کاش 2

کاش وقتی هر بار پرونده اعمالمان به دست مولایمان می رسد، زیرش برایمان امضاء کنند: راضی هستم...


غبطه می خورم به امثال شهید ناظری که آقایمان اینگونه از او راضی اند... ان شاء الله قرین رحمت حق...

وَعَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ

خفقان بود، دوران سکوت و خانه‌نشینی پدر، اولین پسر به دنیا می‌آید؛ دورانی که کسی به این راحتی دوستی با مولا را نمی‌تواند فریاد بزند، حسین بن علی (علیه‌السلام)، با این کار ارادتش را به پدر نمایان می‌کند. نام پسر را «علی» می‌گذارد.

دومی زمان خلافت پدر به دنیا می‌آید، نامش: علی؛ هم دورانی به دنیا آمد که جزو جدایی‌ناپذیر منابر و بعد از خطبه‌ها، ، لعن مولا است؛ نامش را باز می‌گذارد علی.

   

سه برادر، سه علی بن الحسین... برادربزرگتر را صدا می‌کنند: علی اکبر...
          برادر وسط می‌شود: علی اوسط و تنها مردی بود که در کربلا و از خاندان اهل بیت به واسطه بیماری جان سالم به در برد و
                 برادر کوچکتر را علی اصغر نامیدند؛ عمر علی‌اصغر را خیلی ذکر کرده‌اند، 6 ماه است... 6 ماهه‌ای که شد سند جنایت یزید زمان به جرم تشنه بودن؛ یزیدهای زمان ما هم کم نیستند...

در زیارت عاشورا می خوانیم: السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین... به راستی مگر می‌شود مشخص کرد کدام علی بن الحسین...

فرزند شهید به واسطه رشادتش،
امام حاضر به عنوان صاحب عزا یا
شیرخواره صغیر به دلیل مظلومیتش.

این بار که زیارت عاشورا می‌خوانیم، یادمان باشد نام همه فرزندان حضرت ارباب، «علی» است.

دو علی در کربلا شهید شدند و مزارشان همانجا کنار پدر است، اما علی اوسط در کنار عمویش در بقیع به خاک سپرده شد، جایی که این روزها، فقط قطعه سنگی نشان از مزارش می‌دهد.


* روز جوان بر جوانان عزیز مبارک! (ما که جوونی رو رد کردیم وتموم شد...)

** از متن های مطبوعاتی که به زیور طبع آراسته نشد.

اندر احوالات مطبوعات چی بودن

یک زمانی آرزو داشتم یک نوشته ام توی روزنامه یا مجله چاپ بشه
زمان ما چاپ شدن، مساوی بود با معروف شدن و ...
بعدها که گذشت، دیدم همچین روزنامه نگارها هم آدم های خاصی نبودن و نیستن.
تازه سواد و مطالعه شون خیلی هم نیست، اما جرأت دارن که بنویسن.
هیچ وقت جرأت نوشتن نداشتم.
       همیشه از بد بودن نوشته ام، می ترسیدم،
                همیشه فکر می کردم دارم چیز بی خودی می نویسم که ارزش خوندن نداره و...

حتی چند سال قبل که با یک نشریه داخلی همکاری می کردم، کلی برای سردبیر ان قلت می آوردم که نمیشه، نمی تونم و...

حالا
بعد از 4، 5 ماهی که با یک نشریه منظم و کمی کمتر از پاره وقت همکاری می کنم (یعنی هر یک شماره درمیون، مطلبی ازم چاپ میشه، ممکنه 2 صفحه باشه یا یک ستون فقط) می فهمم مطبوعات چی بودن، کار جالبی نیست، حداقل دیگه تو این سن وسال...
فقط زحمت است و گم شدن همه روزها در هم. هیچ چیز سر جای خودش نیست.

مثلا همین دو ساعت پیش فکر می کردم یکشنبه بخاطر نیمه شعبان تعطیله! :)
باید جلوتر فکر کنم،
برنامه ریزی کنم،
یادداشت و مطلب بنویسم،
برای اینکه بقیه مردم سر وقت و مناسبت و تاریخش، مطلب رو بخوانند. :/
همه زندگی ام بهم می ریزد  برای بقیه آدم ها،
ماهنامه هم همین است. مثلا یادم است دو سال متوالی، یادداشت ولادت حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) را در فاطمیه دوم می نوشتم. :| ولی خب اینقدر روزهام قروقاطی نبود که حالا برای هفته نامه دارد بهم می ریزه.

چند ماهی است که در آینده زندگی می کنم... هفته اول خرداد تا دو روز دیگر تمام می شود.


* عنوان روزنامه نگار به بنده صدق نمی کند...

* خیال ادامه دادنش را به شکل فعلی ندارم. حالا هم همه چیز بخاطر دوست عزیزی است که مسئول صفحه شده و دست تنهاست. البته وقت هم دارم. استرس اینگونه نوشتن خیلی زیاد است. هفته پیش، دو ساعته، یک صفحه نوشتم... از اول فکر کردنش تا انتها... :|

* تا امروز، فکر کنم حدود 20 تا مطلب کوتاه و بلند به قلمم چاپ شده... نمی دانم چقدر از پول هایی که بابت این کار می گیرم، حلال است. :/ (آخه نمی شود منبع زد، مگر خیلی رسمی باشد، نقل صحبت حضرت آقا یا حضرت امام باشد.)

* ن و القلم و مایسطرون... بیشتر دقت کنیم در آنچه می نگاریم

زیارت...

روز میلاد،
در جوار سیدالکریم
خوب بود،
خیلی
الحمدلله...

بعثت

حسرت شش سال قبل از دیشب در وجودم خاموش نمی گردد...

حسرت نفس کشیدن در روضة النبی پیامبر در چنین شبی*

و محرم بودن در حریم امن الهی....

...

حیف از عدم همراهی کسی که مرا تا غارحراء بالا ببرد. و همه اش زمزمه می کردم می شود شب 27 رجب مکه بود و نشود برویم تا غارحراء؟ کجا می شود این تقارن دوباره تکرار شود که  در زمان و مکان بعثت قرار گیرم.

و همه اش تکرار می کنم:اللهم انا نشکو الیک فقد نبینا...
خدایا خودت یادمان دادی می توانیم شکایت کنیم که عدم حضور در زمان رسول مهربانی ها و ائمه هدی...


*آن سال به روال معمول، روز مبعث به تاریخ ایران و عربستان متفاوت بود. به تاریخ عربستانش شب جمعه بود و در محضر رسول خوبی ها، و به تاریخ کشور خودمان، محرم بودم و در حریم امن الهی...

عیدی اش را از حرم رسول خوبی ها گرفتم.

چقدر زود گذشت.

رزق 6

پرده اول: دلم اعتکاف می خواست بدجور،  اما ثبت نام ها...

  • هر جا ثبت نام کردم، اسمم درنیامد
  • یا مسجد محله خودمان گفت ما لیستمان را قبل عید بستیم. :|
  • از یکی دوتاش جا ماندم. :(

پرده دوم:

  • رزق یعنی می خواهم بروم یک جایی،راهم نمی دهند. (اسمم درنیامده، اما میگویند معمولا کسی پشت در نمی ماند. اما امسال ما ماندیم.)  آدرس مکان دیگری را می گیرم، اشتباه می روم و سر از مسجد دیگری در می آوردم.
  • رزق یعنی خدا می رساندم به یک مسجد خوب، باصفا، ولایتی و محلی که به من هیچ ربطی ندارد، که آنقدر مسئول بسیجش پای کار است، مهربان، سخت کوش و تر وفرز، که مسجد شده پاتوق اهالی محل، همین الان دلتنگشان شدم.
  • رزق یعنی آن طرف شهر یک باغ مخفی خوب و شیرین ودوست داشتنی پیدا کنم...
  • از همان رزق های «من حیث لایحتسب...»

الحمدلله بعدد ما أحاط به علمک

در این دوره زمانه، همه معانی تغییر یافته.
روزگاری که همه می خواهند شبیه کس دیگری باشند. ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود قیاس می کنند.
بعضی ها را دیگر نمی توان زن نامید.
بعضی زنانگی هایشان را گم کرده اند.
یا گذاشته اند داخل پستو
گروهی دیگر از زن بودن، یک قاب یادگاری دارند، شاید هم آلبوم خاطره، شاید...
اینجا به حکم عقل، قلم نویسی هایش رنگ و بوی زنانه گرفته، با چاشنی اخلاص، ان شاءالله.
ورود آقایان آزاد است... کلیک رنجه می کنید:)
Designed By Erfan Powered by Bayan