهارسال بود که دلم برای صدایش تنگ شده بود... فقط گفت:«معصومه به من نگاه کن!»

اولین عکس بعد از آزادی
اما
من،
«معصومه» نیستم، وقتی یک لحظه هم شهامتش را ندارم.


خانم دکتر آباد
عفو کنید جسارتم را؛ خودم را گذاشتم جای شیرزنی از تبار آبادان قهرمان، شما سی سال این رنج را بر دوش کشیدید و آن را نرسیده، تصاحب کردم؛ کلماتتان را نمی خواندم، می بلعیدم...  وقتی شما بعد از چهارسال سختی، و با ناباوری، دوباره برگشتید به خاک ایران عزیزمان، هنوز زمینی نشده بودم.
سپاسگزارم که این بار سنگین را با ما تقسیم کردید، امیدوارم لیاقت داشته باشم که سنگینی این بار را بر شانه هایم حمل کنم.
منت نهادید که ما را در مدال افتخارتان سهیم کردید. ان شاءالله ظرفیت این افتخار را داشته باشم.
...
اشک همیشه پرده شفافی برای خواندن نیست، گاه دیگر از پشت آن، کلمات کتاب دیده نمی شوند. مجالی باید برای سبک شدن.
گریستم بر معصومیت دختران سرزمینم که در میان گرگ صفتان درنده، اسیر بودند، برای دل نگران مادری که تمام شهر را نفس کشید تا ردی از دخترکش بیابد... نذرهای بی بی... دل نگرانی کریم، رحیم، سلمان و... که همه جا را وجب به وجب می گشتند برای یافتن پاره تنشان... به مادر چه بگویند که همه برادرها دور معصومه بودیم، اما او ناپدید شد.

دوست دارم دستانتان را بوسه باران کنم،
قدم هایتان را که هرگز در برابر دشمن، خم نشد...


کتاب من زنده ام، معصومه آبادآنقدر روان، شیوا و جذاب نگاشته شده که تعریف نمی خواهد. زمین گذاشته نمی شود داستان رنج و محنت شیرزنانی که افتخار زنان پاک این سرزمینند.
از دست ندهید روایت زینب وار شیرزنانی از تبار ایران زمین.

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan